تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

معرفی کتاب

ترازوی بالک ها

هانریش بل

ترجمه خسرو باقری

فارسی-انگلیسی

برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۲

انتشارات پژواک کیوان


نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 18:23 | لینک ثابت |


مصاحبه با شهر 26 تير 1386

جواني‌ام را با آثار شولوخف سپري كرده‌ام.

خسرو باقري به تازگي دو داستان كوتاه از هاينريش بل و ميخائيل شولوخف ترجمه كرده است؛ تقارن انتشار آخرين اثري كه از بل ترجمه شده و سالروز درگذشت اين نويسنده نامدار آلماني مي تواند بهانه خوبي باشد تا با او به گفت و گو بنشينيم و از ترجمه و مسائل و مشقات آن در ايران بگوييم، از حرفه «ترجمه»؛ باقري فارغ التحصيل زبان شناسي است و هم اينك در دانشگاه هنر مشغول به تدريس است.
خسرو باقري در گفت و گو با خبرنگار شهر، در آغاز به معرفي خود پرداخت  و گفت: متولد 1337 در شهر قزوين هستم، شهر عارف قزويني، عبيد زاكاني و دهخدا. فارغ التحصيل كارشناسي مترجمي زبان انگليسي و كارشناسي ارشد زبان شناسي هستم و اكنون نيز در دوره دكتراي زبان شناسي مشغول به تحصيل ام. هم اكنون در دانشگاه هنر و دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد و دانشگاه اراك مشغول به تدريس ام و بيشترين فعاليت مطبوعاتي ام در «چيستا» و «دانش مردم» به عنوان مترجم و نويسنده بوده است، پيش از اين نيز در «كتاب ماه  فلسفه و ادبيات» و «پيام يونسكو» فعال بودم. از جمله ترجمه هاي من به جز دو داستان كوتاهي كه اخيرا منتشر شده است، يك كتاب ديگر با عنوان «جهاني شدن، بيم يا اميد» از گنادي زيوگانف است.     
باقري در پاسخ به پرسش اين كه چرا داستاني كوتاه از هاينريش بل ترجمه كرده است، گفت: اولا اين كه در جامعه كتاب‌خوان كنوني ما بهتر است داستان‌هاي كوتاه به صورت مستقل منتشر شوند. بل نويسنده‌اي اجتماعي و سياسي است؛ او در «ترازوي بالك‌ها» به اختلاف فرهنگ و اقتصادي طبفات جامعه توجه كرده است. او نويسنده‌اي انسان‌گرا و عدالت‌خواه بوده و در اين داستان كوتاه نيز وجه عدالت‌خواهانه او بارز است. من اصولا به نويسندگاني علاقه‌مندم كه دغدغه اجتماعي دارند و طبعا چنين نويسندگاني وجه سياسي نيز دارند.
اين مترجم در ادامه به دليل ترجمه اين دو اثر كلاسيك اشاره كرد و اظهار داشت: دنياي فرهنگ و ادبيات آن اندازه وسيع است كه نويسندگاني چون شولوخوف و بل هنوز براي من دغدغه‌اند. من دوران جواني خود را با آثار اين نويسندگان گذرانده‌ام. تقريبا تمام آثار شولوخوف را خوانده‌ام و اميدوارم فرصتي دست دهد آثار ديگري از اين نويسنده روس به خوانندگان ايراني معرفي كنم.
او «دن آرام» را يك شاهكار دانست و گفت: اين رمان از آثار جاودان ادبيات جهان محسوب مي‌شود. از اين رمان دو ترجمه در دست داريم كه يكي متعلق به مرحوم به‌آذين و ديگري متعلق به زنده ياد شاملوست. در مقايسه ترجمه اين دو اثر تفسيرها و گفته‌هاي بسياري چاپ  و منتشر شده است اما من به عنوان يك مترجم و از دريچه زبان قصد دارم كمي درباره ترجمه هاي اين اثر بگويم. بسياري از كساني كه سال‌هاي دور «دن آرام» را خوانده‌اند با ترجمه به‌آذين آشنا هستند و به نظر من هنوز هم ترجمه او برتري‌هايي نسبت به ترجمه شاملو دارد. در ترجمه شاملو رمان از نظر مضمون هيچ تغييري نكرده است اما خود شاملو مي‌گويد:« دن آرام را متني مناسب ديدم كه زبان كوچه را در آن پياده كنم.» به باور من و اكثر صاحب‌ نظران ترجمه در برگردان شاملو مسئله‌اي وجود دارد و آن اين است كه بين زبان روايت و زبان گفتگو تمايزي ايجاد نشده است. به عنوان مثال در صفحه 28 ترجمه شاملو مي‌خوانيم :« نيم ساعت بعد جمعيت كه دوباره جگر پيدا كرده بود به حياط نزديك شد، دوتا از قزاق‌ها واسه سر و گوش آب دادن با احتياط به دهليز كله كشيدند. » كلمات« واسه» ، « سر و گوش آب دادن» و « كله» متعلق به زبان گفتگو هستند و نه روايت. عكس اين امر را مثلا در صفحه 30 مي‌بينيم، آن‌جا كه مي‌خوانيم: « گفتم دم آفتابي برويم لب آب»؛ «برويم» در اين‌جا بايد «بريم» باشد. اين خلط زباني در تمام برگردان شاملو وجود دارد. البته در برگردان به‌آذين نيز مواردي به چشم مي‌خورد كه زبان روايت وارد زبان گفتگو شده است. مثلا در صفحه 25 كتاب او مي‌خوانيم :« محكم نگهش دار » كه در اين‌جا بهتر است از لغت « سفت » استفاده شود. نكته ديگر مربوط به پانويس هاي ترجمه شاملو است كه تمركز خواننده را از بين مي برد، به عنوان مثال در بخش هايي از رمان شاملو براي توضيح كلمات پانويس آورده است كه در برگردان به آذين به راحتي از آن گذشته است . در واقع دليلي وجود ندارد كه در ترجمه اثر ادبي به لغت شناسي يا جزييات پرداخته شود.
سپس باقري در معرفي داستان «كره اسب» شولوخف گفت: اين داستان را از يك مجموعه داستان انتخاب كردم و به نظرم براي خواننده ايراني جذاب تر است. داستان «كره اسب» در دوره جنگ داخلي روسيه بين سال هاي 1914 تا 1919 رخ مي دهد و از تجربه شخص نويسنده بر مي آيد. شولوخف در اين دوره خبرنگار بوده و فضاي داستان را از مشاهدات خود خلق كرده است. «كره اسب» داستان سربازي است كه در جنگ، خانواده خود را نديده است ودر حادثه اي بر سر نجات يك كره اسب   ج ا    ن خود را از دست ميدهد. در آثار شولوخف اين دغدغه هاي انساني فراوان به چشم مي خورد، دغدغه هايي كه به ياس بدل نمي شوند، زيرا او نويسنده اي پيكار جو است.
او در ادامه به وضعيت نابسامان ترجمه پرداخت و اظهار داشت: در دوره اي كه وضعيت توزيع كتاب مناسب نيست نمي توانيم مردم را متهم كنيم كه چرا كتاب نمي خوانند. مترجم بايد پيش از هر چيز از بابت حرفه اي بودن كارش آسوده خاطر باشد، نه آنكه آن را در ساعات فراغت خود دنبال كند. مترجمان خوب ما با سختي توانسته اند آن را دنبال كنند و مسلما مرارت هاي بسياري از سر گذرانده اند.
اين مترجم در ضمن از كارهاي جديدش خبر داد و گفت: در حال حاضر دو ترجمه داستان كودك دارم و يك مجموعه داستان از نويسندگان مختلف كه گرداوري كرده ام.  

     http://www.shahr.ir


نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |


متن سخنرانی ژوزه ساراماگو هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

متن سخنرانی ژوزه ساراماگو هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

 

برگردان: خسرو باقری

برای مهدخت

بخش اول

 

فرزانه‌ترین مردی که در سراسر زندگیم دیده‌ام، خواندن و نوشتن نمی‌دانست. هر روز ساعت چهار بامداد هنگامی که هنوز آفتاب روزی که از راه می‌رسید، بر گشتزارهای فرانسه نتابیده بود، از بستر فقیرانه‌ی خویش برمی‌خاست و راه مزرعه‌ی خود را در پیش می‌گرفت تا چند خوکی را که زاد و ولدشان زندگی او و همسرش را تامین می‌کرد، به چرا ببرد. والدین مادرم، از راه پروردن چند خوکی که پس از از شیر گرفتن به هم‌ولایتی‌های خود می‌فروختند، زندگی را با تنگدستی سر می‌کردند. نامشان «جرونیموبلر نیهو1 » و «جوزفا‌کای خین‌ها2 » بود و در دهکده‌ای به نام «آزین‌هاگا3 » واقع در استان «ریهاتین4 » زندگی می‌کردند و هر دو بی‌سواد بودند.

زمستان‌ها، زمانی‌که سرمای شب هنگام به حدی می‌رسید که آب ظرف‌های داخل خانه هم یخ می‌بست، راه خوک‌دانی را در پیش می‌گرفتند؛ ضعیف‌ترین و رنجورترین توله خوک‌ها را جدا می‌کردند و به بسترهای خود می‌بردند. در زیر پتوهای زبر و زمخت، این گرمای بدن آن‌ها بود که از یخ‌زدن حیوان‌ها جلوگیری می‌کرد و آن‌ها را از مرگ حتمی نجات می‌داد. هر دو مهربان بودند، اما این مهربانی و عاطفه نبود که آنان را به این کار وامی‌داشت، بلکه نان بخور و نمیری بود که به هر قیمتی باید به دست می‌آوردند. این مهربانی و عاطفه! برای آدم‌هایی نظیر آن‌ها کاملا طبیعی بود، آدم‌هایی که هنوز نیاموخته بودند که برای ادامه‌ی زندگی می‌توان به چیزی فراتر از آن نان بخور و نمیر هم اندیشید.

خیلی وقت‌ها، در خوک‌چرانی پدر بزرگم را یاری می‌دادم؛ باغچه‌ی سبزی‌کاری خانه را بیل می‌زدم، برای تهیه‌ی آتش، هیزم خرد می‌کردم و چرخ آهنی بزرگی را که تلمبه‌ی آب دهکده را به‌کار می‌انداخت، می‌چرخاندم و می‌چرخاندم و از آن آب می‌کشیدم و روی شانه‌هایم به خانه می‌بردم. خیلی وقت‌ها، بیش‌تر در سپیده‌دمان دور از چشم نگهبانان مزرعه‌ی ذرت، هم‌راه مادر بزرگ با شن‌کش، گونی و ریسمان از میان مزرعه می‌گذشتیم تا خود را به پوشال‌ها برسانیم که جای گرمی را برای خوک‌های ما فراهم می‌کردند.

گاه در شب‌های گرم تابستان، پس از شام پدر بزرگ رو به من می‌گفت: «خوزه! امشب دوتایی با هم می‌ریم زیر درخت انجیر می‌خوابیم.» غیر از درختی که پدر بزرگ می‌گفت، دو درخت انجیر دیگر هم در مزرعه‌ی ما بود، اما چون این درخت بزرگ‌ترین، کهن‌سال‌ترین و زیباترین درخت انجیر بود برای همه‌ی افراد خانواده، تنها آن درخت، درخت انجیر بود. آن‌گاه در یک حالت استغنا- واژه‌ای ادیبانه و فاضلانه‌ای که البته بعدها معنای آن را دریافتم- در آرامش و سکوت شبانگاهی در میان شاخه‌های بلند آن درخت انجیر، ستاره‌ای به من چشمک می‌زد و سپس آرام آرام پشت برگ‌های آن درخت پنهان می‌شد و نگاه خیره‌ی من با آن ستاره‌ی پنهان می‌رفت تا آن سوی دیگر، آن سوی دیگر که در آن «اوپال5 » پر فروغ در «راه شیری» که ما آن زمان آن را در دهکده «راه سانتیاگو» می‌خواندیم و چونان رودخانه‌ای آرام در آسمان بی‌ابر روان بود؛ می‌گذشت... و بعد خواب از چشمانم پر می‌کشید و شب پر می‌شد از داستان‌ها و رویدادهایی که پدر بزرگ برایم می‌گفت و می‌گفت. او از افسانه‌ها می‌گفت و از اشباح، از ترس‌ها و مرگ پیشینیان، از حوادث شگفت و زدو خوردهایی با سنگ و چماق، از سخنان نیاکان تا خاطرات جذاب و شنیدنی، این‌ها همه بیدارم نگاه می‌داشتند و چونان لالایی آرامش بخش مادران، مستم می‌کردند. هرگز ندانستم زمانی که پدر بزرگ درمی‌یافت که خواب مرا درربوده است، آیا از سخن باز می‌ماند و خاموش می‌شد یا به حرف‌هایش ادامه می‌داد تا پرسشی را که همواره در بین مکث‌های طولانی و هدفمندش می‌پرسیدم که «خوب بابا بزرگ بعدش چی شد؟» بی‌پاسخ نگذاشته باشد. شاید هم، داستان‌ها و رویدادها را برای خود بازگو می‌کرد تا آن‌ها را از یاد نبرد و با شاخ و برگی که به آن‌ها می‌داد، پر شورتر و دل‌آویزترشان کند. من در آن سال‌های کودکی می‌پنداشتم- وانگار همه‌ی ما این‌گونه بوده‌ایم و شاید نیازی به بازگویی نباشد- که پدر بزرگ من بر تمام دانش‌های جهان آگاهی دارد. سپیده‌دمان که با نغمه‌ی پرندگان از خواب برمی‌خواستم، پدر بزرگ را در کنار خود نمی‌دیدم. خوک‌هایش را به چرا برده بود و دلش نیامده بود که از خواب بیدارم کند. بلند می‌شدم، پتو را تا می‌کردم و پا برهنه- تا چهاده‌سالگی همیشه پا برهنه بودم- درحالی که پوشال‌ها به موهای سرم چسبیده بود از این سوی خانه که زیر کشت بود به آن سوی دیگر می‌رفتم که خوک‌دانی بود و کلبه‌ی پدر بزرگم هم در آن نزدیکی قرار داشت. مادر بزرگ که پیش از پدر بزرگ از خواب برمی‌خواست، پیاله‌ی بزرگ قهوه را که چند تکه نان هم در آن ریخته بود، جلویم می‌گذاشت و می‌پرسید: «خوب خوابیدی؟» اگر خواب‌های بدی را که زاییده‌ی داستان‌های پدر بزرگ بود، برایش تعریف می‌کردم به من اطمینان می‌داد و می‌گفت: «زیاد به اونا فکر نکن، خواب و رویاها واقعی نیستن.» آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم گرچه مادر بزرگ هم زن خردمندی است، اما هرگز به پای پدر بزرگم نمی‌رسد که زیر درخت انجیر دراز می‌کشید و نوه‌اش ژوزه را در کنار داشت و می‌توانست با قدرت واژگان، جهان را دگرگون کند.

سال‌ها بعد، وقتی پدر بزرگ از این جهان رخت بربسته بود و من برای خودم مردی شده بودم، دریافتم که مادر بزرگ هم به رویا باور داشت. اگر باور نداشت پس چرا یک روز غروب، جلوی کلبه‌اش- که دیگر در آن تنها بود- نشسته و به ستاره‌های کوچک و بزرگ بالای سرش خیره شده بود، این کلمات را زیر لب زمزمه می‌کرد: «این دنیا خیلی زیباس، حیف که من هم باید روزی بمیرم.» نگفت که از مرگ می‌ترسد، نه اما گفت که چه حیف است که باید بمیرد. گویی در آن واپسین لحظات زندگی، مادر بزرگ به‌رغم زندگی دشوار توام با کار بی‌امان، شکوه بی‌پایان هستی را درمی‌یافت و طبیعت زیبا، هم‌دردی خود را به او عیان می‌کرد. مادر بزرگ بر درگاهی خانه‌ای نشسته بود که من در جهان همتایی برایش نمی‌شناسم. زیرا در این خانه آدم‌هایی زیسته بودند که با خوک‌هایشان چنان در بسترهایشان خوابیده بودند که انگار کودکان آنانند، زیرا در این خانه آدم‌هایی زیسته بودند که در هنگام بدرود با زندگی افسوس می‌خوردند که چرا باید این جهان بس زیبا را ترک کنند، زیرا در این خانه پدر بزرگم، آن خوک‌چران و آن قصه‌گو زیسته بود که زمانی که دریافت مرگ در آستانه است و به‌زودی او را درخواهد ربود، به حیات خانه درآمد، به همه‌ی درختان، بدرود گفت، تک تک آنان را درآغوش گرفت و درآغوش آنان گریست چرا که می‌دانست دیگربار آن‌ها را نخواهد دید.

          سال‌ها بعد، وقتی برای نخستین بار زندگی پدر بزرگ و مادر بزرگم را قلم می‌زدم، (باید یادآوری کنم که بنا به گفته‌ی بسیاری از افرادی که مادر بزرگم را در جوانی می‌شناختند، او بی‌نهایت زیبا بوده است) دریافتم که دارم افرادی عادی را به شخصیت‌هایی ادبی تبدیل می‌کنم. این کار شاید راهی بود تا هرگز آنان را از یاد نبرم. بر سراچه‌ی پوینده و جوینده‌ی ذهنم، با قلمی که از این قدرت شگفت برخوردار است که خاطره‌ها را دگرگون کند، به آن‌ها رنگی تازه بزند و بر زندگی روزمره، یک نواخت و فاقد دورنمای آدم‌ها، پرتوی دیگر بیافکند، به ترسیم و باز ترسیم سیمای آنان و دهکده‌ی خیال‌انگیزی می‌پرداختم که دیگر شباهتی به دهکده‌ی عادی آن‌ها نداشت و آن چنان زیبا بود که آدمی می‌خواست تا پایان عمر در آن به‌سر برد. به راستی که دیگر این ترسیمی ساده نبود، بلکه آفرینشی دیگر بود. هم این‌گونه بود که تجسم سیمای جذاب و اصرار آمیز پدر بزرگ پدری «بربرم» مرا به وادی‌ای افکند که عکس قدیمی پدر و مادرم را که به هشتاد سال پیش تعلق داشت، با این کلمات توصیف کنم. «هر دو زیبا و جوان در مقابل عکاس ایستاده‌اند. در چهره‌ی هر دو جدیت و وقار موج می‌زند؛ شاید هم بازتاب هراسی است که درست در لحظه‌ی ثبت چهره‌ها به آنان دست داده است؛ چهره‌هایی که دیگر تکرار نخواهند شد، چرا که فردا روز دیگری است بی‌شباهت به امروز. مادرم آرنج دست خود را به ستون بلندی تکیه داده است و در دستش که به سوی سینه‌اش کشیده شده، شاخه گلی است و پدرم دست پینه بسته‌اش را- چونان بال پرنده‌ای- روی شانه‌ی مادرم گذاشته است. محجوب و شرمگین، روی قالیچه‌ای با طرح‌های گل و بته‌ای ایستاده‌اند و در پس زمینه‌ی عکس، نقاشی محوی پیداست که معماری نامتجانس و ناهماهنگ نو کلاسیسم را به رخ می‌کشد.» و سرانجام با این کلمات به توصیف خود نقطه‌ی پایانی می‌نهم: «روزی خواهد آمد که این همه را قلم خواهم زد. هیچ چیز را از یاد نخواهم برد. پدر بزرگی بربر از اهالی آفریقای شمالی و آن دیگر پدر بزرگ، چراگاه و خوک‌هایش را، مادر بزرگی بی‌نهایت زیبا، پدر و مادری موقر و خوش سیما و شاخه گلی در یک عکس. آه که با این شجره‌نامه، دیگر به کدامین سرگذشت نیازی خواهم داشت و بر کدامین درخت، بهتر از این درخت می‌توان تکیه کرد؟»

 

1- Jeronimo Melrinho

2- Josefa Caixinha

3- Azinhaga

4- Rihatein

5- Opal


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 16:19 | لینک ثابت |


مبرم‌ترین مسایل بشر

مبرم‌ترین مسایل بشر

 گنادی زیوگانف

برگردان: خسرو باقری

 

(قسمت دوم   پایان)

 

 

1-جنایت علیه زحمتکشان؛ طبقه‌ی کارگر، دهقانان زحمتکش و روشنفکران دموکرات

 سرمایه‌داری در نهایت توحش و خودکامگی قیام زحمتکشان و خلق‌های زیر استعمار را سرکوب کرده است. در این رابطه می‌توان به سرکوب خونین شرکت کنندگان در قیام کمون پاریس، به گلوله‌بستن تظاهرات اول ماه مه‌ی شیکاگو و جنایت‌های طبقه‌ی حاکم روسیه در دوران جنگ داخلی، اشاره کرد. اما سلاح اصلی مبارزه با مردم زحمتکش و به اسارت کشیدن آن‌ها به صورت مستقیم یا غیر مستقیم، گرسنه نگه داشتن و استفاده از داغ و درفش علیه آن‌هاست. ده‌ها سال، نظام‌های به‌اصطلاح لیبرال بریتانیایکبیر، فرانسه، هلند، اسپانیا و ایالات متحده آمریکا مردم کشورهای زیر استعمار و نواستعمار را به به‌بردگی کشیدند و از نتیجه‌ی کار اجباری این بردگان بر سرمایه‌های خود افزودند.

سیاست‌های فاجعه‌بار جهانی‌سازی امپریالیستی و پیامدهای اجتماعی و زیستمحیطی سیاست بازار آزاد کشورهای بزرگ سرمایه‌داری، به فقر و بدبختی میلیاردها انسان در سراسر جهان انجامیده است. به علت تقسیم کار سرمایه سرمایه‌سالار کشورهای امپریالیستی، بی‌عدالتی نفرت‌انگیز باز هم گسترش بیش‌تری یافته و گرسنگی ابعاد تازه‌ای به خود گرفته است. بر اساس گزارش سازمان ملل، اینک هفده هزار کودک در روز و به‌طور کلی بیست و پنج هزار انسان در روز بر اثر گرسنگی جان خود را از دست می‌دهند. این رقم‌ها هرگز در تاریخ بشر سابقه نداشته است. 777 میلیون انسان در کشورهای سرمایه‌داری اقماری و 38 میلیون نفر در خود کشورهای سرمایه‌داری مرکز از کمبود تغذیه رنج می‌برند. در آمریکا یعنی در «آزادترین و لیبرال‌ترین» کشور سرمایه‌داری جهان، 18 هزار نفر در سال به‌خاطر نداشتن بیمه‌ی پزشکی، جان خود را از دست می‌دهند.

گزارش سازمان ملل متحد که در سال 2005 منتشر شده است، به راستی سند محکومیت امپریالیسم است. مجموع درآمد 500 تن از ثروتمندترین افراد جهان از ثروت 416 میلیون نفر از فقیرترین افراد جهان بیش‌تر است. بین این دو گروه 5 میلیارد و دویست میلیون نفر زندگی می‌کنند که درآمد آن‌ها کم‌تر از دو دلار در روز است. در واقع سهم چهل درصد از ساکنان زمین از کل درآمد جهانی، تنها پنج درصد است. اما سهم درآمد ده درصد از ثروتمندترین افراد جامعه از کل درآمد جهانی 54 درصد است. در نتیجه‌ی سیاست‌های سرمایه‌سالارانه‌ی کشورهای بزرگ غربی، بیش از یک میلیارد نفر از مردم جهان در فقر به‌سر می‌برند. سالانه 11 میلیون کودک بیش از رسیدن به پنج سالگی جان می‌سپارند. درحالی که بنا بر ارزیابی کارشناسان سازمان ملل متحد، با صرف تنها 4 میلیارد دلار می‌توان از مرگ دو سوم این کودکان در هفتادو پنج کشور فقیر جهان جلوگیری کرد. با کمال تاسف تا همین امروز هم از کار اجباری برای استثمار بی‌رحمانه‌ی انسان استفاده می‌شود. براساس آمار سازمان ملل متحد و شورای اروپا، هم‌اکنون 5 میلیون دویست هزار برده در جهان وجود دارد که 500 هزار نفر آن‌ها در کشورهای اروپای غربی و بقیه در کشورهایی که در مرحله‌ی گذار به اقتصاد آزاد هستند، به‌سر می‌برند.

2- جنایت علیه آزادی و استقلال خلق‌ها

کشورهای سرمایه‌داری بزرگی چون بریتانیا، فرانسه، هلند، بلژیک و ایتالیا در دوران استعمار، به قتل و کشتار مردم هند، الجزایر، کامبوج، اندونزی و اتیوپی دست زدند که به مبارزه‌ی ضد استعماری روی آورده بودند. در دوران اخیر هم امپریالیسم آمریکا در سرکوب و کشتار مردم کره، ویتنام، یوگسلاوی، افغانستان و عراق دست داشته است.

سرمایه‌داری در نقاط مختلف جهان و در دوران‌های مختلف به نسل‌کشی، قتل‌عام و اعدام ملت‌های گوناگون دست یازیده است که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان از کشتار سرخپوستان شمال آمریکا و کشتار چینی‌ها به وسیله‌ی آمریکا، بریتانیا، آلمان و دیگر کشورهای اروپایی و ژاپن، کشتار روسین‌ها در اتریش و مجارستان در آغاز سده‌ی بیستم، کشتار خلق‌های آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین به‌وسیله‌ی کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا و آمریکا در سده‌های 19 و 20، نسل‌کشی مردم بلاروس و اکراین در دوران سیاست «آرامش» در لهستان در فاصله‌ی بین دو جنگ جهانی، نسل‌کشی روس‌ها، اکرائینی‌ها، بلاروس‌ها و خلق‌های دیگر در دوران اشغال اتحاد شوروی سوسیالیستی به‌وسیاه‌ی ارتش‌های آلمان، ایتالیا، و دیگر دولت‌های عضو جبهه‌ی «متحدین» نام برد.

از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم امپریالیسم آمریکا، در اجرای دکترین «مانرو» به مداخله‌ی نظامی در کشورهای آمریکای لاتین پرداخت. دستگیری و کشتار انقلابیون چون «ارنستو چه گوارا» مدت‌هاست که به‌ویژگی‌های ذاتی «دموکراسی آمریکایی» تبدیل شده است.

سازماندهی و انجام کودتا‌های نظامی به‌وسیاه‌ی سازمان سیا در شیلی و «ایران» از نفرت‌انگیزترین جنایت‌های امپریالیسم به‌شمار می‌روند. در شرایط حاضر امپریالیسم به محاصره و تحریک علیه کوبای سوسیالیستی و جمهوری ونرزوئلا- که مردم آن سمت‌گیری سوسیالیستی را برای راه رشد کشور خود برگزیده‌اند- ادامه می‌دهد. به بهانه‌ی برقراری دموکراسی، کشتار و جنایت علیه مردم عراق در جریان است و با عنوان دفاع از آزادی، مقدمات حمله به ایران و سوریه، آماده می‌شود.

3- جنایت علیه صلح و زندگی مردم

امپریالیسم مسئول برافروختن آتش و جنگ جهانی است که مرگ صد ملیون انسان را در پی داشت. یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های جنگی تاریخ را امپریالیسم آمریکا با بمباران اتمی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی مرتکب شد. در دوران جنگ جهانی دوم، بیست میلیون شهروند شوروی را ارتش‌های فاشیستی آلمان، ایتالیا و دیگر نیروهای عضو جبهه‌ی «متحدین» در میدان‌های جنگ، اردوگاه‌های کار اجباری و در نتیجه‌ی تحمیل گرسنگی از پای درآوردند. محاصره‌ی لنینگراد را که در جریان آن بیش از نیم میلیون انسان جان خود را از دست دادند؛ باید یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های امپریالیسم به‌شمار آورد.

جنگ‌های امپریالیستی را با سوء استفاده از تحریکات وقیحانه به راه می‌اندازند. آتش زدن رایشتاک، انفجارهای پی در پی در واحدهای مسکونی مسکو، حادثه‌ی یازده سپتامبر نیویورک و همکاری فعال سازمان‌های اطلاعاتی کشورهای سرمایه‌داری غربی با تروریسم جهانی برای تدارک و تجهیز آن‌ها، از جمله تحریکاتی هستند که همه از آن آگاهند.

4- جنایت علیه فرهنگ و تمدن بشری

 به باور ما، پرونده‌ی جنایت‌های امپریالیسم علیه فرهنگ و تمدن کل بشر و تک تک خلق‌های جهان، نیاز به برزسی جداگانه و دقیقی دارد. زیرا تمام جنایت‌هایی که برشمردیم، در واقع، پیامد مستقیم سیاست «تمدن‌سازی»، «برقراری اجباری دموکراسی»، و نظریه‌ی « زاید بودن» تمدن و فرهنگ ملی خلق‌های آسیا، آفریقا، آمریکا و بخش‌هایی از اروپاست.

حزب‌ها و محافل سیاسی که هم اکنون در جوامع سرمایه‌داری غربی حاکمند، از بسیاری از جنایت‌های گذشته‌ی این نظام، مبرا نیستند. لازم است در شرایط حاضر که امپریالیسم خود را الگویی معرفی می‌کند که بشریت باید از آن تقلید کند؛ به ارزیابی سیاسی و اخلاقی آن بپردازیم. وظیفه‌ی جامعه‌ی جهانی، تعیین «سهم» واقعی این نظام شیاسی- اقتصادی در جنایت‌های انجام گرفته و آگاهی بخشیدن علیه آن‌هاست؛ تا این اقدامات منفور، تکرار نشود. برای آگاهی نسل جوان و ایجاد بنیان‌های واقعی در همکاری دولت‌ها و خلق‌ها که از تاریخی متفاوت برخوردارند و به تمدن‌های گوناگون بشری تعلق دارند؛ ارزیابی عینی و واقع‌بینانه‌ی تاریخ امپریالیسم ضروری است. به باور ما باید روزی به نام «قربانیان جنایت‌های امپریالیسم» تعیین شود. ما اول سپتامبر را که سالگرد آغاز جنگ جهانی دوم است، پیشنهاد می‌کنیم.

اما تنها محکومیت کافی نیست. باید جایگزینی واقعی به جامعه‌ی بشری پیشنهاد کرد. جهانی سازی امپریالیستی، گونه‌ی ارتجاعی و تخریب شده‌ی همگرایی جهانی است. اما خود این همگرایی اجتناب ناپذیر است. بشریت همواره در عمل به سوی اتحاد همه‌جانبه پیش می‌رود. این پدیده، تردیدناپذیر است. اما پرسش مهمی که در برابر سرنوشت بشریت قرار دارد این است که این اتحاد چگونه تامین خواهد شد و مضمون آن چه خواهد بود؟ آیا جامعه‌ی بشری هم‌چنان از الگوی تبعیت کار از سرمایه پیروی خواهد کرد یا پای در راه رهایی نیروی کار از یوغ سرمایه خواهد گذاشت و کار را به نیاز طبیعی زندگی انسان تبدیل خواهد کرد؟ آیا بشریت به سوی اتحاد آزاد خلق‌ها که در آن «رشد آزاد هر کسی، شرط رشد آزاد همگان» هست، پیش خواهد رفت یا به سوی وحدتی که در آن گوناگونی خلق‌ها و اندیشه‌ها نفی می‌شود و جهان به سربازخانه‌ای تبدیل می‌شود که در آن سرمایه فرمان می‌راند؟ آیا باز هم گروه‌ معدودی از ابر سرمایه‌داران، بر جهان حکومت خواهند کرد یا جامعه‌ی جهانی نوین از همکاری متقابل و دموکراتیک کشورها و خلق‌های مستقل شکل خواهند گرفت؟

نه جهانی سازی امپریالیستی ارتجاعی و «نظم نوین جهانی» تخیلی، بلکه، این سوسیالیسم است که آلترناتیو واقعی است. به باور ما، جنبش ضد امپریالیستی و ضد جهانی سازی امپریالیستی، بیش از پیش گسترش خواهد یافت و اتحاد آگاهانه و آزادانه‌ی خود را در مبارزه و کسب این هدف‌ها تحکیم خواهد کرد:

1- آزادی نیروی کار از استثمار سرمایه و برقراری عدالت اجتماعی.

2- میهن‌پرستی راستین و همبستگی مردم در سراسر جهان و مبارزه با میهن‌پرستی و ملی‌گرایی افراطی و جهانی‌سازی امپریالیستی.

3-  اجرای اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر نه تنها در ابعاد مدنی و سیاسی، بلکه در عین‌حال، در ابعاد اجتماعی و اقتصادی (کار، استراحت، آموزش، کمک‌های پزشکی و حمایت‌های اجتماعی برای همه).

4- آزادی بیان و رسانه‌های ارتباط جمعی و مبارزه با انحصار رسانه‌ها به‌وسیله‌ی امپریالیسم.

5- دفاع از محیط زیست.

6- حق ملت‌ها و خلق‌ها برای قیام و دفاع از خود و استفاده از نیروی قهر دفاعی علیه استثمارگران و متجاوزان.

7- علیه تروریسم و تعیین دقیق مرزبندی میان عملیات تروریستی و مبارزه‌ی آزادی‌بخش ملی.

8- علیه تمام اشکال نژادپرستی.

9- حذف کنترل پلیسی از زندگی خصوصی افراد.

10- برچیدن پیمان‌های نظامی و سیاسی تجاوزگر.

این برنامه‌ی ضد امپریالیستی، ضد جهانی‌سازی امپریالیستی و انترناسیونالیستی، انتخاب آزادانه و آگاهانه‌ی خلق‌ها را برای ایجاد ساختمان نوین بشری محدود نمی‌کند و شکل خاصی را به جامعه‌ی بشری تحمیل نمی‌کند. اما اجرای این اصول، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. اگر جامعه‌ی بشری می‌خواهد به‌سوی ترقی، صلح، برابری و تکامل گام بردارد؛ راهی جز مبارزه برای تحقق این هدف‌ها ندارد و ما اطمینان داریم که بشریت پیش‌رو و مترقی با مبارزه‌ی بی‌امان و متحد خود به آن‌ها دست خواهد یافت.

باید به‌آینده نگریست و با شهامت و استواری، به‌سوی آن گام برداشت.


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 16:16 | لینک ثابت |


مبرم‌ترین مسایل بشر

مبرم‌ترین مسایل بشر

 

(قسمت اول)

 

 گنادی زیوگانف

برگردان: خسرو باقری

 

 

جهان معاصر در معرض خطر دیکتاتوری جهانی چند کشور امپریالیستی و در درجه‌ی اول امپریالیسم آمریکا قرار گرفته است. هدف آن‌ها تسلط سرمایه بر کار است تا بشریت برای همیشه در انحطاط اقتصادی و اجتماعی دست و پا بزند. به همین دلیل، مهم‌ترین وظیفه‌ی انسان معاصر، مبارزه با امپریالیسم و شکل نوین آن «جهانی سازی امپریالیستی» است. این مبارزه زمانی به پیروزی خواهد رسید که اتحاد جهانی کارگران، دهقانان زحمتکش، روشنفکران دموکرات و مبارزان راه آزادی ملی، تامین شود.

این مبارزه با وجود عقب‌نشینی موقت سوسیالیسم در اروپا، هم‌چنان ادامه دارد و اوج می‌گیرد. در سراسر جهان، نفوذ و تاثیر نیروهای هوادار چپ رو به گسترش است. کمونیست‌ها که همواره پرچم‌دار مبارزه علیه امپریالیسم بوده‌اند، هم‌چنان پیشاپیش دیگر نیروهای اجتماعی به مبارزه ادامه می‌دهند و به همین دلیل است که تحریکات ضد کمونیستی بار دیگر تشدید می‌شود. نمونه‌ی بارز آن قطعنامه‌ی پارلمانی شورای اروپا در گردهمایی ژانویه‌ی امسال است.

البته هیچ قطعنامه‌ای نمی‌تواند جنبش کمونیستی را از متن تاریخ حذف کند و سهم این جنبش را در پیشرفت تمدن بشری نادیده بگیرد. اما معنای این سخن آن نیست که از مبارزه علیه این تحریکات دست برداریم. قطعنامه‌ی ضد کمونیستی اروپا، نه تنها بیانگر از کف دادن حافظه‌ی تاریخی این شورا بلکه نوعی ناسپاسی نسبت به مبارزه و رنج‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است که اروپا را از بردگی فاشیسم رهانید. این قطعنامه، نشانه‌ای است از سر برآوردن دوباره‌ی فاشیسم که می‌خواهد از سوسیالیسم انتقام بکشد.

تاریخ جهان در لحظه‌ی تعیین کننده‌ای قرار گرفته است. یا بشریت با قدرت و قاطعیت به احیای فاشیسم «نه» خواهد گفت؛ یا برای زمانی طولانی، گرفتار بدبختی و فلاکت باقی خواهد ماند. بنابراین کمونیست‌ها و از جمله کمونیست‌های روسیه، برنامه‌ریزی مبارزه علیه «جهانی سازی امپریالیستی» را در تاکتیک و استراتژی، بزرگ‌ترین وظیفه‌ی اجتماعی و انترناسیونالیستی خود می‌دانند.

در این برنامه‌ریزی مبارزاتی، باید جنایت‌های امپریالیسم و جهانی شدن امپریالیستی، با دقت مورد بررسی قرار گیرد. آن‌چه در پی می‌آید، تنها بخشی از این ارزیابی است و ادعای جامعیت ندارد. ما بر این باوریم که برای بررسی همه‌جانبه‌ی این موضوع، باید کمیسیونی در مقیاس جهانی تشکیل شود که برای ارزیابی‌های خود از قدرت و اعتبار کافی برخوردار باشد.

طراحان قطعنامه، بدون داشتن صلاحیت علمی لازم، به بررسی یکی از مبهم‌ترین مسایل تئوریک و پراتیک بشری یعنی قهر در تاریخ پرداخته‌اند. اگر از منظری عامیانه به بررسی تاریخ جهان بپردازیم؛ باید بگوییم که سراسر تاریخ انسان- از زمانی که انسان اولیه از درخت پایین آمد و زندگی اجتماعی را بنیاد نهاد تا امروز- در خور سرزنش و محکومیت است. به‌طور کلی تاریخ جهان، تاریخ جنگ‌های بی‌پایان، غارت و چپاول و کاربرد زور در مقیاس بسیار گسترده است. اما کمونیست‌ها، این واقعیت تلخ تاریخ بشری را چگونه ارزیابی می‌کنند؟

مارکسیسم هرگز با کاربرد زور و خشونت برای حل مسایل بشری موافق نیست. بنیان‌گذاران مارکسیسم، همواره نظریات «متفکرانی» چون «دورینگ» را که قهر را منشاء اولیه‌ی ترقی اجتماعی عنوان می‌کردند؛ با خشم رد کرده‌اند و دلیل آن نیز روشن است؛ ستایش خشونت و زور، تبلور جهان‌بینی طبقات استثمارگر و ارتجاعی در اندیشه‌ی «متفکران» است. اما مارکسیسم نقش قهر را هرگز به‌طور کامل نفی نکرده است؛ زیرا معتقد است که استثمار شوندگان حق دارند که در مقابل زورگویی و خشونت‌ورزی طبقات استثمارگر و برای دفاع از خود از نیروی قهر استفاده کنند. از یاد نباید برد که سرمایه‌داری در بستر انباشت اولیه‌ی سرمایه پدید آمد که ماهیت آن، قطع پیوند کارگران با وسایل تولید، با توسل به زور و اعمال خشونت بود.

سرمایه‌داری با خون پا به عرصه‌ی جهان نهاد. گواه در باره‌ی این ادعا بسیار است. سرمایه‌داری برای آن که در زادگاهش انگلستان تثبیت شود؛ کشاورزان آزاد و صاحبان پیشین زمین‌ها را تاراج کرد و آن‌گاه، این به‌اصطلاح «ولگردان» را که همانا کشاورزان از زمین رانده شده بودند؛ به جرم تجاوز به حریم مقدس مالکیت خصوصی، به جوخه‌های اعدام بست. تولد و رشد کند پولی سرمایه‌داری آلمان که دو سده و نیم طول کشید؛ با آن چنان خونریزی و خشونتی توام بود که چندین‌بار جمعیت کشور را به معنای واقعی کلمه به نصف کاهش داد. انقلاب بورژوازی کبیر فرانسه، با شدت تمام به ترور مخالفان خود دست زد و آمریکا، ساختمان تمدن خود را روی استخوان‌های میلیون‌ها سرخپوست و بردگان سیاه پوست بنا نهاد. اروپای شکم‌سیر امروز، سیری خود را مدیون استثمار وحشیانه‌ی مستعمره‌های دیروز و نیمه مستعمره‌های امروز است.

تثبیت سرمایه‌داری در اروپا با جنگ‌های وحشیانه‌ای همراه بود که لکه‌های خون‌آلود و ننگ‌آلودی را بر دامن آن نشانده است؛ جنگ‌های سی‌ساله در سده‌ی هفدهم میلادی که در جریان آن به تقریب یک‌سوم مردم آلمان، جان خود را از دست دادند؛ جنگ شمال که پادشاه سوئد، کارل دوازدهم، آن را برافروخت، جنگ فرانسه با اسپانیا و اتریش به خاطر «میراث اسپانیا»؛ جنگ هفت ساله که پادشاه پروس «فردریش دوم» آتش آن را روشن کرد و جنگ‌های ناپلئون که سراسر اروپا را در هرج و مرج فرو برد و به کشتار و اعدام میلیون‌ها تن منجر شد و آثار فرهنگی و تمدنی بسیاری را نابود کرد و...، از زمره‌ی این جنگ‌های خانمانسوزند.

با این خشونت و بی‌رحمی‌های تاریخی چگونه باید برخورد کرد؟ انسان‌گرایی (اومانیسم) بورژوازی با تبیین این نظریه که راه خیر و سعادت بشر از سنگلاخ زور و خشونت می‌گذرد به توجیه این جنایت‌ها می‌پردازد و پارادکس شگفتی را مطرح می‌کند که گویا شر می‌تواند زمینه‌ساز و نیروی محرکه‌ی رشد و ترقی انسان باشد. این نگاه سرمایه‌داری را در بهترین شکل می‌توان در آثار پدران فکری و معنوی آن یعنی «ریکاردوی اقتصاددان و «هگل» فیلسوف یافت.

اما کمونیست‌ها بر این واقعیت‌های تلخ و رنج‌بار، آه نمی‌کشند و اشک نمی‌ریزند. آن‌ها می‌دانند که برای ترقی اجتماعی باید رنج برد و قربانی داد. آن‌ها می‌دانند بشریت تا زمانی که دوران به قول مارکس «پیشا تاریخ» را تحمل می‌کند؛ مجبور است به خاطر پیشرفت و تکامل اجتماعی از جان خویش مایه بگذارد. آموزش کمونیستی، نه واقعیت‌ها را نفی می‌کند و نه به رنگ‌آمیزی آن‌ها می‌پردازد. این آموزش، تمام بی‌رحمی‌های تاریخ را می‌بیند و رنج‌ها و قربانی‌های بی‌شمار آن را نفی نمی‌کند. اما آن را قانون ابدی زندگی بشر و تنها راه انسان برای ترقی اجتماعی نیز نمی‌داند. سوسیالیسم در جست و جوی راه دیگری است که «انسانی»تر باشد و شیوه‌های زندگی انسان در دوران «پیشا تاریخ» را نقد و به سوی تکامل و بهبود سوق دهد. آموزش علمی کمونیسم آموزش اجتماعی تاریخ است که راه خروج از این بن‌بست سیاسی، اقتصادی و اخلاقی را نشان می‌دهد.

آری، سوسیالیسم هم، هم‌چون تمام صورت‌بندی‌های پیشین با قهر و قربانی متولد می‌شود. «عذاب دردناک طولانی نسل‌ها» که مارکس و لنین به آن اشاره کرده‌اند، سخن شایسته و برگرفته از تجربه‌ی تاریخ است؛ اما در عین حال، این صورت‌بندی، نخستین نظام بشری است که در بطن و ذات خود، به‌طور عینی، راه خونین «عادی» پیشرفت و ترقی اجتماعی را نفی می‌کند.

باید میان خون مبارزانی که به‌خاطر ترقی اجتماعی ریخته شده و می‌شود و خون مرتجعانی که در مبارزه علیه ترقی اجتماعی و سد کردن آینده و بازگشت به گذشته‌ی خون‌بار، به‌ناگزیر ریخته می‌شود؛ تفاوت قایل بود. نباید میان قهر دفاعی انقلابی عادلانه‌ای که برای کسب آزادی و استقلال، به‌ناگزیر علیه اعمال تبهکارانه‌ی طبقات استثمارگر استفاده می‌شود؛ و جنایت و خشونتی که میان مبارزان راه آزادی و ترقی را هدف قرار داده و منافع طبقات مرتجع و استثمارگر را تعقیب می‌کند؛ علامت تساوی گذاشت. مبارزان و انقلابیان از اعمال قهر دفاعی استثمار شوندگان علیه استثمارگران جنایت‌کار پشیمان نیستند.

لازم است که دولت‌های سرمایه‌داری غربی، گذشته‌ی نظامی خود را با دقت بررسی کنند، به معیارهای دوگانه خاتمه دهند و میان جنایت و قهر دفاعی انقلابی تفاوت قایل شوند. جنایت در هر شکل آن محکوم است اما قهر ناگزیر انقلابی، از مقوله‌ی دیگری است و معیار دقیق برای تفکیک میان آن‌ها وجود دارد. در بخشی از «مانیفست کمونیسم» آمده است. »بورژوازی نقش انقلابی برجسته‌ای در تاریخ ایفا کرده است و کمونیست‌ها نباید این نقش را کم ارزش جلوه دهند و آن را نادیده بگیرند. اما زمان انقلاب بورژوازی مدت‌هاست که گذشته است». سرمایه‌داری وارد مرحله‌‌ی امپریالیسم و جهانی سازی امپریالیستی شده است. هدف‌های امپریالیسم و جهانی سازی سرمایه محور، از هدف‌های واقعی بشر- یعنی ترقی اجتماعی- مدت‌هاست که بسیار دور افتاده است. به باور کمونیست‌ها، هرگونه تجاوز و اقدام علیه جنبش‌هایی که در راه پیشرفت و تکامل اجتماعی مبارزه می‌کنند؛ جنایت است و آثار چنین جنایت‌هایی مدت‌هاست که سیمای امپریالیسم را وحشتناک و نفرت‌آور کرده است.

امپریالیسم به دو شکل تجلی پیدا می‌کند؛ لیبرالی و اقتدارگرا- فاشیستی. ساختار سیاسی این دو شکل با یک‌دیگر متفاوتند؛ اما بنیان اقتصادی هر دو یکی است. هر دو شکل، منافع خود را به زیان منافع کشورها و خلق‌های دیگر تامین می‌کنند. تاریخ به روشنی نشان می‌دهد که لیبرالیسم به آسانی به فاشیسم آلمان، فاشیسم ایتالیا یا مک‌کارتیسم آمریکایی تبدیل می‌شود. نظام‌های فاشیستی به‌طور معمول با اقتصاد لیبرالی دم‌سازند و از حمایت همه جانبه‌ی لیبرالیسم برخوردارند. نمونه‌ی آشکار این پدیده نظام فاشیستی شیلی با حکومت ژنرال پینوشه است.

جامعه‌ی جهانی جنایت‌های فاشیسم و نازیسم را به‌درستی محکوم و مجازات کرده اما جنایت‌های نظام‌های به‌اصطلاح لیبرالی، تا امروز مورد بررسی قرار نگرفته و اطلاعات کافی در این زمینه، در اختیار جامعه‌ی جهانی قرار نگرفته است.

جنایت‌های امپریالیسم در حق کشورها و در دوره‌های مختلف تاریخی متفاوت است. کشتارهای گروهی، اعدام، تشکیل اردوگاه‌های مرگ، شکنجه، کار اجباری، گرسنگی و انواع مختلف ترور از زمره‌ی این جنایت‌ها به‌شمار می‌روند. امپریالیسم مسئول مستقیم نابودی ملت‌ها و دولت‌های انقلابی است. امپریالیسم نقش تعیین کننده‌ای را در نقض خشن و آشکار اصول بنیادین اخلاق اجتماعی، سنت‌های ملی و ارزش‌های فرهنگی ایفا کرده و بحران‌های اجتماعی- سیاسی و اخلاقی جهان را پدید آورده است. جنایت‌های امپریالیسم را می‌توان این‌گونه طبقه‌بندی کرد:


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 16:14 | لینک ثابت |


ساختار طبقاتی جامعه‌ی روسیه

ساختار طبقاتی جامعه‌ی روسیه

 

گنادی زیوگانف

(قسمت دوم- پایان)

برگردان: خسرو باقری

 

 

کمونیست‌ها و دهقانان

 

تعیین ماهیت بغرنج اجتماعی دهقانان در شرایط حاضر روسیه، بسیار دشوار است. آشکار است که نظام کالخوزـ ساوخوز از هم پاشیده و اینان دیگر کارگران ساوخوزهای اتحاد شوروی نیستند. البته نظام کشاورزی غربی هم هرگز در روسیه پا نگرفت و خیلی زود آشکار شد که سرابی بیش نبوده است. تا پایان دهه‌ی نود، دهقانان روسیه، هم‌چنان در حال و هوای اتحاد شوروی بودند و از همان ارزش‌ها و سمت‌گیری‌ها حمایت می‌کردند، بنابراین پیوند گسترده‌ای با حزب کمونیست روسیه داشتند. اما به‌تدریج بخش اعظم آن‌ها، با وضعیت تازه کنار آمدند. با این‌همه، مساله‌ی دهقانان برای کمونیست‌ها از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. منافع اجتماعی و اقتصادی ما با دهقانان به‌طور کلی هماهنگ است و از ارزش‌های اخلاقی به تقریب یک‌سانی برخورداریم. در سال‌های اخیر، نظام حاکم موفق شد که در جنبش دهقانی انشعاب ایجاد کند و امکان همکاری و پیوند ما را با این جنبش تضعیف کند. حزب باید بکوشد که مناسبات گذشته را تجدید یا مناسبات نوینی را برقرار کند.

 

بوروکراسی، «گارد طبقاتی» رژیم

 

قشر دیگری که در شرایط حاضر، اهمیت یافته است، کارکنان دستگاه دولتی هستند. این قشر در واقع نقشی در کنترل و رهبری روندهای تولیدی کشور ندارد و با تولید، توزیع و حیات فرهنگی مردم بی‌گانه است. این قشر، کشور را غارت می‌کند، و در عوض بازدهی ندارد. این بخش پایگاه اجتماعی رژیمی محسوب می‌شود که به‌خاطر منافع انگلی‌اش، وابسته به حساب می‌آید، به همین دلیل رژیم می‌کوشد تا به‌طور مصنوعی، این پایگاه خود را تقویت کند و گسترش دهد. در واقع رژیم با گسترش این قشر به حساب مردم، پایگاه اجتماعی و سیاسی خود را، تحکیم می‌بخشد.

اما کارمندان خورده‌پا، معلمان، پزشکان، کارکنان بخش دانش کشور و... که از بودجه‌ی دولت استفاده می‌کنند، از مقوله‌ی دیگری هستند و در واقع پرولتاریای غیر صنعتی کشور به حساب می‌آیند. این گروه از جامعه به‌طور عمده از احزاب وابسته به دولت حاکم حمایت می‌کنند. همه می‌دانند که در آخرین انتخابات «دومای» روسیه، از طرف احزاب وابسته به دولت فشار شدیدی به این اقشار از جمله معلمان و مدیران مدارس وارد شد تا به حمایت از دولت بپردازند. و البته مقاومتی در مقابل چنین فشاری، آسان هم نبود. مبارزه‌ی کمونیست‌ها برای جدا کردن این بخش از جامعه از ساختار حکومتی، وظیفه‌ای دشوار و طولانی است که باید فعالانه در جهت تحقق آن گام برداشت.

به‌طور کلی، آن‌چه گفتیم، ارزیابی مختصری بود از ساختار اجتماعی و طبقاتی جامعه‌ی روسیه. این ارزیابی نشان می‌دهد که حزب باید برای جلب 60 تا 70 درصد جامعه که به کار خلاق و آفرینش‌گر در بخش‌های فیزیکی و فکری مشغولند، تلاش کنند. مساله‌ی مهم این است که چگونه با این توده‌ها زبان مشترک پیدا کنیم و برای آن‌ها «خودی» شویم.

اما بحث مهم دیگر مربوط به اقشاری است که از لحاظ اقتصادی فعال نیستند. این بخش که یک سوم جامعه را تشکیل می‌دهد، نیروی عظیمی است که برقراری تماس با آن کار چندان آسانی نیست. رژیم حاکم به‌ویژه فعالیت خود را روی این قشر متمرکز کرده است.

از لحاظ روانی، رژیم پوتین بر حمایت دو گروه اجتماعی تکیه دارد: گروه اول کسانی هستند که لیبرال‌های حاکم، آن‌ها را به صورت تحقیرآمیزی «محتاج» می‌خوانند؛ بازنشستگان و شرکت‌کنندگان در جنگ میهنی و بنای نوین ساختمان کشور در این زمره‌اند. این گروه نه تنها «محتاج» نیستند، بلکه در واقع این جامعه است که به آن‌ها بدهکار است. با وجود کار و مبارزه‌ی آن‌ها بود که میهن در جنگ پیروز و دوباره ساخته شد؛ تحصیل و بهداشت رایگان و پرداخت حقوق بازنشستگی امکان‌پذیر شد. حق طبیعی این بخش از جامعه است که امروز از حقوق اجتماعی خود بهره‌مند شود و زندگی شرافتمندانه داشته باشد. روشن است که جامعه‌ی بورژوازی کنونی روسیه، این خواست‌ها را عملی نکرده و نخواهد کرد. رژیم با «کمک‌های» جزیی، این گروه اجتماعی را از طرفی اغوا و از طرف دیگر زیر فشار قرار می‌دهد. رژیم پوتینی با این شیوه‌ها، از این بخش جامعه، در واقع «باج» می‌گیرد. در ده‌ سال گذشته، به‌خاطر مبارزات حزب کمونیست فدراسیون روسیه و دیگر نیروهای چپ میهن‌پرست، برخی از دستاوردهای سوسیالیسم شوروی از جمله در زمینه‌هایی چون تحصیل، بهداشت و تامین اجتماعی حفظ شده، اما با کمال تاسف اکثریت مردم فکر می‌کنند که این امتیازها، نتیجه‌ی «بخشش‌های» حاکمیت موجود است. این بخش از جامعه، با این تصور به حمایت از پوتین ادامه می‌دهند؛ درحالی‌که در رژیم پوتین بوده که بی‌رحمانه‌ترین تجاوزها به حقوق کهن‌سالان، کودکان و زنان صورت پذیرفته است.

گروه دومی که رژیم پوتین بر حمایت آن‌ها تکیه می‌کند؛ جوانان زیر 18 سال هستند، رژیم به شدت در جهت دست‌آموز و رام کردن آن‌ها می‌کوشد. هدف رژیم شست و شوی مغزی آن‌ها، آزاد گذاشتن آن‌ها برای انجام هر کاری و ایجاد انگیزه برای کسب «پول راحت» از هر طریق است. نباید به رژیم این امکان را داد. مبارزه برای جلب جوانان وظیفه‌ای بسیار دشوار اما با اهمیت است.

 

در باطلاق خورده بورژوازی

 

به‌طور کلی، در سال‌های، «پرسترویکا» و «اصلاحات»، طبقه‌ی نوین و گسترده‌ی «خورده‌بورژوازی» شکل گرفت یعنی کارفرمایانی خورده‌پا، پیشه‌وران، واسطه‌ها و افرادی با مشاغل خاص و حبرت‌انگیز. این طبقه‌ی اجتماعی، از آزادی فعالیت‌های تجاری بهره‌مند و از آن خرسندند؛ اما منافع اصلی این «آزادی» به جیب آن‌ها نمی‌رود. بلکه این طبقات و گروه‌های اجتماعی بورژوازی و وابسته به حکومت هستند که از آن بیش‌ترین بهره را می‌برند. این طبقه به‌طور کلی در مرز بی‌طبقه شدن قرار دارد. تفاوت این خورده‌بورژوازی جدید با خورده‌بورژوازی سنتی در آن است که از دست دادن استقلال اقتصادی آن‌ها به منزله‌ی تبدیل آن‌ها به کارگران مزد‌بگیر نیست. می‌توان به روشنی گفت که در روسیه‌ی امروز، آن ساختار تولیدی که می‌توانست خورده‌بورژوازی پرولتر شده را به خود جذب کند، دیگر وجود ندارد. بنابراین در شرایط حاضر، سمت‌گیری خورده‌بورژوازی در کشور ما پرولتریزه شدن نیست، بلکه ورشکستگی و بی‌طبقه شدن است. علت وابستگی شدید این طبقه به رژیم حاکم، خوش‌ خدمتی و تزلزل آن در مبارزه‌ی سیاسی اجتماعی را باید در این دلیل جست. رژیم، موقعیت کنونی خورده‌بورژوایی را می‌شناسد و از آن در جهت منافع خود استفاده می‌کند. خورده‌بورژوازی هم از تسلط اقتصادی رژیم غارت‌گر آسیب می‌بیند و هم از خودسری‌های دیوان‌سالاری حاکم. از طرف دیگر، خورده‌بورژوازی به‌خاطر موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود، به‌طور دایم بین حاکمیت و نیروهای پیش‌روی جامعه در نوسان است.

ما کمونیست‌ها باید بیاموزیم که نه همراه با آن‌ها، بلکه به خاطر آن‌ها مبارزه می‌کنیم. باید با شکگیبایی و پیگیری، ماهیت شرایط را برای آن‌ها تحلیل و تضاد منافعشان با منافع طبقه‌ی حاکم را روشن کنیم. ما باید در اموری مانند کاریابی، اسکان، خدمات پزشکی، تحصیل و کسب تخصص و در مواردی که به کمک و حمایت حقوقی نیاز دارند، به کمک آن‌ها بشتابیم و در سازماندهی آن‌ها کوشا باشیم. خورده‌بورژوازی عاقل است. زندگی به آن‌ها آموخته که سود و منافع شخصی خود را در درجه‌ی اول اهمیت بدانند. به همین دلیل امکان تغییر آن‌ها آسان نیست. باید با روش‌های خاص، مناسبات خود را با آن‌ها تنظیم کنیم. باید برای آن‌ها «خودی»، لازم و مفید باشیم. تنها با این روش است که می‌توانیم در مبارزات ـ از جمله در مبارزات انتخاباتی ـ روی حمایت آن‌ها حساب کنیم.

 

حزب کمونیست و زحمتکشان سده‌ی بیست و یکم

 

 اما امروزه در دستور کار کمونیست‌ها، وظیفه‌ی مهم دیگری قرار دارد. این وظیفه عبارت است از همکاری با گروه نوینی از زحمتکشان که محصول مرحله‌ی کنونی انقلاب علمی و فنی هستند. پرولتاریای کامپیوتری، و کارکنان بخش خدمات که در جامعه‌ی پسا صنعتی، اکثریت توده‌های مردم را تشکیل خواهند داد؛ از این زمره‌اند.

در سال 1996 در اسناد یکی از پلنوم‌های حزب کمونیست فدراسیون روسیه در مورد پیشتازان جامعه‌ی طبقاتی معاصر و پرچم‌داران ترقی اجتماعی که بیان‌کنندگان منافع کل خلق خواهند بود؛ آمده است؛ «اینان عبارت‌اند از 1ـ دانشمندان، طراحان، تکنیسین‌ها، مدیران، کارگران متخصص که در فعالیت‌های آنان، کار جسمی و فکری به صورتی هماهنگ تلفیق یافته است. 2 ـ تولیدکنندگان محصولات برنامه‌ریزی شده که تامین‌کننده‌ی عملکرد سیستم تولیدی و زیربنای جامعه هستند. در فعالیت این گروه از زحمتکشان، علم، تحصیلات و سطح بالای رشد، نقش اصلی را ایفا می‌کند. 3 ـ تمام اقشاری که در بازتولید خود انسان، به مثابه‌ی کار و حیات اجتماعی نقش دارند؛ مربیان، معلمان، استادان دانشگاه‌ها، پزشکان و... از زمره‌ی این گروه اجتماعی هستند. این بخش از جامعه، به معنای واقعی کلمه تولید کننده‌ی نیروی انسانی است.» در پایان این سند آمده بود: «در مقابل دیدگان ما طبقه‌ی کارگر نوین شکل می‌گیرد. طبقه‌ی کارگر سده‌ی بیست و یکم.»

تجربه‌ی بیست ساله‌ی اخیر نشان می‌دهد که این مشاغل نوین از دو ویژگی اجتماعی مهم برخوردارند: از یک طرف مزد می‌گیرند، و در ساختارهای تولیدی که چندان ثباتی ندارند، جمع می‌شوند و از طرف دیگر، به ظاهر در هیچ قشر و گروه اجتماعی جای ندارند و تعریف نمی‌شوند. آن‌ها از تحصیلات مناسبی برخوردارند، و به صورت فردی کار می‌کنند. این مساله جهان بینی ویژه‌ی آن‌ها را به‌وجود می‌آورد که از مشخصه‌های آن بی‌گانه بودن با همکاران خود و عدم ایجاد همبستگی بین آن‌هاست.

البته روند رشد پیشرفت اقتصادی، دیر یا زود، روند اجتماعی شدن و تشکیلاتی شدن آن‌ها را در انجمن‌های صنفی، ایجاب خواهد کرد و در واقع روند تبدیل آن‌ها از «طبقه‌ی در خود» به «طبقه‌ی برای خود» آغاز خواهد شد. وجود این روند عینی به معنای آن نیست که جنبش کمونیستی باید تنها منتظر انجام خود به خودی این فرایند در مورد پرولتاریای معاصر باشد.

بلکه واقعیت این است که این گروه اکنون نسبت به مسایل سیاسی بی‌علاقه و در فعالیت‌های اجتماعی غیر فعال است و از حزب‌های سیاسی دوری می‌کند. با این حال، میلیون‌ها انسان زحمت‌کش را دربر می‌گیرد. به همین خاطر، ما باید مسایل و مشکلات آن‌ها را پی‌گیری کنیم، باید راه‌های پیوند با آن‌ها را بیابیم و آن‌ها را به سوی آرمان‌های خود جذب کنیم. در خاتمه باید گفت، کشف چگو.نگی پیوند با طبقات مختلف اجتماعی که در جبهه‌ی خلق قرار دارند؛ این امکان را در اختیار حزب ما قرار می‌دهد که در لحظه‌های تعیین کننده‌ی رشد اجتماعی، از حداکثر حمایت توده‌های خلق برخوردار شود.

چیستا، شماره 8 و 9 اردیبهشت و خرداد 86

 ساختار طبقاتی جامعه‌ی روسیه (1)


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 16:11 | لینک ثابت |


ساختار طبقاتی جامعه‌ی روسیه

ساختار طبقاتی جامعه‌ی روسیه

 

گنادی زیوگانف

برگردان: خسرو باقری

(قسمت اول)

 

 

برای در پیش گرفتن سیاستی درست و دقیق، باید جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنیم، به صورتی علمی بشناسیم و درک کنیم. این نکته بارها در بحث‌های حزبی مطرح شده و در کنگره‌ی دهم هم مورد توجه جدی قرار گرفته است.

در ارتباط با رهنمودهای کنگره‌ی دهم، یکی از مسایل مهم که باید به آن پرداخته شود، ارایه‌ی تحلیل همه‌جانبه از ساختار اجتماعی- طبقاتی کشور ما روسیه است. باید تعیین کرد که تکیه‌گاه کمونیست‌ها کدام طبقات، اقشار و گروه‌های اجتماعی هستند. بدون آگاهی از این مطلب، حرکت ما، گام گذاشتن در تاریکی است. لازم به یادآوری است که دانشمندان علوم اجتماعی اتحاد شوروی در زمان خود برای تحلیل اتحاد شوروی به عنوان یک کشور صنعتی بزرگ، به کوشش گسترده‌ای دست زدند.

از آغاز نیمه‌ی دوم دهه شصت میلادی تا نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد، بحث‌های گسترده‌ی علمی و آکادمیک حول مرزهای طبقه‌ی کارگر و درعین‌حال ساختمان اجتماعی جامعه‌ی شوروی انجام شد. دگرگونی‌های نوین در گرایش‌های سیاسی جهان به‌ویژه گسترش نفوذ چپ از جمله در فرانسه در تحولاتی که آن را «تابستان گرم» می‌خوانند؛ انگیزه‌ی نیرومند این پژوهش‌ها بود. در سال‌های دهه‌ی هفتاد در کشورهای غربی، فضای سیاسی به‌سوی چپ گرایش بیش‌تری یافت. «انقلاب میخک در پرتغال، سقوط دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا و موفقیت بی‌نظیر کمونیست‌های ایتالیایی در انتخابات این کشور، از جمله مهم‌ترین رویدادهایی بودند که مورد توجه علوم اجتماعی اتحاد شوروی قرار گرفتند و هم‌زمان با تحلیل رویدادهای کشور سرمایه‌داری، ساختار اجتماعی و طبقاتی جامعه‌ی ما و دیگر کشورهای سوسیالیستی هم مورد مطالعه و تحلیل قرار گرفت.

اما اینک پس از، از هم پاشیدن اتحاد شوروی سوسیالیستی، گسترش فزاینده‌ی بحران اجتماعی و افت سطح علمی و آکادمیک جامعه، با کمال تاسف این مطالعات از دستور کار مراکز علمی کشور کنار گذاشته شده است. اما اهمیت انجام چنین پژوهش‌هایی نه تنها از میان نرفته، بلکه افزایش هم یافته و هم اکنون به عنوان مساله‌ای بنیادین مطرح است.

اکنون کمونیست‌های روسیه درک می‌کنند که مبارزه‌ی حزب در آینده بدون شناخت و درک ژرف تغییراتی که «در ساختار طبقاتی جامعه شکل گرفته و می‌گیرد، با پیروزی همراه نخواهد بود. لنین می‌گفت: در عرصه‌ی فعالیت اجتماعی بدون درک ساختار طبقاتی جامعه، حتا یک گام نیز نباید برداشت، تنها با درک ساختار طبقاتی و روند تغییرات آن است که، چشم‌انداز آینده، گرایش‌های بنیادین در رشد اقتصادی و سیاسی کشور، و آن گرایش اصلی که سمت‌گیری آینده را تعیین می‌کند، مشخص می‌شوند. این گرایش اصلی است که وظایف، جهت‌گیری و چگونگی مبارزه‌ی هر فعال اجتماعی آگاه را تعیین می‌کند... .» کوشش من در این مقاله این است که حداقل، «چارچوب» این پژوهش را ترسیم کنم.

در روسیه‌ی امروز، قشر فوقانی جامعه‌ی بورژوازی تکوین یافته است. این طبقه تا پنج‌درصد جامعه را تشکیل می‌دهد. بورژوازی در امر سازماندهی خود، از دیگر طبقات اجتماعی، آگاهانه‌تر عمل می‌کند. این طبقه توانسته است اتحادیه‌های صنفی، باشگاه‌های گوناگون، تشکیلات نیرومند و امکانات رفاهی ویژه‌ی خود را به‌وجود آورد. بورژوازی روسیه‌ی معاصر توانسته است خود را به‌مثابه‌ی یک طبقه‌ی مستقل سازماندهی کند و هدف‌ها و وظایف خود‌خواهانه‌ی خویش را درک کند.

اتحاد با این طبقه‌ی اجتماعی- به مثابه‌ی طبقه- برای ما در عمل غیر ممکن است. طبیعی است که نباید اقدامات مشترک و محدود به این یا آن نماینده‌ی این طبقه را از نظر دور داشت. این طبقه‌ی اجتماعی در کل، خصلت ضد ملی وابسته دارد و از لحاظ سیاسی- روانی با جنبش میهن‌پرستانه‌ی کشور پیوندی ندارد. توده‌های خلق در مبارزه با این طبقه باید خواستار ملی کردن دارایی‌های آن‌ها و نیز قطع دست آن‌ها از فروش جنگل‌ها و زمین‌ها شوند.

در قطب دیگر جامعه، یعنی در پایین‌ترین بخش‌های آن، یک قشر حاشیه‌ای و لمپن شکل گرفته است. این قشر از زندگی واقعی توده‌های مردم دور شده است. ویژگی آشکار این قشر آن است که با شرایط حقارت‌آمیز خود کنار آمده، با آن پیوند یافته و دیگر تمایلی به تغییرات اجتماعی ندارد. این قشر نه‌تنها از تغییر و دگرگونی می‌هراسد بلکه به دفاع از وضع موجود پرداخته است. تحلیل‌گران اجتماعی، این قشر اجتماعی را، ده تا پانزده درصد جمعیت کشور تخمین می‌زنند.

آشکار است که این قشر با توجه به موقعیتی که کسب کرده است؛ تمایلی به همکاری با ما ندارد. این قشر به ویژه در انتخابات، از حکومت و نامزدهای آن حمایت می‌کند. تحلیل‌گران اجتماعی حتا در دوران «بوریس یلتسین» دریافته بودند که حامیان یلتسین و حزب‌ها و سازمان‌های طرفدار او به طور عمده در میان دو گروه اجتماعی قرار دارند: ثروتمند‌ترین و فقیرترین بخش‌های جامعه، تجربه‌های مبارزاتی نشان می‌دهد که این قشر یعنی لمپن‌ها، از مبارزان راه عدالت اجتماعی که به دفاع از حقوق اجتماعی آن‌ها برخاسته‌اند؛ حمایت نمی‌کنند. آن‌ها از اقشار و طبقاتی دفاع می‌کنند که به‌اصطلاح «زرنگ» بوده، موفق شده و ثروت بیش‌تری کسب کرده‌اند. گرایش اصلی لمپن پرولتاریا، به‌طور دقیق به سمت قشر فوقانی بورژوازی کشور ماست.

 برای آن‌که بتوانیم این قشر به لحاظ اجتماعی محروم را به سمت خود بکشیم، نمایش قدرت، اراده و برتری معنوی ضروری است. این قشر همواره دنبال‌رو است و به همین دلیل تنظیم مناسبات اجتماعی با این قشر شکل ویژه‌ای دارد. در این رابطه شناخت ویژگی‌های روحی- روانی آن‌ها دارای اهمیت بسیار است. برای ما کمونیست‌ها کار در این عرصه تا حدودی نامانوس و دشوار است. باید در فعالیت‌های کلیشه‌ای گذشته تجدید نظر کرد، اما نباید فراموش کرد که کار در این عرصه ضروری است و باید با پیگیری و قاطعیت در آن گام گذاشت.

بین این دو بخش اجتماعی- یعنی بخش فوقانی بورژوازی و اقشار لمپن- بخش‌های دیگری نیز وجود دارند که در شرایط بی‌ثباتی و ناپایداری قرار دارند. این وضعیت تداوم نخواهد یافت و این بخش‌ها، جذب این یا آن بخش خواهند شد. اما روند شکل‌گیری «طبقه» کند است. «تکان‌ها» و «آتشفشان»های اقتصادی و سیاسی بر این روند تاثیر منفی دارند. به‌طور مثال شخصی را در نظر می‌گیریم که از یک طرف از محل کارش در یک موسسه یا شرکت در حال اخراج است، اما در شرکت خصوصی دیگری به صورت روزمزد یا پیمان‌کاری کار می‌کند و درعین‌حال برای گذران امور زندگی و تامین هزینه‌ی خانواده به کار تجارت خرد هم دست می‌زند. یعنی او در یک زمان در سه نقش اجتماعی ظاهر می‌شود.

این سه نقش اجتماعی، سه ساختار روحی- روانی گوناگون را که به‌کلی با هم متفاوت هستند؛ در او پدید می‌آورند. حزب در برخورد با چنین انسان‌هایی باید بر کدام یک از این ساختارها تکیه کند؟ کدام یک از این سه شخصیت در آن‌ها مهم‌تر و کلیدی‌تر است؟ به نظر من در بسیاری از شکست‌های انتخاباتی حزب ما عدم درک این پدیده بسیار موثر بوده است. در واقع ما نمی‌توانستیم آدرس‌های درست اجتماعی و روانی طبقات و اقشار اجتماعی گوناگون را تشخیص دهیم. بنابراین در شرایط حاضر، برای ما کمونیست‌ها نه تنها درک درست از ساختار طبقاتی جامعه ضرورت دارد، بلکه شناخت درست گرایش توده‌ها و از همه مهم‌تر گرایش‌ها و تمایلات طبقات و اقشار اجتماعی گوناگون، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

زمینه‌های اجتماعی و طبقاتی جامعه‌ی ما سخت متغیر و شناور است. برنامه‌ی سیاسی حزب ما باید مبتنی بر این شرایط، متغیر و شناور باشد. این نوع برنامه‌ریزی دشوار است و ما آن را بارها تجربه کرده‌ایم. بارها پیش آمده که در برنامه خود نزدیکی با این و یا آن طبقه‌ی اجتماعی را- که فکر می‌کردیم منافع آن‌ها را هم تامین می‌کند- شکست خورده و نتوانسته‌ایم تاثیر بنیادین خود را باقی بگذاریم.

 

طبقه‌ی کارگر روسیه‌ی معاصر

وقتی درباره‌ی طبقه‌ی کارگر، پرولتاریا یا زحمتکشان صحبت می‌کنیم؛ نباید از یاد ببریم که این مقوله‌های اجتماعی- طبقاتی، در شرایط معین تاریخی تعریف می‌شوند. منافع، روحیات و رفتار آن‌ها در دوران‌های مختلف، متفاوت و گوناگون است. به‌ویژه زمانی که کشور نه تنها در دوران گذار، بلکه در دوران فاجعه‌باری به‌سر می‌برد، که اکنون برای روسیه پیش آمده است.

لازم است که شرایط آغاز دهه‌ دوم سده‌ی بیستم را به‌یاد آوریم: در نتیجه‌ی جنگ جهانی اول و جنگ داخلی، صنایع کشور به کلی نابود شده بود. نه تنها کارگران صنعتی، بلکه حتا کارگران ساده هم در نتیجه‌ی بحران دوران جنگ، و برای گریز از گرسنگی پراکنده شده و یا بی‌طبقه شده بودند. لنین در آن سال‌ها نوشت: «پرولتاریا مجبور شده است که از راه‌های غیر پرولتری که ارتباطی به صنعت ندارد، کسب درآمد کند. پرولتاریا به شیوه‌های خورده بورژوازی، به احتکار، سرقت و تشکیل کارگاه‌های کوچک به کمک همکاران خود، روی آورده است... خطر عمده‌ای که اقتصاد کشور و کلیت نظام شورایی آن را تهدید می‌کند همین است.» و بلشویک‌ها وقتی به قدرت رسیدند در عمل فاقد آن پایگاه اجتماعی- یعنی طبقه‌ی کارگر- بودند. تناقض شگفتی است و البته تاریخ از این تناقض‌ها بسیار در آستین دارد. به همین دلیل وقتی رهبری کشور، سیاست صنعتی کردن کشور را در پیش گرفت؛ تنها در پی ایجاد صنایع بزرگ، رشد آن‌ها و از این مسیر نجات اقتصاد کشور نبود، بلکه در عین‌حال و با همان اهمیت، تشکیل و احیای دوباره‌ی طبقه‌ی کارگر را تعقیب می‌کرد. و البته این وظیفه را با موفقیت و سرفرازی به انجام رساند. فکر می‌کنم هم اکنون نیز انجام چنین وظیفه‌ای در برابر ما قرار دارد. یعنی حزب باید پس از کسب حاکمیت کشور، بار دیگر به احیا و سامان‌دهی طبقه‌ی کارگر اقدام کند. در شرایط حاضر، ارزیابی از طبقه‌ی کارگر روسیه معاصر، دشوار است و تنها می‌توان به کلیات بسنده کرد. از نظر کلی پرولتاریای صنعتی کشور، به شدت کاهش یافته است. درعین‌حال، در میان این طبقه سه گروه را می‌توان تشخیص داد:

1- کارگران آریستوکرات یا یقه سفید که به طور عمده در بخش‌های نفت، گاز و دیگر صنایع مربوط به صادرات کشور فعالند. این گروه تا حدود زیادی از رفاه برخوردارند و به این خاطر وحشت دارند که موقعیت خود را از دست بدهند. این گروه از کارگران در مبارزات اجتماعی فعال نیستند و از نظر سیاسی هم تحت رهبری بورژوازی قرار دارند. راه‌ها و روش‌های کار با این گروه از کارگران از وظایف درجه اول حزب ماست.

2- کارگران شرکت‌ها، موسسه و کارخانه‌هایی که از هرج و مرج حاکم در کشور در پانزده سال اخیر جان سالم به‌در بردند، اما همواره در مرز ثبات و بی‌ثباتی قرار داشته‌اند. حزب ما با این بخش از کارگران مناسبات بهتری داشته است.

3- در گروه سوم کارگران و زحمتکشان واحدهای تولیدی قرار دارند. در این بخش نیروی اعتراضی بالقوه‌ای وجود دارد. از لحاظ عینی این «سومی‌ها» یعنی پرولتاریای صنعتی هم از جهت منافع و هم از جهت روحیه‌ی مبارزه‌ی اجتماعی، بیش از سایر بخش‌ها به کمونیست‌ها نزدیک است. اما با کمال تاسف ما همواره نتوانسته‌ایم با این توده‌های انقلابی و پر شور رابطه و زبان مشترک پیدا کنیم. با خیزش‌های انقلابی آن‌ها، ما به‌طور عمده، به‌صورت غیر فعال برخورد می‌کنیم. نمی‌توانیم آن را به روش مبارزه‌ی خود متقاعد کنیم و باید در این رابطه مطالب بسیاری بیاموزیم و به فعالیت گسترده‌ای در میان آن‌ها دست بزنیم. در حاشیه‌ی طبقه‌ی کارگر، اقشار دیگری هستند که با هسته‌ی اصلی آن پیوند دارند. لنین گاه آن‌ها را «مهندس پرولتر» می‌نامید و تاکید می‌کرد که: «سرمایه‌داری، سرمایه‌داری نبود، اگر پرولتاریای «خالص» آن را گروه‌ها و اقشار دیگری که در حال انتقال از آن یا ورود به آن هستند، احاطه نمی‌کرد.»

اگر بگوییم که «حاکمان کنونی روسیه» برای آن که زمینه‌های اجتماعی و طبقاتی بازگشت کمونیست‌ها به حاکمیت را نابود کنند، آگاهانه به غارتگری اقتصاد کشور، پرداختند؛ به هوش این حاکمان پیش از اندازه بها داده‌ایم، اما واقعیت این است که هرج و مرج حاکم بر اقتصاد کشور در پانزده سال گذشته که حاکمان کنونی مسئول مستقیم آن هستند؛ پیامدی جز این نداشته است. به‌همین دلیل، مبارزه برای شکل‌گیری تکیه‌گاه طبقاتی حزب کمونیست فدراسیون روسیه، و مبارزه با رژیم برای تغییر بنیادین کشور، از یک‌دیگر جدایی ناپذیرند.

نتیجه می‌گیریم که کمونیست‌ها، باید طبقات و اقشاری را که تکیه‌گاه آن در مبارزات سیاسی و اجتماعی محسوب می‌شوند؛ به‌طور دقیق تعیین کنند. به‌نظر ما، تولیدکنندگان جامعه در هسته‌ی مرکزی این طبقات و گروه‌ها قرار دارند. اینان با فعالیت فیزیکی فکری خود، ارزش‌های مادی و معنوی را می‌آفرینند و در اختیار مردم قرار می‌دهند. به‌نظر ما این هسته‌ی مرکزی، 45 تا 55 درصد جامعه‌ی ما را دربر می‌گیرد، اما مساله این است که اینان هنوز طبقه نیستند. حداقل به این دلیل که جایگاه آن‌ها در تقسیم کار اجتماعی هنوز مشخص نشده است، زیرا چنان‌چه گفته شده بخش عمده‌ی زحمتکشان در زندگی روزمره‌ی خود در جامعه‌ی روسیه، بنا بر ضرورت، نقش‌های اجتماعی متفاوتی را همزمان ایفا می‌کنند.

 

چیستا، شماره 8 و 9 اردیبهشت و خرداد 86


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 16:10 | لینک ثابت |


معرفی کتاب

منتشر شد

جهانی شدن
بیم یا امید


گنادی زیوگانف
برگردان: خسرو باقری


بسیاری از رویدادهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که در نقطه‌ای از جهان روی می‌دهد به سرعت اثر خود را در دیگر نقاط جهان باقی می‌گذارد. روند تصمیم‌گیری و اجرای آن به شکل بی‌سابقه‌ای شتاب گرفته و از نظر فنی، امکان پیدایش دستگاه اداری جهانی فراهم شده است. دستگاه‌های پیچیده از جمله کامپیوتر دیگر تنها به گروه کوچکی از نخبگان جامعه اختصاص ندارد؛ بلکه به ابزار روزمره‌ی توده‌های میلیونی تبدیل شده است. از نظر فرهنگی، این شرایط را تنها می‌توان با دوران اختراع دستگاه چاپ مقایسه کرد. به این ترتیب از نظر فنی این امکان پدید آمده است که در سطح جهان یک نظام ارزشی یگانه و یک‌نواخت شکل بگیرد. بنابراین از یک‌سو ضرورت عینی وجود یک مرکز کنترل کننده‌ی سیاسی و اقتصادی و از سوی دیگر امکان مادی و فنی ایجاد چنین مرکزی پدید آمده است. زمانِ چرخشی کیفی در تکامل تمدن بشری فرا رسیده و در عمل امکانات عینی آن فراهم شده است. اما برای تحقق ذهنی آن باید موارد زیر را مورد توجه قرار داد: 1- بشر از این به‌بعد تنها می‌تواند در کل خود تکامل یابد. درغیر این صورت، قادر نخواهد بود به آسانی بر مشکلات غلبه کند. 2- بشر می‌تواند و باید این تکامل را آگاهانه و با برنامه رهبری کند. 3- سطح فن‌آوری این امکان را پدید می‌آورد که بتوان برای بغرنج‌ترین مسایل این روند، راه حل‌هایی یافت. بنابراین معیارهای جدیدی برای پیشزفت‌های علمی- فنی- سیاسی- اجتماعی و فرهنگی لازم است. اما پرسش این است که این معیارها چیست؟ موضوع برسر تصمیم‌گیری درباره‌ی منافع اجتماعی، سیاسی و ملی کشورها و مردم جهان است: این منافع تا کنون مختلف و گاه متضاد بوده است و روشن است که از این پس هم این‌گونه خواهد بود. حال پرسش این است که در روند «جهانی شدن» کدام سمت‌گیری پیروز خواهد شد؛ به سخن دیگر، وضعیت کنونی جهان، دیدگاه پایه‌گذاران فلسفه‌ی علمی مارکسیستی- لنینیستی را تأیید می‌کند که هر انقلابی (از جمله انقلاب علمی- فنی) دقیقاً مسأله‌ی قدرت را مطرح می‌کند و باید افزود که منظور از قدرت، تنها قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی نیست؛ بلکه قدرت اطلاعاتی، فرهنگی و معنوی را نیز شامل می‌شود.

انتشارات فروغ مهرگان، تلفن: 22355965


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 19:0 | لینک ثابت |


نمی ز اشک خود به خاک وی نثار کن

نمی ز اشک خود به خاک وی نثار کن

 

خسرو باقری

 

زمین که گورگاه و زادگاه زندگان

سرشتگاه بودنی است

چو اژدهای جادویی بر آورد ز ژرفنای خود بساط نغز خرمی

سپس به کام درکشد هر آن‌چه را که هشته بود

به باد مرگ می‌دهد هر آن‌چه را که کشته بود

به سوی اوست بازگشت برگ‌ها و غنچه‌ها

به سوی اوست بازگشت چشم‌ها و دست‌ها

از او بود که رشته‌ها، گسست‌ها

به معبد شگرف اوست آخرین نشست‌ها.

 

 

خبر چون آواری فرود آمد؛ آواری هولناک، چون سیلی روان شد؛ سیلی بنیان‌کن، چون توفانی از هم گسست؛ توفانی ویران‌گر... آه و افسوس، آه و دریغ، دریغ و دریغ...

استاد دکتر مهدی قالیبافیان، آن فرزانه‌ی دانشمند، آن غول فروتن، آن انسان‌دوست هنرمند، آن میهن‌پرست پرشور، آن نماد نظم و کار، آن آموزگار آموزگاران، آن دست‌گیر افتادگان و رنج‌دیدگان، آن دگراندیش آزاده و آن سازنده‌ی سازندگان... آه و افسوس، آه و دریغ، دریغ و دریغ...

 

مشو غمین که این زمین ناامین

چو ره ‌زنی به جاده‌های زندگی کند کمین

که تا تنی نهال کند به متن سرو خود

کنون که بر زمین روی روان

جوان کن از فروغ زندگی

کنون که بر زمین چمی دمی

نمی ز اشک خود به خاک وی نثار کن

از او به‌خواه همتی که تا بر آن رونده‌ای

نپیچی از سبیل مردمی دمی

چو مرگ بی‌امان رسد ز راه چون درندگان

چنان روی به گور خود که از برش نروید آ

گیاه لعنتی به زیر پای زندگان

 

دکتر مهدی قالیبافیان، پدر بتن ایران، دوشنبه شب (21 خرداد ماه) بر اثر بیماری سرطان درگذشت. دکتر قالیبافیان فوق لیسانس خود را در رشته‌ی راه و ساختمان از دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران و دکترای مهندسی ساختمان‌های بتن آرمه را از دانشگاه پاریس اخذ کرد. ساختمان معروف فیلیپس در خیابان انقلاب به عنوان نخستین ساختمان بتن آرمه‌ی ایران، ساختمان روزنامه‌ی اطلاعات، سازمان تامین اجتماعی و چند بیمارستان از جمله اقدامات آغازین فعالیت‌های مهندسی دکتر قالیبافیان به‌شمار می‌رود. دکتر قالیبافیان که در زمره‌ی پژوهش‌گران کمیته‌ی اروپایی بتن (فدراسیون بین‌المللی بتن کنونی) بود، گواهی‌نامه‌ی مطالعات عالی مکانیک فیزیک تجربی را با احراز رتبه‌ی اول دریافت کرد و با توجه به اهمیت تز دکترای وی، انستیتو فنی ساختمان و ساخت و ساز عمومی فرانسه، تز دکترای ایشان را چاپ و منتشر کرد. علائم قراردادی اتصالات در ساختمان‌های فلزی که اکنون به عنوان استاندارد کشوری مورد استفاده قرار می‌گیرد به هم‌راه سیزده استاندارد ملی در موسسه‌ی استاندارد و تحقیقات صنعتی کشور، از جمله کارهای ماندگار دکتر قالیبافیان است. وی که هم‌زمان با فعالیت‌های معماری در دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران نیز تدریس می‌کرد، با هم‌کاری دکتر پرویز سلیمانی آزمایشگاه مصالح ساختمانی دانشکده را راه اندازی کرد. تاسیس نخستین پایگاه تحقیقاتی دانشگاهی دوام و پایداری بتن و هم‌چنین ارایه‌ی واحد دانشگاهی «به‌سازی ساختمان‌ها» در دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران، که هم اکنون نیز تدریس می‌شود در زمره‌ی یادگارهای علمی دکتر قالیبافیان به‌شمار می‌رود. دکتر قالیبافیان که تا روزهای پایانی عمر پر بارش به تدریس و طراحی ساختمان‌های صنعتی سنگین و کنترل سازه‌های ساختمانی بلند و خاص اشتغال داشت در سال 1384 از طرف گروه مهندسی فرهنگستان علوم به عنوان مهندس برجسته‌ی عمران برگزیده و طی مراسمی به دریافت لوح فرهنگستان مفتخر شد. از دکتر قالیبافیان که نخستین رئیس شورای مدیریت جامعه‌ی مهندسان مشاور ایران پس از انقلاب بود، 18 کتاب و نشریه به زبان فارسی، دو کتاب به زبان فرانسه، هشت جزوه‌ی درسی، بیش از هشتاد مقاله به زبان فارسی، دو مقاله به زبان انگلیسی و یک مقاله به زبان فرانسه درباره‌ی طرح، اجرا و به‌سازی ساختمان‌ها به رشته‌ی تحریر درآمده است. دکتر قالیبافیان در زمره‌ی بنیان‌گذاران و مدیران نهادهای فنی و مهندسی از جمله جامعه‌ی مهندسان مشاور ایران، انجمن مهندسان محاسب ساختمان، انجمن مهندسان ژئوتکنیک ایران، کمیته‌ی بین‌المللی بتن (CEB سابق)، فدراسیون بین‌المللی بتن (FIB فعلی) و کانون مهندسین ایران، کمیته‌ی ملی سدهای بزرگ ایران، انجمن بین‌المللی مهندسی پل و سازه IABSE ، نظام مهندسان ساختمان و تاسیسات، سازمان نظام مهندسی ساختمان استان تهران، انجمن مهندسان راه و ساختمان ایران، انجمن مدیران فنی و اجرایی و مهندسان مشاور سانو بوده است.

اما دکتر قالیبافیان تنها یک شخصیت علمی کم‌نظیر نبود او متفکری صاحب اندیشه، انسان‌دوستی عدالت‌گرا، دگراندیشی آزادی‌خواه، میهن‌پرستی دوستدار مردم جهان، کتاب‌خوانی پر شور، یاری‌گری بی‌توقع و پوینده‌ای پر شور و وفادار بود. او زندگی را وظیفه‌ای دشوار و پی‌کاری مقدس می‌دانست.

استاد دکتر قالیبافیان که آموزگار چندین نسل از دانشجویان، مهندسان و زحمت‌کشان کارگاه‌های ایران بود، تا پایان عمر هم، جانی جوان داشت. جانی که به شکلی خستگی‌ناپذیر، روی همه‌ی جهش‌ها و گرایش‌های جوانان باز بود. او هم‌چنان از بامدادهای تازه لذت می‌برد، امیدهای جوانان را به تایید پذیرا می‌شد و همواره آماده‌ی اعتماد کردن به نقشه‌های بزرگ آن‌ها بود. از موفقیت‌ها و پیروزی‌هایشان شاد و شکفته می‌شد و به آنان امید، شکیبایی و خرد می‌آموخت.

دکتر قالیبافیان همواره تاکید می‌کرد که فعال بودن و فعالیت جهت همگان، تنها فضیلت واقعی است و جز آن خرده فضیلتی بیش نیست. استاد همواره فعال بود، همواره کار کرد و برای او دست‌شستن از کار، دست‌شستن از بودن بود. برای او کار، خون اندیشه بود. او از استوره‌های سترگ کار و آفرینش در ایران است. دکتر قالیبافیان شیفته‌ی فرهنگ والای ایران و جهان بود و به زبان فارسی و ادیبان، شاعران و متفکران آن عشق می‌ورزید. دکتر هرگز کتاب‌های نویسندگان و شاعران انسان دوست ایران و جهان را یک جلد نمی‌خرید، ده‌ها جلد تهیه می‌کرد و آن‌ها را به دیگران هدیه می‌داد. از دکتر قالیبافیان مقاله‌های بی‌شماری در گرامی‌داشت و پاسداشت زبان فارسی منتشر شده است.

دکتر قالیبافیان در سال‌های دشوار به یاری ستم‌دیدگان شتافت و برای صدها نفر کار ایجاد کرد. او در هر اقدام نیکی، پیش‌قدم بود. بدون تردید برای همه‌ی کسانی که روزی به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم شاگرد استاد بوده‌اند، دانشوری، ادب، فروتنی، دستگیری، نظم و میهن‌پرستی ایشان درس‌هایی است که هرگز از یادها نخواهد رفت.

استاد دکتر مهدی قالیبافیان، فرزانه‌ی آزاده‌ای بود از زمره‌ی فرزانگان و آزادگانی چون امیر حسین آریان‌پور و استاد پرویز شهریاری. او گوهری بود از گوهرهای مردم ایران و جهان که فضیلت انسان ایرانی را پاس داشت و سهم خود را در بنای تمدن و مدنیت بشری ایفا کرد. گوته شاعر بزرگ آلمان، در توصیف چنین انسان‌هایی است که گفته است: «انسان در جستجو و تلاش جاودانه‌اش در راه حقیقت زیبا و بزرگ است.»

 

زمین ز گنج نغز خود تو را نثار داده‌ است

شکفتگی و خرمی به هر بهار داده است

ز موج نیلگون بحر صید کن نصیب خود

ز چرخ لاژورد دهر پر بکش به طیب خود

ز جادوی گیاه‌ها به دست کن طبیب خود

نه گور گاه که کارگاه آدمی است این زمین

همو برادر تو، مادر تو، یاور تو است

سرای آشنای گرم مهر پرور تو است

بر این زمین عبث مرو  

                                بیافرین، بیافرین

 

 


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 18:55 | لینک ثابت |