تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

بذر

بذر

 

نوشته : لئو تولستوي

 برگردان خسرو باقري

 

روزي روزگاري ،در دره اي عميق و باريك ، بچه ها هسته اي يافتند به اندازه تخم مرغ كه شياري در وسط اش بود . رهگذري آن را در دست بچه ها ديد . يك سكه ، پنج كويكي به آنها داد ، آن را گرفت به شهر برد و به عنوان تحفه به تزار فروخت .

تزار خردمندان دربار را فراخواند تا بجويند و دريابند كه اين تحفه تخم مرغ است يا هسته ؟ خردمندان انديشيدند و انديشيدند  اما راه به جايي نبرد ، در همين حال ،‌مرغي روي لبه پنجره پريد و با منقار خود به آن نوكي زد و سوراخش كرد . بنابراين ديگر براي كسي شكي نماند كه آن چيز گرانبها ، هسته است . خردمندان پيش تزار رفتند و عرض كردند كه اين تحفه هسته و در واقع بذر گندم سياه است .

تزار تعجب كرد و به خردمندان دربار دستور داد كه بجويند و بيابند كه اين بذر را كي و كجا مي كاشته و پرورش مي داده اند . خردمندان انديشيدند و انديشيدند و در كتاب ها به جست و جويش پرداختند ، اما اصلاٌ و ابداٌ چيزي نيافتند . به خدمت تزار رسيدند و عرض كردند : شهريارا ، پاسخي نيافتيم . در اين باره توي كتاب ها چيزي نيست ، بايد از كشاورزها بپرسيم كه آيا كسي از بزرگترهايش شنيده كه كي و كجا اينجور بذر ها را مي كاشتند .

تزار فرمان داد تا پيرترين كشاورزان را پيدا كنند و بياورند به حضور او ، خادمان گشتند و گشتند تا پيرمرد كشاورزي را يافتند و او را به حضور تزار آوردند . پير مرد دندان نداشت ، سبزه رو بود و به كمك چوبدستي لنگ لنگان راه مي رفت .

تزار بذر را به او نشان داد . چشمان پيرمرد تقريباً نمي ديد . ( به هر زحمتي بود ) كمي براندازش كرد ، بعد توي دستش گرفت و با انگشتانش لمسش كرد و ... تزار بالاخره رو كرد به پيرمرد و پرسيد : خوب پيرمرد مي داني كجا اين بذرها را مي كاشتند و پرورش مي دادند ؟ هيچ وقت در زمينت آن ها را كاشته اي ، يا از جايي آن را خريده اي ؟

پيرمرد كه تقريباً كر بود به زحمت چيزي مي شنيد و حاليش مي شد ، گفت : نه قربان ، هيچ وقت ، من از اين بذرها ، نه كاشته ام ، نه محصولش را درو كرده ام . هيچ وقت هم از جايي نخريده ام . تا حالا هر وقت بذري خريدم ريز بوده ، مثل بذرهاي امروز ، بايد از پدرم بپرسم ، شايد او شنيده باشد كه از اين بذر كجا مي كاشتند ؟

تزار فرمان داد تا پدر پيرمرد را به حضورش بياورند ، او را يافتند و به خدمت تزار آوردند ، او با يك چوبدستي زير بغل وارد شد . تزار بذر را به او نشان داد . چشمان پيرمرد هنوز خوب مي ديد و تشخيصش خوب بود . پس از چند لحظه تزار پرسيد : خوب پيرمرد ، تو مي داني از اين بذرها كجا مي كاشتند و پرورش مي دادن ؟ تو هيچ وقت توي زمينت از آنها كاشتي يا جايي بوده كه از آن ها بخري ؟

پير مرد با آن كه گوشش سنگين بود ، اما از پسرش بهتر مي شنيد . پس رو به تزار كرد و پاسخ داد :

نه قربان ، هيچ وقت ، من از اين بذرها ، نه كاشته ام ، نه محصولش را درو كرده ام ، راستش از جايي هم نخريدم ، چون كه در دوره ما پول نبود ، كسي با پول خريد نمي كرد . ما خودمان مي كاشتيم و خودمان هم مي خورديم ، اگر هم نداشتيم ، با هم شريك مي شديم . خير قربان ، من نمي دانم كه اين بذرها را كجا مي كاشتن . البته بذرهاي ما سفت تر و پر محصول تر از بذرهاي امروز بود ، اما خوب ، مثل بذري كه شما امروز به من نشان داديد نبودند . ( خدا بيامرزد ) پدرم مي گفت ، كه قديم ها ، توي دوره آن ها ، بذرهايي كه از محصول مي گرفتند ، بهتر بوده ، مقاوم تر و پر محصولتر بوده ، بايد از او بپرسيد .

تزار فرمان داد تا پدر پيرمرد را به حضورش بياورند . او را يافتند و به خدمت تزار آوردند ، پيرمرد بدون عصا نزد تزار آمد . خيلي راحت قدم بر مي داشت . چشمان پر فروغي داشت ، گوشش خوب مي شنيد و خيلي خوب صحبت مي كرد . تزار بذر را به او نشان داد . پدر بزرگ پيرمرد اولي ، نگاهي به بذر كرد و آن را در دستانش بالا و پاييني انداخت . و گفت : عجب ، خيلي وقت بود كه از اين بذرها نديده بودم ،‌قديمي است ، خيلي . بعد بذر را گذاشت زير دندانش ، تكه اي از آن را جدا كرد و خرت و خرت جويد : درست است ، خودش است .

تزار رو به پيرمرد گفت : خوب ، پدر بزرگ بگو ببينم . از اين بذرها كجا بار مي آوردند . كي ؟ چه وقت ؟ . خودت تا حالا از اين بذرها توي مزرعه ات كاشتي يا از آن ها از جايي خريدي ؟

توي دوره ما از اين بذرها همه جا بوده من خودم را و خانواده ام را با محصول همين بذرها سير مي كردم . از آن ها مي كاشتم برداشت مي كردم و بعد هم توي خرمن بادشان مي دادم .

تزار پرسيد : خوب بگو ببينم پدر بزرگ ، اين بذر ها را از جايي مي خريديد يا خودتان در مزرعه عمل مي آورديد ؟

پير مرد پاسخ داد : زمين من ، زمين خدا بود ، توي آن دوره ها ، هر جا را كه شخم مي زدي ، زمين تو بود. زمين مال كسي نبود . هيچ وقت كسي نمي گفت : اين زمين مال من است . دارايي هر كس ، فقط كارش بود و كارش .

دوباره تزار گفت : پس به دو سوال من هم جواب ده . يكي اين كه چرا توي آن دوره ها ، اين بذرها را عمل مي آوردن ، اما حالا ديگر خبري نيست ، دوم اين كه چرا نوه ات با دو عصا راه مي رود ، پسرت با يكي و خودت ، هيچي . راحت راه مي روي ، چشمانت برق مي زنند ، دندانهايت محكم سرجايشان اند و خيلي هم خوب و درست حرف مي زني ؟ پدر بزرگ ، اين دو نكته را براي من روشن كن .

پيرمرد گفت : علت آن اين است كه امروز ديگر مردم نان از دسترنج خودشان نمي خورند . چشمشان به دسترنج ديگري است . توي آن دوره ، ما جور ديگري زندگي مي گرديم . با قانون خدا زندگي مي كرديم . يعني فقط مال خودمان را مي خورديم . چشمي هم به مال ديگران نداشتيم


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:22 | لینک ثابت


پيرمردي كنار پل

پيرمردي كنار پل

نوشته : ارنست همينگوي

برگردان: خسرو باقري

 پيرمردي  كه عينك فلزي به چشم زده بود و لباسي خاك‌آلود به تن داشت، كنار جاده نشسته بود. روي عرض رودخانه، پل شناوري بود كه گاري‌ها، كاميون‌ها، زن‌ها، مردها و كودكان از روي آن مي‌گذشتند. گاري‌ها را قاطرها مي‌كشيدند و چون زورشان نمي‌رسيد، سربازان به كمك آمده چرخ‌ها را هل مي‌دادند. گاري‌ها پس از عبور از پل تلق‌تلق‌كنان از شيب رودخانه بالا مي‌آمدند.

كاميون‌ها هم غيژغيژكنان از پل و شيب مي‌گذشتند؛ گاري‌ها و آدم‌ها را پشت‌سر مي‌گذاشتند و دور و دورتر مي‌شدند. دهقان‌ها در خاكي كه تا قوزك پايشان مي‌رسيد، آرام و سنگين مي‌گذشتند.

اما پيرمرد بي‌ حركت نشسته بود. آن‌قدر خسته بود كه نمي‌توانست قدم از قدم بردارد.

مأموريت داشتم كه از پل بگذرم؛ به آن سوي آن بروم و ببينم كه دشمن تا كجا پيشروي كرده است. مأموريتم تمام شده بود  و دوباره به اين سوي پل بازگشته بودم. چندان گاري‌اي نمانده بود. تك و توك آدم‌هايي هنوز پاي پياده از پل مي‌گذشتند. رفتم و برگشتم اما پيرمرد هنوز هم آنجا نشسته بود.

پرسيدم: اهل كجايي پدر؟

- «سان كارلوس» و بعد تبسمي كرد.

«سان كارلوسي» بود؛ از همين رو نام آن‌جا را كه آوردم، خوشحال شد و لبخندي بر لبش نشست.

بعد گفت: از حيوان‌ها نگهداري مي‌كنم.

من كه از حرفش درست سر درنياورده بودم؛ گفتم: كه اين طور!

- بله، خوب مي‌دانيد مانده بودم تا مواظب حيوان‌ها باشم. آخرين نفري بودم كه از «سان‌كارلوس» آمدم بيرون.

نه مثل چوپان‌ها بود نه مثل گله‌دارها. به لباس‌هاي سياه خاك‌آلود و سيماي غبارگرفته‌ وعينك فلزي‌اش نگاه كردم و پرسيدم: چه حيوان‌هايي بودند؟

- «همه جور بودند.» بعد از سر تأسف سرش را تكان داد و گفت: «مجبور شدم تركشان كنم....»

به پل نگاه مي‌كردم و به «دلتاي ايبرو» كه شبيه چشم‌اندازهاي آفريقا بود. در اين فكر بودم كه كي دشمن را مي‌بينم و كي صداي گلوله‌ها را كه از درگيري‌هاي نظامي  خبر مي‌دهد خواهم شنيد. درگيري، هميشه رازناك است اين درگيري.

برگشتم. آه پيرمرد هنوز آنجا نشسته بود.

دوباره پرسيدم: گفتي چه حيوان‌هايي بودند؟

- دو تا بز بود؛ يك گربه، چهار جفت كبوتر هم بود.

-خوب؛ پس مجبور شدي آنها را بگذاري و بيايي؛ آره؟

- بله؛ با توپ مي‌زدند. سروان گفت برو و گرنه با توپ مي‌زنند.

درحالي كه به انتهاي پل نگاه مي‌كردم و مي‌ديدم كه آخرين گاري‌ها با شتاب از شيب آن سوي رودخانه پايين مي‌آيند تا از پل بگذرند؛ رو به او گفتم: زن وبچه‌ چي؟ داري؟ نداري؟

- نه؛ فقط همان حيوان‌هايي كه گفتم. البته گربه بلايي سرش نمي‌آيد. گربه‌ها مي‌توانند از خودشان مواظبت كنند. اما بقيه چي؟ چه بلايي سرشان مي‌آيد؟

پرسيدم: طرفدار كي هستي؟

- طرفدار هيچكس. هفتاد و شش سال دارم. دوازده كيلومتر پاي پياده آمدم تا اينجا. فكر نكنم بتوانم جلوتر از اينجا بيايم.

- اما اينجا امن نيست. اگر مي‌تواني بيا بالاي جاده. آنجا كاميون‌ها ايستادند. از آنجا مي‌روند طرف «تورتوسا».

- باشه. كمي خستگي در كنم؛ بعد مي‌روم. كجا مي‌روند كاميون‌ها؟

- بارسلون‌. مي‌روند بارسلون.

- آن طرف‌ها من كسي را نمي‌شناسم. اما خوب، خيلي ممنونم، واقعاً ممنونم.

مات و خسته نگاهم كرد. مثل كسي كه بخواهد نگرانيش را با  كسي تقسيم كند؛ گفت: گربه، مي‌دانم چيزيش نمي‌شود. اما بقيه؟ شما چه مي‌گوييد؟ سرشان چي مي‌آيد؟

- خوب معلوم است. بالاخره يك جوري نجات پيدا مي‌كنند.

- كه اين طور!

نگاهي به شيب انتهاي پل انداختم. ديگر هيچ گاري‌اي روي آن ديده نمي‌شد. باز هم گفتم: «خوب معلوم است.»

- پس آن حيوان‌ها زير آتش توپ چه كار مي‌كنند؟ مگر از ترس همين توپخانه نبود كه به من گفتند از آن جا بروم!

پرسيدم: در قفس كبوترها را باز گذاشتي؟

- آره باز گذاشتم.

.- پس مي‌توانند بپرند و بروند.

- خوب بله. آنها مي‌ پرند و مي‌روند. اما بقيه چي؟ آخ! آدم بهتر است فكرش را نكند!

- رو به پيرمرد كردم و گفتم: «اگر خستگي در كردي، برويم بالا. من مي‌خواهم بروم بالا. بعد با اصرار اضافه كردم: «حالا ديگر بلند شو، همت كن برويم.»

گفت ممنونم و بلند شد؛ اما تلوتلو خورد، به عقب خم شد و دوباره افتاد توي خاك‌ها.

خسته و بي‌حوصله گفت: «من فقط از حيوان‌ها نگهداري مي‌كردم....» اما ديگر روي سخنش با من نبود.

دوباره گفت:‌«من فقط از حيوان‌ها نگهداري مي‌كردم....» ديگر نمي‌دانستم با او چه كنم. يكشنبه بود و عيد پاك و فاشيست‌ها به سوي «ايبرو» پيشروي مي‌كردند. هوا به شدت گرفته بود و آسمان را ابرهاي تيره پوشانده بود. اين كه گربه‌ها مي‌دانستند چه طور از خودشان مواظبت كنند و اين كه توي اين هوا هواپيماها نمي‌توانند پرواز كنند؛ تنها دلخوشي‌هاي پيرمرد بودند.


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:18 | لینک ثابت


حزب کمونیست

برنامه انتخاباتي حزب کمونيست آمريکا ( نوامبر 2004 )

متحد شويد! بوش و راست هاي افراطي را شکست دهيد!

نياز امروز ما ، ارائه برنامه اي براي زحمتکشان جامعه آمريکاست.

ترجمه : خسرو باقري

انتخابات امسال، انتخاباتي عادي نيست. در سراسر کشور، توده هاي مردم خواستار تامين امنيت، اميد و صلح هستند.

آنچه دستگاه جورج دبليو بوش و نمايندگان جمهوري خواه کنگره براي مردم آمريکا به ارمغان آورده اند، چيزي نيست جز بيکاري، عدم امنيت اقتصادي، بي عدالتي و وحشت و جنگ به جاي آزادي و دموکراسي. آنها با دروغ و فريب مردم آمريکا و سراسر جهان را به ورطه تهاجمات نظامي يک طرفه کشيده و حقوق دموکراتيک آنها را پايمال کرده اند. امکان آموزش و فرصت هاي شغلي نسل جوان کشور ما در معرض نابودي است.

اعمال اين سياست ها تصادفي نيست. بلکه، پيامد قدرت گرفتن سرمايه داري نيرومند و متجاوزي است که ميخواهد منابع، بازار و نيروي کار سراسر جهان را براي تامين منافع خود، آن هم با اعمال زور به دست آورد. شکاف وحشتناک ميان فقر و ثروت و حرص سيري ناپذير سرمايه داري براي کسب منابع جديد ثروت ، تضاد هولناکي را در سراسر جهان دامن زده است.

انتخابات سال 2004 ، آزمون تاريخ براي کشوري است که داعيه برقراري دموکراسي براي خود و همه مردم جهان را بر دوش مي کشد.  سالهاست که سياست شرکت هاي ابر سرمايه دار، ميليون ها تن از مردم را از مشارکت در امور سياسي باز داشته است. در انتخابات سال 2000 آمريکا، دادگاه عالي آمريکا، بدون توجه به آراي راي دهندگان، جورج دبليو بوش را به مسند قدرت رساند. اکنون زمان آن فرا رسيده که توده هاي روشن بين و دموکرات کشور ما به صورت متحد بپا خيزند، به سوي صندوق هاي راي يورش ببرند و حاکمان ماوراي است کاخ سفيد و کنگره را از اريکه  قدرت به زير کشند.

از هيچ تلاشي نبايد سر باز زد. هيچ ايالتي نبايد از اين نبرد ملي که هدف آن باز پس گرفتن قدرت از افراطيون ومحو سياست هاي مرگ آفرين آنانست ، سر باز زند.

قدرت جنبش"  شکست بوش در انتخابات دوم نوامبر"  در مرزهاي اين انتخابات متوقف نخواهد شد. متحدان نوين کارگران يعني آمريکائيان آفريقايي تبار، کارگران مهاجر آمريکاي لاتيني، زنان، جوانان و سالمندان، کوشند گان راه صلح و محيط زيست، از چنان نيروي بالقوه اي برخوردارند که مي توانند تحولي بزرگ تر را نيز پديد آورند.  پيدايش فعاليت هاي سياسي مستقل براي شکست بوش و راست هاي افراطي امکانات نويني را در چشم انداز احزاب و سازمان هاي مردمي پديد آورده است.

برقراري نظامي بدون استثمار ، نژاد پرستي ، نظامي گري و منفعت پرستي که سر نوشت کشور ما را تهديد مي کند به مسئله ضروري و مورد توجه مردم تبديل شده است.

سالهاست که حزب کمونيست آمريکا ضرورت تغيير بنيادين جامعه کنوني و تبديل آن به ايالات متحده سوسياليستي را به درستي شناخته است. ما در سال 2004 ، برنامه اي را پيشنهاد مي كنيم که نيازهاي بنيادين تمام مردم کشور را تامين مي کند. برنامه ويرانگر، ضد انساني و خطرناک نيروهاي ماورا راست و جورج بوش را مي توان و بايد با شکستي خرد کننده مواجه کرد. جهان تماشاگر نبرد ماست.

 

انتخابات 2004 ارجحيت منافع مردم بر سود ورزي سرمايه داران

داشتن شغل متناسب با سطح زندگي، آزادي عضويت در اتحاديه هاي کارگري، برخورداري از خدمات بهداشتي، مسکن مناسب، آموزش عمومي با کيفيت مطلوب، تساوي نژادي، حق مساوي زنان، محيط زيستي پاکيزه و آرامش بخش و سرانجام آزادي هاي مدني را بايد به عنوان حقوق مسلم انسان ها مورد تاييد قرار داد.

کاهش ماليات ثروتمندان و تخصيص بودجه نامحدود براي جنگ، دولت ما را با ورشکستگي مواجه و امنيت ملي ما را خدشه دار مي کند. بايد اولويت هاي سياسي کشور را به کلي تغيير داد. رفع نيازمندي هاي مردم، ايجاد آينده اي اميد بخش براي جوانان و تامين امنيت واقعي را بايد در اولويت اول قرار داد. نبايد در کشور ما که ثرتمندترين کشور جهان است، کسي به ورطه فقر سوق داده شود.

از ديدگاه ما براي بناي جامعه اي سالم بايد منافع مردم بر سود ورزي سرمايه داران ارجحيت يابد. ما از کار، جامعه، حقوق مدني، جوانان، صلح و محيط زيست دفاع و براي رسيدن به اين هدف ها از اتحاد نيروها استقبال مي كنيم.

 

شغل و امنيت اقتصادي 

هنگامي که بوش قدرت را به دست گرفت، سه ميليون نفر بيکار بودند. اين رقم اکنون به ده ميليون نفر رسيده است.             

ميليون ها نفر از جمله بسياري از جوانان مجبورند به مشاغل کم درآمد و نيمه وقت تن دهند. براي ايجاد مشاغل جديد، دولت بايد اقدامات فوري زير را به عمل آورد :

  • از قانون حق انتخاب آزاد کاركنان حمايت کند وبه کارگران اجازه دهد که نمايندگان خود را بدون ترس و فارغ ازهر گونه تبعيض انتخاب کنند.
  • با ساختن مدرسه، پل، مراکز تصفيه آب، پارک، مشاغل جديد بوجود آورد. دولت موظف است با تامين بودجه شهرها و ايالت ها، کارکنان لازم را جهت آموزش بهينه،  نگهداري از کودکان، بهداشت و ديگر نيازمنديهاي مردم استخدام کند.
  • اقدامات لازم براي تامين بودجه ايالت ها اتخاذ شود - بويژه براي آمريکايهاي آفريقايي تبار و کارگران مهاجر آمريکاي لاتين که نرخ بيکاري آنان به خاطر تبعيض سازمان يافته بيش از دو برابر کارگران عادي است – و براي اين كار شغل هاي مناسب تامين شود.
  • بايد در مناطق روستايي که از بيکاري قابل توجهي رنج مي برند، شغل هاي جديد به وجود آورد. با اقدامات ضروري چون تعيين نرخ مناسب براي خريد توليدات کشاورزي و ارائه يارانه، از دهقانان حمايت شود.
  • بايد با افزايش بودجه دولت هاي فدرال از کار براي جوانان،  دوره هاي کار آموزي و تامين آموزش هاي نوين بويژه با کاستن از ماليات بر در آمد جوانان و از بين بردن تبعيض در ميان آنان، آينده سازان کشور را مورد حمايت قرار داد.
  • بايد حداقل دستمزد افزايش يابد تا بتوان معيارهاي زندگي مناسب، مسکن و ديگر نيازمنديهاي مردم را تامين کرد.
  • بايد با افزايش بودجه دولت هاي فدرال براي شهرها و شهرستان هاي کشور امکان استفاده از کارکناني را پديد آورد که در موارد اضطراري از مردم در برابر مخاطرات طبيعي و اجتماعي دفاع کنند.

 

بهداشت ، آموزش ، رفاه اجتماعي  

بهداشت براي همه

اکنون در آمريکا 43 ميليون نفر تحت پوشش بهداشتي قرار ندارند. اين رقم چهار ميليون نفر بيشتر از زماني است که بوش قدرت را به دست گرفت. اصلاحات دروغين " خدمات پزشکي " نه تنها " دارو" را از پوشش بيمه خارج ساخت،  بلکه اصولا پوشش بيمه اي را پايمال کرد. هيچکس نبايد از اين پوشش خارج باشد.

  • دولت بايد از پوشش کامل خدمات پزشکي مردم- و ازآن جمله دارو- حمايت کند.
  • دولت بايد نقش اصلي را در خريد و فروش دارو ايفا کند و وارد کردن دارو را جزء خريدهاي اضطراري خود قرار دهد. دولت موظف است قيمت دارو را از طريق خريد دارو از کارخانجات دارويي کنترل کند.         
  • زنان جوان بايد از خدمات بهداشتي ويژه برخوردار باشند. براي مقابله با بيماريهاي ايدز و اچ اي وي (HIV) بودجه کافي تخصيص داده شود.

 

آموزش مساوي ، بهينه و عمومي    

دولت بوش به بهانه ياري رساندن به بعضي مدارس خصوصي و ديني ، 8 ميليارد دلار ازبودجه آموزش همگاني را کاهش داد. همه کودکان بايد از بهترين خدمات آموزشي بر خوردار باشند.

  • بايد آموزش بهينه، مساوي و همگاني براي همه از پيش از دبستان تا دانشگاه توسط دولت هاي فدرال تضمين شود.
  • دولت بايد دو لايحه قانوني آرزو و دانش آموز[1] را تصويب کند که امکان دسترسي کودکان مهاجرين به آموزش همگاني را افزايش مي دهد.
  • بايد قانون تعديل[2] که بر اساس آن دانش آموزاني که محکوميت مربوط به مواد مخدر دارند  از کمک هزينه محروم مي شوند، لغو شود.                  

 

شبکه تامين اجتماعي

دولت بوش بودجه ي پاسخگويي به نيازهاي مردمي را کاسته و خدمات عمومي را خصوصي کرده است.  شبکه تامين اجتماعي کشور بايد گسترش يابد و تقويت  شود.

  • حق بيکاري بايد برابر در آمد کامل افراد شاغل باشد.
  • تامين اجتماعي و خدمات بهداشتي نبايد خصوصي شود. به جاي کاستن از ماليات ثروتمندان و انتقال پول به عراق،  بايد تامين اجتماعي را تقويت کرد. از بودجه مربوط به بازنشستگان نه تنها نبايد کاست بلکه بايد بر آن افزود.
  • شبکه تامين اجتماعي زنان، کودکان و قربانيان بحرانهاي اقتصادي را بايد گسترش داد و تقويت نمود. اقدامات ضروري براي پايان بخشيدن به فقر در ميان کودکان را بايد اعمال کرد.
  • لازم است براي سکونت مردم اقدامات مورد نياز صورت گيرد. خانواده هاي زحمتکشان بايد از بودجه لازم دولت هاي فدرال براي ساختن و حفاظت ازساختمان هاي سکوني بهره مند شوند.

براي تساوي کامل بايد به نژاد پرستي، تبعيض و خشک انديشي خاتمه داد.

شکاف طبقاتي در بهره وري عادلانه از خدمات بهداشتي و آموزشي و اشتغال بويژه در ميان آمريکاييان آفريقايي تبار، مهاجرين آمريکاي لاتين، بوميان آمريکا و جزاير نشينان آسيايي اقيانوس آرام، عميق تر مي شود. اين تبعيض بويژه به مهاجران، زنان و همجنس گرايان تحميل مي شود. برخورد عادلانه و مساوي با همه مردم بويژه به نفع توده هاي زحمتکش است.

دولت بايد اقدامات جدي براي پايان بخشيدن به نژاد پرستي و دسترسي عادلانه همگان به مسکن، بهداشت، آموزش (از جمله تحصيلات دانشگاهي) و ديگر امکانات زندگي را لنجام دهد و بر آنها تاکيد ورزد.

  • تمام مظاهر نژاد پرستي بايد غير قانوني اعلام شوند. در اين مورد بايد بعضي از قوانين نژاد پرستانه و نفرت انگيز دولت هاي فدرال لغو شود.
  • براي جرائمي که با خشونت همراه نبوده اند، بايد مجازات هاي ديگري برگزيد. قانون اعدام بايد لغو شود.
  • بايد قوانيني تصويب کرد که خواسته هاي کارگران مهاجر از جمله شرايط شهروندي آنان، حقوق مساوي در مقابل کار مساوي و آزاديهاي مدني آنان را تضمين کند.
  • شکاف دستمزد ميان زنان و مردان بايد پر شود. زنان بايد در مقابل کار يکسان با مردان، از دستمزد همانند بر خوردار باشند. بايد از تصويب قوانيني که حقوق زنان را پايمال مي کند، جلوگيري کرد.
  • بايد از تصويب اصلاحيه اي که بوش برقانون اساسي افزوده و براساس آن محدوديت هايي قانوني براي ازدواج بوجود مي آورد، جلوگيري کرد. تبعيض هاي جنسي بايد متوقف شود.

    

صلح و سياست خارجي

ايالت متحده آمريکا بايد به هجوم و اشغال غير قانوني عراق خاتمه دهد. صدها تن از سربازان جوان ما کشته شده و هزاران تن از آنها مجروح شده اند. و اين در شرايطي ست كه هزاران هزار شهروند عادي عراقي نيز کشته شده اند و اين همه در شرايطي رخ مي دهد که صاحبان صنايع نظامي سود سرشاري را کسب مي کنند.

  • سربازان ما بايد از عراق خارج شوند. ايالات متحده آمريکا بايد از عراق خارج شود و سازمان ملل جاي آن را بگيرد. بايد بودجه اي براي بهبود زندگي سربازان تخصيص يابد. بايد تحقيقات جدي درباره سوء رفتار سربازان آمريکايي در زندان هاي عراق  از جمله زندان ابوغريب بعمل آيد.
  • به خط مشي هاي پيشگيرانه، جنگ بدون پايان، اشتغال و تسلط بر جهان بايد خاتمه داد. سياست خارجي ما بايد بر اساس اصل همکاري ميان کشورها و رفع مناقشات از طريق سازمان ملل پايه ريزي شود.
  • از تدارک و آزمايش سلاح هاي هسته اي بايد جلوگيري کرد. بايد برنامه انتقال سلاح هاي هسته اي به خارج از جو را متوقف ساخت.
  • بايد افزايش وحشتناک بودجه نظامي را متوقف کرد و اين بودجه را به رفع نيازمنديهاي مردم اختصاص داد.
  • بايد پيمان هاي ضد مردمي را لغو کرد و در پيمان نامه هاي جديد حقوق نيروي کار و حفظ محيط زيست در نظر گرفته شود.
  • بايد "حفاظت از صلح" ، نماينده اي در سطح وزير در هيئت دولت داشته باشد.
  • از حضور نظاميان در مدارس و دانشگاه ها بايد جلوگيري کرد. دانش آموزان و دانشجويان براي حضور در نيروهاي نظامي بايد موافقت والدين خود را ارائه کنند.
  • به سياست تغيير رژيم در کشور هاي کوبا، ونزوئلا  و ... خاتمه داده شود. بايد به حمايت از رژيم هاي سرکوبگر خاتمه داده شود.

 

حفاظت از محيط زيست

ابتکارات دولت بوش تحت عناوين "جنگل هاي پر درخت" و "آسمان آبي" درعمل به آلوده شدن زمين، آب و نابودي منابع طبيعي کشور ما انجاميده است. محيط زيست را نبايد به خاطر سود ورزي نابود کرد.    

  • از منابع طبيعي کشورمان دفاع کنيم.  لوايح قانوني "جنگل هاي پر درخت" و "آسمان آبي" بايد لغو شوند. آلوده کنندگان محيط زيست بايد تحت پيگرد قرار گيرند .
  • بايد انرژي هاي پاک جايگزين انرژي هاي آلوده ساز شود .
  • بايد از طرح آپولو4 که متضمن پيدايش مشاغل مفيد و بي ضرر در زمينه محيط زيست است در صنايع حمل و نقل و مادر حمايت کرد .
  • بايد با سرمايه گذاري در انرژي هاي تجديد شونده و پايدار، کنترل قيمت سوخت و حفظ منافع مردم  را تامين کرد .
  • بايد پيمان کيوتو5 را تصويب کرد .

 

حقوق دمکراتيک و آزادي هاي مدني

راي دهندگان پرشمار آفريقائي تبار آمريکائي که از حق راي محروم بودند و نيز جلوگيري از شمارش آرا ايالت فلوريدا در سال 2000 دو عاملي بودند که نتايج انتخابات را مخدوش کردند . تجاوز گستاخانه به حقوق دمکراتيک مردم در سالهاي قدرت دولت بوش بشدت افزايش يافته است . بايد به ياد داشت که حقوق دمکراتيک و آزادي هاي مدني، توان ملي ما را تقويت مي کنند .

  • بايد قانون ميهني[3]  را که بصورت برنامه ريزي شده ، آزادي بيان و اظهار مخالفت را محدود ميکند ، لغو کرد .
  • بايد از انتخاب قضات راست گرا و افراطي در دادگاههاي ايالتي جلوگيري کرد .
  • بايد بودجه انتخابات را چنان تعيين کرد که هيچ واجد شرايطي از حق انتخاب محروم نشود. حق راي محکوماني که دوره محکوميت خود را گذرانده اند، بايد مورد تائيد قرار گيرد . بايد شرايط وسيع ترين انتخابات را فراهم ساخت .
  • بايد قوانين و شرايط بگونه اي تامين شود که امکان راي گيري الکترونيک با ورقه هاي کاملا" معتبر فراهم شود .
  • بايد با ارائه لوايح براي تغيير قانون انتخابات براي نامزدهاي مستقل فرصت مبارزه انتخاباتي را فراهم کرد .
  • بايد کنترل يکطرفه و سانسور رسانه هاي جمعي را متوقف ساخت.

 

کاهش ماليات ثروتمندان

دولت بوش با کاهش ماليات ثروتمندان، بخشي از بودجه ايالت ها، شهرها و شهرستان ها کاسته است که به رفع نيازمندي هاي مردم و خدمات اجتماعي اختصاص دارد. يک نظام عادلانه ماليات، امکانات مناسبي را براي خدمات بهداشتي خانواده ها و کشور فراهم مي آورد.

·        لايحه کاهش ماليات ثروتمندان را لغو کنيد.

·        ماليات ثروتمندان را متناسب با ماليات سال 1970 محاسبه کنيد.

·    بودجه رفع نيازمندي هاي مردم در دولت هاي فدرال را افزايش دهيد. خانواده هائي که کودک دارند بايد از معافيت هاي مالياتي بهرمند شوند.

[1] Dream Act and Student

[2] Adjustment Act

[3] Patriotic Act


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:15 | لینک ثابت



 کدام نیروهای اجتماعی

سوسیالیسم را جایگزینِ جهانی شدن امپریالیستی می‌کند؟

 

گنادی زیوگانف

برگردان: خسرو باقری

تقدیم به بانوی عاطفه و اندیشه منیر جباری

بخش سوم

جهانی شدن امپریالیستی تمام عرصه‌های اجتماعی و سیاسیِ زندگیِ انسان‌ها را در سراسر جهان تحت‌تأثیر قرار داده است. در این شرایط، دو گزینه در مقابل بشریت قرار دارد: 1- پذیرش «نظم نوین جهانی» امپریالیست‌ها، که در نتیجه‌ی  آن چهار پنجم جمعیتِ جهان زیر سیطره‌ی آنان قرار خواهند گرفت. 2- نوسازیِ سراسری جامعه‌ی جهانی بر بنیاد سوسیالیسم.

حال پرسش این است که شالوده‌ریزی گزینه‌ی دوم به‌عهده کدام نیروهای اجتماعی است؟ باید خاطرنشان کرد که «جهانی سازی امپریالیستی»، بنیادهایِ اجتماعیِ مقاومت در برابر قدرقدرتیِ سرمایه را به میزان زیادی تقویت کرده است. شناخت ویژگی‌های این نیروی مقاومت که در عمل سرنوشت سیاره‌ی ما به میزان  آگاهی و سازماندهیِ آن بستگی دارد؛ ضرور است. ترکیب این نیرو عبارت است از: 1- کارگران مدرن، به بیان دقیق‌تر، طبقه‌ی مولدِ جدید. 2- جنبش‌های رهایی‌بخش ملی. 3- جنبشی که در دفاع از فرهنگِ واقعیِ خلق‌ها در برابر یورش ضد فرهنگِ امپریالیستی، شکل گرفته است.

باید تأکید کنیم که طبقه‌ی کارگر، به‌نسبتِ تغییر و تحولِ خصلتِ کار مولد، تغییر و تحول می‌یابد. از هم اکنون، گرایش‌های نوین و اساسی در پیدایش نوعِ تازه‌ای از کارِ مولد، آشکار شده‌اند. پیشرفت‌های علمی و فنی، افزایش نقشِ دانش در تولید و گسترشِ کاربرد ماشین‌های خودکار در روند تولید، باعث شده است که ثروت مادی، به کارِ بدون واسطه و زمان انجام آن، وابستگی کم‌تری داشته باشد. در شرایط حاضر، این ثروت، به‌طور عمده، حاصلِ فرآیندهای مادی ـ انرژی و اطلاعاتی است که توسط نیروی کار، سامان می‌یابد. به بیان دیگر، این سطح توانایی‌های علمی انسان و جامعه در فرآیندهای تکنولوژیکی است که میزان ثروتِ حاصل را تعیین می‌کند. یعنی کار آفرینشگر، در درجه‌ی اول، در کار فکری، تبلور می‌یابد.

در جریان این روند است که به قول مارکس، «تکاملِ انسان اجتماعی»، به تدریج به مهم‌ترین عامل تولید و ثروت، تبدیل می‌شود. درنتیجه، ساختار سرمایه‌گذاری‌ها، متحول می‌شود و سرمایه‌گذاری برای رشد و پرورش انسان، در زمینه‌هایی چون آموزش و پرورش، فرهنگ، دانش، بهداشت و امکانات اجتماعی، الویت می‌یابد. میزانِ ثروت اجتماعی، دیگر بر حسبِ میزانِ ساعتِ کار و ارزشِ مبادله شده، سنجیده نمی‌شود، بلکه، معیار سنجش، مقدارِ زمانِ صرفه‌جویی شده، یعنی اوقات فراغت است؛ زیرا این «زمان» است که عرصه و امکاناتِ لازم را برای تکامل دایمی و همه‌جانبه‌ی شخصیتِ انسان، فراهم می‌آورد.

تغییر و تحول در خصلتِ کار، به تغییر و تحولِ مفهومِ «انگیزه» و «نیروی انگیزشیِ آفرینشگر» آن منجر می‌شود. کار که در محدوده‌ی افقِ تنگ سرمایه‌داری، هم‌چنان «وظیفه» و «الزامی جبری» است، به‌تدریج به هدفی برای خود، تبدیل می‌شود و ارزشِ کاربریِ مستقلی به‌دست می‌آورد. روشن است که این هدف و ارزش کاربریِ مستقل، روند طبیعی کار است و با طبیعت انسان و شکل و شیوه‌ی حیات او سازگار است و به تکامل و تحققِ امکاناتِ بالقوه‌ی شخصیتِ آفرینشگر انسان منجر می‌شود.

با تغییر و تحولِ خصلتِ کار، دورانی که در آن کارگر به صورت نیروی مادیِ منفرد، درنظر گرفته می‌شد و به عنوان پیچ و مهره‌ی روند تولید مورد استفاده قرار می‌گرفت؛ پایان می‌یابد و دورانی آغاز می‌شود که در آن وزن و ارزش کار فکری در روند تولید غالب می‌شود. در این دوران، فعالیت‌های تخصصی ـ علمی، برنامه‌های آماری و فعالیت‌های ساختاری و آزمایشگاهی به اجزای اساسی و جدایی‌ناپذیرِ روند تولید تبدیل می‌شوند. در نتیجه، روز به روز بر وزن کسانی که به فعالیت‌های علمی ـ فنی در تولید مشغولند؛ افزوده می‌شود و آرام آرام، هسته‌ی مترقیِ نوینی در درونِ طبقه کارگر شکل می‌گیرد که همانا تولید کنندگانِ کالاهای فکری و یدی هستند. به این ترتیب در نتیجه‌ی فرآیندهای عالی تکنولوژیکی که لازمه‌ی مرحله‌ی بسیار پیشرفته‌ی هماهنگی در تولید، آفرینشِ تخصص و نیز تکاملِ فرهنگ است؛ تولید کنندگان فکری و یدی به وحدت و یگانگی دست می‌یابند و طبقه‌ی کارگرِ نوینی شکل می‌گیرد.

ترکیب این طبقه‌ی پیشرو نوین که بیانگر منافع مشترکِ خلق و تضمین کننده‌ی پیشرفتِ اجتماعی است، عبارت است از:

1- تولید کنندگانِ محصولات که نیاز به فن‌آوری سخت افزار و سطح علمی بسیار خوب دارد؛ یعنی دانشمندان، طراحان، تکنیسین‌ها، مدیران واحدهای صنعتی و کارگرانِ متخصص که بخش عمده‌ی فعالیتِ آن‌ها، فکری است.

2- تولیدکنندگان برنامه‌های نرم‌افزاری که مسئولیتِ نظامِ تولیدی، اطلاعاتی و اجتماعی به عهده‌ی آن‌هاست. در فعالیت این بخش، عاملِ اصلیِ ایجادِ انگیزه در نیروهای مولد، دانش، بینش علمی و رشد جدی شخصیت است.

3- تمام کسانی که رشد تولید «انسان» به مثابه‌ی عامل اصلی کار و زندگی اجتماعی، برعهده‌ی آن‌هاست؛ مربیان، آموزگاران، استادان، پزشکان و کسانی که اوقات فراغت و استراحت انسان‌ها را برنامه‌ریزی می‌کنند؛ از این زمره‌اند.

بنابراین در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری امروز، مهم‌ترین سرمایه‌گذاری‌ها در زمینه‌ی بهبود زندگی انسان و تکامل شخصیت او، انجام می‌گیرد. باری، طبقه کارگر نوین، طبقه کارگر قرن بیست و یکم شکل می‌گیرد.

روشن است که راهی طولانی در پیش است تا تمام طبقه‌ی کارگرِ جهان به این سطح از تکامل برسد؛ اما زمانی که درباره‌ی نیرو و امکانات تاریخی طبقه‌ی کارگر سخن به‌میان می‌آید، این واقعیتِ در حالِ شدن را باید درنظر گرفت.

رشدِ تکاملِ این هسته‌ی رهبری ـ که در دورانِ خود، امکانِ حرکت به سوی جامعه‌ی بدون طبقه را دارد ـ، پیوند آن با بخش‌های نوین زحمت‌کشان، رشد و تکامل بنیادی‌ترین و عالی‌ترین ویژگی‌های این هسته و انتشار تدریجی آن در سراسر جامعه، در واقع فرآیندِ گام به گام پایان بخشیدن به عمر جامعه‌ی طبقاتی است.

کمونیست‌ها، پایه‌های اصلی اجتماعیِ خود را در این هسته‌ می‌جویند و در سطح ملی و بین‌المللی، در درجه نخست، اندیشه‌های خود را در میان آن ترویج می‌کنند. باید با تأکید گفت که سرنوشتِ تمدن بشری در قرن بیست و یکم در دستِ این پیشاهنگان اجتماعی است.

وقتی رابطه‌ی متقابل این طبقه‌ی نوین و سرمایه را مورد کنکاش قرار می‌دهیم؛ درمی‌یابیم که استثمار دو جنبه دارد: جنبه‌ی مادی و جنبه‌ی فکری. در جهانی شدن سرمایه‌داری، سرمایه به شدت کارِ فکری را استثمار می‌کند. زحمتکشان، به‌تدریج پس از آن‌که به سطح معینی از رفاه دست یافتند؛ درمی‌یابند که فقر فکری کمابیش مانند فقر مادی، واقعیتی دردناک است. وقتی انسان به زایده‌ی شبکه اطلاعاتی جهان تبدیل می‌شود؛ همان‌قدر شخصیتش تخریب می‌شود که در گذشته، به زایده‌ی ماشین تبدیل شده بود. از همه مخرب‌تر و هولناک‌تر، تبدیل انسان به ماشینِ مصرف، یعنی تبدیل او به حلقه‌ی مطیع زنجیره‌ی چرخش سرمایه یعنی پول ـ کالا ـ پول، است که شخصیت او را به‌کلی نابود می‌کند. در این جا تنها سرمایه است که فرمان می‌راند و نقش انسان، تنها همان نقشی است که حلقه‌ای در زنجیره‌ی چرخش سرمایه، ایفا می‌کند.

سرمایه‌داری جهانی می‌کوشد تا این چهره‌ی دوم استثمار را پوشیده، نگاه دارد. به‌همین دلیل برای تنظیم رفتار انسانیِ مطابق با هنجارهای سرمایه‌داریِ جهانی، دستگاه عظیم فریب‌کارانه‌ای به کار افتاده است، به‌جای پرورش شخصیتِ انسان و برآوردنِ درست خواست‌هایش، آگاهی و خواست‌های و به‌طور کلی شخصیت او را، به کمک فن‌آوری و تبلیغات تجاری، مسخ می‌کند. به‌جای آموزش نظام‌مند و تکاملِ همه‌جانبه‌ی شخصیت، فقط به آموزش آن چیزی می‌پردازد که به‌طور مستقیم به شغل و حرفه‌ی او بستگی دارد و به این طریق، انسان‌هایی یک بعدی تحویل جامعه می‌دهد؛ شوهای بی‌ارزش و سطحی را جایگزینِ فرهنگ و هنرِ عالی انسانی می‌کند و تنوع شگفت‌انگیزِ شخصیت‌ها، فرهنگ‌ها و ویژگی‌های ملی را به یکسان‌سازی حقیر تنزل می‌دهد. به‌این طریق، سرمایه‌داری آفرینش فکری را پژمرده می‌کند؛ و هویتِ یگانه شخصیت انسانی را نابود می‌سازد.

مبارزه علیه ویژگی‌های ملیِ خلق‌ها، شکلِ دیگری از تلاش سرمایه‌داریِ جهانی برای کسب حاکمیت جهانی سرمایه است. در این رابطه، لیبرالیسم، سنت‌های ارزشمندِ تاریخی ملت‌ها را نشانه می‌گیرد و اختاپوسِ ابر قدرت‌مندانِ جهان، استقلال دولت‌های ملی را به چالش می‌کشد. لنین در وصیت‌نامه‌ی سیاسیِ خود، پیروزی سوسیالیسم را در ارتباطِ مستقیم با پیروزیِ مبارزاتِ رهایی‌بخش ملیِ خلق‌های تحت ستم می‌داند.

سوسیالیسم به عنوانِ جایگزینِ جهانی شدن امپریالیستی، تنها زمانی می‌تواند دوباره ابتکارِ عمل را به‌دست آورد که نیروهای مولد را به‌سوی راهی که از نظر کیفی، کاملاً نو باشد؛ هدایت کند. این راه باید تکامل سازمان یافته و برنامه‌ریزی شده‌ی گرایش‌های نوین در پیشرفت‌های علمی و فنی را در درجه‌ی نخستِ توجه، قرار دهد.

در شرایط کنونی جهان، انسان باید خصلتِ «مصرف بی‌رویه»ی تمدن صنعتی سرمایه‌داری را کنار بزند و تکاملی موزون و عدالت محور را جایگزین آن کند. باید از اصلِ سرمایه‌داریِ «استفاده‌ی حداکثر» از هر چیز، فاصله بگیرد و اصلِ حفاظت از محیط طبیعی، ذخیره‌های مادی و نیروی کار را در پیش بگیرد. باید با تأکید گفت که در دوران ما، یعنی دوران رشدِ تحولات انقلابیِ نوین در عرصه‌ی نیروهای تولیدی و عبور از تکنولوژی صنعتی به پسا صنعتی، امکانِ چنین گذاری به‌طور عینی موجود است. در این گذار، بر الویت‌دادن به شخصیتِ انسان، به‌مثابه هدفِ اصلی تولید، تأکید می‌شود که درست در نقطه‌ی مقابل هدفِ اصلیِ سرمایه قرار دارد. به‌جای «تبِ مصرف» سرمایه‌داری، که از نظر اجتماعی، نظامی ناعادلانه را برقرار می‌کند؛ و از نظر زیست محیطی، به تخریبِ هولناکِ طبیعت و شخصیتِ انسان منجر می‌شود؛ مصرفی «انسان‌گرا» را که هدفِ آن تکاملِ همه‌جانبه‌ی شخصیت انسان است؛ جایگزین می‌شود. از طرف دیگر، امکانات محدودِ محیط زیست، ایجاب می‌کند که جهانیان اقتصادی منطقی مبتنی بر کاهشِ مصرفِ سرانه‌ی ذخایر مادی و انرژی را تعقیب کنند. لازمه‌ی این راهبرد، پدید آوردنِ شرایطِ مسئولیت‌پذیری در مصرفِ مواد مادی است؛ جامعه باید به‌گونه‌ای سامان یابد که برای مردم، در مصرف و رفاه، امکاناتی با ثبات و پایدار پدید آورد و زیست جمعی و اجتماعی را مختل نکند. برای حل این مسأله، باید زیربنای اجتماعی به صورتِ ژرفی مهندسی و متحول شود. این تحولِ زیربنایی باید تمام عرصه‌ها، از جمله حمل و نقل عمومی، ارتباطات و اطلاعات، بهداشت و تغذیه، فرهنگ و هنر، باشگاه‌ها، تأترها، پارک‌ها، زمین‌های ورزشی، موزه‌ها، کتاب‌خانه‌ها و... را دربرگیرد.

باید در مناسباتِ متقابلِ تولید و طبیعت، تغییراتِ بنیادین صورت گیرد تا بتوان بحران‌های بوم شناختی و زیست محیطی را حل کرد. برای این اقدام، باید روندهای جدا از یک‌دیگرِ تولید و طبیعت را ـ که ویژه‌ی تکاملِ سرمایه‌داری است ـ کنار گذاشت و آن‌ها را در روند تکنولوژیکی یگانه‌ای سامان داد و مفهومِ «فعالیت بشری» را دگرگون کرد. اگر تا کنون طبیعت را، منشاء جاودانه و پایان‌ناپذیرِ نیروی کار تلقی می‌کردیم، اکنون می‌بایست نیروی کار را شالوده‌ی حفظ و بازتولیدِ طبیعت در نظر بگیریم؛ یعنی از عصر تکنولوژی صنعتی به عصر تکنولوژی پسا صنعتی گام گذاریم.

در دورانِ نوین، پیشرفت‌های اقتصادی و فن‌آوری، با روند اجتماعی شدنِ واقعی کار، درهم می‌آمیزد. برنامه‌ریزیِ تولید، پیروی آن از منافع تمامِ خلق، داشتن آماج‌های جهانی و در نظر گرفتن منافع تمامِ خلق در تمامِ عرصه‌ها، از ضرورت‌های روند اجتماعی شدن کار است. درواقع اجتماعی شدنِ کار، مهم‌ترین پایه‌ی مادی برای آغاز اجتناب‌ناپذیر سوسیالیسم، محوِ مالکیت خصوصی و غلبه بر هرج و مرجِ ناشی از اقتصادِ مبتنی بربازار است. تحولِ سیاسی در جهت منافعِ زحمت‌کشان، استقرارِ قدرتِ دولتی و مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید، این روند را شتاب می‌بخشد و به آن خصلتی آگاهانه و کنترل شده می‌دهد. درعین حال این مسأله را نباید از نظر دور داشت که تجربه‌ی تاریخیِ سال‌های اخیر ثابت کرده است که تکامل و پیشرفت ناموزون تکنولوژی به‌ویژه در بلند مدت، به تنوعِ اشکالِ اقتصادی و شکل‌گیری اقتصادیِ چند ساختاری منجر می‌شود؛ یعنی اشکالِ مختلفِ مالکیت- مالکیت اجتماعی، خصوصی و...- به‌طور هم‌زمان، حضور دارند و براساس مناسباتِ پولی- کالایی با یک‌دیگر رقابت می‌کند. شتابِ بی‌مورد در برقراری ساختارِ سوسیالیستیِ اقتصاد، یعنی تلاش برای اجتماعی کردنِ حقوقی- صوری در بخش‌های تکامل نایافته‌ی اقتصادِ ملی، همان‌قدر برتکامل و پیشرفت اقتصادی- اجتماعی تأثیر منفی دارد که حفظِ مصنوعی و غیر واقعیِ مالکیت خصوصی در عرصه‌هایی که هم از نظر ساماندهی و هم از نظر فن‌آوری در مرحله‌ی پیش‌رفته قرار دارند. تکاملِ پایدارِ اقتصاد، خواستار آن است که سطحِ حقوقیِ «اجتماعی شدنِ تولید» با سطح ساماندهی و فن‌آوریِ آن، هماهنگ و هم‌ساز باشد. در واقع، وظیفه‌ی دولت، حفظ تعادلِ منطقی میان این دو روند اصلی است.

نقش مهم و تعیین‌کننده در گذار به دوران تکنولوژیِ پسا صنعتی و جامعه‌ی برخاسته از آن- که از اقتصادی پایدار برخوردار است- برعهده‌ی آن بخش از تولیدِ اجتماعی گذاشته شده است که از تکنولوژیِ پیش‌رفته و علمیِ بسیار بالا بهره‌مند است و دولتی که قدرتِ آن، برآمده از اکثریتِ وسیع زحمت‌کشان است؛ طبق برنامه آن را اداره می‌کند.

به عنوانّ نتیجه‌ی بحث، باید بگویم که ما درباره‌ی جنبه‌های فن‌آوری و اقتصادیِ نیروی جایگزین که سوسیالیسم می‌تواند و باید در مقابلِ گزینه‌ی جهانی شدنِ امپریالیستی مطرح کند؛ صحبت کردیم. البته بحث، ژرف‌تر و وسیع‌تر از آن است که گفتیم و باید پدیده‌های بسیاری از جمله رابطه‌ی بین دولت‌ها، ملت‌ها، ملیت‌ها و تمدن‌ها را نیز مورد بررسی قرار دهیم؛ اما تا همین اندازه هم به این نتیجه رسیدیم که بشریت به‌طور کلی به‌سوی اتحادِ ژرف و همه‌جانبه پیش می‌رود و این واقعیتی آشکار، غیرقابل کتمان و درعین حال مثبت و پیش‌روست. هرگونه کوشش برای توقف یا بازگشتِ این روند به‌طور قطع ارتجاعی است. راه حلِ مسایل بشری در پیش‌روی است نه در عقب‌گرد.

اما باید خاطرنشان کنیم که نوع این اتحاد و راه آن در سرنوشتِ انسانِ اندیشه‌ورز، تأثیری عظیم دارد. جامعه‌ی انسانی برای غلبه بر مشکلات خود باید به این پرسش‌ها، پاسخی سزاوار دهد:

1-  آیا انسان هم‌چنان در جهت فرمانبریِ کار از سرمایه حرکت خواهد کرد یا کار را از یوغ سرمایه نجات خواهد داد و آن را به نیاز طبیعی انسان مبدل خواهد کرد؟

2-  آیا انسان به‌سوی اتحاد در عینِ تنوع که «تکاملِ آزادانه‌ی هر کس شرطِ تکامل آزادانه‌ی همگان است» پیش خواهد رفت یا وحدت در یک‌نواختی و یکسانی، در سربازخانه‌ای جهانی را که سرمایه فرمانده آن است؛ خواهد پذیرفت؟

3-  آیا انسان هم‌چنان در جامعه‌ای خواهد زیست که در آن انحصارِ قدرتِ گروهی محدود، حاکم است یا جامعه‌ای خواهد ساخت که بر بنیادِ همکاریِ دموکراتیک کشورها و خلق‌های مستقل قرار داشته باشد.

پاسخ به این پرسش‌های عام و فلسفی است که نتیجه‌ی مبارزات سیاسی- اقتصادی- اجتماعی و فرهنگیِ جهان امروزِ را تعیین می‌کند. سرانجام این مبارزه به هیچ‌وجه از پیش، مشخص نیست. سرنوشت این نبرد را اتحادِ نیروهای پیشرو و مبارزِ جهان، رقم خواهد زد.

 

پانوشت‌ها:

 

1-      منتخب آثار لنین، انتشاراتِ دتیس، برلین، جلد 1، صفحه‌ 414

2-      منتخب آثار لنین، انتشاراتِ دتیس، برلین، جلد 21، صفحه 60

3-      مجموعه آثار مارکس و انگلس، انتشاراتِ دتیس، برلین، جلد 25، صفحه 114

4-      منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 34، صفحه 434 و 435

5-      منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 22، صفحه 200

6-      منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 22، صفحه 214

7-      منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 22، صفحه 244 و 247

8-      منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 22، صفحه 281

9-      کار مارکس، منتخب آثار مارکس و انگلس، انتشارات دتیس، برلین، جلد 13، صفحه 15

10-    اریش فروم، انقلاب امید؛ انسانی کردن فن‌آوری، مونیخ، 1987، ص 15

11-    منتخب آثار لنین، انتشارات دتیس، برلین، جلد 22، صفحه 106

 
نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:13 | لینک ثابت


هندوستان

پيروزي بزرگ مردم هندوستان را تبريك مي گوييم

برگردان خسرو باقري

 

كميته مركزي حزب كمونيست بنگلادش گرم ترين درودهاي خود را به خلق هندوستان، رهبري و اعضاي حزب كمونيست هندوستان به خاطر پيروزي سرنوشت ساز در چهاردهمين دوره انتخابات سراسري هندوستان تقديم مي دارد. مردم هندوستان با اراده ي استوار سياستهاي فاشيستي و فرقهگرايي ارتجاعي دولت بهاراتيا جانتا را كه از حمايت ائتلاف دموكراتيك ملي برخوردار بود رد كردند. در عين حال ما خرسندي ژرف خود را از شكست برنامههاي نوليبرال از جمله خصوصي سازي لجام گسيخته و بازار محور دولت هندوستان ابراز داشته و از پيروزي مردم هندوستان در اين مورد شادمان و مسروريم.

ما پيروزي چشمگير كمونيستها و نيروهاي چپ هند را در اين انتخابات صميمانه تبريك مي‌گوييم و اطمينان داريم كه با رهبري حزب شما، طبقه كارگر هندوستان و متحدان آن يعني پرولتارياي روستايي و دهقانان و نيز بخشي از طبقه متوسط كه در نتيجه سياست هاي دولت سرمايه داري ارتجاعي بهاراتياجانتا از حقوق خود محروم شده اند متحد خواهند شد و از بازگشت آن خط مشي ها جلوگيري خواهد كرد.

ما همچنين از تصميم خردمندانه شما كه ضمن عدم حضور در قدرت از دولت تحت رهبري حزب كنگره حمايت مي كنيد پشتيباني مي كنيم و آن را سياستي درست براي تضعيف نيروهاي فاشيستي و فرقه گرا مي دانيم.

حزب كمونيست هندوستان هم اكنون دو مبارزه را به طور هم زمان به پيش ميبرد ؛ يكي مبارزه براي حفظ سكولاريسم و دموكراسي در هندوستان و ديگري تقوت نيروهاي چپ و پيشبرد عدالت اجتماعي. ما با استواري از اين نبردها و نيز از مبارزه شما عليه برنامه ارتجاعي اتصال رودخانه حمايت مي كنيم. اين برنامه كه با حمايت دولت دست راستي بهاراتيا جانتا آغاز شده است نه تنها منافع مردم مناطق ساحلي پايين دست شبه قاره را تهديد ميكند، بلكه اقدامي است عليه منافع مردم هندوستان.

حزب كمونيست بنگلادش از مبارزه شما براي ارتقاي سطح دوستي و همكاري ميان كشورهاي جنوب آسيا حمايت مي كند.

بار ديگر درودهاي خود را به اعضا و هواداران حزب كمونيست هندوستان تقديم و همبستگي گرم خود را با نبرد شما براي برقراري سكولاريسم، دموكراسي، صلح و سوسياليسم اعلام ميداريم.

با درودهاي  انقلابي

موجا هيدول اسلام سليم

دبير اول حزب كمونيست بنگلادش


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:9 | لینک ثابت


گردهمایی اجتماعی جهان و وظایف ما

 

گردهمایی اجتماعی جهان و وظایف ما 

جاي سن

   مترجم : خسرو باقري

گردهمائي اجتماعي جهان (گاج)3- كه در ديماه 1382 (ژانويه 2004) در شهر بمبئي هندوستان برگزار شد و قرار است نشست بعدي آن نيز در ديماه سال آينده (ژانويه 2005) در پورتو الگره برزيل – يعني همان جا كه متولد شد برگزار شود؛ كاملاً هدفمند طراحي و ايجاد شده است و مي­خواهد تا در مسائل جهاني مؤثر باشد. به نظر بعضي از صاحب نظران، گردهمائي اجتماعي جهان كه در بمبئي برگزار شد در مسير اين آرمان گام گذاشته است و بايد از آن استقبال كرد.

جنگ آمريكا و متحدان آن در خاورميانه و انتخابات سراسري آينده هندوستان، دو رويداد مهمي هستند كه بايد مورد توجه جدي قرار گيرند. طبيعي است كه گردهمائي بمبئي را نيز بايد در ارتباط با اين دو رويداد مورد ارزيابي قرار داد. آيا "گردهمايي اجتماعي جهان " در بمبئي و اصولاً ديگر نشست­هاي گاج تأثيري در اين رويدادها و ديگر رخ­دادهاي مهم منطقه و جهان داشته است؟

تأثير مخرب جنگ عراق و تنش­هاي خاورميانه بر منطقه و جهان كاملاً روشن است، و اما ما  حداقل در هندوستان – در اين شرايط خطير خود را با انتخاباتي كه آن را ساده انديشانه پياده كردن "دموكراسي" در بزرگ­ترين كشور جهان مي­ناميم. خرسند كرده، مسائل مهم جهان را ناديده مي­گيريم؛ و از خود نمي­پرسيم "دموكراسي" چيست و معناي آن كدام است؟ درك معناي دموكراسي در شرايط حساس كنوني جهان از اهميت ويژه­اي برخوردار است. اما واقعيت چيست؟ واقعيت اين است كه در "بزرگترين دموكراسي" جهان، ائتلاف نيروهاي دمكراتيك ملي4-، تحت رهبري راست­گرايان، كشور را اداره مي­كند. جالب­تر آنكه خود اين نيروي راست را نيروهاي بنيادگرا – نيروهاي واپس­گرا و بسيار متعصبي كه چندان هم در اقليت نيستند – محاصره كرده­اند. در دهه گذشته، خشونت­هاي سياسي و قومي و نيز     بحران­هاي اقتصادي اوج گرفته­اند. نسل­كشي در گجرات، حمله عليه مسيحيان، خودكشي­هاي گسترده در ميان زحمتكشان بخاطر تنگدستي، آزمايش بمب­هاي هسته­اي و سرانجام احتمال جنگ گسترده با پاكستان، تنها نمونه­هائي از خيزش خشونت­هاي سياسي و قومي و بحران­هاي اقتصادي سال­هاي اخيرند. اما آن چه سخت نگران كننده است اين است كه اين رويدادها، منحصر به دوران، حاكميت راست در هندوستان نيست؛ بلكه در اين دوران،  تنها تشديد شده است.

در شرايطي كه بنظر مي­رسد، انتخابات آينده، تنها به تحكيم حاكميت راست منجر خواهد شد، لازم است تا صريحاً بر اين واقعيت تأكيد كنيم كه اين انتخابات يك انتخابات عادي در يك كشور عادي نيست: اگر راست افراطي در كشوري در مقياس هندوستان كنترل كشور را بدست گيرد؛ پيامدهاي خطرناك خود را خواهد داشت كه ما ملزم به شناخت آنها هستيم.

تمام آنچه گفته شد به بحث ما در باره گردهمايي اجتماعي جهان (گاج) مربوط مي­شود. گرچه كمتر به صراحت گفته شده، اما هر ناظر آگاه سياسي مي­داند كه "گاج" در واقع جنبش جهاني چپ است كه مي­كوشد بر روندهاي سياسي جهاني اثر بگذارد، منتهي چپ با معناي گسترده كنوني آن. در اين "چپ" بسياري از سازمان­هاي غير دولتي  (سغد)1- و نيز شخصيت­هائي كه در معناي مرسوم سياسي نيستند – و حتي از احزاب چپ دوري مي­كنند- عضويت دارند. شرايط بحراني كنوني جهان اين نيروها را بشدت نگران كرده است؛ بنابراين مي­توان گفت در مجموع با انديشه­هاي چپ همخواني بيشتري احساس مي­كنند تا با انديشه­هاي ميانه­رو و راست. در نتيجه، "گردهمايي اجتماعي جهان" در واقع حضور پررنگ چپ است در متن چالش­هاي جهان؛ منتهي چپ به مفهوم گسترده نوين آن.

وقتي تأثير گاج بر انتخابات هندوستان و حوادث عراق – ونه تنها عراق بلكه كل خاورميانه – را مورد ارزيابي قرار دهيم؛ متأسفانه مي­توانيم آن را "اندك" يا "به كلي هيچ" بدانيم. گردهمايي بمبئي با همه عظمت آن و با همه آن شوري كه برانگيخت، تنها يك رويداد كوچك تلويزيوني بود – تازه اگر باشد. اگر چنين است، پس چنين رويدادي چه تأثيري در آينده "گاج" وخيزش گسترده چپ نوين جهاني خواهد داشت؟

ماه­ها پس از برگزاري نشست بمبئي، بسياري از شركت كنندگان، آن را رويدادي بس شورانگيز ارزيابي كرده­اند. بعضي ديگر بطور كلي بر اين نكته تاكيد كرده­اند كه گردهمائي بمبئي بازتاب دقيق تنوع زندگي و باورهاي سياسي بود. و اينكه گاج "دموكراسي واقعي" در عمل است. اما كساني نيز اين بحث را به ميان كشيده­اند كه آيا اين نشست گاج را مي­توان "بوته آزمايشي" براي تحولات نوين سياسي جهان كه در حال زايش است دانست. جامع شناسي به نام"دوسوسا سانتوز"1- مي­گويد كه شعار گاج مبني بر "جهان ديگري ممكن است" نماد پر طنين آرمان شهر نويني است كه هنوز جامع عمل نپوشيده است و نويسنده نام دار خانم "آرونداتي روي"2- با بانگي بلند در نشست گردهمايي اجتماعي جهان در پورتوالگره اعلام كرد كه: "احساس مي­كنم جهان ديگري زاده مي­شود".

 

اما در اين مقطع حساس انتخابات و جنگ، همچنان اين پرسش چالش برانگيز مطرح است كه تأثير گاج بر رويدادهاي "اكنون" و "اينجا" چيست؟ البته دل­نشين­تر آن است كه در آغوش "اميد به خيزش جنبش در آينده­اي مبهم و مه­آلود” بياسايم و شرايط حساس "حاضر" را از ذهن خود بزداييم.

زماني كه گاج در سالهاي 2000 و 2001 شكل گرفت. براستي حادثه­اي محسوب مي­شد. اما آيا ذات تشكيل گاج در مد نظر بود؟ آيا نبايستي انرژي و توان خود را صرف تشخيص و پيشبرد تحولات جهان مي­كرديم. تصويري خيالي در ذهن ايجاد كردن و به آن دلخوش بودن چيزي است و كار و مبارزه در جهان واقعي چيز ديگر.

اين پرسش­ها، تازه و ابتكاري نيستند. بسياري، بويژه چپ­هاي راديكال اين پرسش­ها و   پرسش­هاي ديگري را به ميان كشيده­اند و از آن بالاتر كوشيده­اند تا درنشست اخير گاج نه تنها اين انتقادها را مطرح كنند بلكه آنهارا در چارچوب برنامه سياسي "مقاومت بمبئي"3- تدوين كنند. اما واكنش سازماندهندگان "گاج" نسبت به اين كوشش، همان است كه نگراني ما را دامن مي­زند. آنها ترجيح دادند كه اين مسائل را ناديده بگيرند و بجاي تأمل ورزيدن و ايجاد تغييرات در روياي شيرين موفقيت كمَي فرو روند.

سال گذشته (ژانويه 2003) در ميان شركت كنندگان گاج  - از جمله در ميان بنيان­گذاران آن – اين بحث مطرح شد كه آيا محرك اصلي تظاهرات گسترده ضدجنگ در 26 بهمن 1381(15 فوريه 2003)، گاج بوده است؟ زيرا همانطور كه همه مي­دانند نشست گاج كه در دي ماه 81          (ژانويه 2003) در پورتو الگره برگزار شد، از همه مردم جهان خواسته بود كه در تظاهرات ضدجنگ شركت كنند به نظر شركت­كنندگان در آن نشست، آن تظاهرات گسترده، ثابت كرد كه گاج "موتور محرك لكوموتيو جنبش" است.

اما اگر اين نتيجه­گيري درست باشد – با آنكه مي­كوشيم از هر ارزيابي افراطي مكانيستي خودداري كنيم – سرانجام اين پرسش مطرح مي­شود كه پس چرا امسال عليرغم آنكه دوباره در نشست بمبئي از مردم جهان خواسته شد تا در تظاهرات ضد جنگ 26 بهمن

 ماه (15 فوريه) شركت كنند؛ استقبال از اين دعوت بهيچ عنوان در اندازه­هاي تظاهرات سال گذشته نبود؟ غير از استثناي مبارزه گاج عليه آغاز جنگ عراق (كه آنهم در نهايت موفق نشد) به سختي مي­توان رابطه­اي ميان جنبش­هاي ضد جنگ كه گاج محرك اصلي آنها محسوب مي­شود و اوضاع اسفبار چند ماه گذشته در عراق و افغانستان پيدا كرد. آيا تنها بايد از موفقيت­هاي خود شاد باشيم و از آنها براي خود اعتباري بسازيم ، يا آنچه را كه روي داده مورد ارزيابي و خوانش مجدد و دقيق قرار دهيم.

به همين ترتيب، يكي از دلايلي كه براساس آن، سازمان­هاي هندي، در پاسخ به دعوت "كميته سازماندهي و شوراي بين­المللي" گاج در برزيل، مسئوليت برگزاري نشست بمبئي را پذيرفتند، اين بود كه گاج را ابزار مهمي نه تنها در برابر جهاني سازي نوليبرال مي­دانستند بلكه با ابراز نگراني از رشد فرقه گرايي و بنيادگرايي مي­خواستند از نفوذ گاج براي اتحاد احزاب و جنبش­هاي سياسي و مقابله با اين روند خطرناك استفاده كنند.

با اينهمه مهمترين دليل مخالفت هندوستان با برگزاري مجدد نشست گاج در برزيل آن بود كه سال 2004 سال انتخابات سراسري در هندوستان بود. آنها اميدوار بودند كه تشكيل نشست گاج در هند در آغاز سال انتخاباتي شايد بتواند نقش مهمي را در تشكيل نيروهاي پيشرو در مقابله با نيروهاي فرقه­گرا و راست ايفا كند و حتي بر نتايج انتخابات اثر بگذارد.

نيروي بالقوه گاج و اين واقعيت شورانگيز كه شمار عظيمي از جوانان از آن استقبال كرده­اند، مهمترين انگيزه نيروهاي رسمي و سازمان يافته چپ – يعني احزاب كمونيست – براي پذيرش دعوت گاج برزيل بود. احزاب كمونيست كه در گذشته همكاري با سازمانها غير دولتي (سغد) را رد و فاصله جدي خود را با آنان حفظ مي­كردند، دست دوستي و همكاري بسوي اين نيروها دراز كردند.

گر چه نمي­توان انكار كرد كه نشست بمبئي در ديماه 82 (ژانويه 2004)، نمايش قدرتمندي عليه فرقه­گرايي بود و در سالن اصلي نشست سخنراني­هاي شديدالحني عليه اين پديده ايراد گرديد؛ اما در عين حال بايد از خود صميمانه و علمي بپرسيم كه آيا اين نشست و ديگر فرصت­هاي ارزشمند (از جمله گردهمايي اجتماعي آسيا كه در ديماه 81 (ژانويه 2003) در حيدر آباد برگزار شد) از سطح تشريفات و لفاظي فراتر رفته است؟ آيا تأثيري بر "فرقه گرايي" كشور داشته است و آيا توانسته زمينه اتحاد نيروهاي دموكراتيك ملي را براي انتخابات آتي كشور فراهم سازد.

در همين حال، يكي از دلايلي كه "شوراي بين­المللي" گاج را ترغيب كرد تا نشست گردهماي اجتماعي جهان را در هندوستان و آسيا برگزار كند آن بود كه تصور مي­كرد آسيا از مستعدترين زمينه در مقابله با نوليبراليسم، جنگ وامپراطوري نوين برخوردار است. قرار شد نشست بعدي خارج از آمريكاي لاتين برگزار شود و چون آسيا بخاطر تحولات خاص آن در مد نظر قرار گرفت، هندوستان بهترين گزينه نشست بود.

بار ديگر اين پرسش مطرح مي شود كه آيا برگزاري نشست گاج در هندوستان در ديماه 83(ژانويه2004) درست نه ماه بعد از اشغال امپرياليستي بخش ديگري از آسيا تأثيري بر اشغال ،جنگ و برعملكرد قدرت امپرياليستي داشته است؟

به طور قطع پاسخ  مثبت به اين سؤال آسان نيست.

هدف از مطرح كردن اين مسائل ،ناديده گرفتن و بي اعتبار كردن فعاليت و مبارزات گاج نيست.

نمي خواهيم بگوييم كه تلاشها و مبارزات الزاماْ به موفقيت مي انجامد و تنها بايد مسائل حال و "اينجا" را مورد توجه قرار داد .

اين نوع نگاه به صورت خطرناكي ابزاري است .(در واقع نگرش احزاب چپ به گاج تقريباْ اينگونه است.)

بر عكس ،كوشش ما تأمل بر اين نكته است كه "گاج" اكنون چيست؟ و چه مي تواند باشد. واقعيت آن است كه اين جنبش را مي توان در دو سطح متفاوت ارزيابي كرد:يكي آرماني و بلند مدت ( اينكه گاج را موتور محرك لكوموتيو جنبش بدانيم )و ديگري عيني و كوتاه مدت (اينكه گاج را جنبشي ضد جنگ يا ضد فرقه گرايي هندوستان تصور كنيم)

طبيعي است كه اين دو سطح در تقابل با يكديگر قرار ندارند بلكه از پيوندي دروني برخوردار هستند.اما دلايل روشن و آشكاري وجود دارد مبني بر اينكه از ديدگاه نظري و عملي ،تصور غالب از گاج ،سطح دوم بوده است و اين يعني محو تماشاي درخت شدن و فراموش كردن جنگل.ترديدي نيست كه نبايد دستاوردهاي نشست را ناديده گرفت .

از نظر من آنچه در بمبئي گذشت رويدادي بزرگ و چند جانبه بود.تعداد شركت كنندگان ،شور وشوق آنها،غنا و تنوع جنبش و حضور چشمگير زحمتكشان در آن ، هم سازماندهندگان و هم بسياري از شركت كنندگان را براستي مسحور كرده بود .نشست بمبئي بزرگترين حركت گاج تا كنون بوده است .اما دستاورد كلي چيست؟ آيا فاجعه نيست كه صداي اين نشست حتي در ديگر شهر هاي اين ايالت به گوش نرسيد؟اكنون چند ماه از برگزاري نشست مي گذرد اما تقريباًْ هيچ سخني از اين نشست –كه آنقدر مهم تلقي مي شد –نه تنها در رسانه هاي رسمي و دولتي بلكه حتي در رسانه هاي مدافع جنبش در ميان نيست .باري نه بحثي نه تحليلي .اين نشست هيچ تأثيري حداقل در تظاهرات ضد جنگ دهلي در 25 ديماه (15 ژانويه ) باقي نگذاشت و تا آنجا كه به انتخابات آينده مربوط است اثر آن مانند اثر سايه اي است كه از خياباني گذشت و ديگر هيچ.

آنچه در تجربه و عمل از سازماندهي نخستين گردهمايي اجتماعي آسيا (گاس) و بعد گردهمايي اجتماعي جهان بدست آمده با ايده­آل نخستين سازماندهندگان و بنيان گذاران همخواني ندارد. با اين وجود نبايد از ياد برد كه اين اقدامات، ابتكارات و فعاليت­هايي بسيار مؤثر بودند. اما فاجعه اينجاست كه نشست هندوستان از ديد توده مردم تمام شده است و هيچ اثري، نه در انتخابات، نه در مبارزات عليه فرقه­گرايي و جنگ و بطور كلي در

هيچ چيز باقي نگذاشته است.

اكنون زمان آن فرا رسيده است كه فعاليت­ها را مجدداً مورد بازبيني ژرف قرار دهيم. سعي كنيم معنا و مفهوم روندهايي را كه بر شمرديم دريابيم و ببينيم براي ساختن جهان­هاي ديگر – كه هدف نهايي گاج بود، چه كرده­ايم و چه بايد بكنيم. برپا كردن جشن­هاي پيروزي كار دشواري نيست. اما سازماندهي و انديشيدن در باره ابزار و روش­هاي مبارزه و حركت بسوي بناي جهان­هاي ديگر و بهتر - و بويژه توجه به اين نكته كه مبادا در جهان انديشه خود زنداني شويم – كاري است بس سترگ. جشن پيروزي بخشي از فعاليت ماست، اما نبايد با كار اصلي ما اشتباه گرفته شود.

در شرايط حساسي چون شرايط حاضر، گردهمايي اجتماعي جهان بايد سطح دوم را در نظر بگيرد و به پيش ببرد يعني به موتور محرك لكوموتيو جنبش تبديل شود. دل خوش كردن به پيروزيهاي انتخاباتي يا خروج آمريكا از عراق ... همانا محو تماشاي درخت شدن و غفلت از جنگل است.


 

-1  Jai, Sen  پژوهشگر مستقل در زمينه نيروي محركه جنبش­هاي مردمي، سردبير نشريه گردهمايي اجتماعي جهان به نام چلنجينگ امپاير (Challenging Empires) ، از ساماندهندگان سمينار "فضاي باز" در دانشگاه دهلي و از اعضاي كميته زحمتكشان گردهمايي اجتماعي جهان در سال 2002

 

-2  بايد توجه داشت كه بعضي رويدادهاي اخير از جمله نتايج انتخابات هندوستان نظرات نويسنده را به چالش مي­كشد. بهر صورت مقاله حاضر بيانگر نظرات  بخشي از شركت­كنندگان نشست گردهمائي اجتماعي جهان در بمبئي است. (مترجم)

3- The World Social Forum (WSF)

4- National Democratic Alliance

1- Nongovernmental Organization (NGO)

1- Sousa Santos

2- Arundhati Roy

3- Mumbaz Resistance


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:8 | لینک ثابت



پیش از آغاز، جنگ علیه ایران را متوقف کنید!

برگردان: خسرو باقری

* با نگرانیِ ژرف باردیگر شاهدیم که تهدیدهای فزاینده‌ی ایالات متحده‌ی آمریکا برای جنگی جدید- این‌بار علیه مردم ایران- اوج می‌گیرد.

* رسانه‌های جهان آکنده از گزارش‌هایی است مبنی بر تهدید اتمی ایران و ضرورت اقدام نظامی ایالات متحده‌ی آمریکا علیه آن.

* در زمان اوج‌گیری احتمال حمله‌ی غیرقانونی آمریکا به عراق نیز؛ دستگاه دولتیِ بوش ادعا می‌کرد که عراق، از زرادخانه‌ی عظیم سلاح‌های کشتار جمعی برخوردار است و می‌تواند در عرض تنها 45 دقیقه، حمله‌ای اتمی، شیمیایی و بیولوژیک را علیه ایالات متحده‌ی آمریکا سازمان دهد.

* بوش رئیس جمهور آمریکا، با ادعای این که نمی‌تواند «منتظر ارایه اسناد سازمان ملل بماند» و کشور ممکن است هر لحظه در خطر تسلیحاتی که هم‌چون ابرهای قارچی شکل هستند؛ قرار گیرد، از اراده‌ی ایالات متحده، برای حمله به عراق سخن گفت. اکنون همه می‌دانیم که آن کارزار تبلیغاتی، اساساً داستانِ ساختگی‌ای بود که برای تدارک جنگی تجاوزکارانه سروهم‌بندی شده بود.

* اکنون بار دیگر شاهد ارایه گزارش‌هایی هستیم که درست شبیهِ دورانِ حمله به عراق، برای توجیه تجاوز نظامی علیه مردم ایران تدارک دیده شده‌اند.

ارجاع پرونده‌ی ایران به شورای امنیتِ سازمان ملل متحد، مقدمه‌ای است که برای اقدامی یک‌جانبه فراهم شده است. درست مانند عراق، در یک ارزیابی و رسیدگی دقیق و همه‌جانبه، هیچ یک از ادعاهای آمریکا علیه ایران، قابل اثبات نیست.

با وجود آن که ایران به بازرسی‌های مداخله‌جویانه و غیر ضرور- بسیار فراتر و افزون‌تر از الزام‌های پیمان‌نامه‌ی منعِ تکثیر سلاح‌های اتمی (NPT)- تن داده است؛ اما هیچ کدام از این بازرسی‌ها، اثبات نکرده‌اند که ایران در پیِ برنامه‌ی تسلیحاتِ اتمی باشد.

تنها یک دولت است که علیه مردم از سلاح اتمی استفاده کرده و درست همین کشور است که از بزرگ‌ترین زرادخانه‌ی تسلیحاتِ کشتار جمعی برخوردار است.

وحشتناک‌تر و باورنکردنی‌تر آن که درست در همین زمان، این کشور، تولید تسلیحات اتمی تاکتیکی را آغاز کرده است که قرار نیست تنها در مقابل تهدیدها از آن استفاده شود. این کشور، ایالات متحده‌ی آمریکا است. آیا نباید بحث و گفتگو در باره‌ی خطر تسلیحات اتمی و از آن جمله خطر زرادخانه‌های تسلیحاتی پنتاگون، و نیز تاریخ آکنده از تجاوز و مداخله‌های ایالات متحده آمریکا آغاز شود؟

آمریکا، رنج‌های بسیاری را بر مردم ایران تحمیل کرده است. این کشور، دولت دکتر محمد مصدق را که از طریق انتخابات دموکراتیک به قدرت رسیده بود، سرنگون کرد و شاه را بار دیگر به تخت سلطنت رساند. در نتیجه‌ی این کودتا- که از افتخارات سازمان سیا به‌شمار می‌رود- شاه نه به نمایندگی از مردم ایران بلکه به عنوان کارگزار شرکت‌های نفتی 25 سال با مشت آهنین بر ایران حکومت کرد و سرانجام نظام دیکتاتوری شاه را مردم به بهای جان‌های گرامی خود برانداختند. در 27 سال گذشته، آمریکا با اعمال تحریم علیه مردم ایران، راه آنان را به سوی پیشرفت سد کرد و رنج‌ها و آلام بسیاری برای آنان به ارمغان آورد.

باید همه آنان که با ویرانگری‌های یک جنگ تازه در خاورمیانه مخالفند؛ هم اکنون به‌طور مشترک، به‌پا خیزند و آن را متوقف کنند. ما قاطعانه خواستار پایان بخشیدن به تحریم، اقدامات خصمانه و دروغ پراکنی واشنگتن علیه مردم ایران هستیم و با هرگونه تجاوز آمریکا علیه ایران به شدت مقابله خواهیم کرد، بودجه کشور باید صرف نیازهای مردم شود؛ نه افروختن جنگ بی‌پایان به سود امپراطوری آمریکا.

1-     اسقف توماس گامبلتون (Thomas Gumbleton.)

2-     اسقف فیلیپ تایکسرا (Filipe Teixeria)

3-     مایکل پَرنتی (Michael Parenti) نویسنده

4-     رمزی کلارک (Ramsey Clack) دادستان پیشین آمریکا

5-     هاوارد زین (Haward Zinn) نویسنده، مورخ

6-     جورج گلاووی (George Gallowy) نماینده مجلس انگلستان

7-     مارگریتا پاپاندرو (Margarita Papandreou) بانوی اول پیشین یونان

8-     تونی بن (Tony Benn) نماینده مجلس انگلستان

9-     هارولد پینتر (Harold Pinter) مفتخر به دریافت جایزه نوبل ادبیات 2005

10-اردشیر عمانی (Ardeshir ammani) از بنیان گذاران کمیته دوستی آمریکا و ایران (ALKC)

11-یرواند آبراهامیان (Ervand Abrahanian) استاد دانشگاه، مورخ، نویسنده‌ی کتاب ایران میان دو انقلاب

12-دیوید رهنی (David Rahni) استاد و پژوهشگر

13-دیوید سول (David Sole) ریاستِ UAW

14-استیو گیلز (Steve Gillis) ریاستِ USWA

15-درک آدریانسنس ( Dirk Adriansens) هماهنگ کننده‌ی SOS  عراق

16- هانی آودالله (Hani Awadallah)  ریاست سازمان آمریکاییان عرب تبار

17- دکتر باربارا عزیز (Dr. Barbara Aziz)

18- برین بارِزا (Brain Barraza) از اتحادیه‌ی کارگران آمریکایی مکزیکی تبار

19- شارون بلک ( Sharon Black) از کنگره خلق‌ها

20-جین بریک‌مونت (Jean Bricmont) از اعضای دادگاه بروکسل

21- اِد جایدز (Ed Childs) مهماندار ارشد

22- مایکل کولون (Michel Collon) نویسنده

23- گریگوری ایلیچ (Gregory Elich) تویسنده، پژوهشگر

24- فرخ سهیل گویندی (Farrukh Sohail Goindi) بنیاد دموکراسی- پاکستان

25- ایمنی هنری (Imani Henri) نمایشنامه‌نویس، بازیگر

26- روبرت مِریل (Robert Merril) پرفسور دانشکده هنر دانشگاه مریلند

27- جان کاتالینُتو (John Catalinotto) سردبیر- Metal or Dishanor  و امضاهای دیگر...


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:8 | لینک ثابت



سه‌ رویداد مهم و سه درس آموزنده برای جنبش چپ

خسرو باقری

 در ماه‌های اخیر، سه رویداد مهم پیش آمد که هر کدام از آن‌ها می‌تواند برای جنبش جهانی چپ درس‌های آموزنده‌ای دربر داشته باشد.

1- بیماری فیدل کاسترو و کنار رفتن موقتی او از رهبری حزب و کشور و انتخاب جمعی از رهبران حزب از جمله رائول کاسترو به عنوان جانشینان موقت.

            فیدل کاسترو بدون تردید از بزرگ‌ترین شخصیت‌های جنبش جهانی چپ و از پیگیرترین و راسخ‌ترین مبارزان ضد سرمایه‌داری و ضد امپریالیستی و ضد جهانی سازی امپریالیستی است. یکی از برجسته‌ترین متفکران ما، از او و هوشی‌مین به عنوان بهترین پیروان لنین در دوران ما نام می‌برد. سخن و ستایش در این باره چندان ضرورتی ندارد؛ زیرا به درستی درباره‌ی این فرزند واقعی و آگاهِ زحمت‌کشان سخنان سزاوار بسیار گفته شده است. اما آن چه مایه نگرانی جدی است «ضرورت» وجود او در هشتاد سالگی در سمت دبیر اول حزب کمونیست کوبا و رییس جمهور این کشور انقلابی است. این «ضرورت» به‌راستی نگران کننده است. چرا جامعه‌ی کوبا و همه‌ی تحول خواهان و بهبود جویان جهان باید نگرانِ آن باشند که در کوبای پس از کاسترو چه اتفاقی خواهد افتاد؟ از ویژگی‌های جنبش جهانی چپ و سوسیالیسم، رهبری جمعی بر بنیاد نظریه‌ی سانترالیسمِ دموکراتیک است. در کشورهایی که با سمت‌گیری سوسیالیستی اداره می‌شوند؛ همه‌ی افراد جامعه باید احساس کنند که در صورت شایستگی، می‌توانند در هریک از سمت‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی یا فرهنگی به جامعه و مردم خود خدمت کنند. نباید رهبری کوبا پس از نزدیک به نیم سده در تب بازگشت کاسترو به رهبری حزب و دولت بسوزد. دموکراسی واقعی و خلقی نه تنها به معنای عدالت اجتماعی و اقتصادی و رهایی همه مردم از فقر و عقب ماندگی است؛ بلکه به معنای وسیع‌ترین آزادی برای امکان ارتقای همگان و پذیرش مسئولیت‌های سیاسی و اجتماعی است. پیشنهاد می‌شود که سازمان‌های چپ در اساس‌نامه‌های خود این ماده را هم قید کنند که رییسان جمهوری در کشورهای سوسیالیستی و نیز دبیران اول حزب و سازمان‌های کمونیست، برای دوره‌های 4 ساله و حداکثر دو دوره می‌توانند به این سمت‌ها انتخاب شوند. درعین حال ضرورتی ندارد که مسؤلیت این دو سمت بسیار مهم و دشوار را- که ضرورتاً برهم انطباق ندارند- تنها یک نفر به‌عهده بگیرد. در همین ماده یا ماده دیگری محدودیت سنی ریاست جمهوری و دبیر اولی حزب نیز قید شود. این سن می‌تواند حداکثر 65 سال یا هر سنی که مطابق با امکانات رفاهی و زیستی کشور معین، ویژگی انسانی کاملاً سالم و آماده چه به لحاظ فیزیکی و چه به لحاظ فکری است؛ باشد. رفقای ارجمند و بسیار ارزنده و با تجربه می‌توانند از این پس با عضویت در کمیته مرکزی به یاری حزب و سازمان خود بشتابند. از یاد نبریم که یکی از عوامل تشدید بحران در اتحاد شوروی در دهه‌ی 80، رهبران کهن‌سال آن از جمله لئونید برژنف و کنستانتین چرنینکو بود که در مدتی بسیار کوتان درگذشتند و شرایط بحرانی را بحرانی‌تر کردند. اصولاً چرا باید افرادی تا هنگام مرگِ ناشی از کهن‌سالی در سمت‌های بسیار مهم که به چالاکی، مطالعه‌ی بسیار و توانمندی‌های فکری و فیزیکی فوق‌العاده نیاز دارد؛ خدمت کنند. وجود چنین نخبگانی، بیش از آن که مایه سرافرازی احزاب و سازمان‌های چپ این کشورها باشد؛ از ضعف جامعه در پرورش چنین شخصیت‌هایی حکایت دارد. این ماده‌ها حتماً باید در اساس‌نامه‌های حزبی و سازمانی قید و تصریح شوند و نباید در اختیار انسان‌ها و درجه‌ی فهم و آگاهی آن‌ها قرار گیرد. زیرا همه‌ ما به‌طور روزمره شاهدیم که انسان- در سطح فعلی تکامل- به‌طور کلی قادر نیست ضعف‌های خود را به‌طور دقیق و همه جانبه ببیند. هنوز گرایش عمومی انسان آن است که از کنار ضعف‌های خود با مهربانی بگذرد و جنبه‌های مثبت شخصیت خود را مهم بپندارد.

2- هوگوچاوز، رییس جمهور پیشرو، انقلابی و برگزیده‌ی مردم ونزوئلا در سخنرانی خود در شورای امنیت سازمان ملل متحد، جورج بوش رییس جمهور آمریکا را The evil یا شیطان نامید و تأکید کرد که روز پیش از سخنرانی او، شیطان از پشت این تریبون سخن گفته است. استفاده‌ی چاوز از واژه‌ی بدون تعریفِ دقیق «شیطان» آن هم در ادبیات سیاسی مایه شگفتی است. زیرا اولاً چپ‌ها با کسی دعوای شخصی ندارند تا از واژه‌های توهین‌‌آمیز- که نیروهای ارتجاعی به‌طور روزمره علیه نیروهای پیشرو به‌کار می‌برند- استفاده کنند؛ ثانیاً این واژه بیانگر کدام مفهوم طبقاتی، سیاسی و اجتماعی است؟ چپ، جورج بوش را شیطان نمی‌داند و نیازی هم نمی‌بیند که از واژه‌های فاقد تعریف دقیق دیگران استفاده کند. از دیدگاه چپ، بوش یا بلر، نمایندگانِ راست‌ترین محافل امپریالیستی هستند که ویژگی اصلی آن‌ها استثمار خلق‌ها و زحمت‌کشان است و در این راه یکی از مهم‌ترین ابزار آن‌ها، جنگ است. استفاده‌ی عامه‌پسند از واژه‌ها به مبارزه‌ی زحمت‌کشان علیه سرمایه‌داری یاری نمی‌رساند. البته بخش‌های ناآگاه مردم را می‌توان تحت تأثیر قرار داد و به‌شور آورد، اما این تأثیر-حتا مثبت- کوتاه مدت است و ستم‌گران و سرمایه‌سالاران که در مردم فریبی یدی طولانی دارند به راحتی می‌توانند با تکیه برناآگاهی آنان، با واژه‌های فاقد تعریف دقیق، آن‌ها را به صحنه‌ی مبارزه علیه نیروهای پیشرو، آزادی‌دوست و عدالت‌خواه بکشند. رهبران سازمان‌های چپ باید سنجیده و دقیق و آگاهی‌بخش سخن بگویند. سخن‌رانی‌های آنان باید پیش‌تر از فیلتر خرد جمعی یعنی کمیته‌ی مرکزی سازمان آن‌ها، گذشته و تصویب شده باشد. سخنان شورانگیز در صورتی مؤثر و ایجاد کننده‌ی احساس و آگاهی ژرفند که حاصل فعالیت‌های فکری جمعی، دارای مضمونی اندیشیده و صورتی زیبا و محترمانه باشند.

3- در حمله‌ی تجاوزکارانه‌ی اسرائیل به لبنان، حزب کمونیست لبنان، به مبارزه‌ی قهرمانانه‌ای دست زد و توانست در جنبش مقاومت، نقش سزاواری داشته باشد؛ اما در بعضی موارد، بدون تعیین مرزبندیِ دقیق، به دنباله‌روی از حزب‌الله کشیده شد. جای شگفتی است که چپ‌های منطقه‌ی خاورمیانه که به‌طور طبیعی باید از مسایل منطقه‌ی خود بینش دقیق‌تری داشته باشند، در بعضی از موارد، قادر به درک درست تحولات و استفاده از تجربیات کشورهای منطقه در روند مبارزاتی خود نشدند و این کار را «سام‌وب» دبیر اول حزب کمونیست آمریکا، با نگرش آگاهانه و جسورانه‌ی خود انجام داد. به‌نظر «سام‌وب» نیروهایی مانند حزب‌الله و حماس، اصولاً ضد امپریالیستی نیستند. جالب این‌که خودِ این نیروها هم خود را ضد امپریالیست نمی‌دانند.آن‌ها خود را ضد استکبار می‌خوانند و به‌شدت می‌کوشند که تمایز میان استکبار و امپریالیسم را به‌هم نریزند. علت آن است که در دیدگاه آن‌ها، این سرمایه‌ی امپریالیستی نیست که قدرت می‌آفریند و از این طریق زحمت‌کشان را استثمار می‌کند، به‌نظر آن‌ها استکبار، یک فرایند درونی و روانی است و برای از بین بردن آن، نیازی به تغییرات و انقلاب‌های اقتصادی و اجتماعی نیست. براین اساس، دربرنامه‌ی مبارزاتی آن‌ها، تغییرات و تحولات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به سود زحمت‌کشان جایی ندارد و به‌هیچ‌وجه، نظام سرمایه‌سالار مورد تعرض قرار نمی‌گیرد. عدالت از نظر آن‌ها، تنها در اقدامات خیرخواهانه محدود است و بنیان‌های نظام‌های اجتماعی و اقتصادی سرمایه‌محور را نشانه نمی‌گیرد.

عمری گدازش و سوزش و تقطیر دردناک در انبیق تاریخ برما گذشت تا درک کنیم که نیروهای سیاسی و انسان‌ها را نباید براساس سخنان و شعارهای آن‌ها مورد قضاوت قرار داد. باید با تحلیل طبقاتی و اجتماعی و بررسی دقیق سمت و سوی حرکت آن‌ها، دریافت که آیا مواضع آن‌ها، مواضعِ ضد امپریالیستی، عدالتخواهانه، آزادی‌طلبانه، صلح‌دوستانه و پیشرو است، یا هدف‌های دیگری را تعقیب می‌کنند که از نظر تاریخی، سیاسی و اجتماعی پیشرو نیست و در آن صورت با داشتن مرزهای دقیق و شفاف وارد اتحادهای کوتاه مدت یا بلند مدت با آن‌ها شد.

چپ‌ها نباید برای هدف‌های کوتاه یا بلند مدت، عقیده‌ی خود را مخفی کنند. چپ نگرش آزادی‌خواهانه، عدالت‌دوستانه، سرمایه‌ستیز و صلح‌محور خود را دارد و نیازی ندارد که برای کسب پیروزی‌های کوتاه مدت، به‌جای تکیه بر آگاهی زحمت‌کشان و طبقات ترقی‌خواه، باورهای خود را با باورهای دیگرِ نیروهای سیاسی و اجتماعی- که از پایگاه‌های طبقاتی دیگر برمی‌خیزند- یکسان و مشابه نشان دهد. اتحاد با دنباله‌روی تفاوت دارد و چپ باید ضمن کوشش در سمت ایجاد اتحاد با نیروهای پیشرو- کوتاه مدت یا بلند مدت- از دنباله‌روی و کوتاه آمدن از باورهای خود به سود باورهای دیگرِ نیروهای سیاسی خودداری کند.


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:6 | لینک ثابت


ترازوی بالکها

ترازوی بالِک‌ها

 

هاینریش بل

 

برگردان: خسرو باقری

 

پدر بزرگم اهل جایی بود که بیش‌تر مردم آن با کار در کارگاه‌های کتان زندگی می‌کردند. پنج نسل در خاکی نفس کشیده بودند که از ساقه‌ی کوبیده کتان برمی‌خواست و کشتار تدریجی آن‌ها را رقم می‌زد؛ نژادی ستم‌کشیده و درعین‌حال شادمان که پنیر بُز، سیب‌زمینی و گه‌گاه گوشت خرگوش می‌خوردند؛ غروب‌ها جلوی خانه‌ی  خود می‌نشستند، می‌ریسیدند و می‌بافتند، آواز سرمی‌دادند، چای نعناع می‌نوشیدند و خرسند بودند... روز که می‌شد ساقه کتان‌ها را با وسایل قدیمی به کوره می‌بردند؛ هیچ وسیله‌ای هم که آن‌ها را در برابر غبار و گرمای خشک‌کن کوره، حفاظت کند؛ نداشتند. هرکلبه‌ی دهکده فقط یک تختخواب داشت که به دیوار چسبیده بود و والدین از آن استفاده می‌کردند؛ بچه‌ها هم دور تا دور اتاق روی نیمکت می‌خوابیدند. صبح، بوی سوپ رقیق، فضای کلبه را پُر می‌کرد؛ یکشنبه‌ها معمولاً خورشی برپا می‌شد و در روزهای جشن، صورت بچه‌ها با تماشای لیوان قهوه سیاهی که از بلوط می‌گرفتند و مادر با آن لبخند همیشگی شیر در آن می‌ریخت و روشن و روشن‌ترش می‌کرد؛می‌شکفت.

پدرها و مادرها، صبح زود به کارگاه‌های کتان می‌رفتند و کارهای خانه روی دوش بچه‌ها می‌ماند: اتاق را جارو می‌کردند، مرتب می‌کردند، ظرف‌ها را می‌شستند و سیب‌زمینی‌ها را پوست می‌کندند. آن روزها سیب‌زمینی غذای مهم و با ارزشی بود. پوست نازکش را هم باید نگه می‌داشتند تا کسی آن‌ها را به بی‌دقتی متهم نکند.

همین که مدرسه تمام می‌شد، بچه‌ها باید به جنگل می‌رفتند و بسته به فصل، قارچ یا گیاه‌هایی چون آویشن، زیره، نعناع و گل انگشتانه می‌چیدند. تابستان‌ها، گُل یونجه‌هایی را که از زمین‌های کوچک خود به خانه می‌آوردند، می‌چیدند و جمع می‌کردند. گُل یونجه را کیلویی یک «فنیگ[1]» می‌خریدند. البته عطاری‌های بخش، آن را کیلویی بیست «فنیگ» به زن‌های عصبی و دلشوره‌ای می‌فروختند. قارچ چیز دیگری بود، آن‌ها را کیلویی بیست فنیگ می‌خریدند و در فروشگاه‌های بخش، یک مارک و بیست فنیگ می‌فروختند. پاییز، وقتی رطوبت، قارچ‌ها را از دل خاک بیرون می‌کشید، بچه‌ها در تاریکی سبز وش جنگل روی سینه می‌خزیدند و قارچ‌ها را جمع می‌کردند. تقریباً هر خانواده‌ای قطعه‌ای مخصوص خود داشت که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود.

جنگل به خانواده‌ی «بالک[2] » تعلق داشت. همان‌طور که کارگاه‌های کتان هم مال آن‌ها بود. در دهکده‌ی پدر بزرگم، «بالک‌ها» در عمارت اربابی بزرگی زندگی می‌کردند. خانم خانه یا همسر ارباب اتاق کوچکی نزدیک ماست‌بندی‌خانه داشت که در آن قارچ، گیاهان گوناگون و گُل یونجه‌ها را وزن می‌کرد و پولش را می‌پرداخت. روی میز اتاق، ترازوی بزرگ خانواده‌ی بالک قرار داشت؛ ترازویی قدیمی، دستگاهی شگفت با روکشی برنزی که حتا نیاکان پدر بزرگم، وقتی بچه بودند، آن را دیده بودند و با دست‌های گِل‌آلود، سبدهای کوچک قارچ و دسته‌های گُل یونجه را به سوی آن دراز کرده و بی‌صبرانه به سنگ‌های ترازو که خانم «بالک» پیش از آن‌که شاهین ترازو، درست روی خط سیاه تراز آرام بگیرد، در کف ترازو می‌گذاشت، تماشا کرده بودند؛ خط سیاه تراز، آن خط باریک عدالت که هر سال آن را دوباره می‌کشیدند؛ تا از دقتش کاسته نشود! آن‌وقت خانم بالک دفتر بزرگی را که جلد چرمی داشت، باز می‌کرد، وزن جنس‌ها را می‌نوشت و پول آن‌ها را می‌پرداخت؛ یک فنیگ، پنج فنیگ، ده فنیگ و به‌ندرت یک مارک. پدر بزرگم می‌گفت وقتی بچه بود، یک جام شیشه‌ای آن‌جا روی آن میز بود پُر از آب‌نبات‌های لیمویی، از آن آب‌نبات‌هایی که یک کیلوش یک مارک بود. اگر خانم بالک یا هر کسی که آن روز عهده‌دار ترازو بود، سرحال و سردماغ بود، دستش را توی جام می‌کرد و به هر بچه‌ای یک آب‌نباتِ لیمویی می‌داد و آن وقت صورت بچه‌ها از شادی می‌شکفت، همان‌طور که روزهای جشن وقتی مادر توی لیوان قهوه‌ی آن‌ها شیر می‌ریخت و شیر قهوه را روشن و روشن‌تر می‌کرد تل این که مثل موی دمِ اسبی و کتان گونه‌ی دخترک کوچولویی بی‌رنگ می‌شد.

یکی از قوانینی که خانواده‌ی «بالک» بر دهکده تحمیل کرده بود، این بود که هیچ کس حق نداشت ترازویی در خانه‌اش داشته باشد. این قانون آن‌قدر قدیمی بود که هیچ کس به یاد نمی‌آورد که کی و چگونه به‌وجود آمده است. همه باید از آن اطاعت می‌کردند. هر کس که آن را زیر پا می‌گذاشت؛ از کارگاه‌های کتان اخراج می‌شد و نمی‌توانست قارچ، آویشن و گُل یونجه‌هایش را بفروشد. دامنه‌ی قدرت «بالک‌ها» آن‌قدر زیاد بود که هیچ یک از دهکده‌های همسایه هم گیاه‌های جنگلی فرد خاطی را نمی‌خریدند و به او کار نمی‌دادند. از وقتی که پدر و مادر پدر بزرگم بچه بودند و برای جمع‌آوری قارچ به جنگل می‌رفتند تا چاشنی گوشت ثروت‌مندان پراگ و مواد اولیه‌ی مسابقه‌ی شیرینی‌پزی آن‌ها را فراهم کنند، تا حالا پیش نیامده بود که کسی این قانون را زیر پا بگذارد. آرد را می‌توان با پیمانه اندازه گرفت، تخم‌مرغ‌ها را می‌شود شمرد، نخ را با یارد اندازه می‌گیرند اما گیاه و قارچ را باید وزن کرد، راهی نیست؛ در ضمن ترازوی قدیمی برنزی «بالک‌ها» ظاهراً عیبی نداشت و پنج نسل پیاپی به آن خط سیاه تراز برای توزین جنس‌هایی که بچه‌ها مشتاقانه از جنگل می‌آوردند، اعتماد کرده بودند.

حقیقت آن است که در میان این مردمِ خاموش، بودن کسانی‌که از اجرای این قانون زیرکانه سرباز می‌زدند. مثلاً شکارچیانی بودند که یک‌شبه با شکار قاچاق، پول یک ماه کار در کارگاه‌های کتان را درمی‌آوردند، اما حتا به ذهن آن‌ها هم خطور نمی‌کرد که ترازویی بخرند یا برای خود ترازویی بسازند. پدر بزرگم اولین کسی بود که با جسارت، عدالت خانواده‌ی «بالک» را در پوته‌ی آزمایش گذاشت. مگر آسان بود. این «بالک‌ها» بودند که در عمارت اربابی زندگی می‌کردند و دو کالسکه داشتند. این بالک‌ها بودند که هزینه‌ی تحصیل جوانک روستایی را که برای آموزش دینی به مدرسه‌ای در پراگ می‌رفت، پرداخت می‌کردند؛ این بالک‌ها بودند که چهارشنبه‌ها با کشیش دهکده «تاروک[3]» بازی می‌کردند، فقط آن‌ها بودند که کدخدای دهکده، موقع تحویل سال نو، با کالسکه‌اش که به نشان امپراتوری مزین بود به دیدارشان می‌شتافت و فقط بالک‌ها بودند که امپراتور در نخستین روز سال نوی 1900 میلادی، به آن‌ها، «لقب اشرافی» اعطا کرده بود.

پدر بزرگم، پُر کار و باهوش بود. در جنگل از دیگر بچه‌های دهکده، بیش‌تر روی سینه می‌خزید، پیش‌تر می‌رفت و به اعماق جنگل، که درختان انبوه داشت، راه می‌برد. در افسانه‌ها گفته می‌شد که آن‌جا قولی به نام «بیلگن[4] » زندگی و از گنجی حفاظت می‌کند. اما پدر بزرگ من از بیلگن نمی‌ترسید. حتا وقتی خیلی کوچک بود، تا اعماق جنگل پیش می‌رفت و قارچ‌های بزرگ و درشتی را با خود می‌آورد. گاهی قارچِ دنبلان هم پیدا می‌کرد که خانم بالک برای هر پوندشان[5] سی فنیگ می‌پرداخت. پدر بزرگم هرچه برای بالک‌ها می‌آورد، پشت سالنامه‌ی کهنه‌ای می‌نوشت، هر پوندش را، هر گرمش را، چه قارچ چه آویشن. آن‌وقت، در سمت راست همان سالنامه با همان دست‌خط کودکانه‌اش، پولی را که بابت آن کالاها گرفته بود، وارد می‌کرد.  با آن خط خرچنگ قورباغه‌اش، هر فنیگی را که از هفت‌سالگی تا دوازده‌سالگی گرفته بود، یادداشت کرده بود. دوازده‌ساله که شد سال 1900 بود. در این سال بود که امپراتور، «لقب اشرافی» را به خانواده‌ی «بالک» اعطا کرد. آن‌ها هم از سر لطف و خیراندیشی به هر خانواده‌ی دهکده یک چهارم پوند قهوه‌ی واقعی هدیه دادند از آن قهوه‌های اصل برزیلی. مردان دهکده را هم به آبجو و تنباکوی مجانی میهمان کردند. در ضمن، ضیافت باشکوهی هم در خودِ عمارت به‌پا کردند. در خیابانی که انباشته از درختان سپیدار بود، و به دروازه‌ی عمارت اربابی منتهی می‌شد، کالسکه‌ای بود که ایستاده بود.

درست روز قبل از ضیافت، آن قهوه‌ی برزیلی را در اتاق کوچکی که ترازوی بالک‌ها تقریباً صد سال بود که آن‌جا بود، توزیع می‌کردند. خانواده‌ی «بالک» را اکنون «بالک فون بیلگن[6]» می‌نامیدند، زیرا براساس افسانه‌ای که یادآوری کردیم، سابقاً، غولی به نام بیلگن در قلعه‌ی بزرگی در اراضی کنونی بالک‌ها زندگی می‌کرد.

پدر بزرگ تعریف می‌کرد که وقتی مدرسه تمام شد به خانه‌ی بالک‌ها رفت تا قهوه‌ی چهار خانواده یعنی کِکس‌ها، ویدلزرها و هالزها[7]و خودشان را بگیرد. شب سال نو بود؛ باید نان می‌پختند و اتاق‌های پذیرایی را تزیین می‌کردند. در این شرایط نمی‌شد همه‌ی خانواده‌ها پسرهایشان را برای گرفتن یک چهارم پوند قهوه روانه‌ی خانه‌ی بالک‌ها کنند، تا خانه‌ی بالک‌ها هم که راه نزدیک نبود.

پدر بزرگم روی نیمکت چوبی و باریک آن اتاق کوچک نشست و «گرترود[8] » که خدمت‌کار خانه بود، بسته‌های چهار انسی‌[9]قهوه را- چهارتا- شمرد و روی میز گذاشت. پدر بزرگ که ترازو را نگاه می‌کرد، دید که سنگ یک پوندی هنوز هم روی کفه‌ی سمت چپی ترازو قرار دارد. شب ضیافت بود و خانم «بالک فون بیلگن» سرش شلوغ بود و وقت نداشت. بعد «گرترود» دستش را توی جام شیشه‌ای کرد تا به پدر بزرگم یک آب‌نبات لیمویی بدهد، اما دید که خالی است. جام را سالی یک‌بار پُر می‌کردند و این جام پُر از آب‌نبات‌هایی می‌شد که یک کیلویشان یک مارک می‌ارزید. «گرترود» لبخندی زد و رو به پدر بزرگم گفت: «صب کن تا آب‌نبات بیارم.» و پدر بزرگ با چهار بسته‌ی چهار انسی که در کارخانه بسته‌بندی و درِ آن‌ها پلمپ شده بود، منتظر ماند. درست روبروی ترازویی که سنگ یک پوندی روی یکی از کفه‌های آن گذاشته شده بود. پدر بزرگ چهار بسته قهوه را برداشت و روی کفه‌ی خالی گذاشت. وقتی دید که عقربه‌ی سیاه که عدالت را اندازه می‌گرفت، در سمت چپ خط سیاه ترازو ایستاد، قلبش به تپش افتاد. کفه‌ای که سنگ یک پوندی رویش بود، پایین بود و یک پوند قهوه بالا. قلبش تندتر زد، انگار پشت بوته‌ای در جنگل پنهان شده بود و می‌ترسید که غول از راه برسد. بعد دستی به سنگ‌های کوچکی زد که توی جیبش بود. این سنگ‌ها را همیشه با خود داشت؛ گنجشک‌هایی را که کلم‌های مادرش را نوک می‌زدند، همیشه با تیر و کمان و همین سنگ‌ها نشانه می‌گرفت. پدر بزرگ سه‌تا، چهارتا و سرانجام پنج‌تا از این سنگ‌های کوچولو را کنار بسته‌های قهوه گذاشت تا آن‌که کفه‌ای که روی آن سنگ یک پوندی قرار داشت، آرام آرام بالا آمد و عقربه روی خط سیاه تراز قرار گرفت. پدر بزرگم قهوه‌ها را از روی کفه‌ی ترازو برداشت، آن پنج سنگ کوچک را هم در دستمالی پیچید و وقتی گرترود با بسته‌ی یک کیلوییِ آب‌نبات‌های لیمویی آمد تا آن‌ها را در جام بریزد و یک سال دیگر چهره‌ی بچه‌ها از شادی بدرخشد، پسرک رنگ پریده‌ای را دید که همان‌جا ایستاده بود و ظاهراً هیچ چیز تغییر نکرده بود. پدر بزرگم فقط سهم سه خانواده را از آن قهوه‌ها برداشت و بعد گرترود حیرت‌زده صورت پسرک رنگ‌پریده را دید که آب‌نبات لیمویی را روی زمین تف و زیر پایش له کرد و گفت: «می‌خوام خانم بالک را ببینم.» گرترود گفت: «بالک فون بیلگن» و پدر بزرگم گفت: «باشه خانم بالک فون بیلگن». اما گرترود فقط خنده‌ای تحویل داد و پدر بزرگم در تاریکی شب به دهکده باز گشت. قهوه‌ی «کِکس‌ها»، «ویدلرزها» و «وهالزها» را داد و گفت: «می‌خوام برم پیش کشیش.»

اما به دیدن کشیش نرفت. به جای آن در شب تاریک با پنج سنگ داخل دستمالش از دهکده بیرون زد. باید راه درازی می‌رفت تا کسی را پیدا کند که ترازو داشته باشد، کسی که اجازه داشته باشد که ترازو داشته باشد.

دهکده‌های «بلاگوا» و «برنوا» ترازو نداشتند، این را پدر بزرگم می‌دانست. بنابراین، از آن‌جا‌ها شتابان گذشت. بالاخره پس از دو ساعت پیاده‌روی به مرکز بخش یعنی «دیل‌هیم[10] » رسید که «هونیگ[11]» عطار، در آن زندگی می‌کرد. از خانه‌ی هونیگ عطر خاگینه‌ی تازه به مشام می‌رسید و از نفس هونیگ زمانی که در را به روی پسرک نیمه یخ‌زده باز کرد، بوی شرابی خوش‌بو، سیگار نمناکی لای لب‌های نازکش بود. چند لحظه‌ای دست‌های سرد پسرک را در دست‌های گرم خود محکم فشرد و بعد رو کرد به او و گفت: «چیه؟ چته؟ پدرت ریه‌اش بدتر شده؟»

پدر بزرگم جواب داد که: «نه نیامدم دوا بگیرم» و بعد دستمالش را باز کرد، آن پنج سنگ کوچک را به هونیگ داد و گفت: «می‌خوام ببینم، اینا وزنشان چقدره؟» پدر بزرگم از سرنگرانی نگاهی به صورت هونیگ انداخت، اما چون هونیگ چیزی نگفت، عصبانی نشد و حتا پرسشی هم نکرد، رو به به او گفت: «این مقداری است که از عدالت کم است.» پدر بزرگم حالا که توی اتاقی گرم بود، تازه می‌فهمید که پاهایش چقدر خیس شده‌اند؛ برف و باران از کفش‌های ارزان قیمتش نفوذ کرده و پاهایش را حسابی خیس کرده بود. توی جنگل، برفِ روی شاخه‌های درختان که به‌تدریج آب می‌شدند، پدر بزرگم را مثل موش آب‌کشیده کرده بودند. خسته بود، گرسنه بود. وقتی به قارچ‌ها، علف‌ها و گُل‌هایی فکر کرد که در ترازویی وزن شده بودند که پنج سنگ از ارزش واقعی عدالت کم داشت، اشک از چشمانش سرازیر شد. و وقتی هوینگ با تکان دادن سر موافقت کرد که سنگ‌ها را وزن کند و سنگ‌ها را در دستش گرفت و همسرش را صدا زد، پدر بزرگم به نیاکانِ والدینش، به پدر بزرگ و مادر بزرگش فکر کرد، به آن‌ها که باید قارچ‌ها و گل‌هاشان را با این ترازو وزن می‌کردند و بعد سراسر وجودش را خشمی که از این بی‌عدالتی برمی‌خواست، سوزاند، حق حقِ گریه امانش نداد. بدون اجازه روی صندلی‌ای وا رفت. خاگینه و فنجان قهوه‌ای را که همسر مهربان و نسبتاً چاق هوینگ جلویش گذاشته بود، به کلی فراموش کرد، گریه امانش را بریده بود، بالاخره هوینگ از در پشتی عطاری وارد اتاق شد و سنگ‌ها را توی دست پدر بزرگم ریخت و رو به همسرش با صدایی آرام و شمرده گفت: «دقیقاً پنجاه و پنج گرم.»

دو ساعت طول کشید تا پدر بزرگم از راه جنگل به خانه برسد. در خانه کتک مفصلی خورد و وقتی سراغ قهوه را گرفتند، سکوت کرد و کلمه‌ای برزبان نیاورد. سالنامه‌ی کهنه‌ای را که رویش حساب‌هایش را نوشته بود، آورد و تمام شب آن‌ها را حساب کرد؛ نیمه شب، زمانی‌که سال نو شد، زنگ‌های کلیسا به صدا درآمدند و غرش توپ از عمارت اربابی بالک‌ها به گوش رسید و تمام دهکده را صدای فریاد شادی و خنده و ساز و آواز پُر کرد؛ و همه‌ی اعضای خانواده همدیگر را درآغوش گرفتند و بوسیدند، پدر بزرگم در سکوتی که پس از شور و هیجان نخستین پدید آمده بود، با خود گفت: «خانواده‌ی بالک درست هیجده مارک و سی و دو فنیک به من بدهکار است؛ 18 مارک و 32 فنیک.» و بعد به یاد تمام بچه‌های دهکده افتاد، برادرش «فرتیز[12]» که آن همه قارچ جمع کرده بود، یاد خواهرش «لودمیلا[13] » یاد هزاران کودکی افتاد که برای بالک‌ها، قارچ و گیاه دارویی و گُل جمع کرده بودند؛ اما این‌بار گریه نکرد، فقط آن‌چه را دریافته بود برای پدر و مادر و خواهر و برادرهایش تعریف کرد.

در نخستین روز سال نو، وقتی تمام خانواده‌ی «بالک فون بیلگن» در مراسم عشاء ربانی شرکت کردند، نشان جدید خانوادگی را – غولی که زیر درخت سنوبری نشسته بود- با رنگ‌های آبی و طلایی روی کالسکه‌ی خود حک کرده بودند. در کلیسا سیما‌های خشمناک و پریده رنگِ مردمی را دیدم که خیره در آن‌ها می‌نگریستند؛ فکر می‌کردم مردم دهکده با حلقه‌های گُل، سرود بر لب، کف‌زنان و هورا کشان، از آن‌ها استقبال خواهند کرد؛ اما در دهکده هیچ‌کس انتظار آن‌ها را نمی‌کشید و فقط در کلیسا بود که چهره‌های رنگ‌پریده‌ی مردم به سوی آن‌ها بازگشت، آن هم خاموش و خشمناک. وقتی کشیش از منبر بالا رفت تا هم‌چون هر سال به مناسبت سال نو، موعظه کند؛ سرمای وجود مردم را که با سیماهای دیگرگون و خاموشی او را می‌نگریستند، در خود احساس کرد و با لکنت و زحمت موعظه‌اش را به‌پایان برد و خیس از عرق به محراب بازگشت. پس از پایان مراسم، وقتی بالک‌ها کلیسا را ترک می‌گفتند، از میان دالان مردمی گذشتند که با چهره‌هایی به سپیدی گچ و با لب‌های خاموش آنان را بدرقه می‌کردند. فقط خانم بالک فون بیلگن، هنگامی‌که از جلوی نیمکت کودکان می‌گذشت، نگاهش را در صورت رنگ‌باخته‌ی پدر بزرگم «فرانس بروجر[14]»دوخت و از او پرسید: «قهوه، قهوه را چرا برای مادرت نبردی؟» و پدر بزرگم از روی نیمکت برخاست و بی‌درنگ پاسخ داد: «چون شما، شما به اندازه‌ی پنج کیلو از اون قهوه‌ها به من، به من بدهکارید.» و پنج سنگ کوچک را از جیبش درآورد، به سوی آن زن دراز کرد و گفت: « به اندازه‌ی این سنگ‌ها، یعنی پنجاه و پنج گرم در هر پوند از عدالت شما کم است، کم.» و پیش از آن‌که زن بتواند پاسخی دهد، مردان و زنانی که در کلیسا گرد آمده بودند، همراه با هم با صدای بلند خواندند که «عدالت! این زمین، ای سرور ما، مسیح، تو را با مرگ هم‌خانه ساخت». وقتی بالک‌ها در کلیسا بودند، «ویل‌هلم15» شکارچی در آن اتاق کوچک را شکست و ترازو و دفترچه‌ی قطور چرمی را که در آن ریز اجناسی که بالک‌ها از مردم خریده بودند؛ وارد شده بود، دزدید و مردان دهکده، تمام بعد از ظهر آن نخستین روز سال نو، در اتاق پذیرایی خانه‌ی پدر و مادر پدر بزرگم به حساب و کتاب پرداختند؛ فقط یک دهم حساب‌ها را رسیدگی کرده بودند که ژاندارم‌های ده از راه رسیدند، به اتاق پذیرایی یورش بردند، با چاقو و با تفنگ و با زور، ترازو و دفترچه‌ی چرمی قطور را با خود بردند. در این درگیری خواهر کوچک پدر بزرگم را ژاندارم‌ها کشتند چند نفر زخمی شدند و یکی از ژاندارم‌ها را هم «ویل‌هلم» با ضربه‌ی چاقو از پای درآورد.

دهکده‌ی ما تنها دهکده‌ای نبود که شورش کرد. «بلوگرا» و «برنوا» هم قیام کردند و تقریباً یک هفته کاری در کارگاه‌های کتان انجام نشد.

بعد ژاندارم‌ها ریختند، اهالی دهکده را با تهدید زندان وادار به سکوت کردند. بالک‌ها از کشیش خواستند که در مدرسه، ترازو را نشان دهد و تأیید کند که عقربه‌ی عدالت، درست کار می‌کند. مردم به کارگاه‌های کتان بازگشتند اما به مدرسه نرفتند. کسی نبود که به حرف‌های کشیش گوش کند. کشیش تنها مانده تنها و بی‌کس و بی‌یاور، فقط با سنگ‌های ترازو، ترازو و بسته‌های قهوه‌ی برزیلی.

بچه‌ها باز به سرکار خود باز گشتند، تا برای بالک‌ها قارچ و آویشن و گُل یونجه و گُل انگشتانه جمع کنند؛ اما یک‌شنبه‌ها به محض این‌که بالک‌ها به کلیسا می‌آمدند، مردم دهکده در نیایش خود با صدای بلند می‌خواندند: «عدالت این زمین، ای سرور ما مسیح، تو را با مرگ هم‌خانه ساخت.» سرانجام کدخدا، خواندن این سرودرا در تمام دهکده‌ها ممنوع کرد.

پدر و مادر پدر بزرگم را واداشتند که دهکده و گور تازه‌ی دختر خوردسالشان را ترک کنند آن‌ها هم به سبد بافی روی آوردند. هیچ جا زیاد نمی‌ماندند، زیرا عقربه‌ی عدالت در همه جا انحراف داشت و این را آن‌ها نمی‌توانستند بپذیرند، رنجشان می‌داد. سوار بر گاری خود، در خاموشی و سکوت، همراه با بُز لاغر خود جاده‌های کشور را پشت سر می‌گذاشتند؛ گاهی صدایی از گاری به گوش می‌رسید که توجه عابران را به خود جلب می‌کرد: «عدالت! این زمین، ای سرور ما مسیح، تو را با مرگ هم‌خانه ساخت.» بعضی می‌ایستادند و به داستان این خانواده و خانواده‌ی بالک فون بیلگن که عدالت‌ِشان یک دهم کم داشت را گوش می‌دادند. اما گروه اندکی گوش جان به این سخنان می‌سپردند.


1. fening (سکه‌ای برابر یک صدم مارک آلمان)

 

[2] .Baleks

[3] . taroc (نوعی فال ورق)

[4] . Bilgan the Giont

[5] . pound (واحد وزن برابر 435 گرم)

[6] . Balek von Bilgan

7. the cechs, the weidlers, the vohals

[8] .  Gertrud

[9] . ounce  (برابر 1/31 گرم)

[10] . Dielhein

[11] . honig

[12] . Fritz

[13] . ludmila

 


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:5 | لینک ثابت


پابلو نرودا

به مناسبت صدمین سالِ تولد پابلو نرودا

شعر، سیاست و پابلونرودا

ویب‌ها مائوریا Vibha maurya ))

برگردان: خسرو باقری

پابلونرودا، شاعر، فعال سیاسی و انسان بی‌آلایش، در دوران زندگی خویش، به افسانه پیوست و بسیاری بر این باورند که او پس از مرگش، هم‌چون شخصیت‌های اسطوره‌ای، نه تنها به حیات خود ادامه داد، بلکه بیش از پیش به الهام‌بخشِ توده‌های مردم تبدیل شد. گابریا گارسیا مارکز، او را بزرگ‌ترین شاعر سده‌ی بیستم می‌خواند و در هندوستان، نرودا شاعری است که آثارش، بیش از شاعران دیگر زبان‌ها، ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. در واقع از سر تصادف نیست که در بسیاری از آثار داستانی و رمان‌های نویسندگان آمریکای لاتین، پابلونرودا، چونان اسطوره و چهره‌ی آرمانی، پدیدار می‌شود. در یکی از آثار مارکز به نام «رویاهایم را می‌فروشم»1  که در مجموعه‌ای تحت عنوان «داستان‌های دوازده زائر»2  منتشر شده است؛ نرودا در قالب شخصیتی ظاهر می‌شود که با قاطعیتی کامل اعلام می‌کند که «تنها شعر است و نه چیز دیگر که با الهام و بصیرت ویژه‌ی خود به آدمی اعطا می‌شود.» نرودا به قدرت اثرگذاری شعر، باوری شگرف داشت. هزاران بیت شعرهایی را که او سرود؛ توده‌های مردم آمریکای لاتین، با جان و دل خواندند و به خاطر سپردند. او در خاطرات خود می‌نویسد: «وقتی نخستین مجموعه‌های شعریم منتشر می‌شد؛ هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی آن‌ها را در میادین شهرها، خیابان‌ها، کارخانه‌ها، سالن‌های همایش، تئآترها و بوستان‌ها برای هزاران نفر خواهم خواند. من سراسر شیلی را زیر پا گذاشته‌ام و بذرهای شعرم را در میان مردم میهنم افشانده‌ام.» رمان «پستچی نرودا» اثر «آنتونیو اسکارمتا»3  (2001) حقیقتی را که نرودا به آن اشاره کرده؛ به زیباترین و رساترین شکلی به تصویر کشیده است. این رمان تخیلی این نکته را به خوبی خاطرنشان می‌کند که کم‌تر نویسنده یا شاعری قادر است چنین تأثیر ژرفی بر ادبیات جهان باقی بگذارد.

«ریکاردو نفتالی‌ری‌یز4 » (1904-1973) که به پابلونرودا شهرت یافت، 69 سال زیست که 55 سال آن با آفرینش شعر هم‌راه بود. در این دوران، او هزاران شعر و آثار بسیاری به‌صورت نثر خلق کرد. پدر و مادر نرودا که از میان تهی‌دستان برخاسته بودند؛ در شهر کوچکی به نام «تموکو»5  زندگی می‌کردند. تمام خاطرات دوران کودکی نرودا که در شعرهای او بازتاب یافته است؛ درواقع از همین شهر کوچک الهام گرفته است که چشم‌‌اندازهای حیرت‌انگیز آن را، آداب و رسوم اجتماعی یا دینی یا آن‌چه آن را «پیشرفت‌ تمدنی» می‌نامند تحت تأثیر قرار نداده بود. به همین خاطر، در شعرهای او از پیش‌داوری‌های غرض‌آلود مکتب‌های ادبی یا نظریه‌پردازی‌های رایج در شهرها اثری نیست. آن‌چه در شعر او حضوری همواره دارد؛ همانا طبیعت شگفت‌انگیزی است که او در آن زیسته است. نرودا می‌گوید: در واقع شعر من با سخن گفتن درباره‌ی ماه‌ها و سال‌های کودکیم آغاز شد. از آن پس، باران برای من حضوری همیشگی یافت؛ آن باران‌های سهمناک جنوبی که چونان آبشار از آسمان‌های کیپ‌هورن6  بر سراسر سرزمین من می‌بارید. احتمالاً، آن حضور قاطع طبیعت و نیز شگفتی‌های حیرت‌آور آن بود که زمینه‌ی مناسب را برای آفرینش شعر در وجود نرودا پدید آورد. او نخستین شعرش را در سیزده سالگی سرود در شانزده‌سالگی «تموکو» را به قصد سانتیاگو ترک کرد تا تحصیلات خود را ادامه دهد. در این شهر شلوغ و پر هیاهو، او خود را انسانی تنها یافت، اما شعر، همواره همراهش بود. نرودا نخستین مجموعه‌ی شعر خود را تحت عنوان «بامدادان»7 در سال 1923 و مجموعه‌ی «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه‌ی یأس‌آلود»8  را در سال 1924 منتشر کرد و از آن پس دیگر از گذشته‌ها گسست. می‌گویند که نرودا شاعری گوشه‌گیر بود که اشعارش را در تنهایی و عزلت می‌سرود. این سخن درست است زیرا که او در دوران‌های گوناگون زندگی تنها زیست: در تموکو، در سمت کنسول در شرق دور، - و همان‌جا بود که مجموعه‌ی «اقامت روی زمین»9  (1933-1947) را سرود- و سال‌های بسیار طولانی در فعالیت‌های زیرزمینی سیاسی و سرانجام در دوران تبعید.

به‌هر حال، مطالعه‌ای دقیق در زندگی نرودا و آثارش بیانگر آن ایت که او انسان تنهایی بوده است که آگاهانه می‌کوشیده است تا خود را از این تنهایی نجات دهد. با گذشت زمان نرودا را حلقه‌ای از دوستان فراوان فرا گرفت. «و.تلیل‌بویم»10  دوست دیرین و رفیق نرودا می‌گوید: بار سنگین تنهایی بر دوش نرودا فشار می‌آورد؛ به همین خاطر، جنوب را رها کرد و به سمت شمال رهسپار شد، باران را پشت سر گذاشت و به خورشید پناه آورد. در جستجوی شعر و در آرزوی کشف جهان، در جستجوی عشق و در آرزوی دوستی. نرودا در جستجوی خویش برای یافتن دوستی و عشق، می‌خواست کوله‌بار سنگین تنهایی خویش را بر زمین بگذارد و همگان را در عشق سرشار قلبش سهیم کند. با این وجود، پنج سال زندگی تنها و در انزوا در آسیا، اثر خود را بر او باقی گذاشت. او سال‌ها از محیط آشنای اجتماعی و خانوادگی خود دور افتاد و رابطه‌اش حتا با زبان مادریش از هم گسست. این دوران، تنها دورانی است که در اشعار نرودا، اندوه و یأس سایه می‌افکند و به‌گونه‌ای باور اگزیستانسیالیستی در او ریشه می‌گیرد. شاعر در نامه‌ای که از رینگون11 به دوستش ویکتوراندی می‌نویسد؛ یادآور می‌شود که: «اشعارم مملو از یک‌نواختی و کسالت است؛ همه تکراری، پر از رمز و راز و سراسر اندوه.»

نرودا شاعری بود که از حس نیرومند انتقاد از خود و واکنش نسبت به خود برخوردار بود. او بدون لحظه‌ای تردید، دیدگاه‌های نادرست گذشته‌ی خود را نقد و رد می‌کرد و اندیشه‌های نو و تصحیح شده را می‌پذیرفت. همین حس بود که سرانجام به نرودا کمک کرد تا در شخصیت و آثار خود تغییری بنیادین ایجاد کند. به همین دلیل منتقدان آثار او، زندگی شاعر را به دو دوره تقسیم کرده‌اند؛ دوره‌ای که اشعار «دیگری» می‌سرود و دورانی که به سرودن اشعار سیاسی متعهدانه روی آورد. اما من با این تقسیم‌بندی موافق نیستم. گفته‌اند که سیاست تنها یکی از جنبه‌های شخصیت انسان است؛ اما به باور من باید به این گفته این نظر را هم افزود که هیچ تجربه‌ی انسانی بدون این جنبه- یعنی جنبه‌ی سیاسی- قابل توضیح نیست. این تقسیم‌بندی در واقع، آن‌چه را که انسانی است نفی می‌کند. نرودا در آثار شعری خود به جنگ و ماشین پرداخته است او درباره‌ی شهر، خانه، درباره‌ی عشق و شراب و درباره‌ی مرگ و آزادی، قضاوت زیبایی را آفریده است.

بنابراین جدا کردن اخلاق و آرمان نرودا از اصول زیباشناسی که او به آن اعتقاد داشت؛ به معنای آن است که نرودا را به عنوان انسان از شعرش جدا کنیم. به باور نرودا، آنانی که شعر سیاسی را از دیگر انواع شعر جدا می‌کنند؛ دشمنان شعرند. این سخن نرودا، درواقع، برآمده از تجربیاتی است که او در زندگی گذرانده بود.

در سال 1936 آتش جنگ داخلی اسپانیا شعله‌ور شد. مردم این کشور به مقاومت قهرمانانه‌ای در برابر یورش نیروهای فاشیستی دست زدند. در این شرایط نرودا نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. شاعر که در این زمان سمت کنسول شیلی در اسپانیا را به‌عهده داشت؛ به کمک مبارزانی شتافت که جان آن‌ها در خطر بود و امکان مهاجرت از اسپانیا را برای آنان فراهم آورد. نرودا را به خاطر این مبارزه از سمت خود برکنار کردند. پس از این رویداد، نرودا، به شاعری تبدیل شد که با بانگ بلند علیه جنایت‌های فاشیست‌ها، که اینک در اسپانیا آشکارا به آن دست می‌زدند؛ خروشید. به تدریج در مادرید خود را در کنار شاعرانی دید که با توده‌های عادی خلق پیوند داشتند. او هم‌نشین و هم‌سخن لورکا، آلبرتی، میگوئل هرناندز، لوئیس سرنودا، لئون فیلیپ و... شد و هم اینان بودند که او را برای نخستین بار با دنیای سیاست آشنا کردند. دوستی با رافائل آلبرتی که خانه‌اش را در سال 1934، نیروهای فاشیستی که هر روز قدرتمندتر می‌شدند؛ به آتش کشیده بودند و لورکا که اندکی پس از شعله‌ور شدن جنگ داخلی، در سال 1936 به قتل رسید؛ در اشعار نرودا، به ویژه در مجموعه‌ای تحت عنوان «اسپانیا در قلب من»12  (1936)؛ بازتاب یافت. خشم بی‌پایان او نسبت به جنایت‌ها و بی‌رحمی‌های ارتش فاشیست اسپانیا، الهام‌بخش سرودن مشهورترین اثر او «من چند چیز را توضیح می‌دهم»13  شد. این شعرها آن‌چنان ساده و رسا و از آن چنان «قدرت کلامی» برخوردار بودند که به‌زودی به ترجیع‌بند خلق برای مقاومت در جتگ داخلی تبدیل شدند. می‌توان انتظار داشت که در این زمان، شاعر درمی‌یابد که باید دایره‌ی اندیشه‌های شعری خود را از محدوده‌ی کوچک فردی، به دنیای پهناور جمعی سوق دهد. ناگهان  مخاطبان شعر نرودا، اساساً تغییر کردند و مضمون و سبک آثار او کاملاً متحول شدند. جین‌فرانکو14 می‌گوید: شعرهای او دیگر واژگانی نبودند که بر جان کاغذ آرام می‌گیرند؛ بلکه فریاد و خروشی بودند که خلق را به واکنش برمی‌انگیختند. این تحول به نرودا یاری کرد تا دریابد که شعر به خودی خود واکنشی فردی نیست بلکه شکلی از اشکال سخن است که به حیطه‌ی جمع تعلق دارد.

تحول او در گزینش مخاطبان جدید و نیز ارتباط و پیوند با خلق را می‌توان به خوبی در مجموعه‌ی شعر او تحت عنوان «شعر مردم» یافت. این مجموعه‌ی شعری را معمولاً «شعر حماسی شیلی» می‌نامند. این کتاب که در پانزده بخش است و در سال 1950 منتشر شده، در واقع مهم‌ترین شعرهای او را شامل می‌شود. مضمون این شعرها را زندگی مردم عادی آمریکای لاتین تشکیل می‌دهد. این شعرها در طول دوازده سالی سروده شده‌اند که نرودا به مبارزه سرسختانه‌ای دست یازیده بود. نرودا به مبارزه‌ی دشوار کارگران معدن شیلی پیوست و در مبارزات انتخاباتی استان‌های «تارپاکا» و «آنتوفگستا»16  که به خاطر مبارزات پر شور اتحادیه‌های کارگری زبان‌زد بودند؛ شرکت کرد و سرانجام در سال 1945 به‌عنوان «سناتور» برگزیده شد. در همین زمان به عضویت حزب کمونیست شیلی درآمد. شاعر هرچه بیش‌تر با دشواری‌های زندگی عادی مردم شیلی آشنا می‌شد، به همان اندازه با خشم بیش‌تری به انتقاد از حزب حاکم کشور که تحت رهبری دیکتاتوری به نام گنزالس ویدلا بود؛17 می‌پرداخت. سرانجام دادگاه عالی شیلی نرودا را به خاطر سخن‌رانی‌ای که در ژانویه‌ی 1948 در مجلس ملی کشور ایراد کرده بود- و متن آن‌ها بعدها تحت عنوان «من متهم می‌کنم» منتشر شد- ؛ از مقام سناتوری برکنار کرد و دستور بازداشت او را صادر نمود. شاعر مجبور شد به مبارزه‌ی مخفی روی آورد. در این دوران است که کارگران به یاریش می‌شتابند و هم‌راه دهقانان انقلابی، او را از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر منتقل و از چشم دشمن پنهان می‌دارند. به همین دلیل است که اکثر شعرهای مجموعه‌ی «شعر مردم» به کارگران و دهقانانی تقدیم شده است که شاعر را در خانه‌ها و تجربه‌های خود شریک کرده‌اند. هنگامی‌که این اشعار را می‌خوانید، احساس می‌کنید که این خلق شیلی است که کلام خود را به شاعر وام داده است. در این شعرها، نرودا، داستان سرکوب و استثمار زحمت‌کشان توسط فاتحان و دیکتاتورها را باز می‌گوید. این مجموعه‌ی شعرها با اشعاری که به زندگی خود شاعر باز می‌گردند؛ خاتمه می‌یابد.

مجموعه‌ی «شعر مردم» بدون تردید، مهم‌ترین اثر شعری هنرمند است که بیانگر آرزوهای شاعر و مبارزات او برای تحقق آن‌هاست. این آرزوها و آرمان‌ها هم در زمینه‌ی جهان بینی معین هنرمند و هم در دیدگاه‌های زیبا شناختی اوست. در شعرهایی چون «ارتفاعات مچوبیکو17 »، «کاشفان شیلی18 »، «قلب مگلانز19 »، حیوان‌ها20 ، برای شاعر، خودِ شعر است که اصل است. گرچه در این شعرها، هنرمند درپی ارتباط و انتقال پیام است؛ اما از مضمون فارغ است و برای آن نیست که شعر می‌سراید. او فرمالیست نیست زیرا نمی‌کوشد بر پیچیدگی عناصر زبانی چیزی بی‌افزاید. پیام‌های نرودا تنها بیانگر واقعیت‌ها نبودند، بلکه می‌کوشیدند که چگونگی درک واقعیت‌ها را کشف کنند. در این زمان، نگارش تاریخ روزشمار آمریکا را آغاز می‌کند.در این اثر، او نقاط مثبت این تاریخ را می‌ستاید اما بر نقاط منفی آن سخت می‌تازد. او توضیح می‌دهد که تاریخ آمریکا مشمول از مبارزات همیشگی سرکوب‌گران و آزادی‌خواهان بوده است. شعر «ارتفاعات مچوپیچو» که شعر بسیار مهمی در مجموعه‌ی «دوازده ترانه» است؛ در واقع توصیف روشن و صریح رنج و آلام انسان است.

نرودا پس از مجموعه‌ی شعر «شعر مردم» بیش از پیش به زبان خود توجه می‌کند و به‌خوبی درمی‌یابد که اگر او به عنوان فعال سیاسی می‌خواهد با توده‌های عادی مردم که عموماً بی‌سواد و ناآگاه هستند، ارتباط برقرار کند، لازم است که کوتاه، ساده و روشن سخن بگوید. این دریافت شاعر به خلق اثری منجر شد به نام «تفاوت‌های بنیادین»21  (1957) که در آن شعرها کوتاهند و مسأله‌ی اصلی آن‌ها در درجه‌ی اول انسان است و شرایط او. این مجموعه‌ی شعر، بیانگر آن است که شاعر از شعرهای بلند و توصیفی که ویژگی مجموعه‌های پیشین اوست؛ با قاطعیت عبور می‌کند و به شعر ساده و کوتاه می‌رسد. نرودا در عرصه‌ی ادبیات به هیچ مرز انسانی اعتقاد نداشت. نوآوری در آغاز هر کتاب او هویدا بود و نیز پایانی شگفت. شاعر در خاطرات خود می‌نویسد:

 شعر من و زندگی من مانند رودخانه‌های آمریکا همیشه در جریان است. شعر من مانند امواج این رودخانه‌ها در قلب گرم کوه‌های جنوب متولد می‌شود و با به حرکت درآوردن آب، آن‌ها را به سوی دریاها می‌راند. در این مسیر هیچ چیز را رد نمی‌کند. عشق را می‌پذیرد، از رمز و راز دوری می‌کند و راه وخویش را به سوی قلب‌های ساده‌ترین مردم باز می‌کند. من می‌باید تحمل می‌کردم و به مبارزه دست می‌زدم، باید عشق می‌ورزیدم و سرود سر می‌دادم، من سهم خود را از پیروزی‌ها و شکست‌های جهان به‌چنگ آورده‌ام. من هم طعم گواری نان را چشیده‌ام و هم طعم گس و تلخ خون را. و مگر یک شاعر چه می‌خواهد؟ در شعر همه چیز هست: اشک، بوسه، عزلت و تنهایی و برادری و همبستگی انسانی. این‌ها نه تنها در شعر من خانه دارند، بلکه بخش‌های مهم آنند. زیرا من برای شعرم زیسته‌ام و شعر من بوده است که مرا در مبارزات خود، یاری داده است.

پابلو نرودا تا آخرین روز زندگی یعنی تا 23 سپتامبر 1973 از آفرینش دست نکشید. نه روز پیش از مرگش و هفتاد و دو ساعت پس از کودتای فاشیستی، آخرین بخش از خاطرات خود را نوشت و در آن کودتای پینوشه را کودتای فاشیستی نافرجام علیه مردم شیلی خواند. مراسم بدرود با نرودا، به تظاهرات گسترده‌ی مردم سانتیاگو علیه دیکتاتور نظامی تبدیل شد.

ما امروز یاد پابلو نرودا را گرامی می‌داریم زیرا او به شعر قدرت بخشید؛ علیه فاشیسم و سرکوبگری مبارزه کرد و شعر را به خروش توده‌های ساده‌ی مردم شیلی مبدل ساخت.

 1- I sell my dreams.   2- Twelve Pilgrim stories   3-Antonio Skarmeta   4- Ricardo Nertali Reges 5- Temuco

 6- Cape hon    7- crepuscule  8- Twenty poems or love and a sany or Despai   9- Residence on Earth  10-Teitelboim   11- Rangoon    12- Spain in my heart  13- I am eaplaining a few thing   14-Jean Franco   15-canlo General   16-Tarpaca and Antofagasta    17-Gonzalez wdela   18- hights of macaho picch

18-Discoveres of chile    19-Magellans Heart   20-Thebeast   21-Elements of ades


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 0:2 | لینک ثابت