بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.
منوی وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خسرو باقری
مهدخت هاشمی
پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب

گزینش درست در شرایط بحران سرشتی سرمایه داری
آفریقای جنوبی :
گزینش درست در شرایط بحران سرشتی سرمایه داری
خسر و باقری
به یاد مسلم هاشمی

مردم آفریقای جنوبی، در شرایط بحران عمیق نظام سرمایه داری، با انتخاب جاکوب زوما، گزینه ی نولیبرالیسم را رد کردند و گرایش ضد سرمایه داری، عدالت جویانه و دموکراسی مردمی را برگزیدند. در شرایطی که هنوز بسیاری از کشورهای جهان، از جمله کشور ما، برای مقابله با بحران سرشتی و ادواری سرمایه داری، همچنان بر گزینه ی سرمایه داری پای می فشارند و با خصوصی کردن نهادهای مردمی، فشار این بحران همه جانبه را بر دوش ستمکشان و فرودستان می نهند و بسیاری از روشنفکران این کشورها، همچنان نظریه های ورشکسته ی نولیبرالیسم و آزادی های سرمایه داری را به عنوان «آیات آسمانی» تبلیغ می کنند؛ رود خروشان کشورهای مخالف نولیبرالیسم و طرفدار تحولات اجتماعی به سود زحمتکشان جهان که نخست از آمریکای لاتین و با پیروزی مردم ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، السالوادور و .... سرچشمه گرفته بود- که دلیل عمده ی آن ورشکستگی کامل نولیبرالیسم در کشورهایی چون آرژانتین و مقاومت درخشان کوبای سوسیالیستی بود- به تدریج در دیگر قاره ها و مناطق جهان نیز جاری شد. پیروزی بسیار مهم نیروهای جامعه گرای قبرس، مولداوی و اکنون مردم قهرمان آفریقای جنوبی را می توان در این راستا ارزیابی کرد. در کنار این پیروزی ها، باید از مبارزات گسترده ی مردم در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و دیگر کشورهای جهان هم یاد کرد. مسیر تحولات آینده در زندگی مردم کره ی سپید موی ما، با میزان آگاهی مردم جهان در مبارزه با نظام جامعه ستیز سرمایه داری و پشتیبانی از نظام جامعه گرا، عدالت محور و دموکراسی های مردمی پیوند خورده است. نظام سرمایه داری می کوشد که با جنگ و افکندن بار خردکننده ی بحران بر دوش زحمتکشان و مردم ستمدیده ی جهان، از این بحران رهایی یابد. وظیفه ی تمام نیروهای پیشرو، فارغ از عقیده و باورهای گوناگون این است که ریشه های بحران سرمایه داری را افشا کنند تا از درون آن سیمای انسانی نظام های اجتماعی جامعه گرا، سربرآورد و قامت برافرازد.
اهمیت انتخاب «جاکوب زوما» در آفریقای جنوبی در این نکته ی ظریف نهفته است که پس از پیروزی کنگره ی ملی آفریقا به رهبری نلسون ماندلا و متحدان آن یعنی حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی در سال 1994، و محو رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی، مبارزه با بقایای نژاد پرستی در دستور نخست نیروهای پیشرو قرار گرفت و تحولات ساختاری در نظام طبقاتی جامعه کمتر مورد توجه قرار گرفت. در عین حال تحت تأثیر پیروزی نیروهای راست مدافع نظام نولیبرالیسم در دهه ی 90، این گرایش در کنگره ی ملی آفریقا هم، مسلط شد و با انتخاب «تابو امبکی» در سال 1997 از ژرفش تحول اجتماعی به سود زحمتکشان کشور جلوگیری کرد. در نتیجه، سرمایه داری ، این بار در سیمای سرمایه داران سیاه و سفید، جامعه را عرصه ی تاخت و تاز خود قرار داد. مبارزه ی نیروهای پیشرو کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن ، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری، سرانجام در آذر ماه گذشته، به شکست تابو امبکی در کنفرانس حزبی سراسری کنگره ی ملی آفریقا و پیروزی قاطع نیروهای ضد سرمایه داری، عدالت گرا و طرفدار دموکراسی مردمی منجر شد. تابو امبکی وادار به استعفا و جاکوب زوما به رهبری کنگره ی ملی آفریقا انتخاب شد. به دنبال پیروزی نیروهای جامعه گرا، نیروهای راست کنگره ی ملی آفریقا از کنگره انشعاب کردند و در کنار نیروهای هوادار نژاد پرستی که در حزب «ائتلاف دموکراتیک» گرد آمده بودند؛ برای شکست جاکوب زوما در انتخابات دوم اردیبهشت 1388 به مبارزه ی گسترده ای دست زدند.
آفریقای جنوبی، جنوبی ترین کشور قاره ی آفریقاست. مساحت آن 1221037 کیلومتر مربع و جمعیت آن نزدیک به 40 میلیون نفر است. این کشور از شمال به نامیبیا، بوتسوانا و زیمبابوه، از شمال شرقی به موزامبیک و سوازیلند، از مشرق و جنوب به اقیانوس هند و از مغرب به اقیانوس اطلس محدود است. کشور مستقل لسوتو در داخل این کشور قرار دارد و در احاطه ی کامل آفریقای جنوبی است.
آفریقای جنوبی از منابع زیرزمینی فراوان برخوردار است که مهم ترین آنها: طلا، الماس، اورانیوم، زغال سنگ، وانادیم، آنتیموان، سنگ آهن، مس، منگنز، کروم و بعضی مواد معدنی دیگر است. بیشتر درآمد آفریقای جنوبی از راه استخراج طلا، الماس و اورانیوم به دست می آید. آفریقای جنوبی یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است. اما توزیع ثروت، به ویژه میان سفیدپوستان و سیاهپوستان کشور بسیار نابرابر است . سفیدپوستان که در حدود 13 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند، 58 درصد درآمد کشور را به خود اختصاص داده اند در حالی که اکثریت سیاهپوستان که در حدود 76 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند تنها از 29 درصد این درآمد برخوردار و بسیار محرومند.
نزدیک به 53 درصد جمعیت آفریقای جنوبی در شهرها و بقیه آنها در روستاها زندگی می کنند. سفیدپوستان و رنگین پوستان به طور عمده شهرنشینند در حالی که اکثریت مطلق روستائیان را سیاهان تشکیل می دهند. جمعیت آفریقای جنوبی از چهار گروه نژادی و قومی یعنی سیاهپوستان، سفیدپوستان، رنگین پوستان و آسیایی ها تشکیل می شود. سیاهپوستان که آفریقایی نیز خوانده می شوند، بزرگترین گروه نژادی و قومی آفریقای جنوبی هستند که از کهن ترین روزگاران در این سرزمین زیسته اند. سفیدپوستان که به طور عمده اروپایی تبارند، در سده ی هفدهم میلادی و در پی هدف های استعماری راهی این کشور شدند. رنگین پوستان که در حدود 10 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند، دورگه هایی هستند که از آمیزش سفیدپوستان با سیاهپوستان و آسیایی ها پدید آمده اند و سرانجام آسیایی ها که به طور عمده هندیانی هستند که در سده ی نوزدهم برای کار در مزارع نیشکر به آفریقای جنوبی آورده شدند، نزدیک به 3 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می دهند.
پژوهش های باستان شناسان، نشان می دهد که در حدود ده هزار سال پیش، نیاکان قبیله های «سن»[1] و «خویی خویی»[2] از شمال به سوی آفریقای جنوبی کوچیدند. در حدود دو هزار سال پیش، قبیله های آفریقایی دیگری هم که به زبان بانتو[3] سخن می گفتند به این سرزمین آمدند. این قبیله ها تا سده ی پانزدهم میلادی که پای اروپاییان به جنوب آفریقا باز شد، به صورت پراکنده در این سرزمین می زیستند.
در سال 1488، «بارتولومئو دیالش»، دریانورد پرتغالی، از دماغه ی جنوبی آفریقا گذشت و به اقیانوس هند رسید و از آن پس، راه دریایی جنوب آفریقا شناخته شد. در سال 1652، هلندی ها به آفریقای جنوبی پا نهادند و سپس فرانسوی ها و آلمانی ها نیز راهی این کشور شدند. اینان به تدریج سیاهپوستان را از سرزمین های حاصلخیز بیرون کردند و به سوی سرزمین های خشک یا کوهستانی راندند و بسیاری از آنان را به بیگاری گرفتند و وحشیانه به قتل رساندند.
در سال 1795، نیروهای استعمار انگلستان راهی آفریقای جنوبی شدند و با شکست استعمارگران هلندی جانشین آنان شدند. کشف الماس در سال 1868 و طلا در سال 1886، آزمندی استعمارگران انگلیسی را برانگیخت تا آفریقای جنوبی را به طور کامل به مستعمره ی خود تبدیل کنند. در سال 1910، پس از تأسیس اتحادیه ی آفریقای جنوبی، این کشور به کشوری خودمختار تبدیل شد که زیر نظر انگلستان اداره می شد. سرانجام در سال 1931، آفریقای جنوبی به استقلال دست یافت اما به عضویت جامع مشترک المنافع انگلستان درآمد.
دولت نژاد پرست آفریقای جنوبی از سال 1948 میلادی، جداسازی سفیدپوستان از دیگر گروه های نژادی و قومی را آغاز کرد. بر اساس این جداسازی که "آپارتاید" خوانده می شود؛ شرق و شمال کشور را به سیاهان اختصاص دادند. سیاهپوستان مناطق دیگر را نیز به زور به این دو منطقه کوچ دادند. بر اساس این نظام ارتجاعی، سیاهپوستان و دیگر نژادهای قومی که در شهرها ساکن بودند، در محله های ویژه ی سیاهپوستان اسکان داده شدند و مجبور شدند تا از مدارس و اتوبوس های ویژه ی خود استفاده کنند.
سیاست های نژاد پرستانه، آسیب های بنیادین به ویژه به کودکان سیاه وارد کرد. نسبت معلم به دانش آموز، برای کودکان سفیدپوست دو برابر کودکان سیاهپوست بود. برای کودکان سیاهپوست، کتاب درسی به اندازه ی کافی در دسترس نبود. در نتیجه ی این تبعیض، تنها 40 درصد کودکان سیاه می توانستند دبیرستان را به انتها برسانند و وارد دانشگاه شوند در حالی که این رقم برای سفیدپوستان 95 درصد و برای رنگین پوستان و آسیایی ها 85 درصد بود. در اوایل دهه ی 1990، یک و نیم میلیون کودک که در سن مدرسه به سر می بردند از رفتن به مدرسه محروم بودند و روانه خیابان ها می شدند. در نتیجه ی این وضع، اکثریت سفیدپوستان آفریقای جنوبی در شرایط اشرافی، مانند ثروتمندان کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری زندگی می کردند و سیاهپوستان را به عنوان راننده، باغبان و مستخدم در اختیار داشتنند.
مرگ و میر کودکان زیر 5 سال که از مهم ترین معیارهای پیشرفت اجتماعی است، بر اساس آمار سال 1994 در آفریقای جنوبی، 62 در هزار است که رقم وحشتناکی است. اما باید به خاطر داشت که آمار کودکان سیاهپوست بیش از این است زیرا مرگ و میر کودکان سفیدپوست این رقم است.
در تمام این سال ها، مبارزه ی سیاهپوستان علیه نژاد پرستان سفیدپوست ادامه داشت. این مبارزه در سال 1912 به تأسیس کنگره ی ملی آفریقا منجر شد. حزب کمونیست آفریقای جنوبی هم در سال 1912 تأسیس شد. نلسون ماندلا در سال 1942به عضویت کنگره ی ملی آفریقا پذیرفته شد. کنگره ی ملی آفریقا، به همراه متحد بزرگش حزب کمونیست آفریقای جنوبی، مبارزه ی مردم را علیه نژاد پرستی و برای بنای جامعه ای پیشرو، عدالت گرا و آزادیخواه که در آن برابری نژادی میان انسان ها تضمین شده باشد؛ رهبری می کرد. مبارزات مردم آفریقای جنوبی به تدریج دامنه ی وسیع تری یافت و به ویژه اعتصاب 70 هزار نفر از معدنچیان در سال 1946، به رهبری اتحادیه معدنچیان آفریقای جنوبی در اوج گیری مردمی این جنبش نقش بسزایی ایفا کرد. رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی در واکنش به موج فزاینده ی اعتصابات و مبارزات توده ای، در سال 1950 حزب کمونیست آفریقای جنوبی را غیرقانونی اعلام کرد. بر پایه ی این قانون کسانی که به عضویت حزب کمونیست درمی آمدند و یا به تبلیغ اندیشه های آن می پرداختند، به ده سال زندان محکوم می شدند. امّا این ماده به اصطلاح قانونی چنان وسیع و فراگیر تدوین شده بود که کوچکترین اعتراض به دولت را غیرقانونی اعلام می کرد. در واقع این قانون به دولت اجازه می داد تا فعالیت هر سازمان و حزبی را غیرقانونی اعلام کند و هر فردی را که با سیاست های آن مخالفت ورزد، تحت سرکوب و پیگرد قرار دهد. رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی در سال 1960، کنگره ی ملی آفریقا را هم غیرقانونی اعلام کرد. به دنبال این اقدام، در سال 1963 بخش مهمی از رهبران کنگره ی ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی از جمله نلسون ماندلا بازداشت و به اعدام و حبس ابد محکوم شدند. از سال 1976، مبارزات مردم آفریقای جنوبی وارد مرحله ی جدیدی شد. میلیون ها جوان پرشور و بی باک به صفوف مبارزه پیوستند و رژیم نژاد پرست را تحت فشار قرار دادند. اعتصابات و تظاهرات سراسری شکل گرفت و ابعاد آن هر روز گسترده تر شد. کنگره ی ملی آفریقا به رهبری الیور تامبو[4] و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به رهبری جو اسلو[5] ، مبارزات داخل و خارج از کشور را برای جلب حمایت افکار عمومی جهان رهبری می کردند. کشورهای مترقی و مردم آزادی خواه سراسر جهان، رژیم نژاد پرست را تحت فشار قرار دادند. شعارهای «به نژاد پرستی پایان دهید»، «زندانیان سیاسی را آزاد کنید» و «آزادی برای همه، کار برای همه، فرهنگ برای همه» به خواست قاطع میلیون ها تن تبدیل شد. پاسخ رژیم نژاد پرست، تنها سرکوب و کشتار و زندان بود. کشتار ده ها کودک و دانش آموز در تظاهرات 16 ژوئن 1976 در شهرک سووتو[6]، خشم توفنده ی مردم آفریقا و سراسر جهان را برانگیخت و ابعاد نفرت از این رژیم قرون وسطایی را اوج بخشید. مردم و جوانان با روحیه ای دوچندان به عرصه ی مبارزات کشیده شدند. اوج گیری مبارزات مردمی و حمایت همه جانبه جهان از این مبارزات، سرانجام رژیم نژاد پرست را وادار به عقب نشینی کرد. از سال 1987، مذاکرات برای حل مسالمت آمیز بحران کشور آغاز شد. از طرف کنگره ی ملی آفریقا، نلسون ماندلا و از طرف رژیم آپارتاید، ابتدا «بوتا»[7] و سپس دکلرک[8] روسای جمهور وقت آفریـقای جنوبـی، ریــاست هیئت های مـذاکره کننده را بـه عـهده داشتند. رژیم نژاد پرست وقت گذرانی می کرد و می خواست تا با عبور از «شرایط انقلابی» وضعیت کشور را به دوران پیش از بحران بازگرداند. اما توده های مردم با شعارهای «ماندلا به ما تفنگ بده» و «پیروزی از راه مبارزه و نه مذاکره» شرایط انقلابی را بر رژیم در حال خرد شدن تحمیل می کردند. رژیم نژاد پرست در مذاکرات صلح، مهم ترین چیزی که از ماندلا می خواست آن بود که کنگره ی ملی آفریقا، ارتباط خود را با حزب کمونیست قطع کند. اما نلسون ماندلا در پاسخ گفت: کدام آدم شرافتمندی است که دوست دیرینه ای را به اصرار دشمن رها کند و همچنان اعتبار خود را نزد مردم نگه دارد.
شدت یافتن مبارزه ی استقلال طلبانه در کشورهای قاره آفریقا از جمله در نامیبیا و زیمبابوه و به ویژه شکست آفریقای جنوبی از مبارزان آنگولا به رهبری شاعر برجسته آگوستینونتو و انترناسیونالیست های کوبایی، رژیم نژاد پرست را در موقعیت کاملا ً دشواری قرار داد. مبارزات کنگره ی ملی آفریقا ، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری نیز شدت گرفت. سرانجام در دوم فوریه 1990، آزادی فعالیت تمام احزاب و سازمان های کشور از جمله کنگره ی ملی آفریقا و حزب کمونیست اعلام شد و 9 روز بعد یعنی در 11 فوریه 1990، نلسون ماندلا پس از 27 سال تحمل زندان، آزاد شد و در آغوش گرم میلیون ها تن از مردم زحمتکش قرار گرفت. الیور تامبو، رهبر نامدار کنگره ی ملی آفریقا، پس از آزادی ماندلا از زندان داوطلبانه از رهبری کنگره کناره گرفت و راه را برای رهبری او باز کرد. کنگره ی ملی آفریقا در اجلاس سال 1993 خود، به اتفاق آرا و بدون حتی یک رأی منفی، نلسون ماندلا را به رهبری کنگره ی ملی آفریقا برگزید. علی رغم شکست دیو استبداد و نژاد پرستی و حرکت امواج توفنده ی مردم آزادی خواه برای کسب حقوق از دست رفته ی خویش، نیروهای مرتجع و نژاد پرست از اقدامات خود دست برنداشته و خرد کردن پایه های جنبش انقلابی را هدف خویش قرار داده بودند. در دهم آوریل 1993، نیروهای بی رحم ارتجاعی، کریس هانی، دبیر کل حزب کمونیست آفریقای جنوبی، رئیس کل نیروهای مسلح کنگره ی ملی آفریقا و یکی از محبوب ترین فرزندان آفریقای جنوبی را در مقابل منزلش با شلیک گلوله از پای درآوردند.
سرانجام در سال 1994، در پی انتخابات سراسری که تحت نظارت سازمان های بین المللی صورت گرفت، کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی با کسب 3/63 درصد آرا به پیروزی دست یافتند و نلسون ماندلا به ریاست جمهوری رسید. تابو امبکی و دکلرک به عنوان دو معاون او برگزیده شدند.
به دنبال پیروزی کنگره ملی آفریقا و متحدان آن و ریـاست جمهوری نلسـون ماندلا، اقدامات گسترده ای برای محو نژاد پرستی، کاهش فاصله ی طبقاتی و گسترش آزادی های مردمی آغاز شد. بر اساس تصمیم دولت جدید، آموزش برای دوره ی ده ساله اجباری و رایگان شد و برای نخستین بار در تاریخ آفریقای جنوبی تمام کودکان 6 ساله ی کشورـ سیاه و سفید ـ که در سن ورود به مدرسه قرار داشتند؛ در مدارس ثبت نام کردند. اما سفیدپوستان ثروتمند هم دست به تأسیس مدارس خصوصی زدند. به دلیل سیاست های نژاد پرستانه رژیم پیشین، بیشترین کوشش های دولت نوین به محو این سیاست ها معطوف شد و مبارزه ی طبقاتی در مرکز توجه دولت جدید قرار نگرفت. در سال 1997، نلسون ماندلا، انقلابی برجسته ی آفریقای جنوبی، در حالی که هنوز دو سال دیگر به پایان ریاست جمهوری اش باقی مانده بود، استعفا داد و معاون او تابو امبکی به ریاست جمهوری کشور رسید. در انتخابات سال 1999، کنگره ی ملی آفریقا بار دیگر دو سوم آرا را کسب کرد و تابو امبکی رسما ً به ریاست جمهوری آفریقای جنوبی دست یافت. ریاست جمهوری امیکی در سال 2004 هم تمدید شد.
در این دوران، گرایش نولیبرالیستی در دولت آفریقای جنوبی تقویت شد و آفریقای جنوبی این بار به بهشت نه فقط گروه اقلیت سفیدپوستان، بلکه به بهشت سیاهپوستان فرادست جامعه، تبدیل شد. درنتیجه ی این روند امروز 15 سال پس از نابودی رژیم نژاد پرست، رفع بیکاری، کمبود مسکن و فقر و جنایت، مسائل عمده ی آفریقای جنوبی است. نظام آموزش کشور به 2000 مدرسه ی جدید، 65000 کلاس جدید، 60000 معلم و 50 میلیون کتاب نیازمند است.
با آغاز گرایش به چپ در سراسر جهان، در آفریقای جنوبی هم مبارزه با گرایش نولیبرالی در کنگره ی ملی آفریقا آغاز شد. مبارزات چند ساله ی نیروهای هوادار مردم زحمتکش، علیه سیاست های نئولیبرالی تابو امبکی، سرانجام در کنفرانس حزبی سراسری کنگره ی ملی آفریقا در آذر ماه گذشته به نتیجه رسید و جاکوب زوما به عنوان نامزد کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی انتخاب شد. مبارزات سخت انتخاباتی آغاز شد. نیروهای راست، اعم از «ائتلاف دموکراتیک» حامی سفیدپوستان و راست گرایان انشعابی از کنگره ی ملی آفریقا، به مبارزه ی گسترده ای علیه کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن دست زدند. رسانه های سرمایه داری، با بوق و کرنا اعلام کردند که کنگره ی ملی آفریقا و نیروهای مترقی دیگر قادر نیستند رأی سنتی خود یعنی دوسوم آرا را کسب کنند. نلسون ماندلا قهرمان نامدار خلق آفریقای جنوبی به حمایت از جاکوب زوما پرداخت. سرانجام در دوم اردیبهشت 2009، انتخابات برگزار شد و کنگره ی ملی آفریقا با کسب 9/65 درصد آرا مردم به پیروزی قطعی دست یافت. در 19 اردیبهشت، جاکوب زوما پس از انتخاب توسط پارلمان کشور سوگند یاد کرد و در اولین نطق خود اعلام کرد که رفع فقر، تأمین مسکن مناسب، بهداشت، آموزش و صلح، اولویت های برنامه ی او در دوران کنونی است. آفریقای جنوبی با رد نولیبرالیسم، پای در جاده ی دموکراسی زحمتکشان، آزادی های مردمی و نظام جامعه گرا گذاشته است. این دستاورد بزرگ نیروهای پیشرو جامعه، حاصل مبارزه ی مشترک سه نیروی عمده در صحنه ی سیاسی آفریقای جنوبی ، کنگره ی ملی آفریقا، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی است. تجربه ی آفریقای جنوبی، بخشی از تجربه ی ارزشمند بشری در دو دهه ی گذشته است که باید از آن آموخت. آیا نیروهای سیاسی و روشنفکران پیشروی ایرانی با رد نظرات نولیبرالی، قدم در راهی خواهند گذاشت که پیروزی های دو دهه ی اخیر صحت آنها را به اثبات رسانده است؛ یا سرنوشت تلخ کشورهایی چـون آرژانتیـن را در پیش خواهند گرفت که با تبعیت از نسـخه های بانـک جهانی و صندوق بین المللی پول کشور را در آستانه ی ور شکستگی کامل قرار دادند؟
سرچشمه : ENCARTA Encyclopedia
[1] - San
[2] - Khoi khoi
[3] - Bantu
[4]- Oliver Tombo
[5]- Joe Slove
[6]- Soweto
[7]- Botha
[8]- Declerk
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 0:34 | لینک ثابت |
با یورش امپریالیسم علیه نظام آموزشی کشور مبارزه کنیم!
با یورش امپریالیسم علیه نظام آموزشی کشور مبارزه کنیم!
برگردان: خسروباقری
گزارش سخنرانی پروفسور «پرابهات پتنایک 1» در یازدهمین نشست سراسری فدراسیون دانشجویان هند2
از فرصتی که به من داده شد تا در این همایش شرکت و به مناسبت کنگره ی سالانه ی فدراسیون دانشجویان هند، سخنانی ایراد کنم؛ صمیمانه سپاسگزارم. هدف آموزش، تربیت و پرورش انسان متفکر است. در واقع، این نظام آموزشی است که تفکر منطقی را می آفریند و پرورش می دهد. نگرانی امروز من این است که در نظام آموزشی ما، تحولاتی صورت می گیرد که هدف آنها، نابودی تفکر منطقی است.
این تحولات با این هدف صورت می گیرد که توانایی ملت ما را در زمینه ی تفکر منطقی سلب کند. با این سخن نمی خواهم بگویم که نظام آموزشی ما در دهه های اخیر پس از استقلال، گویا دست آوردهای درخشانی داشته که در معرض نابودی قرار گرفته است؛ نه، متاسفانه چنین نیست و بودجه ای که در این سال ها به آموزش کشور اختصاص داده شد، به راستی اندک بود. در حقیقت باید در کمال شرمساری اعتراف کنیم که بودجه ای که دولت مبتنی بر تبعیض نژادی آفریقای جنوبی پیش از پیروزی نلسون ماندلا به آموزش سیاه پوستان تخصیص داد؛ به مراتب بیشتر از بودجه ی دولت هندوستان پس از استقلال بود. بنابراین نادیده انگاشتن نظام آموزشی و این حقیقت تلخ که نظام آموزشی ما در سال های اخیر به هیچ موفقیت قابل توجهی دست نیافته است؛ واقعیتی است غیرقابل انکار. اما مسئله ی نگران کننده این است که امروز وضعیت آموزشی ما باز هم بدتر شده است. نگران کننده تر و فاجعه بارتر آنکه تلاش های آگاهانه و عامدانه ای صورت می گیرد تا همین دستاوردهای اندک نظام آموزشی کشور را هم نابود و توانایی تفکر منطقی را از دانشجویان و دانش پژوهان ما سلب کند.
برای کشوری که می خواهد استقلال خود را حفظ کند و در عین حال راه توسعه را بپیماید؛ مهم و بسیار مهم است که تفکر منطقی را در میان مردم خود گسترش دهد و بنیان های آن را تقویت کند. اما شگفت آنکه، درست زمانی که استقلال و دورنمای توسعه ی میهن ما در مخاطره قرار گرفته، توانایی تفکر منطقی هم به چالش کشیده شده است.
علت اینکه چرا توانایی تفکر منطقی را در کشور ما با اجرای برنامه هایی هدفمند به چالش می کشند و در معرض نابودی قرار می دهند؛ به ماهیت نظام سرمایه داری بازمی گردد. قصد من بزرگ نمایی دروغین نیست. اما اگر پرسش شود که به راستی چه رابطه ای میان وضعیت کنونی آموزش در کشور ما و ماهیت نظام سرمایه داری جهانی وجود دارد؛ باید به صراحت بگویم که رابطه ی میان این دو پدیده سرشتی و بنیادی است. من در این سخنرانی می کوشم که این رابطه را آشکار کنم، زیرا سرمایه داری جهانی معاصر از ماهیت ویژه ه ای برخوردار است که همه باید از آن آگاه شویم. سرمایه داری پس از جنگ جهانی دوم را می توان به دو مرحله ی کاملا ً متفاوت تقسیم کرد. در نخستین مرحله که با پایان جنگ جهانی دوم (1945) آغاز شد و تا نیمه های دهه ی 1970 ادامه یافت، سرمایه داری جهانی به رشد چشمگیری دست یافت. از پویش قابل توجهی برخوردار بود و توانست نرخ بیکاری را به میزان بسیار زیادی کاهش دهد و رفاه نسبی قابل قبولی را برای مردم فراهم آورد. از نظر بسیاری از مردم، این دوران را می توان دوران طلایی سرمایه داری نامید.
دلیل اصلی شکوفایی این دوره از نظام سرمایه داری را می توان اینگونه توضیح داد که پس از پایان جنگ، کشورها و دولت های سرمایه داری توسعه یافته، به این نتیجه رسیدند که برای حفظ اشتغال عمومی، دولت ها باید به طور مستقیم در امور اقتصادی کشور مداخله کنند و سطح معینی از رفاه را برای تمام مردم تامین نمایند. لازم به توضیح نیست که این تصمیم به خاطر آن نبود که سرمایه داران ناگهان مهربان تر، با وجدان تر و خوش قلب تر شده بودند؛ بلکه به این خاطر بود که در پایان جنگ، در تمامی این کشورها طبقه کارگر به قدرت قابل ملاحظه ای دست یافته بود و این قدرت طبقه کارگر بود که سرمایه داران را وادار نمود به اصلاحات ساختاری تن در دهند. در نتیجه این اصلاحات، بیکاری که در دوران رکود اقتصادی بزرگ آمریکا، گریبان همه را گرفته بود، برای مدتی از این جوامع رخت بربست.
اما از نیمه ی دوم دهه ی 1970، نوع دیگری از سرمایه داری یعنی سرمایه داری مالی بین المللی قدرت گرفت که پیامد تسلط این نوع از سرمایه داری است که جهان را در چنین شرایط دشواری قرار داده است. آنچه امروز در اقتصاد جهان شاهد آن هستیم، میلیاردها دلار پولی است که از پی سود سوداگرانه، از کشوری به کشور دیگر در گردش است. این سرمایه به هیچ وجه برای تاسیس کارخانه، افزایش تولید و فراهم کردن فرصت های شغلی به گردش درنمی آید، بلکه آماج نهایی آن بورس بازی در بازار سهام، خریدن و به عبارت بهتر چپاول مالکیت های عمومی مردم که خصوصی شده اند و سرانجام خرید ملک، زمین و هر کالای دیگر به ارزان ترین قیمت و فروش آنها به بالاترین قیمت است.
آنچه برشمردیم در واقع هدف هایی هستند که سرمایه ی مالی بورس باز جهانی در پی آن است. سرمایه ی مالی جهانی شده، نیروی پیش برنده ی تحولات کنونی جهان است.
تحت این شرایط دولت ها، از جمله دولت مرکزی و دولت های ایالتی هند، با بحران مالی مواجه می شوند. وقتی دولتی با بحران مالی روبروست؛ وقتی دولتی پول کافی برای اداره ی نظام آموزشی کشور ندارد؛ ناگریز وقتی سازمانی یا نهادی بین المللی به آن پیشنهاد کند که در کار مدرسه سازی دخالت کند؛ بدیهی است که آن را با کمال میل می پذیرد. درست در این شرایط است که بانک جهانی تحت پوشش «برنامه ی آموزش منطقه ای بانک جهانی» (DPEP)3 در نظام آموزشی کشور ما و کشورهایی نظیر ما سرمایه گذاری می کند. همه می دانند که بودجه ی DPEP را مستقیما ً بانک جهانی تامین می کند. به عبارت دیگر، بانک جهانی که کارگزار امپریالیسم است،امروزه دست اندرکار آموزش کودکان ماست.چون دولت مرکزی هند بنا برتوصیه ی بانک جهانی، نسبت مالیات به تولید ناخالص داخلی را کاهش داده است، لاجرم بودجه ای را برای نظام آموزشی کشور تامین نکرده است.
بانک جهانی به دولت ما دیکته می کند که مالیات نگیرید، بودجه ی آموزشی کشور را افزایش ندهید، زیرا ما نظام آموزشی شما را اداره می کنیم. واقعا ً فرآیندی که در کشور ما صورت می گیرد، به همین سادگی است. ار ادامه این روند، وظیفه ی «توافق نامه ی عمومی در تجارت خدمات» (GATS)4 چیست؟ وظیفه ی گاتس این است که این باور، که این پارادیم (گزینه) و این نگاه کالایی به آموزش کشور را، نهادینه کند. علاوه بر آن چه گفتیم، نظام سرمایه داری مالی جهانی ترفند های دیگری را هم به کار می گیرد تا تفکر منطقی را نابود کند و هدف های شرافتمندانه در نظام آموزشی را که شرط ضرور پیدایش و پرورش تفکر منطقی است؛ تخریب کند. یکی از رایج ترین این ترفتندها، ترفند رشوه دهی به اشکال گوناگون است.
به یکباره امکاناتی در اختیار استادان قرار می گیرد که پروژه های معینی را به انجام برسانند و به اصطلاح «جهانی» شوند. باور می کنید که بعضی از استادان ما ماهانه بیست و پنج سفر خارجی دارند؟ در واقع آنچه در عمل اتفاق می افتد، این است که روشنفکران کشور را به نام ارائه ی پیشنهادهای وسوسه انگیز، به نام انجام پروژه یا سفر خارجی، به بهانه ی شرکت در همایش های جهانی و سرشناس شدن در محافل بین المللی، با دادن جایزه یا فرصت های مطالعاتی و سرانجام امکان انتشار آثار آنان در مجله های خارجی و بین المللی، آشکارا می خرند و جالب آنکه واکنش ما در هندوستان نسبت به این فرآیند چیست؟ ما به این روند خوش آمد می گوییم. کافی است این یا آن روشنفکر یک جایزه بین المللی را به دست آورد، سر از پا نمی شناسیم، سریع مقاله اش را در نشریات خود چاپ می کنیم و آن را مایه ی مباهات خود می دانیم.
در واقع ما درک نمی کنیم که این ترفندها، ابزاری برای تباه کردن روشنفکران ماست. کاربرد این ترفندها، برآیندِ سازوکار زیرکانه ای است که به صورت پیشنهادهای وسوسه انگیز در اختیار روشنفکران ما قرار می گیرد تا هدف های شرافتمندانه را که زیربنای هر تفکر منطقی است؛ در نزد آنان بی ارزش و بی اعتبار کند و سرانجام آنچه در نتیجه ی کاربست این ترفندها در نظام آموزشی کشور حاصل می شود؛ این است: فضاهای آموزشی دولتی باز هم کاهش می یابند. درآمد آموزگاران به سطح بخورونمیر می رسد، از استخدام رسمی کارکنان آموزش و پرورش خودداری می شود و آنان را به صورت قراردادی به خدمت می گیرند. نتیجه ی این سیاست ها به نوبه ی خود منجر به پیدایش آموزگارانی کم درآمد و کم سواد می شود که انگیزه ای برای آموزش کودکان ما ندارند. این آموزگاران هم، دانش آموزانی را به اصطلاح پرورش می دهند که قرار است بیکار بمانند و بنابراین انگیزه ای برای تحصیل و آموزش ندارند.
بنابراین، نابودی تفکر منطقی که موضوع مورد بحث من بود، با ساختاری دوگانه پیوند دارد. بی انگیزه کردن آموزگاران و تربیت دانش آموزانی بی انگیزه، توسط آموزگارانی بی انگیزه.
روندی که ما آن را در زمینه ی آموزش و پرورش افشا کردیم، همان روندی است که در بخش بهداشت وسلامت جامعه و دیگر بخش ها نیز جریان دارد. پس از یک طرف به اصطلاح موسسه های آموزشی معتبری داریم، مثلا ً شعبه ی دانشگاه آکسفورد در هند که هزینه های سرسام آوری دارد که تنها فرزندان ثروتمندان می توانند در آنجا ثبت نام کنند و صد البته با دست و دلبازی مدرک اعطا می کند و از طرف دیگر دانشگاه های دولتی ای که به صورت ویژه، با دریافت شهریه های سنگین دانشجو می گیرند که در آنها هم تنها فرزندان ثروتمندان به اصطلاح فارغ التحصیل می شوند. این دانشگاه ها ظاهرا ً از سطح آموزشی خوبی در زمینه های تخصصی برخوردارند و زمینه را برای کسب مشاغل مناسب فراهم می آورند، اما در زمینه ی پیدایش و ارتقای تفکر منطقی، کارنامه ی قابل قبولی ندارند.
در کنار این دانشگاه ها، دانشگاه های کاملا ً خصوصی ایجاد می شوند که آنها هم به صورت صوری آموزش های «مفیدی» را به شما ارائه می کنند. اما در آنها هم اثری از آموزش تفکر منطقی وجود ندارد. اینها امکانات طبقات مرفه است. در مقابل، خانواده های فقیر فرزندان خود را به مدارسی می فرستند که در آنها، آموزگاران سرخورده و کم درآمد و فاقد انگیزه، مطالب بیهوده ای را به آنها آموزش می دهند. نتیجه چیست؟ باز هم نابودی تفکر منطقی.
این است جهانی که هندوستان دروازه ی خودرا به سوی آن باز می کند،جهانی زیرسلطه ی امپریالیسم .امپریالیسمی که تسلط خود را در جهان و کشور ما هندوستان، گسترش می دهد. اکنون پرسشی مطرح می شود و آن این است که چاره چیست؟ ما که نمی توانیم تا پایان عمر امپریالیسم، منتظر بمانیم تا آنگاه نظام آموزشی اصلاح شود؟ به نظر من وظیفه یِ ما در شرایط حاضر، مبارزه برای برقراری نظام آموزشی مبتنی بر تفکر منطقی است. ما باید برای نظام آموزشی ای مبارزه کنیم که از حمایت خلق برخوردار باشد و فرزندان ما را برای خدمت به مردم تربیت کند. روشن است که این مبارزه یعنی مبارزه برای برقراری نظام آموزشی جامعه گرا، خود بخشی از مبارزه علیه امپریالیسم است. ما باید در جبهه های گوناگون بجنگیم تا استقلال کشورمان را حفظ کنیم و در ورطه ی سلطه ی امپریالیسم فرو نرویم.
مبارزه علیه گرایش های فاشیستی مبتنی بر فرقه گرایی و قوم محوری هم، بخشی از این نبرد است. در این جبهه های گوناگون نبرد، گاه پیش میرویم، گاه متوقف می شویم و گاه روند مثبت پرشتاب نیست. اما در واقع با تداوم مبارزه برای آموزش جامعه گرا، می توانیم روند مبارزه ای را که امپریالیسم به صورت یورش علیه ما آغاز کرده، به عکس خود تبدیل کنیم. در عین حال یک چیز روشن است و آن اینکه برای موفقیت در تمام این عرصه ها، باید به مبارزه جهانی علیه یورش امپریالیسم بپیوندیم. این مبارزه، این مخالفت و این مقاومت، هم اکنون در سراسر جهان در جریان است.
در هندوستان، ما از این مبارزه گسترده اطلاع چندانی نداریم. امروز، یعنی پانزدهم فوریه، میلیون ها نفر در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری تظاهرات می کنند. زیرا این روز، روز جهانی مبارزه با جنگ است. امروز، میلیون ها تن از مردم- 500هزار نفر در لندن و صدهاهزار نفر در پاریس- به عنوان بخشی از جنبش جهانی ضد جنگ، در مخالفت با طرح های امپریالیسم آمریکا در عراق، خیابان ها را به تسخیر خود درمی آورند.
در عین حال، در سرتاسر آمریکای لاتین، جنبش های ضدجهانی سازی سرمایه داری شکل گرفته و تحولات سیاسی مهمی را در این منطقه به وجود آورده است. پیروزی لولا در برزیل، هوگوچاوز در ونزوئلا، دانیل اورتگا در نیکاراگوئه، اِوو مورالس در بولیوی، دکتر کوره آ در اکوادور و ... بخشی از این جنبش است. در کشورهای دیگر این منطقه، مردم در پی انتخاب های جدیدی هستند؛ تا راههای تازه ای رابرگزینند. در سراسر جهان، مقاومت گسترده ای شکل گرفته است. در کشور ما نیز، این مقاومت در حال گسترش و ارتقا است. به اعتقاد من، این مقاومت باید گسترش و عمق بیشتری بیابد و بسیار روشن است که مقاومت و مبارزه ی ما در قلمرو آموزش، بخشی از این مبارزه است.
[1] - Probhat Patnaik
[2] - SFI (Student Federation of India)
[3] - World Sank- funded district Education Program
[4] - General Agreement on Trade in Sevices.
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 1:58 | لینک ثابت |
اعلامیه جهانی حقوق زبانی
اعلاميه جهاني حقوق زباني
ترجمه: خسرو باقري
نهادها و سازمان هاي غيردولتی وتمام امضاكنندگان «اعلاميه جهاني حقوق زباني» در همايشي كه در تاريخ ششم تا نهم ژوئيه 1996 (1375) در شهر بارسلون اسپانيا برگزار شد، اعلام كردند كه:
* با توجه به مقدمه «اعلاميه جهاني حقوق بشر» (1948) كه در آن بر «برابري حقوق اساسي انسان ها، شان و ارزش فرد انساني و تساوي حقوق زنان و مردان» تاكيد شده است؛ و نيز با توجه به ماده دوم همين اعلاميه كه: «هركس، بدون هيچ گونه تبعيض اعم از نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، ديدگاه سياسي يا هر ديدگاه ديگر، و نيز خاستگاه ملي يا اجتماعي، ثروت، تولد و هر وضعيت ديگر از تمام حقوق و آزادي هاي مذكور در اعلاميه برخوردار است.»؛
* با توجه به «پيمان نامه جهاني حقوق سياسي و مدني» (16 دسامبر 1966) و «پيمان نامه جهاني حقوق فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي» (16 دسامبر 1966) كه در مقدمه هاي خود تاكيد مي كنند كه: انسان ها را نمي توان آزاد شمرد مگر آن كه با فراهم آوردن زمينه هاي مناسب، قادر به اعمال حقوق مدني و سياسي و حقوق فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي خود باشند؛
* با توجه به مفاد قطعنامه «135 _ 47» مجمع عمومي سازمان ملل متحد (18 دسامبر 1992) كه در آن «حقوق اقليت هاي ملي، قومي، ديني و زباني» به تصويب رسيد؛
* با توجه به اعلاميه ها و توافق نامه هاي شوراي اروپا از جمله «قطعنامه جامعه اروپا در دفاع از حقوق و آزادي هاي اساسي بشر» (4 نوامبر 1950) و «قطعنامه شوراي وزيران شوراي اروپا» (29 ژوئيه 1992) كه «منشور جامعه اروپا را درباره زبان هاي منطقه اي يا اقليت ها» به تصويب رساند و نيز اعلاميه «حقوق اقليت هاي قومي» مصوب نشست سران شوراي اروپا (19 اكتبر 1993) و توافقنامه «چارچوب دفاع از حقوق اقليت هاي قومي» (نوامبر 1994)؛
* با توجه به «اعلاميه انجمن جهاني قلم» (سانتياگو دمپستلا) و اعلاميه «كميته حقوق زبان و ترجمه» انجمن جهاني قلم (15 دسامبر 1993) كه در آن «برگزاري كنفرانسي درباره حقوق زباني» پيشنهاد شده است؛
* با توجه به «اعلاميه دوازدهمين سمينار انجمن جهاني گسترش تفاهم و ارتباط ميان فرهنگ ها» (9 اكتبر 1987، رسيف برزيل) كه در آن به سازمان ملل پيشنهاد شد تا گام هاي موثري را براي تصويب و اجراي «اعلاميه جهاني حقوق زباني» بردارد؛
* با توجه به «قطعنامه 169 سازمان جهاني كار» (26 ژوئيه 1989) كه در آن بر «حقوق بوميان و قبايل كشورهاي مستقل» تاكيد شده است؛
* با توجه به مفاد «اعلاميه جهاني حقوق مشترك خلق ها» (مه 1990، بارسلون اسپانيا) كه «همه خلق ها فارغ از تفاوت در نظام سياسي حاكم بر آن ها از حق ارائه و توسعه فرهنگ، زبان و ايجاد نهادهاي ويژه برخوردارند و براي رسيدن به اين منظور مي توانند ساختارهاي سياسي، آموزشي، ارتباطي و دولتي لازم را سامان دهند.»؛
* با توجه به «اعلاميه نهايي همايش سراسري فدراسيون جهاني آموزگاران زبان مدرن» (16 آگوست 1991، شهر پچ مجارستان) كه «رسميت يافتن حقوق زباني به مثابه حقوق اساسي فرد انساني» را توصيه نموده است؛
* با توجه به گزارش «كميسيون حقوق بشر شوراي اقتصادي و اجتماعي سازمان ملل متحد» (20 آوريل 1994) در رابطه با پيش نويس «حقوق بوميان» كه در آن حقوق فردي را در پرتو حقوق جمعي مد نظر قرار مي دهد؛
* با توجه به پيش نويس اعلاميه «كميسيون حقوق بشر آمريكا درباره بوميان» مصوب نشست 1287 (18 سپتامبر 1995) اين كميسيون؛
* با توجه به اين كه اكثر زبان هاي در خطر نابودي، به مردماني تعلق دارند كه از حق حاكميت ملي محرومند؛ و با توجه به اين كه عامل اصلي عدم گسترش، نابودي و جايگزيني زبان ديگر به جاي زبان اين خلق ها، عدم وجود حاكميت ملي و خط مشي دولت هايي است كه ساختارهاي سياسي، اداري و زباني خود را بر آن ها تحميل مي كنند؛
* با توجه به اين كه حمله نظامي، اشغال، استعمار كشورها و ديگر روش هاي انقياد سياسي، اقتصادي و اجتماعي، در اكثر مواقع با تحميل صريح زبان حاكمان يا در بهترين شرايط خدشه دار نمودن ارزش و منزلت زبان خلق هاي محكوم همراه بوده و به طور كلي به تضعيف زبان گويشوران آن ها انجاميده و با اعمال سياست هاي تبعيض آميز وفاداري گويشوران به زبان مادري خود را خدشه دار كرده است؛
* با توجه به اين كه زبان مردماني كه اخيرا استقلال خود را به دست آورده اند همچنان در حاشيه مانده و روند جايگزيني زبان كشورهاي استعمارگر و امپرياليست پيشين به جاي زبان خلق هاي تازه از بند رسته همچنان ادامه دارد؛
* با توجه به اين كه «جهاني شدن» بر بنياد تنوع و تكثر زباني و فرهنگي خلق ها قرار دارد و سياست حذف زبان ها و فرهنگ ها و يكسان سازي آنها را رد مي كند؛
* با توجه به اين كه براي تامين همزيستي مسالمت آميزجمعيت هاي زباني مي بايست اصولي تدوين شوند كه تشويق و ارتقا موقعيت زبان ها و نيز احترام به همه آنها و كاربست اجتماعي آن ها را در مجامع عمومي و محافل خصوصي تضمين نمايد؛
* با توجه به اين كه عوامل گوناگوني كه ماهيت زباني ندارند از جمله عوامل تاريخي، سياسي، جغرافيايي، جمعيتي، اقتصادي، اجتماعي _ فرهنگي و اجتماعي _ زباني مي توانند به انزوا، انحطاط و نابودي زبان ها منجر شوند و نيز براي آن كه بتوان اقدامات و راه حل هاي مناسبي در هر مورد خاص اتخاذ نمود لازم است كه حقوق زباني به صورت همه جانبه بررسي شود و با اعتقاد به اين كه «اعلاميه جهاني حقوق زباني» در پرتو تضمين احترام و توسعه كامل همه زبان ها و پايه گذاري اصولي براي همزيستي برابر و عادلانه زباني به مثابه عامل اصلي در حفظ روابط اجتماعي موزون، مي بايد نابرابري هاي زباني را اصلاح كند؛
به اين وسيله اعلام مي كنيم كه:
درآمد
* جايگاه هر زباني، در پرتو ملاحظاتي كه خواهد آمد، محصول تعامل و كنش و واكنش عوامل بسيار گوناگون و گسترده از جمله عوامل سياسي، قانوني، ايدئولوژيك، تاريخي، جمعيتي، اقليمي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، زبان شناسي، اجتماعي، زباني، ميان زباني و عواملي با ماهيت ذهني است.
در شرايط كنوني اين عوامل را مي توان اينگونه توضيح داد:
* تمايل ديرينه سال اكثر دولت ها و حكومت ها به كاهش تنوع زباني و حمايت از گرايش هايي كه با چندگانگي فرهنگي و تكثر زباني مخالفت مي ورزند.
* سير به سمت اقتصاد جهان گستر و ظهور پديده هايي چون بازار جهاني اطلاعات، ارتباطات و فرهنگ كه فضاي مناسب براي اشكال مختلف تعامل هاي زباني را _ كه انسجام دروني زبان ها را تضمين مي كند_ مختل مي سازد.
* مدل رشد اقتصادي جهان كه شركت هاي فراملي مطرح كرده اند و بر اساس آن كاهش حمايت هاي دولت را با پيشرفت و فردگرايي رقابت محور را با آزادي قرين مي دانند به تشديد نا برابري هاي جدي و فزاينده زباني، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي منجر مي شود.
* جمعيت هاي زباني را در عصر ما عوامل زير تهديد مي كنند: عدم وجود دولت هاي ملي يا خودگردان، گويشوران محدود يا گويشوراني كه به طور كلي يا جزيي پراكنده اند، اقتصاد ضعيف، عدم وجود زبان معيار يا ارائه مدلي فرهنگي مفاير با فرهنگ مسلط. اين عوامل ادامه حيات و گسترش بسياري از زبان ها را عملا غير ممكن مي كند. مگر آنكه ملاحظات زير مورد توجه قرار گيرد:
* از ديدگاه سياسي: جهان از منظر سياسي بايد به گونه اي ساماندهي شود كه امكان ارتباطي ملت ها با مشاركت همه خلق ها، جمعيت هاي زباني و افراد در روند توسعه سازگار باشد.
* از ديدگاه اقتصادي: جهان از منظر اقتصادي به گونه اي ساماندهي شود كه توسعه پايدار همه جانبه را بر بنياد مشاركت همه خلق ها و نيز بر اساس احترام به حفظ تعادل محيط زيست و روابط برابر حقوق همه زبان ها و فرهنگ ها تامين كند.
* بنابر آنچه آمد ، اين اعلاميه، مبدا حركت خود را « جمعيت هاي زباني» و نه « دولت ها» اعلام مي كند. اين اعلاميه را بايد از منظر تقويت نهادهاي بين المللي كه هدف آنها تضمين توسعه برابر و پايدار همه جامعه بشري است؛ مورد توجه قرار داد. در عين حال، هدف اين اعلاميه، كوشش براي ايجاد آنچنان ساماندهي سياسي در جهان است كه امكان تنوع و تكثر زبان ها را بر بنياد احترام، همزيستي و منافع متقابل همه خلق ها تامين كند.
مقدمه: مفاهيم
ماده 1
(1): در اين اعلاميه، هر جامعه انساني كه از نظر تاريخي در «سرزمين معيني» _ فارغ از رسميت يافتن يا نيافتن _ ساكن شده و خود را خلقي را با هويتي يگانه دانسته و زبان مشتركي را به عنوان ابزار طبيعي ارتباط و هم پيوندي فرهنگي برگزيده است؛ «جمعيت زباني» خوانده مي شود. در اين اعلاميه اصطلاح «زبان خاص يك سرزمين» به زبان جمعيتي اطلاق مي شود كه در شرايط ذكر شده شكل گرفته باشد.
(2): در اين اعلاميه مبناي حركت بر اين اصل قرار دارد كه حقوق زباني هم حقوق فردي و هم حقوق جمعي زباني را به طور همزمان در بر مي گيرد. در تعريف دامنه كامل حقوق زباني اين اعلاميه اعلام مي كند كه مرجع خود را «جمعيت هاي زباني تاريخي» مي داند كه در سرزميني خاص زندگي مي كنند. در اينجا «سرزمين» تنها به جغرافيايي اطلاق نمي شود كه گويشوران در آن زندگي مي كنند، بلكه به محيط اجتماعي و كاركردي هم اطلاق مي شود كه براي رشد و شكوفايي همه جانبه يك زبان ضروري است. تنها با اين گستره معنايي است كه مي توان حقوق زباني گروه هاي مورد نظر در بند 5 اين ماده و حقوق زباني افرادي را كه در خارج از سرزمين زباني خويش زندگي مي كنند را بر بنياد پيوستاري و در عين حال درجه بندي تعريف كرد.
(3): در اين اعلاميه گروه هايي كه يكي از موقعيت هاي زيرين را دارا باشند نيز متعلق به «جمعيت زباني» معين و «ساكن سرزمين» معين شمرده مي شوند :
الف: زماني كه از بدنه اصلي «جمعيت زباني» به دليل مرزهاي سياسي يا اداري _ اجرايي جدا شده باشند.
ب: زماني كه در طول تاريخ، در منطقه كوچك جغرافيايي كه آن را ديگر جمعيت هاي زباني محاصره كرده اند، «جزيره زباني» تشكيل داده و تثبيت شده باشند.
پ: زماني كه در منطقه جغرافيايي معين با ديگر جمعيت هاي زباني كه پيشينه تاريخي مشابه دارند؛ همزيستي كرده و تثبيت شده باشند.
(4): در اين اعلاميه عشاير و كوچ نشينان و خلق هايي كه در نواحي جغرافيايي پراكنده زندگي مي كنند ؛ نيز «جمعيت هاي زباني» خوانده مي شوند كه در سرزمين هاي تاريخي خود به سر مي برند.
(5): در اين اعلاميه، گروه هايي از مردم كه زبان آنها در محيط سرزميني جمعيت زباني ديگر، تثبيت شده، اما پيشينه تاريخي آنها با پيشينه تاريخي جمعيت زباني مهمان پذير همسان نيست؛ هم «گروه زباني» خوانده مي شود. مهاجران، پناهندگان، اخراجي ها و آوارگان در زمره «گروهاي زباني» شمرده مي شوند.
ماده 2
(1): در اين اعلاميه هرگاه جمعيت ها و گروه هاي زباني گوناگون در سرزمين يگانه اي زندگي كنند؛ حقوق زباني آنها بر اساس احترام متقابل بايد به گونه اي تامين شود كه دموكراسي حداكثر را تضمين كند.
(2): براي كسب تعادل اجتماعي _ زباني رضايت بخش يعني ايجاد هماهنگي مناسب بين حقوق زباني جمعيت ها و گروه هاي زباني و افراد متعلق بر آن ها، علاوه بر پيشينه تاريخي _ سرزميني و نيز خواسته ها و مطالبات دموكراتيك آن ها، عوامل ديگري از جمله ماهيت اجباري مهاجرت ها و درجه آسيب پذيري فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي آنها را هم بايد مورد توجه قرار داد.
ماده 3
(1): اين اعلاميه حقوق زيرين را به عنوان حقوق شخصي انسان ها _ كه تحت هيچ شرايطي قابل نقض نيست _ به رسميت مي شناسد.
_ حق انسان به عنوان عضوي از يك جمعيت زباني
_ حق انسان در استفاده از زبان خود در مكان هاي خصوصي و عمومي
_ حق انسان در استفاده از نام خود
_ حق انسان در ايجاد پيوند و مناسبات اجتماعي با ديگر اعضاي جمعيت زباني خود
_ حق انسان در حفظ و گسترش فرهنگ خود
_ و ديگر حقوق زباني كه در «پيمان نامه جهاني حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي» (16 دسامبر 1966) به رسميت شناخته شده اند.
(2): اين اعلاميه تصريح مي كند كه گروه هاي زباني، علاوه بر حقوق عامي كه بر شمرديم و همه افراد اين گروه ها از آن برخوردارند؛ در انطباق با بند دوم ماده 2 همين اعلاميه حقوق زيرين را نيز دارا هستند.
_ حق گروه هاي زباني در آموختن زبان و فرهنگ خود
_ حق گروه هاي زباني در دسترسي به خدمات فرهنگي
_ حق گروه هاي زباني در حضور برابر زبان و فرهنگ خود در رسانه هاي ارتباط جمعي
_ حق گروه هاي زباني در توجه و احترام نهادهاي حكومتي به طرح هاي اجتماعي و اقتصادي آنها كه به زبان خود ارائه كرده اند.
(3): حقوق گروه هاي زباني و اعضاي آنها به هيچ عنوان نبايد مانع مناسبات متقابل اين گروه ها و اعضاي آنها، با جمعيت زباني مهمان پذير يا ادغام آنها در جمعيت زباني مورد نظر شود. در عين حال حقوق اين گروه ها و اعضاي آنها نبايد حقوق جمعيت زباني مهمان پذير يا اعضاي آن را در كاربست زبان جمعيت زباني مورد نظر در سرزمين معين محدود كند.
ماده 4
(1): براساس اين اعلاميه، افرادي كه به سرزمين جمعيت زباني ديگري مهاجرت مي كنند بايد با جمعيت زباني مهمان پذير رفتاري همگرايانه در پيش گيرند؛ و براي ايجاد مهر و مودت با آنان به كوشش فزونتري دست بزنند. معناي اين سخن آن است كه ضمن حفظ خصوصيت و ويژگي هاي فرهنگي خويش بكوشند تا در ارزش ها و گونه هاي رفتاري جمعيت زباني مهمان پذير سهيم شوند. اين اقدام به مهاجران كمك مي كند تا از نظر اجتماعي بدون مواجه شدن با مشكلاتي كه جمعيت مهمان پذير با آن مواجه بوده؛ وارد فعاليت هاي اجتماعي شوند.
(2): اين اعلاميه تاكيد مي كند، كه روند همگون سازي _ به معناي همگوني فرهنگ، ارزش ها و گونه هاي رفتاري جامعه زباني مهمان با جامعه زباني مهمان پذير _ نبايد تحميلي يا اجباري باشد. اين فرآيند تنها مي تواند برآيند تعامل آگاهانه و آزادانه دو جامعه زباني باشد.
ماده 5
حقوق زباني تمام جمعيت هاي زباني فارغ از موقعيت جايگاه زبان ها _ به عنوان زبان رسمي، زبان محلي يا زبان اقليت ها _ برابر است. تعبيراتي چون زبان محلي يا اقليت ها، به كار برده نمي شود؛ زيرا علي رغم اينكه در موارد معين كاربرد اين تعبيرات مي تواند كسب حقوق مساوي را براي اين زبان ها تسهيل بخشد اما به طور عمده براي توجيه محدوديت حقوق زباني زبان ها مورد استفاده قرار مي گيرد.
ماده 6
نمي توان با توجيه اينكه زباني، زبان رسمي دولت است يا به طور معمول براي هدف هاي اداري و برخي فعاليت هاي فرهنگي در سرزمين معين مورد استفاده قرار مي گيرد آن «زبان خاص» را «زبان سرزمين معين» به شمار آورد.
عنوان اول: اصول عام
ماده 7
(1): تمام زبان ها بيانگر هويت گروهي خاص و راهي يگانه براي توصيف و درك واقعيت اند؛ بنابراين مي بايست تمام شرايط لازم را براي گسترش و پيشرفت آنها در تمام عرصه ها فراهم آورد.
(2): تمام زبان ها محصول آفرينش جمعي اند و به عنوان ابزار همبستگي، شكل گيري هويت، ارتباط و خلاقيت فرد در درون جمعيت زباني، در دسترس همگان قرار دارند.
ماده 8
(1): همه جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه براي تضمين كاربرد زبان هايشان در تمام فعاليت هاي اجتماعي، امكانات خود را سازماندهي و مديريت كنند.
(2): همه جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه براي تضمين امكان انتقال زبان خود به نسل هاي آينده و پيوستاري زماني زبان خود از همه امكانات بهره مند باشند.
ماده 9
همه جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه نظام زبان خود را بدون اجبار يا القا مدون و به زبان معيار تبديل كنند و در حفظ، توسعه و ارتقا آن بكوشند.
ماده 10
(1): همه جمعيت هاي زباني از حقوق برابر برخوردارند.
(2): اعمال تبعيض عليه جمعيت هاي زباني غير قابل پذيرش است؛ فارغ از آنكه اين تبعيض بر بنياد حاكميت سياسي، موقعيت اجتماعي يا اقتصادي، مدون بودن، روزآمد بودن، مدرن بودن، و يا هر معيار ديگر توجيه شود.
(3): براي تحقق اصل برابري و جامه عمل به آن پوشاندن براي همه جمعيت هاي زباني، بايد تمام اقدامات ضرور را اتخاذ كرد.
ماده 11
همه جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه براي برخورداري و تضمين حقوق مندرج در اين اعلاميه، از تمام وسايل و امكانات ترجمه به ديگر زبان ها يا ترجمه از ديگر زبان ها بهره ببرند.
ماده 12
(1): هر كس حق دارد كه در كليه فعاليت هاي خود در محيط هاي جمعي، از زبان خويش استفاده كند؛ به شرط آنكه آن زبان، «زبان سرزمينيٍ» جايي باشد كه او در آن ساكن است.
(2): هر كس حق دارد كه زبان خود را در محيط هاي خصوصي و خانوادگي خود به كار برد.
ماده 13
(1): هر كس حق دارد زبان خاص سرزميني خود را بياموزد.
(2): هر كس حق دارد چند زبانه باشد و بر اساس تضمين هايي كه در اين اعلاميه براي كاربرد زبان خاص سرزميني خود اعلام شده است؛ مناسب ترين زباني را كه به پيشرفت فردي و اجتماعي او ياري مي رساند؛ بدون هيچگونه پيشداوري، بياموزد و بكار برد.
ماده 14
مفاد اين اعلاميه نبايد به گونه اي تفسير يا به كار روند كه به هنجارها و رويه هاي عملي ناشي از موقعيت داخلي يا بين المللي يك زبان
_ كه كاربردش در خود آن سرزمين مناسب تر است _ زيان برسانند.
عنوان دوم: نظام جامع زباني
بخش اول: اداره هاي دولتي و نهادهاي رسمي
ماده 15
(1): همه جمعيت هاي زباني حق دارند كه در قلمرو سرزمين خود به طور رسمي مورد استفاده قرار گيرند.
(2): همه جمعيت هاي زباني حق دارند كه تمام اسناد اداري، مدارك دولتي و شخصي و تمام اسناد محضري آنها، معتبر و قابل اجرا شناخته شوند. هيچكس و هيچ مقامي حق ندارد، جمعيت زباني معيني را ناديده بگيرد.
ماده 16
همه اعضاي جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه با مقامات دولتي به زبان خود ارتباط برقرار كنند و از مقامات دولتي توجه به زبان خود را طلب كنند. اين حق بخشهاي مركزي، سرزميني، محلي و تقسيم هاي فرامنطقه اي را در بر مي گيرد.
ماده 17
(1): همه جمعيت هاي زباني حق دارند كه به همه اسناد و مدارك رسمي كه به نحوي به سرزمين آنها مربوط است و به زبان آنها تدوين شده دسترسي داشته باشند و آنها را مورد استفاده قرار دهند. اين اسناد و مدارك مي توانند دست نويسَ، چاپي يا به هر شكل ديگر باشند.
(2): تمام اسناد و مدارك دولتي _ چه دست نويس و چه چاپي و يا هر شكل ديگر _ بايد به همه زبان هاي كشور تهيه و در اختيار عموم قرار گيرند. اين اقدام بايد تمام قلمروي را كه آن زبان خاص در آن به كار مي رود، در بر بگيرد.
ماده 18
(1): همه جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه قوانين و ديگر رويه هاي قانوني كه به نحوي به جمعيت آن ها مربوط مي شود، به زبان خاص سرزمين آنها نوشته و منتشر شوند.
(2): مقام هاي دولتي كه در قلمرو حاكميت آن ها، بيش از يك زبان خاص سرزميني وجود دارد؛ موظفند همه قوانين و مقررات عام كشور را به زبان تك تك اين جمعيت هاي زباني تهيه و منتشر كنند؛ فارغ از آن كه گويشوران هر يك از اين زبان ها، زبان هاي ديگر را درك مي كنند يا نمي كنند.
ماده 19
(1): زبان رسمي نمايندگان مجلس هر كشور، زبان يا زبان هايي است كه به صورت تاريخي در سرزميني كه آنها نماينده آنند، به كار مي رفته است.
(2): اين حق، جمعيت هاي زبانيي را كه از نظر منطقه جغرافيايي پراكنده اند (ماده1، بند4) را نيز دربرمي گيرد.
ماده 20
(1): هركس از اين حق برخوردار است كه در دادگستري هاي سرزمين خود، از زباني كه به لحاظ تاريخي در آن سرزمين استفاده مي شود _ چه گفتاري و چه نوشتاري _ سخن بگويد. دادگاه ها بايد در سرزمين معين زبان آن سرزمين را به كار برند و اگر به خاطر ملاحظات حقوقي كشور، دادگاه در سرزمين ديگري تداوم مي يابد، در آن دادگاه نيز بايد همان زبان مورد استفاده قرار گيرد.
(2): هركس حق دارد كه تحت هر شرايطي، به زباني كه آن را درك مي كند و به آن سخن مي گويد؛ محاكمه شود. در اين موارد، هركس حق دارد از خدمات مترجم رايگان بهره مند شود.
ماده 21
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه ثبت و بايگاني مدارك و اسناد آن ها در محضرها، به زبان خودشان انجام شود.
ماده 22
تمام جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه اسناد و مدارك آنها كه به تائيد سازمان ثبت اسناد يا ديگر ماموران صلاحيت دار دولتي رسيده، به زبان قلمروي كه محضرها و ماموران وظايف خود را انجام مي دهند؛ تنظيم شود.
بخش دوم: آموزش
ماده 23
(1): نظام آموزش هر كشور مي بايد به تقويت امكانات زباني و فرهنگي جمعيت زباني سرزمين معين ياري رساند.
(2): نظام آموزشي هر كشور مي بايست به پيشرفت و گسترش جمعيت زباني آن سرزمين ياري رساند.
(3): نظام آموزشي هر سرزمين مي بايست در خدمت تكثر و تنوع زباني و فرهنگي و تحكيم روابط صميمانه جمعيت هاي زباني گوناگون در سراسر جهان باشد.
(4): در چارچوب اصول پيش گفته، هركس حق دارد، هر زباني را بياموزد.
ماده 24
همه جمعيت هاي زباني حق دارند تا درباره گستره حضور زبان خود، به عنوان ابزار ارتباط و آموزش در تمام پايه هاي تحصيلي و آموزشي سرزمين خود _ پيش دبستاني، دبستاني، راهنمايي، دبيرستاني، حرفه اي و فني، دانشگاهي و آموزش بزرگسالان _ تصميم بگيرند.
ماده 25
همه جمعيت هاي زباني از حق دسترسي و كاربرد منابع انساني و مادي لازم براي تضمين حضور زبان خود در تمام پايه هاي تحصيلي سرزمين خود از جمله آموزگاران توانا، روش هاي آموزشي مناسب، كتب و متون درسي، امكانات مالي، ساختمان و امكانات آموزشي، فن آوري هاي متداول و مدرن برخوردارند.
ماده 26
همه جمعيت هاي زباني از حق آموزشي كه اعضاي آن را قادر مي سازد تا نسبت به كاربرد زبان خود تسلط داشته باشند _ از جمله توانايي كاربرد زبان در همه محيط هاي روزمره زباني _ و نيز زبان ديگري كه خواستار يادگيري آن هستند؛ برخوردارند.
ماده 27
همه جمعيت هاي زباني از حق آموزشي كه اعضاي آن را قادر مي سازد تا هر زباني را كه به سنن فرهنگي آنها مربوط است _ از جمله زبان ادبي يا زبان مقدس كه پيشتر در آن سرزمين رايج بوده _ بياموزند؛ برخوردارند.
ماده 28
همه جمعيت هاي زباني از حق آموزشي كه اعضاي آن را قادر مي سازد تا به آگاهي همه جانبه درباره ميراث فرهنگي خود (تاريخ، جغرافيا، ادبيات و ديگر نمودهاي فرهنگي) دست يابند، برخوردارند. تمام جمعيت هاي زباني همچنين از اين حق برخوردارند تا گسترده ترين آگاهي را درباره هر فرهنگ ديگر كه خواستار آنند؛ كسب كنند.
ماده 29
(1): هركس از اين حق برخوردار است كه به زبان خاص سرزمين خود تحصيل كند.
(2): اين حق ناقض كسب آموزش گفتاري و نوشتاري زبان ديگري _ به عنوان ابزار ارتباط با ديگر جمعيت هاي زباني _ نيست.
ماده 30
زبان و فرهنگ همه جمعيت هاي زباني مي بايد موضوع مطالعه و پژوهش هاي علمي در سطح دانشگاه ها قرار گيرد.
بخش سوم: نام هاي خاص
ماده 31
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه نظام «نام هاي خاص» خود را در همه جا و در تمام شرايط حفظ كنند و به كار برند.
ماده 32
(1): تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه نامي را كه مردم سرزمين آنها بر مكان هاي خاص نهاده اند، چه به صورت نوشتاري و چه به صورت گفتاري، در محافل خصوصي يا در گردهمايي هاي عمومي و رسمي به كار برند.
(2): تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه نام بومي مكان هاي سرزمين خود را تثبيت و حفظ كنند و در صورت لزوم تغييراتي را در آن ها اعمال كنند. اين نام ها را نمي توان خودسرانه حذف، تحريف و يا تغيير داد. اين نام ها را نمي توان تحت تاثير تحولات سياسي يا هر تحول ديگر با نام هاي ديگر جايگزين كرد.
ماده 33
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه خود را با نامي كه در زبان خودشان متداول است؛ بنامند. در ترجمه اين نام ها به زبان هاي ديگر مترجمان بايد از كاربست واژگان تحقيرآميز يا دوپهلو خودداري كنند.
ماده 34
هركس حق دارد كه نام خود را در همه جا و تحت هر شرايط، به زبان خود به كار برد. در عين حال، اگر قرار است به دلايلي نامش در نظام نوشتاري ديگري ثبت شود؛ اين ثبت بايد با در نظر گرفتن دقيق ترين نظام آوانويسي، صورت گيرد.
بخش چهارم: رسانه هاي ارتباط جمعي و ديگر فناوري هاي نوين
ماده 35
تمام جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه درباره گستره حضور زبانشان در رسانه هاي ارتباط جمعي سرزمين خود فارغ از نحوه پخش و نشر آن ها، تصميم بگيرند؛ چه اين رسانه ها محلي و سنتي يا سراسري و چه از فن آوري پيشرفته برخوردار باشند.
ماده 36
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه از همه منابع انساني و مادي لازم براي تضمين سطح مطلوبي از حضور زبان خود در جامعه و سطح مطلوبي ازامكان ارائه فرهنگي آن در رسانه هاي ارتباط جمعي از جمله كاركنان آموزش ديده، امكانات مالي، ساختمان، تجهيزات و فناوري هاي امروزي و مدرن برخوردار باشند.
ماده 37
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه از طريق رسانه هاي ارتباط جمعي، از ميراث فرهنگي خويش (تاريخ، جغرافيا، ادبيات و ديگر نمودهاي فرهنگي) آگاهي يابند و نيز بيشترين اطلاعات ممكن را درباره ساير فرهنگ ها، كسب كنند.
ماده 38
زبان ها و فرهنگ هاي تمام جمعيت هاي زبانيِ سراسر جهان مي بايست در رسانه هاي ارتباط جمعي از بهره مندي برابر و غيرتبعيض آميز برخوردار شوند.
ماده 39
تمام جمعيت هاي زبانيِ موضوع ماده 1، بندهاي 3 و 4 اين اعلاميه و گروه هاي زبانيِ موضوع بند 5 از همان ماده از حق ارائه برابر در رسانه هاي ارتباط جمعي جامعه اي كه در آن ساكنند يا به آنجا مهاجرت كرده اند، برخوردارند. اين حق بايد در هماهنگي با حقوق ديگر گروه ها و جمعيت هاي زباني ساكن در آن سرزمين، اعمال شود.
ماده 40
در زمينه فناوري اطلاعاتي، تمام جمعيت هاي زباني بايد از حق دسترسي به تجهيزات پيشرفته و منطبق با تمام روش ها و دستاوردهاي زباني خود برخوردار باشند به نحوي كه بتوانند از تمام امكانات ناشي از اين فناوري ها، از جمله در زمينه هايي چون ارائه، آموزش، ارتباط، نشر، ترجمه، پردازش اطلاعات و ترويج فرهنگ به مفهوم عام آن استفاده كنند.
بخش پنجم: فرهنگ
ماده 41
(1): تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه زبان خود را در تمام اشكال بيان فرهنگي، حفظ نمايند و توسعه دهند.
(2): تمام جمعيت هاي زباني بايد بتوانند، حق ذكر شده را به طور كامل اعمال نمايند؛ بدون آن كه فضاي اجتماعي آن ها در معرض تهاجم برتري طلبانه فرهنگ بيگانه قرار گيرد.
ماده 42
تمام جمعيت هاي زباني از حق رشد كامل در چارچوب محيط و شرايط فرهنگي خود برخوردارند.
ماده 43
تمام جمعيت هاي زباني از حق دسترسي به آثاري كه در زبان آن ها خلق شده است؛ برخوردارند.
ماده 44
تمام جمعيت هاي زباني از حق دسترسي به برنامه هاي فرهنگ هاي گوناگون، از طريق پخش و نشر اطلاعات، آموزش زبان به خارجيان، ترجمه، دوبله، ترجمه همزمان و زيرنويسي فيلم برخوردارند.
ماده 45
تمام جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه زبان آن ها، جايگاه شايسته اي را در رويدادها و خدمات فرهنگي (از جمله در كتابخانه ها، ويدئوكلوپ ها، سينماها، تئاترها، موزه ها، آرشيوها، فرهنگ عامه، توليدات فرهنگي و ديگر نمودهاي حيات فرهنگي) ايفا كنند.
ماده 46
تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه ميراث زباني و فرهنگي خود از جمله (مجموعه اسناد، آثار هنري و معماري، بناهاي تاريخي و متون) را حفظ كنند.
بخش ششم: محيط اجتماعي و اقتصادي
ماده 47
(1): تمام جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه كاربرد زبان خود را در تمام فعاليت هاي اجتماعي و اقتصاديِ سرزمين خويش تثبيت كنند.
(2): تمام اعضاي جمعيت هاي زباني از اين حق برخوردارند كه براي تحقق فعاليت هاي حرفه اي خود به همه وسايل ضرور از جمله اسناد، كتاب ها و آثار مرجع، رهنمودها، فرم ها و تجهيزات كامپيوتري، ابزار و تمام آثار فرهنگي، به زبان خاص خود دسترسي داشته باشند.
(3): كاربرد زبان هاي ديگر تنها در شرايطي ضرور است كه ماهيت فعاليت هاي حرفه اي، وجود آن ها را توجيه كند. به هر حال، تحت هيچ شرايطي، زبان يا زبان هاي جديد نبايد موقعيت زبان اصلي جمعيت زباني را تنزل دهند يا جانشين آن شوند.
ماده 48
(1): هركس حق دارد كه در قلمرو جمعيت زباني خود، زبانش را آن هم با اعتبار قانوني كامل در تمام مبادلات اقتصادي از جمله خريد و فروش كالا و خدمات، نظام بانكداري، بيمه، قراردادهاي شغلي و ديگر موارد، به كار برد.
(2): هيچ ماده اي از قوانين و عقدهاي خصوصي نبايد كاربرد زبان خاص سرزميني را محدود يا ممنوع كند.
(3): هركس حق دارد كه در چارچوب قلمرو جمعيت زباني خود به تمام اسناد لازم براي فعاليت هاي ياد شده از جمله فرم هاي خاص، چك، قرارداد، صورت حساب، رسيد دريافت كالا، فرم سفارش و ... به زبان خود دسترسي داشته باشد.
ماده 49
هركس در چارچوب جمعيت زباني خود حق دارد در تمام سازمان هاي اقتصادي _ اجتماعي از جمله در اتحاديه ها و سنديكاهاي كارگري و انجمن هاي كارفرمايي، حرفه اي، تجاري و صنعتي، از زبان خود استفاده كند.
ماده 50
(1): تمام جمعيت هاي زباني حق دارند كه زبان آن ها از جايگاهي شايسته در اموري چون تبليغات، تابلو، علائم و ديگر نشانگان يك كشور به طور عام برخوردار باشد.
(2): هركس در چارچوب جمعيت زباني خود حق دارد كه به تمام اطلاعات نوشتاري و گفتاري درباره كالاها و خدمات موسسات تجاري از جمله نحوه استفاده از كالا، برچسب، اجزا تشكيل دهنده، تبليغ، ضمانت و ديگر موارد، به زبان خود دسترسي داشته باشد.
(3): تمام علائم و نشانه هاي تبليغاتي كه بر سلامت انسان موثرند، اولا بايد از نظر كيفيت پست تر از نمونه هاي ديگر زبان ها نباشد و ثانيا بايد در درجه اول به زبان خود آن سرزمين باشد.
ماده 51
(1): هركس حق دارد كه در ارتباطات خود با شركت ها، موسسه هاي تجاري و نهادهاي خصوصي زبان خاص سرزمين خود را به كار برد و به همان زبان پاسخ يا خدمات را دريافت نمايد.
(2): هركس به عنوان مشتري يا مصرف كننده حق دارد كه از موسسات عمومي، اطلاعات نوشتاري يا گفتاري را به زبان خود دريافت كند.
ماده 52
هركس حق دارد كه تمام فعاليت هاي حرفه اي خود را به زبان خاص سرزمين خود انجام دهد مگر آن كه ماهيت حرفه اش كاربرد زبان هاي ديگر را الزامي سازد؛ از جمله آموزگاران زبان هاي خارجي، مترجمان و راهنمايان برنامه هاي گردشگري.
ملاحظات ديگر
نخست:
مقام هاي دولتي كشورها بايد در چارچوب اختيارات قانوني خود گام هاي لازم را براي تحقق حقوق مندرج در اين اعلاميه بردارند. در اين رابطه، به ويژه براي تقويت روند تحقق حقوق زباني در جامعه هايي كه جمعيت هاي زباني آن از نظر مالي در تنگنا هستند؛ بايد امكانات مالي بين المللي تامين شود. بنابراين مقام هاي دولتي بايد حمايت هاي ضرور را براي مدون كردن، ترجمه، آموزش و كاربرد زبان در نظام اداري كشور، فراهم كنند.
دوم:
مقام هاي دولتي بايد آگاهي نهادهاي رسمي، سازمان ها و مردم از حقوق و وظايف مندرج در اين اعلاميه را تضمين كنند.
سوم:
مقامات دولتي در چارچوب نظام قانون گذاري كنوني، براي جلوگيري از نقض حقوق زباني مندرج در اين اعلاميه، مجازات هايي را تعيين نمايند.
ملاحظات نهايي:
نخست:
اين اعلاميه خواستار تاسيس «شوراي زبان ها» در چارچوب نظام كنوني سازمان ملل متحد است. بر اين اساس، اين اعلاميه از مجمع عمومي سازمان ملل مي خواهد كه وظايف اين شورا، انتخاب اعضاي آن و ايجاد نهادي در قوانين بين المللي براي دفاع از دستيابي به حقوق مندرج در اين اعلاميه را، به عهده گيرد.
دوم:
اين اعلاميه خواستار تشكيل «كميسيون جهاني حقوق زباني» به عنوان نهادي غيررسمي و مشورتي متشكل از نمايندگان سازمان هاي غيردولتي و ديگر سازمان هاي فعال در زمينه قوانين زباني است و در جهت ايجاد آن كوشش مي كند.
بارسلون. ژوئن 1996
نوشته شده توسط خسرو باقری در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:47 | لینک ثابت |
رازی میان آن دو
کویینتین رینولدز- برگردان: خسرو باقری

«مُنتریل» شهر بزرگی است؛ خیلی بزرگ؛ اما مثل خیلی از شهرهای بزرگ، خیابانهای کوچکی هم دارد. خیابان «پرنس ادوارد» یکی از خیابانهای کوچک شهر بزرگ مُنتریل است. طول این خیابان تنها بهاندازهی چهار بلوک است. «پییر دوپین» سی سال است که هر روز صبح شیر مردم این خیابان را توزیع میکند؛ بهخاطر همین هم، هیچکس مانند او این خیابان را نمیشناسد.
در این پانزدهسال آخر، اسبی که گاری پییر را میکشد، اسب سفید و تنومندی است به نام «ژوزف». در شهر مُنتریل، بهخصوص در بخش فرانسه زبان آن، مردم روی حیوانهایشان هم، مثل بچههایشان، اسامی قدیسین را میگذارند. وقتی ژوزف را به این کارخانهی تولید شیر آوردند؛ سرکارگر کارخانهی پییر به او گفت که از این پس میتواند از این اسب استفاده کند. پییر نرمی زیر گردن اسب را نوازش کرد، دستی بر شکم زیبای او کشید و سپس در چشمهایش خیره شد و گفت: «به به چه اسب مهربانی. چه اسب باوفایی، چه اسب نجیبی. پیداست، از چشمان درخشانش پیداست که روح لطیفی هم دارد، اسمش را ژوزف میگذارم؛ ژوزف هم مهربان بود، نجیب بود، با وفا بود و روح لطیفی داشت.»
یک سال طول نکشید که ژوزف هم مثل پییر، مسیر پخش شیر را یاد گرفت. پییر با غرور میگفت که اسبش به افسار نیازی ندارد و او تا حالا افسار اسبش را حتا لمس هم نکرده است. هر روز، درست 5 صبح، پییر تو اصطبلِ اسبهای کارگاه شیر، ژوزف را میدید. ابتدا گاری را از بطرهای شیر پُر میکرد؛ ژوزف را به گاری میبست، از گاری بالا میرفت و بعد درحالی که روی صندلی مینشست با مهربانی میگفت: «سلام، سلام رفیق قدیمی!» ژوزف هم برای پییر سری تکان میداد. همکاران پییر پوزخندزنان زیر لب میگفتند: «به، نگاه کنید، ژوزف به پییر میخندد.» چند لحظه بعد، ژاکوب، سرکارگر کارخانه با صدای بلند میگفت: «خیلی خوب پییر، زودباش.» آنوقت پییر هم رو میکرد به ژوزف و با مهربانی میگفت: «بریم، بریم، رفیق قدیمی من!» و بعد این پیوند شکوهمند حیوان و انسان در سراشیب خیابان بهراه میافتاد. گاری، بدون آنکه پییر هدایتش کند، از سه بلوک خیابان پرنس ادوارد میگذشت و به سوی خیابان سنتکاترین سرازیر میشد. آن گاه به سمت راست میپیچید، دو بلوک در خیابان «روزلین» را پشت سر میگذاشت و بعد میپیچید به سمت چپ. اسب جلوی هر خانهای میایستاد؛ چند ثانیهای به پییر وقت میداد که از گاری پیاده شود و شیشههای شیر را جلوی خانهای بگذارد و سپس دوباره راه میافتاد. بعد، از جلوی در خانهی دیگر میگذشت و جلوی سومی میایستاد و به این ترتیب در شراشیب خیابانها به راه میافتاد. پس از آن ژوزف باز هم بدون هدایت پییر خیابان را دور میزد و سمت دیگر خیابان را در پیش میگرفت؛ ژوزف اسب باهوشی بود.
توی استبل اسبها، پییر با افتخار از مهارت و توانایی ژوزف سخن میگفت: «هیچ وقت افسارش را به دست نگرفتهام؛ خودش میداند کجا برود و کجا بیایستد.»
سالها گذشت. هم پییر و هم ژوزف رفته رفته پیر شدند. حالا دیگر سبیلهای پرپشت پییر پاک سفید شده بود. ژوزف هم دیگر نمیتوانست پاهایش را خیلی بالا ببرد یا سرش را که کاملاً بالا میگرفت، خیلی بالا بگیرد. ژاکوب، سرکارگر استبل، هرگز متوجه نشده بود که آن دو آنقدر پیر شدهاند تا آن که پییر را روزی با چوبدستی بزرگی در دست دید. ژاکوب خندهکنان گفت: «های پییر، فکر کنم نقرس گرفتی آره؟» پیر دلشکسته پاسخ داد: «خوب... بله یکی پیر میشود، یکی پا درد میگیرد... یکی هم...»
ژاکوب گفت: پییر باید به ژوزف یاد بدی تا جلوی درِ خانههای مردم تو را ببرد که کمتر خسته شوی؛ همه چیز را یاد میگیرد.»
پییر تکتک چهل خانوادهای را که به آنها شیر میداد، میشناخت. خانوادهی کوک، میدانستند که پییر نمیتواند بخواند و بنویسد؛ بنابراین بهجای اینکه یادداشتی را توی بطری خالی بگذارند، اگر شیر بیشتری میخواستند، به محض شنیدن صدای چرخهای گاری پییر فریاد میکشیدند: «امروز یک شیشهی شیر بیشتر بگذار پییر.» و پییر با خوشحالی جواب میداد: «پس امشب مهمان دارید.»
حافظهی پییر فوقالعاده بود. وقتی وارد اصطبل میشد. هیچ وقت یادش نمیرفت که به ژاکوب یادآوری کند: «خانوادهی پکوینیز امروز یک لیتر شیر اضافی داشتند یا خانوادهی لمونیز هفتصد و پنجاه گرم خامه هم گرفتند.» ژاکوب هم این چیزها را در دفترچهای که همیشه همراهش بود، یادداشت میکرد. گاریچیهای دیگر بایستی هر هفته صورت حساب خود را تحویل میدادند؛ اما ژاکوب که پییر را دوست داشت؛ او را از این کار معاف کرده بود. تنها کاری که پییر باید انجام میداد این بود که رأس ساعت پنج باید؛ گاریاش را که به تیری در پیادهرو بسته بود بردارد و شیرها را تحویل دهد. کارش دو ساعتی طول میکشید. وقتی برمیگشت، لحظهای مینشست و خستگی درمیکرد و سپس سرحال و سرخوش رو میکرد به ژاکوب و میگفت: «خدا نگهدار» و بعد لنگلنگان و آرام در سراشیب خیابان به راه میافتاد.
روزی، صبح زود، رییس کارخانه برای بازرسی کار توزیع شیر به کارخانه آمد. ژاکوب پییر را به او معرفی کرد و گفت: «ملاحظه میفرمایید چگونه با اسبش حرف میزند؛ چگونه اسبش به حرفهای او گوش میکند و سرش را به علامت تأیید خم میکند. به نگاه چشمهای این اسب دقت بفرمایید. میدانید، فکر میکنم این دو راز مشترکی دارند. وقتی ما را ترک میکنند و راه خیابان را در پیش میگیرند؛ گویی در دل به ما میخندند. جناب رییس! پییر مرد خوبی است؛ اما دیگر پیر شده است.» ژاکوب سپس با تردید و دو دلی افزود: «میخواستم جسارت کنم و خواهش کنم که او را بازنشسته کنید و مستمری مختصری برایش در نظر بگیرید.» رییس لبخندی زد و گفت: «بله... البته او را میشناسم. سی سالی میشود که این مسیر را میرود و میآید. در این مدت هیچکس از او شکایتی نداشته. به او بگو وقت آن است که استراحت کند. حقوق بازنشستگیاش درست به اندازهی حقوق فعلیاش خواهد بود.»
اما پییر از بازنشستگی سر باز زد. از این که هر روز با ژوزف نباشد؛ وحشت میکرد. با اندوه رو به ژاکوب کرد و گفت: ژاکوب، ما دو تا با هم پیر شدیم؛ بگذار با هم از کار بیفتیم. هر وقت ژوزف بازنشسته شد، خیلی خوب من هم میروم.» ژاکوب مرد مهربانی بود و پییر را درک میکرد. چیزی در رابطهی ژوزف و پییر بود که ژاکوب را واداشت لبخندی بزند و از کنار مسأله بگذرد. این دو انگار از یکدیگر نیرو میگرفتند. وقتی پییر سوار گاری میشد و وقتی ژوزف به گاری بسته میشد؛ هیچ کدام پیر نبودند؛ اما وقتی کار تمام میشد و پییر لنگلنگان شیب خیابان را در پیش میگرفت، ژوزف هم سرش را پایین میانداخت و به سوی آخورش میرفت؛ بهراستی پیر بودند.
یک روز صبح وقتی پییر آمد؛ ژاکوب خبر بدی برایش داشت. صبح بسیار سردی بود و هوا تاریک و یخزده و برفی که شب قبل باریده بود، یخزده و همچون میلیونها قطعهی الماس که روی هم انباشته شده باشند؛ میدرخشید.
ژاکوب گفت: «پییر عزیز متأسفم... ژوزف دیشب که خوابید، امروز دیگر بیدار نشد. خیلی پیر بود. بیست و پنج سال داشت. این سن اسب، مثل هفتاد و پنج سالگی انسان است... منأسفم پییر...» پییر زیر لب گفت: «بله... بله... من هم هفتاد و پنج سال دارم و دیگر نمیتوانم ژوزف را ببینم.» ژاکوب او را آرام کرد و گفت: «البته، نه، البته که میتوانی، ژوزف توی اصطبل است. راحت و آرام خوابیده. برو ببینش.»
پییر قدمی بهجلو برداشت اما زود بازگشت: «نه... نه... ژاکوب تو درک نمیکنی.» ژاکوب دستی به شانهی پییر زد و گفت: «ما اسب دیگری برایت پیدا میکنیم پییر. به همان خوبی ژوزف. غصه نخور. یک ماه نمیکشد که تربیتش میکنی، طولی نمیکشد که مثل ژوزف راه را یاد میگیرد... ما...»
طرز نگاه پییر، او را از سخن گفتن بازداشت. سالها بود که پییر کلاه بزرگی روی سرش میگذاشت که لبهی آن چشمانش را میپوشاند؛ اما باد سرد آن روز، کلاه را پس زده بود و چشمانش پیدا بود. ژاکوب به چشمان ژوزف نگاهی کرد. در آن چیزی دید که او را ترساند. در آن چشمان نگاهی دید پژمرده و بیجان. این چشمها آیینهای بودند که غم بزرگ پییر را که در قلب و جانش رخنه کرده بود؛ نشان میدادند. نگاهش جوری بود که انگار قلب و روحش مرده بودند.
ژاکوب با نگرانی گفت: «پییر امروز را تعطیل کن. خواهش میکنم.» اما پییر چیزی را نشنید. او پیش از آن در سراشیب خیابان سرازیر شده و رفته بود. میلنگید و اگر کسی نزدیکش بود میتوانست اشکی را که بر گونههایش جاری بود، ببیند و صدای نفسهای خشک و بریدهی او را بشنود.
پییر به نبش خیابانی رسید و سپس وارد آن شد. لحظهای بعد فریادهای وحشتزدهی رانندهای به گوش رسید که پی در پی کسی را صدا میکرد. کامیونی با سرعت از راه میرسید. صدای غژغژ ترمز کامیون فضا را پر کرد... اما پییر هیچ صدایی را نمیشنید.
پنج دقیقه بعد رانندهی آمبولانس گفت: «مرده... درجا کشته شده است.»
ژاکوب و دیگر کارگران سراسیمه از راه رسیدند. پیکر آرام پییر کف خیابان افتاده بود. راننده کامیون با آشفتگی میگفت: «چه کار میتوانستم بکنم... آخر درست وسط خیابان ایستاده بود... انگار هیچ کس را نمیدید... جوری میآمد وسط خیابان که انگار جایی را نمیبیند...» پزشکی که همراه آمبولانس به محل حادثه رسیده بود، با تعجب گفت: «نمیبینید... خوب معلوم است که نمیبیند... از آب مروارید چشمش پیداست... این مرد پنج سالی است که نابیناست... بعد رو کرد به ژاکوب و گفت: «شما نمیدانستید که او نمیبیند؟» ژاکوب زیر لب به نرمی جواب داد: «نه... نه ما نمیدانستیم. هیچ کس نمیدانست. اما چرا... چرا فقط یکی میدانست... ژوزف میدانست... بله رفیقش ژوزف. نابینایی پییر، رازی بود که فکر میکنم فقط خودش میدانست و ژوزف.»
نوشته شده توسط خسرو باقری در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 1:34 | لینک ثابت |
چرا خط؟
خسرو باقری

سیمون دوبوار در جمله ای اندیشمندانه و ژرفی می گوید: ما زن یا مرد به دنیا نمی آییم ؛ بلکه بعدا" در جامعه زن یا مرد می شویم. معنی این سخن این است که این جنسیت ما به عنوان زن یا مرد نیست که موقعیت ما را در جامعه تعیین می کند؛ بلکه این جامعه است که با نقش هایی که برای ما تعیین می کند و مهرهایی که بر پیشانی ما می کوبد؛ این موقعیت ها را رقم می زند.
انسان بطور کلی از همان آغاز در جامعه رشد می کند؛ منتهی نخست در یک جامعه ی کوچک مثل خانواده و سپس جامعه های بزرگتر هم چون مدرسه، دانشگاه، شرکت، کارخانه، مزرعه، محافل فرهنگی و سیاسی و ... این جامعه ها از همان آغاز نقش هایی را برای ما تعریف و بر ما اعمال می کنند. به عنوان مثال جامعه ی خانواده به عنوان اسباب بازی برای پسرها ، ماشین و برای دخترها، عروسک را تعریف و اعمال می کند. برای پسرها لباس معین و آرایش معین مثلا" شلوار یا موی کوتاه و برای دخترها لباس و آرایش معین دیگری مثل دامن یا موی بلند بافته را تعیین و اعمال می کند. کمی که بزرگتر می شوند؛ وقتی مهمان به خانه می آید، مادر یا پدر از دختر پنج یا شش ساله خانواده می خواهند جلوی مهمان ها بشقاب بگذارد و از پسر خانواده خواسته می شود که در جابه جایی میز یا برای خریدن نوشابه اقدام کند. وقتی بچه ها وارد جامعه ی مدرسه می شوند، از همان سال اول در کتاب های درسی خود می خوانند که" پدر سرکار می رود. مادر در آشپزخانه غذا می پزد. مثلا" میترا، دختر خانواده به مادرش کمک می کند و بهرام پسر خانواده در تعمیر جاروبرقی به پدرش یاری می رساند." تلویزیون ملی کشور دختران وزنان را با روسری و چادر نشان می دهد؛ در حالی که مردان و پسران از چنین پوششی برخوردار نیستند. در ماهواره دختران و زنان با لباس های رنگارنگ و موهای رنگ شده مشغول رقص و آوازند و مردان مشتاقانه آن ها را تماشا می کنند. در خیابان ها و فیلم ها می بینند یا از دیگران می شنوند که مردان با این یا آن روش در پی فریب زنان هستند و زنان هم گاه با هوشیاری از دام آنها می گریزند و گاه در کمال سادگی در دام های مرئی و نامرئی آنها گرفتار می شوند. چند سال بعد یکی باید به خواستگاری برود و دیگری در انتظار خواستگار بنشیند. به تدریج دختر و پسر از طریق تعین و اعمال جامعه درمی یابند که بعضی از شغل ها برای دختر مناسب نیست و برخی دیگر زیبنده پسر نیست و سرانجام جامعه آرام آرام از آن ها مرد یا زن می سازد. درواقع جامعه، در مفهوم گسترده ی خود، بدون آنکه زنان یا مردان بخواهند یا بدانند آن ها را در دوطرف یک خط قرار می دهد. دریک طرف این خط، زن قرار دارد که نباید بلند بخندد نباید عشق و علاقه ی خود را ابراز کند. باید آخر از همه برای خودش غذا بریزد. زیبا ودلربا باشد اما در دام نیفتد. پشتیبان پدر، شوهر وبرادر خود باشد، بیشترین و دشوارترین کارهای خانه را انجام دهد اما دستمزدی دریافت نکند، و ... در طرف دیگر این خط مرد قرار دارد که اصلا" نباید گریه کند، باید معشوق خود را با جسارت حتی بدون درنظر گرفتن میل و گرایش او تصاحب کند، بیرون تا بوق سگ برای ارباب های گوناگون جان بکند. اما در خانه دست به سیاه و سفید نزند، آنتن تلویزیون را وصل کند، اما جارو نزند، سبزی نشورد اما باغچه را بیل بزند و ...
برای من روشن نیست که در این دوطرف خط قرار گرفتن، کدام بهتر است؟ راستش را بخواهید، فکر می کنم اصولا" در هریک از دوطرف خط قرار گرفتن بد است. چون خود این خط و خط کشیدن غلط است. زیرا ما را ندانسته و نخواسته در این یا آن طرف خط قرار داده اند.خط مشخصه جامعه ی طبقاتی است. این جامعه اصولا با خط تعریف می شود. خط میان کار و سرمایه خط میان سفید و سیاه خط میان زن ومرد و خط میان نسل گذشته و آینده و... مبارزه و تلاش اساسی این نیست که از حقوق یک طرف خط بکاهیم و به حقوق طرف دیگر خط اضافه کنیم. گرچه این مبارزه لازم است و فوایدی هم دارد. اما مبارزه اساسی این است که اصولا این خط را برداریم و اجازه دهیم انسان ها، چه زن و چه مرد نه براساس نقش های کلیشه ای از پیش تعیین شده، بلکه بربنیاد نیازها، خواسته ها، توانمندیها، و عواطف خود نقش های اجتماعی را بپذیرند و اگر کمی بهتر و عاقل تر باشند؛ نقش های گوناگون را به صورت مکمل بر عهده بگیرند. آیا نمی توان هم عروسک بازی کرد و هم ماشین بازی؟ آیا نمی توان هم در بیرون کار کرد – با ساعت کار محدودتر- و هم به آشپزی و خانه داری پرداخت؟ آیا نمی توان هم به خواستگاری رفت و هم مورد خواستگاری قرار گرفت؟ آیا نمی شود گاهی مواقع بشقاب جلوی مهمان گذاشت و گاهی هم میز را جا به جا کرد؟ آیا نمی شود گاهی بلند خندید و گاه گریه کرد و اشک ریخت؟
به نظر من زنان و مردنی قابل احترامند که در سخن و در عمل از این خط پرهیز می کنند و آن را مردود می شمارند. ما زنان و مردان، دختران و پسران، اگر انسان هایی را می بینیم، چه زن و چه مرد، چه دختر، چه پسر، که این خط را باور ندارند؛ باید به آن ها احترام بگذاریم و دوستشان بداریم. بیش و بیش از مردان و زنانی که مدافع یا تسلیم این خط اند؛ به آنها احترام بگذاریم و دوستشان بداریم برای آن که تکثیر شوند، بچه کنند و فراوان و فراوان تر شوند.
نوشته شده توسط خسرو باقری در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 18:2 | لینک ثابت |
بحران موادغذایی وسیمای واقعی نظام سرمایه داری
نویسنده :نيديادياز[1] - برگردان: خسروباقري

مردم جهان با بررسي آمارها، علتها و پيشبينيهاي نگرانكنندهاي كه از بحران قريبالوقوع غذايي كسب ميكنند، هر روز بيش از روز پيش، با سيماي واقعي نظام مبتني بر بازار سرمايهداري، آشنا ميشوند. اين بحران كه سراسر جهان به ويژه فقيرترين كشورها و آسيبپذيرترين طبقات و اقشار اجتماعي را آماج خود قرار داده است، يكي از مهمترين ويژگيهاي نظام سرمايهداري است كه در كنار ديگر ويژگيها همچون كاربرد خشونت بيرحمانه، آز و حرص پايانناپذير و هجوم لجامگسيخته براي نابودي حداقل حقوق زحمتكشان، نقاب از چهرهي اين نظام برميدارد.
اين بحران هولناك، ديگر ساخته و پرداخته گروه كوچكي از «توطئهگران» نيست كه هدف آنها نابودي به اصطلاح «صلح مقدس» نظم نوين جهاني شدهاي باشد كه نظام سرمايهداري نوليبرال و جهاني شده، آن را به ارمغان آورده است.
براي درغلتيدن مردم جهان در ورطهي هولناك بحران غذايي، ميتوان دلايل گوناگوني را مطرح كرد و تحليلهاي متفاوتي را به پيش كشيد؛ اما در تحليل نهايي فقط به اين نتيجه ميتوان رسيد كه قوانين و ساز و كارهاي ذاتي اين نظام، چنين آيندهي تيره و تاري را در برابر بشريت قرار داده است.
در شرایط حاضر، سازمانهاي بينالمللي و منطقهاي از جمله سازمان ملل متحد، سازمان خواروبار و كشاورزي (فائو)، سازمان يونسكو و كميسيون اقتصادي كشورهاي آمريكاي لاتين و كارائيب (EC/AC) نيز با آگاهي از پيامدهاي اين بحران، با بانگ بلند، نسبت به عواقب فلاكتبار آن هشدار ميدهند. اما نبايد از خاطر برد كه از دهها سال پيش، دولتمردان و پژوهشگران انسانگرا، بارها اين هشدارها را دادهاند، اما جهان سرمايهسالار، تمام آنها را با سوء استفاده از جهان دوقطبي، به عنوان «تهديدهاي كمونيستي» نفي ميكرد و مانع از آگاهي خلقها ميشد.
ترديدي نيست كه بعضي عوامل از جمله افزايش وقفهناپذير قيمت نفت و در نتيجه رقابت كشورهاي گوناگون در استفاده از سوختهاي گياهي، آن هم در مقياسي بيسابقه، جنگ تجاري قدرتهاي بزرگ سرمايهداري حول مواد غذايي، يارانههاي بسيار هنگفت بر مواد غذايي، پيدايش بذرهاي اصلاحشدهي ژنتيكي و ... در تشديد اين بحران موثر بودهاند؛ اما همهي اين عوامل و عوامل ديگري از اين دست، چيزي جز بخشي از ساز و كارهاي جهان سرمايهداري نيستند.
بعضي از تحليلگران برآنند كه نظام سرمايهداري با سياستهايي چون آزادسازي (حذف نظارت دولت) و خصوصيسازي گسترده در بخش كشاورزي و نيز تازاندن روند جهانيسازي امپرياليستي در دههي 1990، زمينهاي را فراهم آورد كه براساس آن، سازمان تجارت جهاني (WTO)، «ذخيرهي غذايي» كشورهاي جهان را اقدامي در به اصطلاح به هم خوردن «توازن بازار» اعلام كند و به اين وسيله، دست شركتهاي فرامليتي جهان را براي كنترل و به انحصار درآوردن «منابع غذايي» جهان، كاملاً باز بگذارد. بعضي از اين شركتها با كسب «حق انحصاري»، شيوههاي كشت و كار و مهندسي زيستي بذرهاي كشاورزي را كاملاً در كنترل خود درآوردند.
با اجراي سياستهاي سازمان تجارت جهاني در باز كردن درهاي بخش كشاورزي به روي شركتهاي تجاري كشاورزي فرامليتي، سرمايهي مالي توانست حاكميت خود را بر اين صنعت بينهايت مهم كه در واقع با زندگي بشري گره خورده است؛ به طور كامل تحميل كند. در اثر پيشبرد روندي كه هر گز در گذشته سابقه نداشته است، «غذا» به تجارتي سودآور تبديل شد و فرآيند توليدات مواد غذايي و كشاورزي، در چرخهي تجارت پر «نان و آب» جهانيسازي سرمايهداري قرار گرفت. در اين جريان، زمينهاي كشاورزي بدون در نظر گرفتن ويژگيها و قوانين اين نوع زمينها مورد سوءاستفادهي غارتگرانه قرار گرفتند و در نتيجه حاصلخيزي خود را از دست دادند.
به هيچ وجه نبايد از نظر دور داشت كه بنا بر آمارهايي كه از بازارهاي غذايي جهان به دست آمده است؛ دوازده شركت اصلي كه چهل شركت واسطه را در زيرمجموعهي خود دارند، كنترل «زنجيرهي غذايي» جهان را در دست خود دارند. اين دوازده شركت به نوبهي خود زيرمجموعهي پنج كارتل فرامليتي غلهي جهان يعني «كارگيل»[2]، كانتينتال گرينز[3] (CGC)، آرچر دانيلز ميدلند[4] (ADM)، لوئيز دريفوس[5] و «بانگ اند بورن»[6] هستند كه حاكميت كامل و مطلق را بر بازار غلهي جهان از گندم گرفته تا ذرت و از بلغور جو (شامل ذرت خوشهاي، جو، چاودار) تا گوشت، محصولات لبني، روغن، چربي، ميوه، سبزيجات، شكر و ادويه، اعمال ميكنند. به عنوان مثال، شركت فرامليتي «كارگيل» 25 درصد كل صادرات غلهي آمريكا را در انحصار خود دارد. اين شركت با 88 ميليون دلار درآمد تنها در سال گذشته، يكي از بزرگترين شركتهاي آمريكاست. شركت كانتينتال گرينز در كنار سرمايهگذاري در اوراق بهادار، مستغلات و خريد و فروش بنگاههاي تجاري، به طور مشخص انحصار جو، گوشت ماكيان و گوشت گاو را در اختيار دارد. شركت «آرچر دانيلز ميدلند» هم فعاليتهاي خود را در زمينههاي تجارت سوختهاي گياهي متمركز كرده است و نيمي از سود خود را از راه توليد محصولاتي كه دولت آمريكا، به آنها يارانه ميپردازد؛ كسب ميكند.
واقعيت ناگوار به ويژه براي مردم جهان سوم اين است كه بنا بر آمار سازمان خواربار و كشاورزي سازمان ملل متحد (فائو)، قيمت غذا در 9 ماههي گذشته، 45 درصد افزايش داشته است. ضمن آنكه افزايش قيمت مواد غذايي در ماه دسامبر گذشته، در بيست سال گذشته بيسابقه بوده است. در همين مدت، قيمت غلات نشاستهاي (Creel grains) 41 درصد، سبزيجات 60 درصد و محصولات لبني تا 80 درصد افزايش داشته است.
به نظر ميرسد، روند افزايش قيمت مواد غذايي همچنان ادامه پیدا كند؛ به عنوان مثال، قيمت گندم در ماه مارس نسبت به قيمت آن در سال گذشته، رشد 130 درصدي را نشان ميدهد.
شرایط آنقدر دشوار است كه حتي «ژاك دايوف»[7] دبير كل فائو هم در آخرين نشست اين سازمان در برزيل با صراحت اظهار داشت كه: براي برخورد با افزايش سرسامآور قيمت مواد غذايي، دولتها نميتوانند منتظر عملكرد روند بازار باشند و آن را راه حل مشكل تصور كنند. براي افزايش توليد محصولات غذايي، دولتها بايد هر چه سريعتر تصميمات شفاف و قاطعي اتخاذ كنند. دايوف، افزايش قيمت مواد غذايي و مواد اوليه را ناشي از عوامل گوناگون از جمله عملكرد «واسطهها» دانست كه در جستجوي چنين «فرصتي» بودند.
براساس پيشبيني كميسيون اقتصادي سازمان ملل متحد، در نتيجهي اين بحران، پانزده ميليون و هفتصد هزار نفر از مردم آمريكاي لاتين و كارائيب، در ورطهي فقر درخواهند غلتيد. اين كميسيون پيشبيني كرد كه شرایط افرادي كه پيش از اين بحران در فقرمطلق به سر ميبردهاند؛ باز هم دشوارتر و تلختر خواهد شد.
نهادها و سازمانهاي نظام سرمايهداري كه نسبت به درغلطيدن ميليونها نفر از مردم، به ويژه تهيدستترين مردم به دامن فقر و سيهروزي هيچگونه حساسيت و نگراني از خود بروز نميدهند؛ نميتوانند اضطراب خود را از اين كه اين بحران ممكن است كل نظام سرمايهداري را با چالش ساختاري روبرو كند؛ پنهان كنند.
اين اضطراب و بيمناكي را ميتوان در سخنرانيهاي برخي از شركت كنندگان در نشست بهار صندوق بينالمللي پول و بانك جهاني ملاحظه كرد. شركت كنندگان در اين نشست، افزايش قيمت نفت را يكي از عوامل افزايش بيرويهي قيمت گندم و برنج اعلام كردند. «روبرت زوئوليك»[8] رئيس كنوني بانك جهاني، در اين زمينه تا آنجا پيش رفت كه بگويد: «در حالي كه مردم آمريكا نگران پر بودن مخازن گاز خود هستند؛ بسياري از مردم جهان با گرسنگي دست و پنجه نرم ميكنند» دبير كل صندوق بينالمللي پول با پيشبيني امكان شكست «هدفهاي هزاره» سازمان ملل متحد، كه در پيامد بحران جهاني مواد غذايي و افزايش سرسامآور قيمت آنها، به ميان كشيده شده است؛ خاطرنشان كرد: منشاء اين بحران به عدم توازني باز ميگردد كه بر اقتصاد جهان حاكم است و ميتواند با يك ضربه، كل فعاليتهايي را كه در زمينهي فقرزدايي صورت گرفته، به كلي از بين ببرد.
آنچه صندوق بينالمللي پول، بانك جهاني و ديگر نگهبانان نظام سرمايهداري موجود جهان، قادر به پنهان كردن آن نيستند اين است كه بحران غذايي، دلايل و پيامدهاي آن، ماهيت واقعي و عريان اين نظام عدالتستيز، غارتگر و مبتني بر استثمار بيرحمانهي زحمتكشان را آشكار ميكند.
سرچشمه: گرانمااینترنشنال
[1] - Nidia Diaz
[2] - Cargill
[3] - Continental grains
[4] - Archer Daniels Midland
[5] - Louis Dreyfus
[6] - Bunge and Born
[7] - Jacyues Diouf
[8] - Robert zoellick
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 13:21 | لینک ثابت |
عشق به انسان

عشق به انسان
در بزرگداشت میخاییل الکساندروویچ شولوخف
میخاییل شولوخف 1905-1984 در روستای" وشنسکایا" به دنیا آمد.اودریک همایش انتخاباتی در سال 1937چنین گفت:من درسرزمین "دن۱"به دنیا امدم.همان جا بزرگ شدم وهمان جا نیز به عنوان عضو حزب آموزش دیدم .۲
مادر میخاییل درسال1942 هنگام بمباران هوایی دهکده ی وشنسکایا به وسیله ی نازی های آلمان کشته شد.پدرش" الکساندر میخا ییلوویچ شولوخف" نیز که ازخرده مالکان ورشکسته استان ریازان بود پیشتر درسال1926در گذشته بود.
خانواده ی شولوخف ابتدا او رابرای تحصیل به مرکز بخش فرستادند اما با آغازجنگ داخلی ، شولوخف درس ومشق رابه خا طر شرکت در مدرسه ی بسیار سخت زندگی ٬یعنی شرکت در کشمکش توان فرسا وغم انگیز طبقاتی درسرزمین دن رها کرد.شولوخف تا سال1922 درصفوف سربازان سرخ با دشمن هم زبان وهم خانه جنگید.
نخستین آثار شولوخف از جمله داستانهای "غریبه"۳، " کمیسرخواروبار"۴ و بویژه "جاده هاوگذرها"۵ محصول گرفتاری ها و دشواری هایی است که درآن سال ها کمیسر جوان با آن روبرو بود.
دراواخر سال۱۹۲۲ پس ازپایان کامل جنگ داخلی ٬شولوخف راهی مسکو شد. چه انگیزه ای این جوان هفده ساله را واداشت که ناگهان زادوبوم خود را ترک کند وراهی پایتخت شود؟شاید دانشکده های کارگری که به تازگی فعالیت خود را آغاز کرده بودند مجذوب وشیفته اش کرده بود؛ شاید هم رویای نویسنده شدن او رابه این مهاجرت واداشت. واقعیت این است که در این زمان شولوخف در اندیشه نویسندگی بود. اندیشه ای که عزمی راسخ واستوار درپی داشت و او را در مسیری قرار داد که هر چند پیروزی در آن دشوار بود اما سرانجام شادی بسیار، شهرتی جهانی وتلخی های گریزناپذیری برای او به همراه آورد.
شولوخوف جوان در آغاز ورود به مسکو روزهای سختی را پشت سر گذاشت وبرای گذران معاش به هر کاری دست زد:باربری ،کارگری، بنایی ،حسابداری وآموزگاری ...اما در همان حال برای روزنامه ی تازه پای" پراودای جوان" که بعدها روزنامه ی رسمی سازمان جوانان حزب شد داستان و مقاله می نوشت.
مسیر واقعی اندیشه و کار شولوخوف به عنوان نویسنده از چهاردهم دسامبر 1924 باچاپ قصهی "نشان مادرزاد"۶ آغاز شد.تمامی داستان های شولوخف که بعدها گردآوری و در مجموعهی"داستانهایی از دن"۷ و"استپ آزور"۸ منتشر شد؛ پیشتر بهصورت پراکنده در روزنامهها ومجلههای گوناگون انتشار یافته بودند.
شولوخف در لحظه بسیار حساس ادبیات شوروی پدیدار شد.جوانان شوروی دسته دسته ازصحنهی جنگ داخلی باز می گشتند و وارد صحنهی ادبیات می شدند و هم اینان بودند که ناگهان سیلی از آثار شگرف خلق کردند که به ادبیات شوروی شهرت و اعتباری تازه بخشید.اینان می آمدند تا از بوی باروت وغرش توپ ها که تجربه کرده بودند با دیگران سخن بگویند.اینان می آمدند که با هم از انقلاب اکتبر و قهرمانی های مردم در جنگ داخلی حماسه ای عظیم و با شکوه بیا فرینند.در پایان دهه ی1920 آثار این نویسندگان شوروی، کسانی چون" چاپایف"۹ (سیل آهن۱۰، شهرها وسال ها۱۱ و غرش۱۲ ) و میخاییل شولوخف (جلد اول دن آرام ۱۳) و آثار چند نویسنده ی دیگر در خارج از مرزهای شوروی ترجمه و چاپ شد و شگفتی ها برانگیخت.
داستان های شولوخف،باورهای بی اساس و دروغین و تخیلات واهی و رمانتیک را در باره ی مبارزهی انقلابی و قهرمانانی که بدون هیچ تلاشی بر دشمنان پیروز می شدند درهم ریخت.شولوخف در آثارش واقعیت های خشن پیکاری خشم آلود را نشان داد که درتمام مناطق قزاق نشین، چه در دوران جنگ داخلی و چه در نخستین سال های پس از جنگ و دوره ی استقرار شوراها در سرزمین دن جریان داشت.انقلاب در زندگی مردم تاثیر عمیقی بر جا گذاشت و در ژرفای زندگی توده ی مردم ریشه دواند.خانواده ها را از هم جدا کرد برادر را در مقابل برادر قرار داد و پسر را بر ضد پدر برانگیخت. درقصهی"نشان مادرزاد" سرکردهی دستههای قزاق، پسرش را که در گروه سواره نظام ارتش سرخ خدمت می کند با شمشیر به قتل می رساند.در داستانی دیگر یکی از افراد ارتش سرخ به نام "شیبالوک"۱۴ زنی را که دوست دارد-وقتی در می یابد که اطلاعاتی به سفیدها داده است-با دستهای خود می کشد.در قصهی "جالیزبان"، دو برادر پدرشان را-که رئیس دادگاه صحرایی بوده واسیران ارتش سرخ را محکوم به مرگ کرده است-به قتل می رسانند. در داستان "گرداب"۱۵ یک افسر سفید به اسم "کرامسکوف"۱۶، پدر وبرادرش را که در گاردهای سرخ علیه سفیدها جنگیدهاند، تیرباران می کند.
شولوخف در این آثار، رابطهی انسان و مالکیت را به دقت بررسی می کند و نشان می دهد که این رابطه چه سان در شخصیت و روان شناسی مردم تاثیر می گذارد.از همان اولین آثار می توان دریافت تنها انگیزهی نیرومندی که شولوخف را به نوشتن وامی دارد،محکوم کردن جهان متکی بر خودپرستی،نابرابری،قدرت پول وقانون جنگل است.این داستانها بیشتر بر پایهی پیکاری ترسیم شده که میان دو نیروی متضاد در گرفته است: آنان که محکم واز روی تعصب همچنان به گذشته وفادارند یعنی کولاکها، فئودالها وگاردهای سفید وآنانی که دنیای نوین جامعه گرایی(سوسیالیستی) رابنا می کنند؛ یعنی تودهی مردم انقلابی،زحمتکشان و روشنفکران مدافع آنان.
شولوخف در سال 1925 مسکو را ترک گفت وبه زادوبوم خود"دن" بازگشت واز آن پس همهی زندگیش را وقف ادبیات ونوشتن کرد ودر همین دن بود که در سال 1926 نوشتن رمان بزرگ "دن آرام" را آغازکرد وتا سال 1940 به پایان برد.چاپ وانتشار چهار جلد این کتاب که مشتمل بر هشت بخش است از1926 تا 1940 طول کشید وبر روی هم نویسنده چهارده سال در این کار رنج برد اما در خلال همین مدت او داستان دیگری به نام"زمین نوآباد"۱۷ نوشت و در سال 1932 انتشار داد که بخش دوم آن را سالها بعد توانست به قلم آورد و در دسترس خوانندگان بگذارد.
شولوخف در "دن آرام" جنگ با آلمان وانقلاب روسیه و شورش و جنگ داخلی را در مقیاس یک دهکدهی قزاقنشین و در سرنوشت خانوادهای کشاورز و به نسبت مرفه به ویژه یک تن از آنان به نام "گریگوری ملخوف" تصویر میکند.
در حوادثی که بر سیماهای بسیار متنوع داستان میگذرد،کلمات جنگ و برادرکشی و شورش به راستی جان میگیرند و همهی معنای وحشتبار آن گویی لمس میشوند. داستان آرام و پرشکوه به سان رود" دن" پیش میرود و جریان تحول اجتماعی را با زبان مجاب کنندهی واقعیات بهتر از هر بیان علمی یا جزمی تشریح میکند؛ نیروهایی را که در اعماق اجتماع در کارند، نشان میدهد و معلوم میدارد که چگونه این نیروها در شرایط و احوال معین ناگزیر به سطح فعالیت آگاه میرسند و آنگاه بنایی که تا دیروز استوار به نظر میآمد و هرکس و هر چیز در آن در جای خود بود ،گویی بر اثر زلزله شکاف بر میدارد؛ دوستان به دشمنی بر میخیزند،مادر بر مرگ فرزند و زن بر مرگ شوهر اشک میریزد، آتش انتقام از هر گوشه زبانه میکشد و دست دژخیم بر پیکر مادر و کودکانی که راه فرار نداشتهاند، فرود میآید و در میان این ارکستر هولانگیز ناله و فریاد وخشم و خونریزی و آلودگی، جوانهی زندگی تازهای سر بر میآورد و به سوی خورشید گردن میافرازد.
این به تعبیری دیگر همان داستان دیرین زایش است که زندگی ناگزیر باید تجدید شود و تجدید میشود؛ اما مردم که در زندگی خانوادگی خود بارها شاهد این زایشاند وآن را چنان که هست، میپذیرند و در حد توانایی خویش به تحقق آن کمک میکنند و از مادر و نوزاد به یک سان مراقبت مینما یند، وقتی همین قانون طبیعی –البته با دامنهی بسیار وسیعتر و در فواصل بسیار دورتر که چندین و چند نسل آدمی را در بر میگیرد واز این رو مانند بهمن و سیل و توفان و آتشفشان به صورت بلایی جلوهگر میشود- وچون این قانون خواسته ونا خواسته به دست خود ایشان عمل میکند ، فاجعهای در میگیرد و آنان که هرگز به فکرشان نمیرسید که آبستنی را به صورت بیماری ببینند ودر کار آن به مداوا و شاید هم عمل جراحی دست بزنند ؛ در این موارد چه بسا که بر حسب موقعیت اجتماعی و امتیازاتی که از آن برخوردارند، در به کار بردن آهن و پولاد تردیدی به خود راه نمیدهند و از سنتهای ملی و مقدسات دینی تاویل میآورند.
چنین است محتوای داستان"دن آرام" که در نزدیک به دو هزار صفحه قشرهای مردم قزاق را در کشاکش این تند باد نشان میدهد و قهرمان اصلی آن «گریگوری ملخوف" را با همهی دلاوری و نیروی روحی و تیزبینی عملی که در اوست و در آزمون حوادث او را تا حد فرماندهی یک لشگر شورشی بالا میبرد،در برابر دو راهیهایی که سیر وقایع در تغییر سریع و ناگهانی خود، پیش روی او میگذارد، همچون بازیچهای دستخوش تردید و تزلزل میکند و سرانجام هم او را به شکست کامل و محتوم خود میکشاند . در واقع شکست "گریگوری ملخوف"۱۸، شکست مردم میانحالی است که در بحرانهای اجتماعی به دفاع از مواضعی برمیخیزند که نمیتواند از آن آنان باشد.
ضرورت محتومی که در سرنشت قهرمان داستان محسوس است به هیج روی نویسنده را از همدردی عمیق انسانی نسبت به او و دیگر کسانی که در طول داستان زندگی، امید وخوشبختی خود را از دست میدهند،باز نمی دارد. شولوخف با لحنی سوزناک و به راستی زیبا بر همهشان دل میسوزاند وبر مصایبشان مویه میکند.۱۹
شولوخف در نوشتن "دن آرام" از سنتهای غنی و سرشار ادبیات روسیه پیروی میکند؛ سنتهایی که همواره کوشیده است نیازها و خواستهای واقعی وآرمانهای تودههای مردم ونقش تاریخی آنان را تجسم بخشد. شولوخف در جریان خلق حماسهاش در انتخاب شیوهی هنری مناسب برای نشان دادن سهم مردم در انقلاب روسیه و تطبیق این شیوه با این رویداد بزرگ روش پیشوایان شیوهی حماسی ، یعنی" تولستوی" و " گوگول" را سرمشق کار خود قرار داد.
"دن آرام" از همان آغاز انتشار تا کنون بارها با رمان "جنگ و صلح" اثر تولستوی مقایسه شده است .در حقیقت این دو اثر بزرگ از وجوه اشتراک زیادی برخوردارند، چه از لحاظ قلمرو گستردهی واقعیتی که تصویر میکنند؛ چه از نظر ساختمان حماسی و چه شیوهی بیان روایت گونه که خاص ،نمایشی و آکنده از کنکاشهای عمیق نهفته در آن است . در همهی این موارد، خواننده به خوبی میتواند نشانههایی از ادامهی سنتهای کلاسیک سدهی نوزدهی ادبیات روسیه را در ادبیات جدید شوروی،در مرحلهی آغاز رشد و دورهی پیش از بلوغ آن مشاهده کند.
شولوخف در بسیاری موارد نیز ادامه دهندهی سنت گورکی است وروش او با شیوهی گورکی شباهتهایی دارد.این شباهتها از لحاظ مضمون وشیوهی نگارش نیست ؛ بلکه بیشتر مربوط به اصول بنیادی زیبایی شناسی وجهانبینی است. شولوخف خود از ستایشگران بزرگ گورکی است و در همه جا،چه در مقام یک انسان وچه به عنوان یک نویسنده از او با ستایش و تحسین یاد میکند .آنچه بیش از هر چیز شولوخف را به سوی گورکی و آثار او جذب میکند، گرایش آمیخته به احترام و غرور گورکی است به انسان و عشق او به انسان مبارز و اعتقادش به این حقیقت که سرانجام بر اثر تلاش کارگران و زحمتکشان،جهان دگرگون خواهد شد.
در 19 آوریل سال 1928 مقالهای به قلم ا. س. سرافیموویچ ۲۰، نویسندهی نامدار شوروی در پراودا منتشر شد. سرافیموویچ در این مقاله نوشت:" شولوخف در سرتا سر اثرش هرگز حتا یک بار نیز از طبقه و مبارزهی طبقاتی به صراحت سخن نگفته است؛ با این وجود، همانگونه که شیوهی اکثر نویسندگان بزرگ است،قشربندی طبقاتی و پایگاه هر کدام،به صورت نامرئی در بافت داستان جای گرفته است."۲۱
باری چنین است داستان "دن آرام"که در مقیاس روی هم کوچک سرزمین قزاقنشین دن، گزارشی است هنرمندانه و بس حیرتانگیز از بزرگترین حادثهی تاریخ معاصر یعنی انقلاب اکتبر 1917 ؛حادثهای که در چهارگوشهی جهان انعکاسی بس بزرگی داشته است و واکنشهای موافق و مخالف آن هنوز تا سالها در سرنوشت هر کسی موثر خواهد بود.
جلد اول شاهکار دیگر نویسنده یعنی" زمین نوآباد"در سال1932 وجلد دوم آن در سال1959 منتشر شد.
انتقال به اقتصاد اشتراکی یا جنبش اشتراکی کردن کشاورزی در اتحاد شوروی در زمستان 1929 آغاز شد. این انتقال که در حقیقت نوعی لشکرکشی به مواضع مالکیت فردی در تولید کشاورزی بود؛ هنگامی صورت پذیرفت که سهم واحدهای بزرگ کشاورزی دولتی یا ساوخوزها در کل تولید،به میزان معینی رسید که به دولت،در صورت مقاومت و کارشکنی قشر مرفه دهقانان ،اجازه مانور برای تامین حداقل نیازمندیهای شهرها و مراکز صنعتی را میداد. تنظیم نقشهی مبارزه و آرایش نیروها نیز در عرصهی این نبرد به دقت صورت گرفت: متشکل ساختن دهقانان کم بضاعت،بی طرف نگهداشتن دهقانان میانهحال و جلب تدریجی آنان از راه بحث و اقناع و ریشهکردن کولاکها از راه مصادرهی زمین ودیگر اموال آنها که باید به مالکیت جمعی کالخوز در آید... و از این گذشته،برای اجرای پیگیر و بی تزلزل برنامه ی اشتراکیکردن کشاورزی،یک گروه بیستوپنجهزار نفری داوطلب از میان ورزیدهترین کارگران کارخانهها به روستاها اعزام شدند تا عناصر فعال را رهبری کنند.با این وجود ،جریان کار، خالی از پارهای لغزشها نبود؛ چه بسا که ارگانهای پایین مانند بخش و شهرستان، بی آنکه شرایط محل را به درستی در نظر بگیرند، اجرای بدون انعطاف رهنمودهای کلی را طلب میکردند و ای بسا که فعالان روستاها مرتکب شتاب زدگیها و تندرویهایی میشدند که واکنشهای ناگواری به بار می آورد. تمایل اشتراکیکردن صد در صد کشاورزی در فرصتی هر چه کوتاهتر موجب میشد دعوت دهقانان میانهحال به ورود در کالخوز جنبهی تحکم و اجبار بگیرد و نارضایی عمومی این گروه، ناگریز زمینهی مساعدی برای فعلیت تخریبی دشمنان فراهم آورد.
داستان "زمین نوآباد" را شولوخف درست در چارچوب همین مرحلهی انتقال به اقتصاد کالخوزی در کشاورزی نوشته است. داستان نه چندان گرد شخصیت یک یا چند قهرمان، بلکه گرد محور یک عمل اجتماعی-تاسیس کالخوز در یک روستای دورافتاده- میچرخد و مراحل تکوین واجرای توام با فرازونشیب آن را هنرمندانه و دقیق وصف میکند. اما در تاروپود این عمل باز عمل دیگری جریان دارد که آن هم به گونهای اجتماعی است، منتها منفی و مخرب:زمینهسازی شورش عمومی در منطقهی قزاقنشین دن به دست گروهی تهماندهی طبقات شکستخورده و پاکباختهی دیروز. چهرههای متعددی که نویسنده تصویر میکند نه تنها در شکلبندی عواطف و علایق فردیشان، بلکه بهویژه در خلال پیوندها و انگیزهها و واکنشهای محیط کوچک اجتماعیشان زنده ومفهوم و ملموس میشوند و همین است که زندگی روستای"گرمیاچیلوگ" را در حدود تنگ و محقر خود ، آیینهی تمامنمای واقعیت کلی یک مرحلهی تاریخی میسازد.
در برابر واقعیت بنیادی ناآشنایی که در گیرودار شدن و شکلگرفتن است، این یک مشت مردم ده گاه بسیار زود و میتوان گفت آنی وگاه نیز پس از یک چند دودلی وانتظار جای مناسب خود را پیدا میکنند. صفها از هم جدا میشود،و جالب است که گذشته از انگیزهی تعلق طبقاتی که در هر کسی به کار است؛ آنچه حلقههای توطئهی دشمن را به هم پیوند میدهد، وفاداری کور چاکران و بندگان دیروز است که از عادت به ترس و احترام غریزی به زور، سرچشمه میگیرد، نمونهاش این جا در "زمین نوآباد" رابطهی "استرونف" است با فرمانده سابقش، اما در جای دیگر میتواند فلان رعیت مرفه، کدخدا یا مباشر دیروزی باشد در مواجهه با ارباب یا خان.۲۲
شهرت شولوخف به عنوان رمان نویس پس از انتشار نخستین جلد "دن آرام" در 1928 آغاز شد و گرچه تا چندی برخی از منتقدان سطحی،خردههایی از نظر نحوهی تفکر و تمایلات سیاسی نویسنده بر این اثر گرفتند اما شهرت او پیوسته رو به فزونی رفت. به ویژه انتشار"زمین نوآباد" که به عنوان بهترین و واقعیترین تصویر هنری گذار طبقهی دهقان به تولید دستجمعی در اقتصاد کشاورزی شناخته شده است ،شولوخف را در معرض توجه همگان قرار داد. در نتیجهی همین شایستگی و قبول عام، شولوخف در سال 1937 به عنوان نمایندهی شورای عالی اتحاد شوروی برگزیده شد. در سال 1939 شولوخف به خاطر فعلیت ادبی ثمربخش خود به دریافت"نشان لنین" مفتخر شد و در همین سال به عضویت فرهنگستان علوم اتحاد شوروی در آمد و سپس به مقام معاون فرهنگستان نایل شد.
در سالهای جنگ با آلمان فاشیستی ، شولوخف مانند بسیاری از نویسندگان و هنر مندان شوروی به جبهه رفت. در گزارشهایی که او برای روزنامهها و مجلهها میفرستاد؛ واقعیات تلخ و دهشتبار زندگی سربازان و خاک سوخته و ویران شدهی میهن و مصایب مردم آواره و خانمان بربادرفته، منعکس میشد. مجموعهی مقالههای او در بارهی جنگ به نام "مکتب کین" و دو داستان "آنها برای میهنشان جنگیدند" و "سرنوشت یک انسان" محصول همین دوران هستند.
آثار شولوخف، گذشته از داستانهای کوتاه معدود، در چهار یا پنج عنوان خلاصه میشود که عمدهترین آنها همانا "دن آرام" و "زمین نوآباد" است. ولی همین آثار، تصویری زنده و رنگین و بسیار استادانه از مراحل معین تاریخ کشوری است که در آن برای نخستین بار در جهان، زندگی بر اساس دیگری بنا شد و همین دگرگونی بنیادین،سختترین دشمنیها و گرمترین دوستیها را از همه سو به آن جلب کرد و انگیزهی برخوردهای خونین و دشواریهای بیشمار و پیروزیهای خیرهکننده شد.
شولوخف نویسندهای است به تمام معنا پرورده اتحاد شوروی و اگر بیان هنر او با سنن کلاسیک داستاننویسی روس پیوند دارد و در واقع ادامه و گسترش همان است،مایه و محتوای آن تجربهی بس عظیم و بس دردناک مردم کشوری بزرگ و پهناور و عقبمانده در گذار از مرحلهای به مرحلهی دیگر تکامل اجتماعی است و شولوخف در تصویری که از این رستاخیز واقعی به دست میدهد، ناظری آسوده و فارغبال نیست که حوادث را از بیرون نگریسته باشد. او خود با رگ و پوست و سراسر هستی خویش در درون وقایع جای داشته است و هنرش از تجربهی با خون و عرق آب دادهاش مایه میگیرد. هنر شولوخف در آن است که اصیلترین عنصر اجتماع یعنی مردم ساده را با همان سختکوشی کند و بی دغدغهشان ،با همان زیرکی بی زرق وبرق و طبیعیشان که تجربهی نسلها همچون عسل در کندو در آنان متراکم شده است؛ با همان زبان بیپروا و رنگینشان، در معرض تندباد حوادث میآورد و در گیرودار چارهاندیشی و پایداری،سرگشتگی و تسلیمشان،در پیروزیهای لغزنده و شکستهای تلخ و آموزندهشان، خود این حوادث را روشن میکند.خواننده در آثار شولوخف طپشهای قلب و گرمای زندگی مردم را به تمامی احساس میکند.
شولوخف در دسامبر 1965 پس از دریافت جایزهی نوبل ادبیات، در خطابهای که به این مناسبت در استکهلم ایراد کرد، گفت: مردم میهن من در گذار تاریخی خویش، راه همواری را نپیمودهاند. راه آنان، راه راهگشایان و پیشگامانی بوده است که مسیر زندگانی را میگشایند. من به عنوان نویسنده، وظیفهی خود میدانم که هر آنچه مینویسم، بیانگر احترام ژرف من باشد به این خلق زحمتکش، به این خلق آفریننده، به این خلق قهرمان که هرگز به هیچکس یورش نبرده اما همواره با شایستگی از آنچه آفریده و از آزادی و شرافت خویش و نیز حق ساختن آینده بنابر میل و ارادهی خویش دفاع کرده است.
آرزویم این است که کتابهایم به مردم یاری کنند تا بهتر شوند،جانی پاکتر بیابند و عشق علاقه به همنوع و مبارزه پر تلاش در راه آرمانهای بشردوستانه و تحقق پیشرفت بشر را در آنان برانگیزانند. اگر در این راه به موفقیتی هر چند اندک ،دست یافته باشم، بسی خرسندم.
کارنامهی میخاییل شولوخف در زبان فارسی:
1 . دن آرام، میخاییل شولوخف، ترجمهی م.ا.بهآذین، انتشارات نیل، تهران
2. زمین نوآباد،میخاییل شولوخف،ترجمهی م.ا.بهآذین، انتشارات نیل، تهران،1357
3. داستانهای دن، میخاییل شولوخف، ترجمهی محمد علی عموئی،انتشارات زر،تهران 1351
4. گرداب، میخاییل شولوخف، ترجمهی ضیاالله فروشانی،انتشارات خوارزمی، تهران، 1361
5. سرنوشت یک انسان، میخاییل شولوخف، ترجمهی ضیاالله فروشانی، انتشارات نیل،تهران، 1357
6.کره اسب، میخاییل شولوخف، ترجمهی خسرو باقری، انتشارات پژواک کیوان، تهران،1386
پانوشت:
1.Don
2.Artist and men of letters who are deputies to the superme soviet of the U.S.S.R (Moscow.1934)p.40
3.Alien blood
4.The food commissar
5.paths and roads
6.Birth Maker
7.Tales from the Don
8.The asure steepe
9.Chapayev
10.The iron flood
11.cities and years
12.The Roult
13.and quiet flow,the Don
14.Shibalok
15.Vortex
16.Kramskov
17.virgin soil up turned
18.Grigory Melkhov
19.از پيشگفتار م.ا.به آذين بر رمان دن آرام
20.sera fimovich,collected works,vol,10,p.362
21.دن آرامءجلد دومءص494-496 از سخنان قهرمان شهيد دن آرام پووتيولكوف
22.از مقدمه م.ا.به آذين بر رمان زمين نو آباد
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 11:14 | لینک ثابت |
آوازه خوان گذشت . . .
آوازه خوان گذشت
وليكن ترانه اش
گل مي كند به دامنهي كوهها و تپهها
سیاوش کسرایی
استاد احمد عاشورپور فرزند پر توان مردم گيلان و پدر موسيقي فولكلور اين سرزمين، آواز خوان، آهنگساز، ترانهسرا و فرزند محبوب مردم ايران، آن كه صدايش بوي شاليزار، طعم دريا و عطر جنگل داشت، آن كه ترانههايش سرود كوهنورداني بود كه به انگيزه فتح قلهها پاي در راههاي صعب العبور مي نهادند، آن كه معناي زندگي را جزء" نبردي كز آن نبرد، از بند وارهند كساني كه زندهاند، بهروزتر زيند كساني كه زندهاند "نميدانست، آن كه عميقا" باور داشت" هر عرصه را بهار و خزاني هست، در عرصهي اميد خزاني نيست. " در 22 ديماه 1386، با تفويض شعلهي درون خويش به آگاهان و مبارزان ميهن، با اين آرزو از كنار ما رفت كه كارزار نبرد براي آزادي و بهبود زندگي مردم محروم، همچنان گرم بماند و شعلهي دانش، كار و هنر بالنده فروزان و فروزانتر شود.
احمد عاشورپور در 18 بهمن 1386، در غازيان بندر انزلي ، در خانوادهاي با ريشه و تبار دهقاني به دنيا آمد."خانوادهي ما تشكيل شده بود از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادربزرگ پدريام كه با ما زندگي ميكردند. نام پدر بزرگم عاشورعلي بود، در واقع نام فاميلي ما "عاشورپور" برگرفته از نام اوست ."
دوران تحصيلات ابتدايي را در غازيان گذراند. با آن كه در غازيان مدرسهي سه كلاسهاي به نام "سينايي" بود، اما پدر او را به مكتب فرستاد. " معلم ما در مكتب، خانمي بود كه به ما خواندن قرآن و جزوه را مي آموخت، البته اندكي روخواني فارسي هم ياد گرفتيم. يك سال به اين مكتب رفتم. از خاطرات جالبم در آن يك سال، سه خواهري بودند كه دختران رئيس كلانتري يا به قول آن موقع كميسري غازيان بودند... در آن وقت من خيلي كوچك بودم، اما خاطرهي جالبي از بزرگترين خواهر دارم. او هر وقت موقع وضو چادرش را زير گلو گره مي زد ، دو تا چال بر گونههايش ميافتاد و من هر روز منتظر بودم كه او برود و چادرش را زير گلو گره بزند تا من چال صورتش را ببينم ...." سپس پدر او را به مكتب آخوندي به نام "آميرزا" فرستاد"از باغ بسيار بزرگي به نام "پيله علي باغ" ميگذشتم تا به مكتب برسم. در راه از كنار مدرسهي سنايي رد ميشدم و كودكان را ميديدم كه در حياط مدرسه بازي ميكنند. رفتار آنها، برايم جالب بود زيرا برعكس آنها، ما در مكتب خانه مجبور بوديم دو زانو يا چهار زانو صاف بنشينيم. بهانهي ما براي جست و خيز و بيرون آمدن، تنها دستشويي رفتن بود كه بتوانيم گريزي بزنيم. در ساعت نماز آميرزا شديداً سختگير ميشد و خيلي مواظب بود كه بچهها شيطنت نكنند و اگر كسي خطايي مرتكب ميشد او را با تركه، كتك ميزد. معمولاً در حال نماز خواندن صداي پاي آميرزا را بركف چوبي "تلار" مي شنيديم و در دل مي گفتيم كه آميرزا دارد سراغ چه كسي مي رود... يك بار در سجده بودم، صداي پاي آميرزا را شنيدم. نمي دانم آميرزا مرا با چه كسي اشتباه گرفت كه در همان حالت سجده مرا زد... بعد از آن پايم را توي يك كفش كردم كه ديگر به ملاخانه نميروم و به اصرار از پدرم خواستم كه مرا به مدرسه بفرستد..." مدرسهي سيروس سه كلاس بيشتر نداشت. بعد به مدرسهي شورويها كه به آن "اشكول" ميگفتند و تا كلاس پنجم داشت رفتم. "براي كلاس ششم مجبور بوديم از غازيان سوار قايق كه به آن لوتكا ميگفتند، بشويم و به انزلي برويم. در سال 1312 يعني در 16 سالگي، من كلاس ششم ابتدايي را در مدرسهي "سعدي" انزلي تمام كردم و بعد به دبيرستان "فردوسي" رفتم."
احمد گهگاه كه از كنار قهوه خانهاي ميگذشت ، صداي گرامافون كه تصنيفهاي هنرمندان زنده ياد قمرالملوك وزيري و روحانگيز را پخش ميكرد، در گوشش طنيني خوش داشت . بزرگتر كه شد اين شعر گيلكي "بيا بيشيم كوهان جور" بود كه براو اثري ژرف باقي گذاشت. "كلاس يازده بودم . معلم ما غايب بود. در كلاس نشسته بوديم، رفيقي داشتم به نام "نبيجو"كه ويلن مي زد. برايش تصنيف روح انگيز را خواندم . خيلي خوشش آمد و مرا تشويق كرد و از من خواست تا با صداي بلند در كلاس بخوانم. من هم خواندم و بچه ها خوششان آمد. آن روز من سه بار آن تصنيف را به اصرار هم كلاسيها خواندم و آنها مرا سر دست بلند كردند. آن روز بود كه فهميدم انگار صدايم بد نيست. در آن ايام 21 يا 22 سال داشتم." استعداد شگرف او باعث شد كه با گوش دادن به آهنگهاي محلي و اپراهاي تركي مجدداً آنها رابا صداي خودش در جمع دوستان بخواند . "ترانه هايي هم از روسي ترجمه كردم و چند آهنگ ساختم. مثلاً "مهتاب بندر پهلوي" يا آهنگي به نام "رامپاي" تركي و نيز "پوئماتانگو" كه بر اساس يك تانگوي ايتاليايي بود." اما اولين شعر گيلگي را كه خواند "مي جانمه حاج خانمي" بود كه از سروان خوشنامي به نام "نوشين" شنيده بود.
در سال 1319 ديپلم خود را گرفت و همراه خانواده به تهران آمد و در سال 1319 وارد دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران شد. دورهي دانشكده كه در كرج تشكيل مي شد، سه سال بود. "بعد در وزارت كشاورزي استخدام شدم و ساكن تهران. يك خواهر داشتم كه چهار سال و نيم از من كوچكتر بود. او شوهر كرده بود . من پهلوي آنها بودم در اطراف ميدان حسن آباد بعد خودم خانه اجاره كردم، در حوالي سال 1322."
سال 1322 ، سالي بسيار مهمي در زندگي احمد عاشورپور بود . "سال اول دانشكده كشاورزي به جز دشمني با انگليس و سمپاتي نسبت به آلمان بحث ديگري نبود. در سال دوم كه متفقين و شوروي آمدند، بحث سوسیالیسم و كمونيسم آغاز شد.
اين بحثها در دانشگاه توسط حسين ملك و يكي از دوستانش به نام صادق انصاري که از همكلاسيهاي ما بود، مطرح شد. . . تا اينكه يك روز تحت تأثير يكي از حرفهايش قرار گرفتم،ملك به من گفت: اين فكر كه چون فاشيسم يا نازيسم ضد انگليسياند. پس نازيسم بهتر از سوسياليسم است، اشتباه است. دعواي آنها بر سر غنايم كشورهاي عقب مانده است، چون آلمان هم قبل از جنگ جهاني اول آفريقاي جنوبي را استعمار كرده است و پس از شكست در جنگ مجبور شد آن را به انگليس وا گذارد." به اين ترتيب بود كه من به سمت حزب توده ايران كشيده شدم. روزهاي جمعه از كرج به تهران، به منزل خواهرم ميآمدم و از آنجا به كلوپ حزب ميرفتم. در آنجا هم ميخواندم. . . پس از اتمام دانشگاه به تهران آمدم و در سال 1322 براي عضويت حزب تقاضا دادم."
رويداد مهم ديگري كه در اين سال براي عاشورپور پيش آمد، آغاز فعاليتهاي هنري در راديو بود. " سال دوم دانشكده كشاورزي هم دانشگاهيهايم به من گفتند كه هنرمندي به نام "يحيي معتمد وزيري" در راديوي ايران، آوازهاي محلي را اجرا ميكند. آنها تشويقم كردند كه به راديو بروم و مثل آن خوانندهي كرد، گيلكي بخوانم. . . در اين زمان اما براي دانشجويان ميخواندم. البته دانشجويان گيلك از خجالت سرهاشان پايين بود. شايد پيش خود فكر ميكردند كه در مقابل آن شعرهاي فارسي و يا رامپاي تركي كه من اسمش را رومبا گذاشته بودم و ساير آهنگهاي فرنگي، اين شعر گيلكي دهاتي و خجالت آور است. اما دانشجويان غير گيلك از اين ترانه استقبال فراواني كردند و همين تشويق باعث شد تا من گيلكي خواندن را ادامه دهم. با گذشت زمان همكلاسيهاي گيلكم وقتي ديدند غير گيلكها، حتي آذربايجانيها از من استقبال ميكنند به من مراجعه ميكردند و ميگفتند: "عاشورپور يك آهنگ گيلكي هست كه شعرش را نميدانم" و من ميگفتنم: "بگو اشكال ندارد، من خودم برايش شعر ميسازم.
. . . دوستم جمشيد كشاورز ويلون ميزد. با استاد ابوالحسن صبا آشنايي داشت و سال 1322 بود كه مرا براي فعاليت در راديو معرفي كرد."
در همين حال، عاشورپور براي آموختن قواعد خواندن،دركلاسهاي خانمي كه خوانندهي اپراي وين بود،حاضر شد. كلاسهاي اين خانم اتريشي در نگهداري صدا به او كمك كرد و راهنماييهاي او باعث شد تقريبا" تا پايان عمر صدايش را حفظ كند.
عاشورپور پس از مدتي فعاليت در راديو، به عضويت انجمن ملي موسيقي درآمد كه سرپرستي آن را استاد روح الله خالقي بر عهده داشت. اما رابطهي او با راديو و انجمن ملي موسيقي، خيلي زود از هم گسست. رژيم گذشته، در اقدامي ناجوانمردانه، جنبش آذربايجان را مورد يورش قرار داد. "اين ايام مقارن شكست فرقهي دمكرات آذربايجان در سال 1325 بود. در انجمن، يكي از خوانندگان تصنيفي به نام "تبريز" اجرا كرده بود كه عليه فرقه بود و فرقه را زير سوال برده بود. زماني كه ما از اتاق ضبط بيرون آمديم، من با خالقي بحث كردم. او در موضع دفاع از آن خواننده برآمد. حرفهاي من به تعدادي از نوازندگان، كه طرفدار شاه بودند، برخورد و همين شد كه رابطهي من با راديو و انجمن ملي موسيقي در سال 1325 به كلي قطع شد."
عاشورپور به ميان مردم بازگشت و به اجراي آهنگهاي مردمي و سياسي خود پرداخت[*]." . . . در كنارشان من آهنگ سياسي هم ساختم و خواندم مثل "دو دخترم"، "نازنين همسرم" و "عصيان" كه از اپراي كورواغلي اقتباس شده بود. البته عصيان خيلي طرفدار داشت. حتي يك بار هم نبود كه من روي صحنه بروم و جوانها فرياد نزنند:"عصيان، عصيان."
اين آثاردر راديو خوانده نشدند، زيرا مضامين سياسي داشتند. در اين اشعار من نظام نارواي جامعه را مسئول ناكامي در عشق ميدانستم. درست مثل قهرمان "كوراوغلي" كه "حسن خان" مانع رسيدن او به عشق ميشود. در عصيان ميخواندم:
بردي دل من اي نگارم رعنا نگار گلذارم
من در سوز حرمان اندر پي درمان
پايم بسته به زنجير نظام نارواي جهان
مشكل بود از تو بريدن از آن مشكل تر به تو رسيدن
دل شد اندر اين ره خصم جانم اي مه
.....
عهد عصيان كردم زين ره برنگردم
خوف از كس نكنم دل ز جان و جهان بكنم
واژگون گردد اين كائنات دگرگون نماييم اين حيات
جهاني نو آريم كاندر آن نبود اثر از درد و حرمان
گويم آن زمان اي نگارم رعنا نگار گلزارم
دور غم شد تمام جهان گردد به كام
سزد تو كنون مرا همدم گردي، همدم گردي
در آن سالها، هر چهار سال يك بار،احزاب چپ جهان، فستيوال جهاني جوانان را در كشورهاي گوناگون بر پا ميكردند. فستيوال پيشين در برلين پايتخت آلمان دمكراتيك برگزار شده بود و در سال 1332، قرار بود اين فستيوال در بخارست پايتخت جمهوري سوسياليستي روماني برگزار شود. در تابستان 1332، از طرف حزب توده ايران 119 نفر به اين فستيوال فرستاده شدند. احمد عاشورپور هم از دعوت شدگان بود.
"فستيوال بخارست حدود 20 روز طول كشيد، قرار شد كه از طريق شوروي به ايران برگرديم. با قطار به اولين نقطهي مرزي شوروي و روماني كه رسيديم خبر كودتاي 28 مرداد را يك تبعهي شوروي به ما رساند. با ده روز توقف در مسكو و چند روز صرف وقت در بين راه، قريب سه هفته بعد از كودتا وارد تهران شديم. . . با كشتي وارد انزلي شديم. هوا طوفاني بود و كشتي نمي توانست از موج شكن رد شود. در نتيجه حدود 7 الي 8 ساعت با كشتي دور زديم تا اينكه كشتي يدك كش آمد و ما را در گمرك غازيان پياده كرد. در آنجا آشنايي را ديدم و پرسيدم آيا براي ما نقشهاي كشيدهاند؟
گفت: بله خودتان را آماده كنيد. هر چه روزنامه و نشريه داشتيم از ما گرفتند. سپس از گمرك ما را با اتوبوس به خانه شخصي به نام "دريا بيگي" بردند كه رو به روي محوطهي باز فرودگاه غازيان قرار داشت. من براي اين كه به ديگران روحيه بدهم حرف مي زدم و مي خنديدم، ولي مي ديدم كه همه مرا به سكوت دعوت مي كنند. بعد فهميدم كه ما در واقع آخرين گروه بوديم. قبل از ما فرماندهي نيروي دريايي آمده بود و به همه فحش و بد و بيراه گفته و كتكشان زده بود. حتي زنها و دخترهايي را كه به فستيوال آمده بودند، اذيت كرده بود. فردا صبح ما را سوار ماشين كاميون كردند و نگه داشتند تا فرمانده بيايد. فرمانده تا مرا ديد شروع كرد به فحش دادن و سيلي محكمي به من زد. با صداي بلند گفت: براي راديو مسكو ميخواني؟ چرا براي سربازان وطنت نميخواني؟ براي سربازان سرخ ميخواني، براي من هم بخوان. من گفتم: صداي من مال اين سربازها بوده و هست. سپس به او پشت كردم و به طرف دوستانم برگشتم و گفتم: ترانهي "جان" را براي سربازان ميخوانم؛ مرا همراهي كنيد.
تي غم و غصه با مو مي غم رو جان
مگر آن همه غم مي جانه كم بو جان
تو مي دردا داني درمانا هم تو جان
بي جان ويلبر از همه بختر جان
ايپچه به مي رو جان
عاشق بوبم ليلي ليلي شيدا بوبم خيلي*
احمد عاشورپور را به همراه "ثمين باغچهبان"، "دكتر آيدين" و "پرويز خطيبي" به تهران منتقل كردند و به باغ شاه بردند. يك هفته در اين جا و يك ماه هم در زندان موقت شهرباني تهران، در بازداشت بودند. سپس به قلعه فلكالافلاك در خرمآباد منتقل شدند. عاشورپور در جزيره خارك و زندان شهرباني اهواز دوران دو ساله زندان خود را گذراند. در همين زمان همسرش خانم پروين ناصحي هم به جرم فعاليتهاي سياسي در زندان بود: "مادرم پروين ناصحي كه ليسانسهي مامايي بود، هم در زندان بود، شش ماه و با مادر بيژن جزني كه ما به او خاله جان ميگفتيم هم سلول بود." عاشورپور در خارك هم چند آهنگ ساخت كه از جمله مشهورترين آنها ميتوان به آهنگ "دو دخترم" اشاره كرد. عاشورپور نام يكي از دخترانش را به احترام جمهوري دمكراتيك خلق آلبانی "تيرانا" گذاشته بود.
نازنين همسرم اي ز جان بهترم كرده خصمم جدا
از كنار پرمهر تو هم ز لبخند گرم دو دخترم
بيگمان دور هجران سرآيد گيرمت هر دم در برم
نغمهي پيروزي بسرايم بهر دو دخترم
همدم باوفا از تو جويند اگر آن دو دختر مرا
گو بشد با همراهان كاورند در اين جهان
شادي بهر كودكان بهر مردم صلح و نان
ره بسي سپرده شد بود كنون هدف عيان
(با همه قدرت و حيله و فن) (2)
(در ره ما كمين كرده دشمن)
راه ما را بستن كي تواند
(خلق را واپس كي نشاند) (2)
(توده فرمان دهد بس ظلم و ستم) (2)
عصر ما عصر پيروزي ماست
(دور بگسستن بند و زنجير
سرنگون كردن پيكرهاست) (2)
نازنين همسرم
اي زجان بهترم
بي شك از عزممان چيره گردد شادي به غم
سرخ گل رخ سازد عيان
كسوت غم دهر از تن در آرد
جامه پوشد چون ارغوان
بيم خلق از درد و رنج دوران
ميپذيرد پايان
(نازنين همسرم) (2)
(وان دو گل دخترم) (2)*
دوره دوم فعاليتهاي مهندس عاشورپور پس از بيرون آمدن از زندان و به درخواست زنده يادان ثمين باغچهبان و همسرشان و آقاي حسين ناصحي بود. "سال 1336 دوباره شروع كردم. با اركستري به رهبري آقاي ميرنقيبي به مدت حدود دو سال، 24 يا 25 آهنگ كار كردم كه 4 يا 5 آهنگ محلي و بقيه هم از ساخته هاي خودش بود. اشعار گيلكي را هم خودم مي ساختم. البته از شعراي گيلان آقايان شهدي لنگرودي و محمود پاينده هم بودند كه چند تايي شعر ساختند. " اما فضاي راديو را نميپسنديد و به همين جهت در سال 1338 راديو را براي هميشه ترك كرد. "از آن پس فقط براي رفقاي حزبي بود كه خواندم."
مهندس عاشورپور پس از سال 1338 سالها در استان فارس، به عنوان رئيس آبياري فارس و بنادر و مدتي هم در مشهد خدمت كرد. "در اين سالها، تشكيلات مخفي داشتيم." در سالهاي انقلاب، يعني در زمان كابينهي مهندس بازرگان براي مدتي به مدير عاملي كشت و صنعت مغان انتخاب شد. "در مراسم معارفه در مغان، بعد از صحبتهاي مهندس قرهباغي من به تركي به ايشان گفتم كه ما گيلكها بسيار مديون شما آذربايجانيها هستيم، و از قديم پدران و برادران و پدر بزرگان شما در گيلان براي آباداني كوشيدهاند. حالا من اينجا آمدهام تا دين خود را ادا كنم. . . . اما گزارشهاي خلاف واقع و مسئلهي تودهاي بودن من باعث شد كه مسئولان وقت مرا از آنجا برداشتند. طول مدت خدمت من در آن جا 11 ماه بود. سپس مرا به رشت فرستادند. آنجا هم به دليل پيشینهي سياسيام مطرود استاندارد واقع شدم و در نهايت مرا بازنشسته كردند."
رويدادهاي سالهاي آغازين دههي شصت، عاشورپو را وادار به خروج از كشور كرد. او سالهاي بين 1362 تا 1373 را در فرانسه بسر برد. " زمستان سال 1362 تازه چند روزي بود كه به پاريس رسيده و در محلهي پهتوآ توسط نهاد بشر دوست فرانسوي به طور موقت در يك فوير اسكان داده شده بوديم. در آن زمان اكثريت پناهندگان را ايرانيان و افغانها تشكيل ميدادند. گويي كشتي نوح بود. همه نوع گرايشي در ميانمان يافت ميشد. اما نيازمان به يكديگر، فرقهگراييها را تا حدودی كمرنگتر كرده و چون هيچ كدام زبان نميدانستيم و بي كس و كار مانده بوديم به ناچار اوقاتمان را تا پيش از تقسيم و اعزام به نقاط مختلف فرانسه، با هم ميگذرانديم. آقاي عاشورپور را در اينجا شناختم. تا پيش از اين نه ترانههايش را شنيده بودم و نه خودش را ميشناختم. روزهاي اول سر وعدههاي غذا همواره از نبود چاي شكوه داشتم، از سويي زبان بلد نبودم و نميدانستم چگونه تقاضاي چاي كنم. . . شبي سر ميز شام يكي از ايرانيهاي تازه آشنا گفت، آن آقا كه آنجا تنها سر ميز شام نشسته، تودهاي است و در اتاقش چاي دارد، . . . نياز به چاي موجب شد كه تودهاي بودن را نشنيده بگيرم و بيتعارف سر ميزش رفتم و سلام كردم. به گرمي پاسخم داد و براي بعد از شام به اتاقش دعوتم كرد. تنها نرفتم و دو سه تشنهي چاي ديگر را نيز با خود بردم. همان شب شيفتهء رفتارش شدم. يكي از دوستان از او خواهش كرد برايمان بخواند و من بيخبر كه براي چه بخواند، مگر خواننده است؟ در اتاق كوچكي كه تنها جا براي يك تخت و اندكي جا براي نشستن روي زمين بود، كنار تخت به پا ايستاد و صدا در داد:"
ساز و نقاره يه جوما بازار ساز و نقارهي جمعه بازار
(جونبا نه ديلا) (2) جان جان افكند مرا لرزشي به دل اي جان
سيمبر و ديلبر و ذوق ديدار وعده گاه و تو و شوق ديدار
(جونبا نه ديلا) (2) هاي جان جان
غیر اين خيالي نباشدم اي جانان
تا آيم خون فوتور كه تي جولا از چه ياراي صحبت ندارم
پس چرا نواسي بتانما گب زن
با تويي كه از ديدنم شوي گلگون
.....*
اما عاشورپور در خارج از كشور هم آرام ننشست. "من هم در پاريس و هم در آلمان و هم در لندن كنسرت برگزار كردم، در آلمان بيش از 4000 نفر شركت كرده بودند. . . "
عاشورپور بين سالهاي 1373 تا 1381 در سكوت زيست. تا آن كه در تير ماه 1381، به همت گروهي از دوستدارانش، به ويژه آقايان حسين حقاني، بابك ربوخه و محمد رضايي مراسم بزرگداشتي در فرهنگسراي نياوران برگزار شد. به دنبال اين بزرگداشت، عاشورپور دو شب در فرهنگسراي ارسباران و يك بار در فرهنگسراي انديشه و بار ديگر در رشت كنسرتهايي را اجرا كرد. "شب در كنسرت عدهاي عصا زنان و عدهاي در حالتي كه نوههايشان را در بغل گرفته بودند، آمده بودند به كنسرت. . . اشك در چشمان رهبر جوان كنسرت حلقه زد و به استاد اشاره كرد. سالن به پا خاست و دقايقي را پشت سر هم براي او كف زد."
اشعار و ترانههايي كه از عاشورپور به يادگار مانده است برگرفته از فرهنگ گيلان و بازتاب زندگي، شاديها، غمها، آمال و آرزوهاي خلق گيلان است؛ او "مهتاب بندر انزلي" را روي آهنگ روسي آفريد. از مشهورترين آثار عاشورپور ميتوان از "ساز و نقارهي جمعه باز"ار كه والسي لهستاني است و" آفتاب خيزان" نام برد.
خروسخوان بو من و اون مست و مستانه
سحر گه او بود و من مست و مستانه
دور از چومان يگانه و بيگانه
دور از چشمان يگانه و بيگانه
تا كوه دامن بوشوييم شانه به شانه
رفتيم تا دامن كوه شانه به شانه
زير داران سبزيه سر
روي سبزه، پاي چشمه، ترد دلبر
چشمه يه ور
خوش نشستيم رو به خار
خوش بي نيشتيم
. . . . *
رو به خاور
. . . .
موسيقي عاشورپور باز آفريني خلاق و هنرمندانهي موسيقي فولكلور و مردمي است. اميد عنصر اصلي و عشق و زيبايي مضمون و محتوي ترانههاي عاشورپور است. مردمي كه در پهنه ي شاليزارها به جنگ زالوها ميروند تا زندگي را پيدا كنند، اين مردم نميتوانند با يأس فلسفي، عرفان زدگي و گرايشهاي خاص گروهي از روشنفكران جدا از مردم زندگي كنند. آنها موسيقي پرخون و نشاط آور ميخواهند، آن نوع موسيقي كه توفان دريا را بسرايد و در نمونهي جمعه بازار، گرمي خون سرخي را كه در گونههاي دختر عاشق جريان دارد، به عرصهي كلام بكشاند. حسين عليزاده آهنگساز نامدار كشور در مراسم بدرود با استاد احمد عاشورپور در تالار وحدت گفت: "او از سمبلهاي خوشيها و ناكاميهاي بشر بود. آن چه من از او ياد گرفتم، اميد بود، هميشه اميد." همين اميد است كه او را برميانگيزد تا در گفتگويي بگويد: "من به فكر اين قضيه هستم كه چند تايي از كارهايي را كه اشعارش از زنده ياد طبري است و يا آنهايي را كه خودم در سالهاي زندان سرودهام، نوار كنم. . ."
بخش مهمي از گنجينهي موسيقي سرزمين شمال به ترانههاي احمد عاشورپور اختصاص دارد. او جزو معدود خوانندگاني است كه از محدودهي تنگ اقليم خود فراتر رفته و آوازهايش در خاطرهي همه ايرانيان باقي مانده است. از زنده ياد استاد احمد عاشورپور، نزديك به 80 تا 90 آهنگ به يادگار مانده است. آثارش هيچ گاه به طور رسمي منتشر نشده است و چهار نوار كاستي هم كه از او به يادگار مانده به طور غير رسمي و خانگي تكثير و به دوستدارانش عرضه شده است.
مراسم بدرود با استاد عاشورپور در بندر انزلي، در برف و سرماي شديد برگزار شد. دوستدارانش، ترانههايش را به صورت گروهي ميخواندند و يا زيرلب زمزمه ميكردند. بيهوده نبود كه استاد در گفتگو با دخترش گفته بود: "آرزو ميكنم روزي در بلوار انزلي براي مردم آواز بخوانم، همهي مردم و از هيچكس بليطي نگيرم."
خانه دل تنگ غروبي خفه بود
مثل امروز كه تنگ است دلم.
پدرم گفت: چراغ
و شب از شب پر شد.
من به خود گفتم يك روز گذشت
مادرم آه كشيد
زود بر خواهد گشت.
ابري آهسته به چشمم لغزيد
و سپس خوابم برد
كه گمان داشت كه هست اين همه درد
در كمين دل آن كودك خرد؟
آري آن روز چو مي رفت كسي
داشتم آمدنش را باور
من نميدانستم
معني هرگز را
تو چرا بازنگشتي ديگر؟
آه اي واژهي شوم
خونكرده است دلم با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
كه بيايند عزيرانم،آه!*
سرچشمهها:
1-آفتاب خيزان،دريا توفان (زندگي و آثار احمد عاشورپور) به كوشش حسين حقاني، بابك ربوخه، محمد رضايي راد، نشر چشمه، پاييز 84-تهران
2-خاموشي احمد عاشورپور، آوازه خوان مردم، سهيل آصفي 23/10/86
3-گفت و گو با استاد مهندس احمد عاشورپور (به نقل از روزنامه ايران) 23/10/86
4-گفت و گو با احمد عاشورپور پدر موسيقي فولكلور ايران (به نقل از گيلان امروز) 23/10/86
5-گفت و گو با تيرانا عاشورپور درباره پدر 23/10/86
6-ترانه خوان عشق و اميد، محمدرضا طاهريان 3/11/86
7-من از يادت نميكاهم، سيامند 27/10/86
8-ما هم در اين خانه حقي داريم، نجمي علوي، نشر اختران، 1383، تهران
*- در بخشي از گزارش خانم ماه ملك قهرمان در نشريهي "بيداري ما" ارگان تشكيلات زنان ايران شماره 6 سال 1324 آمده است: يكي از چيزهايي كه جشن آن روز را زيبايي و تنوع داد، آواز آقاي مهندس عاشورپور بود. . .
* آهنگ محلي. شعر: احمد عاشورپور
*آهنگ و شعراز : احمد عاشورپور
* جوما بازار آهنگ: تير ولي تن شعر: جهانگير سرتيپ پور جمعه بازار (فارسي) شعر: عاشورپور
* آفتاب خيزان، آهنگ و شعر: جهانگير سرتيپ پور، آفتاب خيزان (فارسي)، آهنگ جهانگير سرتيپ پور، شعر: عاشورپور
* تاسيان، ه. ا.سايه
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 16:51 | لینک ثابت |
دوران آغازین زندگی یک آهنگساز

مصاحبه با «ميكيس تئودراكيس»
برگردان: خسرو باقری
دوران آغازين زندگي يك آهنگساز
همه كساني كه ملوديهاي بسيار زيباي نواخته شده با بازوكي براي فيلم زورباي يوناني و يا موسيقي متن دو فيلم «زد» و «حكومت نظامي» ساختهي آهنگساز يوناني ميكيس تئودراكيس (MIKIS THEODORAKIS) را شنيدهاند، هميشه آنها را به ياد خواهند داشت. او جان و روح مردم يونان را در آثار خود متجلي كرده است. تئودراكيس همچنين به عنوان عضو پارلمان يونان به مبارزهي خود براي آزادي و عدالت ادامه ميدهد. او اين مبارزه را از دوران جواني به هنگام جنگ جهاني دوم در جبهه مقاومت آغاز كرد و به خاطر آن چندين بار زندان و تبعيد را به جان خريد. در اين مصاحبه او به تشريح شرايطي ميپردازد كه به او امكان داد تا استعداد موسيقي و تعهد سياسي خود را بروز دهد.
دربارهي دوران كودكيتان با ما سخن بگوييد
در 29 ژوئيه 1925 در جزيره كيوس (chios)، دهكدهي بومي مادرم، در آسياي صغير، جايي كه اكنون كشور تركيه قرار دارد، متولد شدم. پدرم از اهالي كرت (crete) بود. داوطلبانه در جنگ اول بالكان شركت كرد و زخمي شد. سپس وارد مشاغل دولتي شد. وقتي ارتش يونان، اسميرنا (Smyrna) را اشغال كرد، پدرم را به شهرستان كوچك بورلا (Bourla) فرستادند و در آنجا بود كه با مادرم آشنا شد. مادرم از خانوادهي بسيار فقيري بود. پدرش زمستانها به كشاورزي ميپرداخت و تابستانها ماهيگيري را پيشه ميكرد. برادرش كه داراي تحصيلات عاليه بود، بعدها به عنوان مدير، در وزارت امور اقتصادي كار ميكرد. در واقع ما به يك خانواده متوسط كارمندان دولت تعلق داشتيم كه روح انضباط را در بچهها القا ميكردند.
من پس از انقلاب كمال آتاتورك و شكست يونان از تركيه، متولد شدم. آن شكست يك اندوه واقعي براي ملت ما بود. با جدا شدن آيونيا (Ionia)، يونان روح خود را از دست داد.
يونان و تركيه در طول تاريخ طولاني خود بارها با هم جنگيدند. اولين جنگ استقلال يونان، عليه دولت عثماني در سال 1821 آغاز شد، اما كرت تا سال 1912 تحت تسلط تركها باقي ماند. بسياري از خويشان پدري و مادريم قرباني اين روياروييها شدند و فداكاريهاي زيادي از خود نشان دادند. پدرم ميگفت: «در اين سالها، از تن هر دو خانوادهي ما رود خون روان بوده است». من در فضايي آكنده از داستانهاي ميهني و سرودهاي بسيار شورانگيز انقلابي به نام ريزيتكا (RIZITIKA) كه تاثير بسيار عميقي در زندگيم داشتند، بزرگ شدم.
از خاطرات شيرين دوران كودكي چيزي داريد كه بگوئيد؟
بله، ما يك خانهي روستايي داشتيم و با عموها، عمهها، خالهها و داييها كه در اطرافمان زندگي ميكردند، خانوادهي بزرگي را تشكيل ميداديم. اين خانه همچنين منشاء الهام يك نقاش بيتكلف مشهور به نام تئوفيلوس (Theophilos) شده بود. زندگي در اين خانه، در ميان درختان زيتون و پرتقال، گلها و با چشماندازي از دريا، تجربه شگفتانگيزي بود. قايقي را به خاطر ميآورم كه بيش از دوبار در هفته به جزيرهي ما ميآمد. اثر آن قايق سفيد بر پهنهي آبي دريا روي من، مثل اثر يك زخم و يا يك لحظه شادي واقعي، هميشه باقي مانده است. فكر ميكنم تلاش كردهام تا در تمام ساختههايم آن تاثير زيبا را بار ديگر خلق كنم و آن تصاوير حك شده در حافظهام را، همانند رؤياي دوران كودكي دوباره بازيابم.
همچنين شبهايي را به خاطر ميآورم كه با پدرم روي زمين دراز ميكشيديم و به ستارهها خيره ميشديم. او اطلاعات زيادي دربارهي ستارگان داشت. دربارهي آنها برايم توضيح ميداد و از من ميخواست تا آنها را دنبال كنم. او دربارهي نام ستارگان و سرگذشت آنها برايم سخن ميگفت.
از ديگر خاطرات دوران كودكي كه هرگز از ضميرم پاك نخواهد شد، خاطراتي است كه در ارتباط با عمويم دارم. او درست قبل از آن كه به عنوان كنسول به اسكندريه (Alexandria) برود، براي ازدواج به دهكدهمان بازگشت. او گرامافوني با صفحههايي از آهنگهاي كلاسيك يوناني، آهنگهاي محبوب مردم و جاز كه آن زمان در اوج بود، برايم هديه آورد. آن هنگام من چهارساله بودم و داشتم موسيقي را كشف ميكردم. عصرها گرد هم ميآمديم، گرامافون را روشن ميكردم و جوانان چارلزتون (Charleston) و فاكس تروت (foxtrot) ميرقصيدند. در سراسر زندگيم، ياد آن لحظات به زندگيم معناي بسياري بخشيدهاند. علاوه بر آن عمويم مجموعهاي از آوازهاي اپرا را به من هديه داده بود كه باعث شدند براي مدتهاي طولاني از اپرا هراس داشته باشم. تصور ميكنم، احتمالاً براي كودكي در سن من شنيدن صداي سردستهي زنهاي خواننده و مردان در اپرا ايجاد ترس و دلهره ميكرده است. شصت سال پيش بود كه توانستم بر آن وضعيت فائق بيايم و يك كار اپرايي انجام دهم. مطمئناً، آهنگهايي كه از گرامافون در دوران كودكي شنيدم به رشد و گسترش بينش موسيقيام در سالهاي بعد به من ياري رساندند.
چه جور بچهاي بوديد؟
افكاري ديوانهوار داشتم. ميخواستم همچون پرندهاي پرواز كنم. از درختي بالا ميرفتم و از آنجا به پائين ميپريدم و غالباً زخمي ميشدم، دوباره آن كار را از سر ميگرفتم زيرا اطمينان داشتم كه ميتوانم مانند پرندگان پرواز كنم. يك روز ميخواستم از بالاي يك ديوار 3 متري، روي سنگفرش بپرم. فكر ميكردم ميتوانم از آنجا تا روي سنگفرش پرواز كنم. درست در همين موقع، نميدانم از كجا پدربزرگم پيدايش شد و سعي كرد مرا بگيرد تا صدمهاي نبينم. روي او افتادم و با هم به زمين خورديم. كمر من و ساق پاي پيرمرد شكست. وضعيت من خطرناك بود و همه نگرانم بودند. اما هيچ كس در فكر پدربزرگم نبود. اين وضعيت براي او ناگوار بود، بنابراين از خوردن غذا دست كشيد. اين عمل و تاثيرات ناشي از شكستگي پايش، بالاخره سلامتي او را از بين بردند. پدربزرگ پس از مدتي كوتاه مرد. براي اولين بار بود كه مرگ انساني را ميديدم و تاكنون نيز درك نكردهام كه مرگ چيست؟
چگونه موسيقي به سراغ شما آمد؟
در فاصله سالهاي بين 1928 تا 1930 وضعيت بسيار دشواري در يونان پديد آمد. دولتي از پس دولت ديگر سقوط ميكرد. روشن است كه در اين اوضاع، كاركنان دولت وضعيت مطلوبي نداشتند. پدرم اهل «كرت» و آزاديخواه بود. و از ونيزلوس حمايت ميكرد. او نه تنها معبود پدرم، بلكه دوست واقعي او بود. وقتي «ونيزلوس» به نخستوزيري رسيد، پدرم را به عنوان نماينده دولت به «ايپروس» (Epirus) فرستاد. «ايپروس» منطقهاي فقيرنشين و عقبافتاده بود كه بچههايش سر و وضع كثيفي داشتند و پابرهنه راه ميرفتند. آنجا، من تنها بچهاي بودم كه يك جفت كفش داشتم و آنقدر از اين دارايي خود شرمنده بودم كه غالباً آنها را به پا نميكردم. پس از آنكه «ونيزلوس» از كار بركنار شد، پدرم را با پايينترين درجهي اداري و با حداقل درآمد به «سفالونيا» (Cephalonia) منتقل كردند. وضعيت بسيار دشواري براي ما پديد آمد.
جو فرهنگي «سفالونيا» با «ايپروس» كاملاً متفاوت بود. اين جزيره هرگز توسط عثمانيها اشغال نشده بود و تاثير فرهنگ ونيزيها (Venetians) و بعدها بريتانياييها (British) را حتي در روش صحبت كردن مردم ميشد مشاهده كرد. موسيقياي كه در جزيره نواخته ميشد بيشتر به سبك غربي بود. اينجا بود كه براي اولين بار اجراي اركستر فيلارمونيك را شنيدم. برنامه اركستر در ميدان اصلي جزيره اجرا ميشد و من هر وقت به آنجا ميرفتم، با احساسي از احترام و ستايش، افسون شده بر جاي خود ميخكوب ميشدم. رهبر اركستر مرا به شدت تحت تاثير قرار ميداد. يك بار وقتي از مادرم پرسيدم: «اين مرد چه ميكند؟» او پاسخ داد: «اين مرد دارد رنج ميكشد» براي من نيز آن موسيقي به معناي «رنج» بود.
هنوز در مدرسهي ابتدايي تحصيل ميكردم كه يك روز اسقف «سفالونيا» براي بازديد به كلاس ما آمد و از من و ساير بچهها خواست تا سرود ملي را بخوانيم تا او بتواند بهترين صداها را تشخيص دهد. بيست نفر براي اجراي سرود روحاني در كليساي كوچك جزيره در جمعهنيك انتخاب شدند. ملوديها بسيار قديمي و زيبا بودند. دو تا از آنها به صورت مودال و يكي از آنها به صورت تونال بود. من به گروه همسرايان كليسا پيوستم زيرا دلم ميخواست هميشه به آن ملوديها گوش فرا دهم. ده سال پيش براي ساختن سمفوني سوم خود، براي يادآوري آن دوران كه هرگز فراموش نخواهم كرد از آن سه ملودي «سرود روحاني» بهره بردم.
پس از «سفالونيا»، ما به «پتراس» (patras) فرستاده شديم كه اگر چه شهرستان زيبايي نبود اما نسبتاً ثروتمند بود. آنجا بود كه چندتايي كتاب خريدم و خط موسيقي را شناختم. پدرم توضيح داد كه موسيقي چگونه نوشته ميشود و به اين ترتيب اولين درس موسيقي را به من آموخت. در مدرسه گروه كر بسيار خوبي بود كه رهبر آن معلم ما بود. او ويلون نيز مينواخت. هر روز صبح ما قطعهاي را از هايدن (Haydn) در شكرگذاري به درگاه خداوند ميخوانديم. در آن قطعه، يك تكخواني بود كه احتمالاً آن را خوب اجرا ميكردم زيرا معلم ما چندين بار از مردم خواست تا به آنجا بيايند و به آن قطعه گوش فرا دهند. يك روز او ويلون خوبي به من نشان داد كه آن را از او خريدم. پس از آن به فرهنگستان موسيقي در «پتراس» وارد شدم. اما معلم ويلون آنجا هر وقت نتي را خارج (False) ميزدم كتكم ميزد. پس آنجا را رها و خودم شروع به مطالعه كردم. در نتيجه دوازدهساله بودم كه از روي شعرهاي كلاسيك كتابهاي درسيام اولين قطعه آوازي خودم را نوشتم. ملوديهاي آن بسيار زيبا هستند، شايد زيباترين ملوديهايي باشند كه من نوشتهام. تقريباً هفتاد ملودي از آن دوران را گرد آوردهام كه ميخواهم منتشر كنم.
چون هنگامي كه آنها را نوشتم كودك دبستاني بودم. آنها را به كودكان دبستاني اهدا خواهم كرد.
ما «پتراس» را به سوي شهرستاني فقيرتر در نواحي دور جنوبي ترك كرديم. تابستان بود و بعد از ظهرها همه در اطراف ميدان مركزي پرسه ميزدند. چون لاغر و دراز بودم و ديدن هيكل لندوك من كه برايشان عجيب و غريب بود، باعث تمسخرشان ميشد، خودم را در خانه زنداني كردم و در نتيجه پيشرفت قابل توجهي در موسيقي به دست آوردم. در خانهي روبروي ما دختر بسيار زيبايي با چشمان سبز زندگي ميكرد كه من ديوانهوار دوستش ميداشتم. در تمام مدتي كه در اطاقم تنها بودم او را تماشا ميكردم در حالي كه او نميتوانست مرا ببيند. آنجا بود كه قطعات آوازي بسياري را با ويلون ساختم و آنها را به مادرم كه صداي دلنشيني داشت ياد دادم. شب، پس از شام، وقتي پدرم از ما ميپرسيد كه روز را چگونه گذرانديم ما آن قطعهها را برايش ميخوانديم. سپس پدرم شروع به خواندن ميكرد و لحظاتي بعد برادرم هم به ما ميپيوست، به اين ترتيب ما يك كوارتت خانوادگي اجرا ميكرديم. وقتي كه ميخواندم، گروه را با ويلون يا گيتار همراهي ميكردم. پس از آن پدرم، دوستانش را، در رتبههاي بالا و پايين اداري ـ دنياي كوچكي از كارمندان دولت ـ به منزل دعوت ميكرد تا بيايند و به موسيقي ما گوش دهند. در واقع صاحب شغلي شده بودم، زيرا هر روز، عصر ميبايست خودم را براي اجراي كنسرتي در حضور ميهمانان آماده ميكردم.
سال بعد، باز شهرستانمان را عوض كرديم. من بيشتر و بيشتر با خودم بودم و ميانديشيدم و اوقات بيشتري را صرف مطالعه ميكردم. پدرم كتابخانهاي با بيش از 1600 كتاب داشت كه ما هر جا كه ميرفتيم، آن را با خود ميبرديم.
بعدها در «تريپوليس» (Tripolis)، آموختن پيانو و هارموني را آغاز كردم. ما توانايي خريد پيانو را نداشتيم و كلاً سه پيانو در شهر وجود داشت. صبحهاي يكشنبه كه مردم در مراسم مث شركت ميكردند من اجازه داشتم در منزل يك ثروتمند آمريكايي، درسهاي پيانويم را تمرين كنم. اما وقتي آن مرد از آنجا رفت، مجبور شدم تمريناتم را متوقف كنم. براي اولين بار در زندگيم از ثروتمندان متنفر شدم. آنها ميتوانستند پيانو بخرند اما از آن استفاده نميكردند. اما من، واقعاً يك پيانو نياز داشتم و استطاعت خريد آن را نداشتم. اگر من ماركسيست شدم به خاطر آن پيانو بود، زيرا در چشم من، اين محروميت سنبل يك بيعدالتي اجتماعي بود. بالاخره ارگي اجاره كردم كه خيلي به دردم خورد. اما همهي اين شكستها و ناكاميها به من آموخت كه براي نوشتن موسيقي به جاي استفاده از ساز، از حافظهي خود ياري بجويم و همين آگاهي بود كه مرا قادر ساخت، بعدها، در زندان يا تبعيد بتوانم بدون استفاده از ساز، آهنگهاي خودم را بنويسم.
كجا و كي تصميم گرفتيد زندگي خود را وقف موسيقي كنيد؟
در «تريپوليس» واقع در «پلوپونز» (Peloponnese) كه منطقهاي بسيار فقير و زندگي در آنجا بسيار سخت بود. بسياري از مردم آنجا به ايالات متحده مهاجرت كردند و يا به دنبال بخت خود راهي آتن شدند. اگر چه در رياضيات نسبتاً خوب بودم و دروس تجويدي را دوست داشتم، تصميم گرفتم موسيقيدان شوم. والدين و معلم رياضياتم اميدوار بودند كه رشتهي جذابي مانند معماري را انتخاب كنم، اما من مطالعه و آموزش موسيقي كلاسيك و آهنگسازي را ادامه دادم. در اين زمان، با دختري آشنا شدم كه پيانو داشت و آثار بتهوون (Beethoven) و شومان (Schumann) را اجرا ميكرد. از اين زمان، نوشتن قطعاتي براي پيانو را آغاز كردم. ما در مجالس شهروندان متنفذ شهر كنسرت ميداديم. در همين موقع، شعر و فلسفه توجه ما را به خود جلب كرد. ما آثار نويسندگان كلاسيك مانند ارسطو (Aristotle)، افلاطون (Plato) و هومر (Homer) را به يوناني امروزي ترجمه كرديم. همچنين در شهر سينمايي بود كه هميشه فيلمهاي آلماني را به نمايش ميگذاشت و گاهي كه به جاي فيلمهايي كه حاوي تبليغات نظامي بود، فيلم موزيكال باشكوهي را نمايش ميداد، براي ديدن آن ميرفتيم. به طور مثال در آنجا فيلمي ديدم كه آهنگ پاياني آن سمفوني شماره 9 بتهوون بود. اين قطعه مرا آشفته ساخت و به شدت تحت تاثير قرار داد. آنچنان تحت تاثير قرار گرفته بودم كه به راستي بيمار شدم و تب كردم. بالاخره به پدرم و معلم رياضياتمان گفتم كه آنچه مرا شيفته ميكند، موسيقي است.
در سال 1942، پدرم براي ملاقات با مدير كنسرواتور آتن راهي آنجا شد. مدير كنسرواتور از پدرم خواست كه من به ديدارش بروم. به منزلش رفتم. با من صحبت كرد و به اجراي قطعهاي كه با پيانو نواختم گوش داد. در نتيجه، بورسي را به من تخصيص داد و قرار شد در سال 1943 وارد كنسرواتور شوم. اما زودتر از آن سال، حادثهي ديگري در زندگي من پيش آمد. با پيوستن به جنبش مقاومت و كشف ماركسيسم مرحلهي بسيار مهم ديگري در زندگي من آغاز شده بود.
دوران جنگ بود. ما عميقاً مذهبي بوديم و با شور تمام خدا را ميپرستيديم. در آن هنگام كه با زشتي جهان آن روز و آن خشونت بهيمي اطرافمان مواجه شديم، داشتن عشق به مسيح، نيكوكاري مسيحي و احساس مذهبي، يك نياز واقعي براي ما بود. خواندن انجيل، خودش شكلي از مقاومت بود. اما كافي نبود. ما بايستي كاري ميكرديم. بايد دست به عمل متقابل ميزديم. در 25 مارس 1942، ما تظاهراتي را عليه ايتاليا در «تريپوليس» سازمان داديم. «جبههي آزاديخواه ملي» (National liberation Front) كه مركز آن در آتن بود و از انديشههاي كمونيستي الهام ميگرفت، نمايندگاني را براي ياري ما گسيل داشت. در جريان تظاهرات، سربازان ايتاليايي ما را محاصره كردند، زد و خورد آغاز شد و من يك افسر ايتاليايي را مضروب كردم. در جريان تظاهرات ديگري، بازداشت شدم و كتك خوردم. ما را به سربازخانهاي بردند و تحت شكنجه قرار دادند، تا شايد نام رهبران خود را فاش سازيم. پس از آن مرا به زندان انداختند و در آنجا بود كه با اولين مبارزان مقاومت كه كمونيست بودند، آشنا شدم. در آن موقع من عضو «جنبش جوانان مليگرا» (nationalist youth movement) بودم كه توسط «متاكساس» (Metaxas) پايهگذاري شده بود. ما از كمونيستها متنفر بوديم. رهبران ما دربارهي اهداف پنهاني و شوم كمونيستها سخن ميگفتند، اما وقتي من با آنها آشنا شدم و دانستم كه آنها اولين نيروي مقاومت در مقابل اشغالگران بودند، به فكر فرو رفتم. وقتي از زندان خلاص شدم، به جبههي مقاومت پيوستم.
مسئوليت اولين حوزهي مقاومت در مدرسه به من محول شد. بايستي عقايدم را توضيح ميدادم و از اهدافي كه در پي انجام آن بوديم، دفاع مي كردم. بايستي ماركسيسم را مطالعه ميكردم و از ايدئولوژي كه ميخواستم با كمك آن به جنگ دشمنان بروم، آگاه ميشدم.
آيا اين موضوع يك تغيير ناگهاني در مشي زندگي شما نبود؟ در آن موقع، تنها موضوع مورد علاقهي شما موسيقي بود، اما در همان حال، شما به يك عضو مقاومت سياسي مبدل ميشديد؟
نه، تغيير اصلاً ناگهاني نبود. من حقيقتاً به موسيقي عشق ميورزيدم، اما در همان حال، آتش احساسات ميهنپرستانه در من شعله ميكشيد. در طي دوران اشغال كشور، ما شديداً رنج ميبرديم. كشور بين سه دولت آلمان، ايتاليا و بلغارستان تقسيم شده بود. شكنجه و عذاب ادامه داشت و جمعيت كشور بر اثر قحطي رو به كاهش بود. ارتش آلمان، آتن را به مدت چهار ماه محاصره كرد و در نتيجه 300000 نفر از گرسنگي مردند. خانوادهي من هميشه ميهنپرست بودند، پس طبيعي بود كه به جنبش مقاومت ميپيوستم.
در آن دوره، من يك كنسرت عمومي دادم كه افسران ايتاليايي هم در آن شركت داشتند، آنها از ديدن جوان موسيقيدان و آهنگسازي مثل من خوشنود بودند. از آنجايي كه «تريپوليس» شهرستان كوچكي بود كه همه يكديگر را ميشناختند، پس از آن كنسرت، در ميان قدرتمندان اشغالگر شهرتي به دست آوردم. رئيس پادگان ايتالياييها، كلنل هولناكي بود كه اعمال وحشيانهي او، ترس از مرگ را در جان ما ريخته بود. يك روز عصر، وقتي كه مردم دور ميدان اصلي شهر پرسه ميزدند، ناگهان كلنل به طرف من آمد. شانههاي مرا گرفت و شروع به خواندن كرد: “Ia donna e mobile” مردم ما را نگاه مي كردند. اما ناگهان همه چيز تغيير كرد. او مرا به طرف بيمارستاني كه براي سربازان ايتاليايي تدارك ديده شده بود، هل داد و در آنجا به بازرسي بدني من پرداختند. چيزي نيافتند. اما كلنل دستور داد، فردا صبح خودم را به ادارهي او معرفي كنم. وقتي وارد شدم او برخاست، سلام نظامي داد و گفت: «من به ميهنپرستان درود ميفرستم، اما از كمونيستها متنفرم.» سپس گفت كه فردا ارتش ايتاليا شهر را به ارتش آلمان تحويل خواهد داد و آنها از آنجا خواهند رفت. او ادامه داد كه ارتش آلمان نام بيست تن از اعضاي جنبش مقاومت را از او خواسته است تا بعداً تيربارانشان كنند. بنابراين براي آنكه جان مرا حفظ كند، مجبور است مرا بازداشت كند و به آتن بفرستد! اين گونه شد كه من از آنجا راهي آتن شدم. چند روز بعد، كلنل در نبردها، به قتل رسيد.
در سال 1944 توسط گشتاپو (Gestapo) بازداشت شدم. پس از آن آلمانيها ارتش خود را از يونان بيرون كشيدند و در نتيجه «جبههي ميهنپرستان كمونيست» (communist patriotic Front) فضاي مناسبي براي ابراز عقايد خود پيدا كرد. در همين حال بريتانياييها وارد يونان شدند كه منجر به تشكيل دولت ملي به رهبري پاپاندرو (Papandreou) شد. اما خيلي زود بريتانياييها مبارزه با كمونيستها را آغاز كردند.
پاپاندرو كه در فاصلهي دو جنگ بازداشت به سر ميبرد، بالاخره استعفا داد. ما تظاهراتي را عليه انگليسيها در آتن سازمان داديم. پليس در اين تظاهرات 70 نفر را در «ميدان مشروطيت» به قتل رساند. پس از آن پارتيزانها نبرد خود را عليه ارتش انگليس كه مجهز به سلاحهاي سنگين و كشتيهاي جنگي بود، آغاز كردند. حزب كمونيست مايل نبود كادرهاي درجهي اول خود را در خط اول نبرد با انگليس درگير سازد، بنابراين آنها را از آتن بيرون كشيد. در عوض ما نيروي ذخيره ـ محصلان دورهي روزانه و سربازاني كه دورهي آموزششان به پايان رسيده بود ـ به عمل فرا خوانده شديم. اگر چه ما سي و سه روز مقاومت كرديم، اما بالاخره ارتش انگليس كشور را اشغال كرد.
حزب كه هنوز خيلي قدرتمند بود، به سازماندهي تظاهرات براي بيش از دو سال ديگر ادامه داد اما بالاخره جنگ داخلي آغاز شد. ارتش تازه نفسي مركب از 70 هزار نظامي كه 15000 نفر آن را زنان تشكيل ميدادند، بسيج شد. افراد اين ارتش به خوبي آموزش ديده و از حمايت اروپاي غربي نيز برخوردار بودند. چنين قدرتي، مليون كشور را به هيجان آورد و آنان تصميم گرفتند كنترل سر تا سر يونان را به دست گيرند. سپس آمريكاييها با ناوگان جنگي كاملاً مسلح خود وارد خاك يونان شدند و ارتش حكومتي را با استثناييترين تجهيزات و لوازم جنگي بازسازي كردند. پيگرد پارتيزانها آغاز شد و شمار زيادي از آنان بازداشت شدند. تمام دهقانان را به جزاير دوردست تبعيد كردند و از آنجايي كه يوگسلاوي مرزهاي خود را به روي پارتيزانهاي فراري بسته بود، آنها در آلباني، چكسلواكي، بلغارستان، روماني و حتي در اتحاد شوروي پناه گرفتند.
پس از جنگ، براي اولينبار در سال 1947 دستگير شدم، اما با تغيير دولت و اعلام عفو عمومي آزاد شدم. به آتن بازگشتم اما فوراً مخفي شدم دوباره بازداشت شدم و اين بار همراه ساير زندانيان سياسي به جزيره «ايكاريا» (Ikaria) واقع در «مك رونيسوس» (Macronisos) فرستاده شدم. ما را به يك واحد نظامي تحويل دادند و در آنجا مرا آنقدر شكنجه كردند كه كار به بيمارستان كشيد و بعد مرا به «مك رونيسوس» بازگرداندند. در پايان جنگ داخلي من چون شبحي بودم كه بر روي عصاي خود حركت ميكرد.
آيا شما، در تمام اين دوران سخت به ساختن آهنگ ادامه داديد؟
فكر ميكنم درست در اين شرايط بسيار دشوار بود كه من مهمترين آثارم را نوشتم. در اين دوره، همچنين آثار آهنگسازان بزرگ كلاسيك را بازنويسي كردم و از آغاز تا پايان آنها را مطالعه كردم. اين گونه بود كه سمفوني نهم بتهوون را مورد تجزيه و تحليل قرار دادم فكر نميكنم هيچ آهنگسازي تاكنون، اثري اين قدر همهجانبه ساخته باشد. آثار مرا در «مك رونيسوس» توقيف كردند. اما من آنها را در حافظهام نگه داشتم و بعدها توانستم، دوباره آنها را بنويسم.
در سال 1949 توانستم به روستاي پدرم «كرت» بازگردم. تجربهي بسيار دردناكي بود. عموزادهها و خالهزادههايم كه در ارتش حكومتي خدمت ميكردند، آنجا بودند. همه مثل من مجروح شده بودند و بعضي از آنها دست يا پايشان را از دست داده بودند. اگر چه از هم جدا مانده و در پايان همه چيز را از كف داده بوديم، اما ما به يك خانوادهي واحد تعلق داشتيم. اين درسي بود كه من هرگز فراموش نخواهم كرد. با چنين حسي كه بر جانم نقش بست، دوران آغازين زندگي من پايان يافت.
نوشته شده توسط خسرو باقری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 12:59 | لینک ثابت |
خانه ای روی مرز
خانهای روی مرز
عزیز نسین
برگردان: خسرو باقری
همین روز قبل به این خانه نقل مکان کرده بودیم. جای قشنگی بود. صبح، وقتی بیرون رفتم، همسایهی بغلی ما، پیرمردی که با کنجکاوی مشتاقانهای خیابان را زیر نظر داشت؛ از پنجرهی خانهاش مرا صدا کرد و هر هر کنان گفت: هه... هه... هه... نباید اونجارو اجاره میکردین.»
به سردی نگاهش کردم و با دلخوری گفتم:
- «ببینم... این راه و رسم تازهی خوشامدگوییه؟ منظورت چیه که میگی نباید اونجارو اجاره میکردیم؟»
برگشت خیلی بیخیال و بیاعتنا گفت: «راسش، معمولا دزد به اون خونه میزنه» و بعد با خشنودی اضافه کرد: «از ما گفتن، وظیفهی ما بود که بگیم، خود دانید.»
انگار دزدها نمیتوانستند خانهی آنها را بدزدند. آخر چرا باید چشمشان فقط خانهی ما را گرفته باشد.
دلخور و ناراحت وارد بقالییی شدم که کنج خیابان بود، میخواستم سیگاری بگیرم. من من کنان گفتم: «عجب آدمایی پیدا میشن بابا.»
بقال پرسید: «چی شده آقا؟»
با دلخوری گفتم: «هیچی بابا، یه الاغی میگه که به خونهای که ما تازه اجاره کردیم همیشه دزد میزنه.»
بقال سری تکان داد و گفت: «راسش اون الاغ راس میگه. نباید اون خونهرو اجاره میکردین. دزدا چپ و راس میان سراغش.»
پاک قاطی کردم، هیچی نگفتم و از بقالی زدم بیرون. راستش حسابی حالم گرفته شد. تا عصر فرت و فرت سیگار کشیدم.
شب که شد، یکی از همسایههای توی ساختمان، زن و شوهر به دیدن ما آمدند. آدمهای خیلی خوبی بودند. کلی از این ور و آن ور حرف زدیم؛ داشتند که میرفتند آقاهه برگشت یک نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: خونهی قشنگیه، اما دزدا امانش نمیدند.»
میخواستم بگم «چرا فقط این خونهست که رادست دزداست و چرا این دزدای محترم، این افتخارو به خونهی اونا نمیدن» که دیدم همسایهها رفتند.
زنم که دید من جوش آوردم، نیشخندی زد و گفت: «ای بابا... قربونت برم، تو چرا نمیفهمی آخه؟ اینطور آدما هزار دوز و کلک جور میکنن که آدمو فراری بدن، اینم آخرین مدلشه. اونا میخوان مارو دک کنن... خوب اینجا اجارهاش ارزونتره، بعدش، خودشون یا یکی از فامیلاشونو بیارن اینجا، میگی نه، حالا نیگا کن...»
شایدم حرفش درست بود؛ اما من که اون شب تا صبح چشم رو چشم نگذاشتم. انگار با دزد قرار ملاقات داشتم. از ترس نفس نمیتوانستم بکشم. با خودم مرتب تکرار میکردم: «الانه که بیاد.»
توی چرت بودم. یک دفعه صدایی آمد، از خواب پریدم. دست انداختم زیر بالشم و تفنگی را که آنجا قایم کرده بودم برداشتم. تو همان تاریکی داد زدم: «بجنبی، میزنم، دستا بالا.»
همانطور که گفتم همین دیروز، اینجا آمده بودیم و حالا تو این نصف شب آقا دزده آمده بود سراغ ما. راستش هنوز نمیدانستم که کلید برق جاش کجاست. کورمال کورمال رفتم، گیر میکردم به هر چیزی که فکرش را بکنی، بعدشم همانطور که دنبال کلید میگشتم با سر رفتم توی دیوار. این کم بود، یک چیزم، لعنتی- نمیدانم چی بود- پیچید دور پاهام و گرومپ خوردم زمین. تا آمدم بجنبم دیدم که دراز به دراز افتادم کف اتاق. زیر لب با خود گفتم: «بیشرف، گیرم انداخت.» میخواستم خیلی خونسرد و آرام یک گلوله تو شکمش خالی کنم. اما زمین که خوردم تا بیام خودم را جمع و جور کنم، تفنگ از دستم پرت شد و رفت آن طرفها.
تاریک که بود، یک دفعه صدای خندهی وحشتناکی هم پیچید توی اتاق: «هاه... هاه... هاه...»
از کوره در رفتم و داد کشیدم: «مگه اینجا سینماس مرد حسابی که آدم میترسونی؟ اگه جرات داری خودتو نشون بده، د بیا بیرون نامرد...»
از تو تاریکی صدایی گفت: «گمونم دنبال کلید میگردی، نه... همتون همین کارو میکنید... خیلی بامزهس.»
- «میدونی میخوام چه بلایی سرت بیارم؟»
- « نه... من که نمیدونم، بذا چراغارو روشن کنم ببینم چهکارهای؟
صدای کلید برقی را شنیدم و بعد اتاق پر شد از نور. ظاهرا وقتی زمین خورده بودم، قل خورده بودم رفته بودم زیر میز، درست مثل زنم که او هم پناه گرفته بود زیر تخت.
آنجا وسط اتاق، یک غول بیابانی ایستاده بود؛ درست دوبرابر من. میدانستم که اگر از زیر میز بیام بیرون نمیتوانم بترسانمش. پیش خود گفتم تا وقتی نیامدم بیرون، نمیداند من چهقدریم!
نفسم را توی سینهام حبس کردم و بعد یکباره صدایم را توی گلویم انداختم و گفتم: «شوما کی باشید هان؟»
آرام و خونسرد جواب داد: «من دزدم...»
- «عجب، راس میگی؟ فکر کردی خرم، خودتی. تو دزد نیستی، میخوای مارو بترسونی که اینجارو خالی کنیم بعد بیای جای ما. به من نیگا کن، خوب نیگا کن، من خر نیستم، خرم؟»
جوابم را نداد؛ عوضش رو کرد به من گفت: «حالا میبینی دزدم یا نه؟» انگار خانهی باباش بود. کشوها را باز میکرد و هر چی دلش میخواست ور میداشت. واسهی ما هم از این طرف و آن طرف حرف میزد؛ راستش رفتارش خیلی دوستانه بود.
- «پس اینجارو کردید اتاق خواب... آره؟ قبلیها، اتاق مطالعهشون بود، قبلی قبلیهام همینطور...»
برگشتم و گفتم: «حالا میبینی، خونهی منو میزنی نه، وقتی رفتم کلانتری میفهمی.»
رو به من کرد و بدون مکث گفت: «بفرما... راه باز جاده دراز. اونم کلانتری، راستی یادت نره، سلام گرم ما رو هم برسونی.»
- «اما تا من برگردم تو زدی به چاک نامرد.»
- «جون تو نه.»
- «جون خودت... تا من بیام، خونه رو خالی کردی و د برو.»
بد وضعی بود. رو به آقا دزده کردم و گفتم: «اگه راس میگی، اول میبندمت بعد میرم سراغ پلیس...»
یک دفعه زنم جیغ کشید که: «کمک کنید! آی مردم! به دادمون برسید!»
عجب، تمام همسایهها پشت در بودند. انگار یکی علامتی بده. یک دفعه همشون ریختند توی خانه. حرفهاشون گل انداخته بود اونم چه گلی. فکر کردم نگرانمان، حالا میان کمکمون... اما نه چه خیال خامی. فقط میخواستن از همه چیز سر در بیارن، انگار نه انگار خوش خوش بودن.
یکیشون گفت: «یه دزدی دیگه.»
- «چی؟ بازم؟»
- «بذار ببینم، فلکزده کیه؟»
- «صبر داشته باش، معلوم میشه.»
عجیب بود، بعضیها داشتن با آقا دزده خوش و بش میکردند؛ بعضیها هم احوالشو میپرسیدند. اونم آرام و خونسرد وسایل ما را جمع میکرد.
گفتم: «کمک کنید! ایهاالناس کمکم کنید، باید ببندمش، باید برم کلانتری.
یکی از همسایهها سری تکان داد و گفت: «فایده نداره... میخوای بری برو، اما فایده نداره...»
سر در نیاوردم، این دیگر چه جور راه و رسم همسایگییه.
زنم مثل شیر، طناب رختها را آورد. منم محکم بستمش. دزدم راست راست ایستاده بود و بر بر ما را نگاه میکرد. بعدشم انداختیمش تو اتاق و در را قفل کردیم.
دویدیم طرف کلانتری. زنم که فکر کرده بود سخنگوی خانوادهس، از سیر تا پیاز ماجرا را برای رییس کلانتری تعریف کرد. رییس کلانتری رو کرد به ما و پرسید: «آدرس خونه کجاست... هان؟»
- «آهان... همون خونه»
گفتم: «بله بله همون خونه»
- «شرمندهام، به ما مربوط نمیشه، تو حوزهی ما نیس.»
- «خوب تکلیف ما چیه؟ چیکار کنیم، پس واسه چی اون فلکزده رو بستیم؟»
رییس کلانتری نگاهی به ما کرد و گفت: «اگه تو خونه بغلی بودید، یه کاریش میکردیم...»
بعد انگار هالو گیر آورده باشد ادامه داد: «انوقت تو حوزهی ما بودید... میفهمید؟»
زنم بیخبر از همه جا، آرام و حق به جانب توضیح میداد: «آخه جناب سرهنگ، اونجا خالی نبود، اگه بود که میرفتیم...»
بالاخره یواش یواش فهمیدیم که خانهی ما درست روی مرز حوزههای استحفاظی دو کلانتری قرار داشت.
رییس کلانتری آخرش گفت اون کلانتری باید به موضوع رسیدگی کند... بفرمایید. اون کلانتری خیلی خیلی دور بود. تا به آنجا برسیم، خورشید آمده بود وسط آسمان. بازم ماجرا را از سیر تا پیاز گفتیم و آنهام آدرس را پرسیدند.
یکی از پاسبانها پرسید: «اون خونه؟»
- «بله. همون خونه.»
- «اگر تو خونهی بغلی بودی، یه کاریش میکردیم... شرمندهایم، تو حوزهی ما نیس.»
زنم زیر لب من من کنان گفت: «بیچارهی فلک زده، بابا آخه ما اونو بستیم با طناب.»
کنترلم را از دست دادم و فریاد کشیدم: «بابا یکی به ما بگه که ما تو حوزهی کدام کلانتری هستیم، آخه کی باید بهداد ما برسه؟»
پاسبونه گفت: «برید ژندارمری، تو حوزهی اونهاس، به کلانتری مربوط نیس.»
از کلانتری زدیم بیرون.
زنم رو به من کرد و گفت: «صبر کن، بهتره اول بریم خونه، نگران دزدم، بابا یه وقت میبینی از گرسنگی مرد... اول بریم خونه.»
حق با زنم بود. اگر از گرسنگی بمیره، تکلیف چیه؟ اگه قلبش وایسه چی؟ بالاخره هر چی باشه، مثل مرغ دست و پا بسته بود. ای وای اگه اون طنابه، جلوی گردش خونشو میگرفت چی... اگه...
رفتیم خانه. آقا دزده همانجا بود که بود.
با نگرانی پرسیدم: «چطوری آقا؟ خوبی؟»
- «خوبم، خوب خوب، فقط بد جوری گشنمه.»
زنم دوید توی آشپزخانه. ای داد و بیداد فقط اسفناج داشتیم. عجیب بود، شایدم باور نکنید اسفناج تنها غذایی بود که آقا دزده اصلا ازش متنفر بود، بیزار. ناچار زنم بیچاره خودش را رساند به قصابی، چند تکه اسکیت گرفت پخت و آوردیم خدمت آقا دزده.
بالاخره راه افتادیم رفتیم ژاندارمری. داستان ما را که شنیدند، رییس ژاندارمری رو کرد به ما گفت: «آدرستون کجاست؟»
- «اون خونه؟... آهان فهمیدم»
ظاهرا جای معروفی را اجاره کرده بودیم!
رییس ژاندارمری سری تکان داد و گفت: «راستش اینجا به ما مربوط نمیشه، باید برید سراغ کلانتری.»
فریادم بلند شد: «بابا آخه یکی بهدادمون برسه. همین الان داریم از کلانتری میایم. اونا ما رو فرستادن اینجا. حالا شما میگید برین کلانتری. دارید ما رو سر میدوانید؟ بابا آخه یکی نیست به فریاد ما برسه...»
رییس ژندارمری نقشهای آورد و روی میز پهن کرد.
- «امیدوارم از نقشه سر در بیارید. نگاه کنید. اینجا ارتفاع رو مینویسن، اهان اینجا... چقدر نوشته؟ آفرین صدو چهل فوت. اینجام گجاس؟ منبع آب، ارتفاعش چقدره؟ آفرین صدو شونزده فوت. خیلی خوب. اینجام که تپه است. خیلی خوب. حالا باز یه کم بالاتر بود، یعنی تقریبا دو یارد به سمت شمال غربی بود، تو حوزهی ما بودید... روشن شد...»
برگشتم و گفتم: «همهی این حرف و حدیثها فقط بهخاطر این دو یارده. رییس جون، قربونت برم، یه کاری بکن، آخه چی مگه میشه اگه یه همتی کنی؟...»
رییس ژاندارمری لبهایش را جمع کرد و گفت: «چی میشه هان؟» بعد غرق در تفکر سری تکان داد و اضافه کرد: «فقط ما میدونیم که چی میشه... ما میدونیم...»
دوباره انگشتش را روی نقطهای توی نقشه گذاشت و گفت: «ببین، دقت کن، اینجا خونهی شماست. درس جایی قرار گرفته که حوزهی استحفاظی ژاندارمری از حوزهی استحفاظی کلانتری جدا میشه، خوب، روشنه؟ البته حق با شماست قسمتی از باغچهی خونهی شما توی حوزهی استحفاظی ماست. اما دزدی که اونجا اتفاق نیفتاده، افتاده؟»
کاری نمیشد کرد، دوباره راه افتادیم بریم کلانتری. زنم دل تو دلش نبود. دوباره رو کرد به من و گفت: «بریم یه سری اول به دزده بزنیم، اگه خدای نکرده، زبانم لال، بلایی سرش بیاد، مکافاتی داریم اون سرش ناپیدا.»
چاره نبود. دوباره راهمان را کچ کردیم، رفتیم خانه.
راستش از نگرانی، تقریبا آقا دزده را بغل کردم و بریده بریده گفتم: «خوبی آقا، چیزیت نیست که...»
اونم صدایش را انداخت رو سرش و گفت: « آب، زود باشید، مردم از تشنگی.»
وقتی آب را نوش جان کرد، نگاه غضبآلودی به ما انداخت و گفت: «گوش کنید، ببینید چی میگم... بعدا گله نکنید که هشدار ندادمها... شما حق ندارید منو اینجا نگه دارید. شما آزادی مسلم یه شهروندو ازش سلب کردید... پس منم حق دارم که شما رو تحت تعقیب قانون قرار بدم... بله.»
داشتم منفجر میشدم، فریادم بلند شد که: «آخه پس ما باید چهکار کنیم خدایا؟ نمیدونم، آخه پس کی باید به داد ما برسه؟ مثل اینکه ما وسط هیچ جاییم. نمیفهمم والا نمیفهمم چرا باید این خونه رو درست بسازن روی مرز... نمیفهمم...»
- «من که گفته بودم... اگه نگفته بودم یه حرفی. خوب حالا دیگه بهتره بگذارید برم. وگرنه میکشمتون به دادگاه، بلایی سرتون بیارم که... آزادی مردمو سلب میکنید!...»
به دست و پا افتادم، خواهش کردم: «ترو خدا به من وقت بده، فقط تا امشب، یه بارم برم کلانتری، بعد...»
لبخندی زد و با رضایت گفت: «هر کاری از دستت میاد بکن، مضایقه نکن. هر کی رو میخوای ببینی، ببین، اما گفته باشم، فایدهای نداره. موقعیت این خونه رو من میدونم، خیلی وقته. اونا دو راه در پیش دارن، یا باید خونهی شما رو بذارن تو حوزهی استحفاظی یکی، کلانتری یا ژاندارمری. یا اینکه چکار کنند، یا اینکه مرزها را عوض کنن، غیر از اینا راهی ندارن. خوب این کارم که میدونی حالا حالا کار داره... گفته باشم.»
دوباره راه افتادیم رفتیم کلانتری. رییس کلانتری هم نقشهاش را پهن کرد روی میز، آهی کشید و گفت: «آقا جون، خوب نیگا کن، این منطقه، آره اینجا، تو حوزهی استحفاظی ژاندارمریه. باغچهی شما و یه بخش کوچیک از خونتون تو این حوزهست، یه بخش کوچکی از خونتون هم تو حوزهی ماست. روشن شد.»
- « بله آقای رییس، فرمایش شما متین. اما نیگا کنید اینجا اتاق خواب ماس، اتاق خوابم تو حوزهی شماس، دزدیام تو اتاق خواب اتفاق افتاده...»
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «صبر کن، اولا این مسئله باید مورد بررسی دقیق قرار بگیره، دوما یه مسئلهی دیگم هس. دزد که نمیتونه از پنجره بیاد تو اتاق میتونه؟... معلومه که نه، پس از تو باغچه رد شده آمده تو خونه، درسته و باغچم که کجاست، اینجا، اینجام تو حوزهی استحفاظی ژاندارمریه، روشن شد. بله آقا جون این مشکله شما تازه نیس. دارن روش کار میکنن. اول مقامهای بالا باید روش تصمیم بگیرن، بعدا ما رو در جریان قرار بدن که این خونه شمالی تو حوزهی استحفاظی کیه، این کار که انشاءالله شد، ما هم مطابق قانون در خدمتیم.»
دست از پا درازتر برگشتیم به خانه. همسایهی بغلی ما، همان پیر مرده، مثل همیشه از پنجره خیابان را ورانداز میکرد. هر هر کنان گفت: «هه... هه... هه... خونتونو زدن نه... گفتم که...»
به جای «بله» گفتن، سرم را تکان دادم.
تازه سر ذوق آمده بود، رو کرد به ما و گفت: «هیشکی اینجا نمیمونه... خوب بهخاطر همینم، از جاهای دیگه ارزنتره. نه صاحب خونه جاش اینجاس، نه مستاجر. اصلا صاحب خونه، مدتی بود که دیگه تصمیم گرفته بود، خونه رو خراب کنه، دو یارد بالاتر بسازه، اما یه دفعه، شما دوتا الاغو پیدا کرد؛ ببخشیدا، منظورم این بود که شما دوتا رو پیدا کرد، اجارش داد به شما.»
باز خدا پدر زنش را بیامرزد، با دلسوزی رو به ما کرد و گفت: «تقصیر شما نیس که بابا. تقصیر صاحب خونهس، وقتی اینجا رو میساختن فکر آبش بودن، فکر گازش بودن، فکر برقش بودن، فکر منظرش بودن، اما فکر حوزهی استحفاظیاش نبودن. نه بودن؟ والله نبودن. آخه کدوم آدم دور از جون الاغی، خونهش رو روی مرز میسازه؟»
حتا اگر میخواستم هم نمیتوانستم جوابی بهش بدم.
راستش چون، اجارهی یک سال پیش داده بودیم، اصلا به فکر رفتن از اون خانه هم نیفتادیم. چاره نبود. رفتیم خانه، طناب دزد را باز کردیم، رفتیم تو اتاق مطالعه، راحت نشستیم و چند دقیقهای در بارهی وضعیت دنیا گپ زدیم. دزدم پیش ما ماند، مالبا هم شام خوردیم. بعد از شام موقع خدا حافظی به طرف ما برگشت و گفت: «قربون شما، شب برمیگردم... میبینمتون...»
حالا ما پنج شش تا دزد تقریبا مقیم داریم. همسایههای ما همه آنها را میشناسن. راستش ما هم با این دزدها یک جورهایی همکاری میکنیم. یعنی به آنها کمک میکنیم تا از خانهی ما در مقابل دزدهای ناشناس دفاع کنند؛ بالاخره هر چه باشد، آنها غریبهاند؛ اینها باز آشنایند.
نمیدانم بالاخره چه خواهد شد. یا ما هشت نفر، یعنی من و زنم و این شش تا دزد آشنا، بقیهی سال را هم اینجا توی این خانه ناچار میمانیم یا این که بالاخره مقامات به تصمیمی میرسند، و خانهی ما را توی حوزهی استحفاظی کلانتری یا ژاندارمری قرار میدهند؛ و ما هم میتوانیم شکایتمان را پیگیری کنیم. اما فعلا که به این دوستانمان یعنی دزدا حسابی عادت کردیم. راستش اصلا برایمان خیلی سخت شده که گزارش سرقت های آنها را بعدا به پلیس بدهیم: آخه بالاخره یک جورایی با هم همخانهایم و دخل و مخارج مشترکی داریم.
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 16:36 | لینک ثابت |

