بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.
منوی وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آذر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خسرو باقری
مهدخت هاشمی
پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب

استراتژي طبقهي كارگر در دوران جهانيسازي سرمايهداري

استراتژي طبقهي كارگر در دوران جهانيسازي سرمايهداري
اسكات مارشال[1]
برگردان خسرو باقري
توضيح: «اين سند، حاصل نشست چهار روزهاي است كه در نتيجهي كوشش كميسيونهاي كار و اقتصاد حزب كمونيست آمريكا در اوايل ماه فوريهي 2006 در شهر شيكاگو برگزار شد. در اين نشست، گزارشهاي متعددي قرائت شد و دربارهي جهانيسازي سرمايهداري بحثهاي گوناگوني درگرفت و واكنش طبقهي كارگر و اتحاديههاي كارگري به آن مورد بحث و بررسي قرار گرفت. روشن است كه تمام بحثهاي آن نشست چهار روزه را نميتوان در چنين مقالهاي گرد آورد؛ اما اميد است كه اين مقاله، به آغاز شكلگيري بحثهاي تازه كه به باور ما چالشهاي مهم پيش روي نيروي كار و طبقهي كارگر در دوران ماست؛ ياري رساند.»
پيشگفتار:
شكلهاي كيفي نويني از سرمايهي فراملي، پديدار شده است. اصليترين ويژگيهاي آن عبارت است از: تمركز بسيار عظيم سرمايهي ملي، شكلهاي تازهاي از انحصارات فراملي، تغييرات حيرتانگيز در تكنولوژي توليدي انبوه و توليد صنعتي؛ شكلهاي جديد تقسيم كار در مقياس جهاني؛ فقر فزاينده و سرانجام سقوط طبقهي كارگر به قعر جامعه در پيامد رقابت جهاني. در شرايط كنوني ثروت برخي از افراد از درآمد بسياري از كشورهاي كوچك بيشتر است.
سرمايهداري جهاني به رشد خود ادامه داده و به سطح نويني از تمركز و اشكال پيشرفتهتري از همگرايي اقتصادي در مقياس جهان دست يافته است. برخي صاحبنظران اين شرايط را مرحلهي نويني در آن چه لنين «امپرياليسم به مثابهي بالاترين مرحلهي سرمايهداري» توصيف كرده است؛ ميدانند، اما برخي ديگر آن را تغييري كيفي ميدانند و آن را مرحلهاي نو در سير تحول سرمايهداري انحصاري ميخوانند. با وجود ديدگاههاي گوناگون، به كلي روشن است كه سرمايهداري به آخرين مرحلهي تكامل خود نرسيده و رشد آن نيز متوقف نشده است.
تغيير استراتژي متناسب با تغيير شرايط زمان:
در آغاز سدهي گذشته، لنين با اشاره به پيدايش كارخانههاي عظيم صنعتي كه طليعهي ظهور انقلاب صنعتي بودند؛ از آنها به عنوان «دژ» طبقهي كارگر سخن گفت. او به خوبي از اهميت استراتژيك و اجتماعي اين «دژها» در مبارزهي طبقهي كارگر آگاه بود. اين تمركز عظيم كارگران به پيدايش سطح نويني از همبستگي و اجتماعي شدن آنها ميانجاميد و اهرمهاي اقتصادي نويني را در اختيار طبقهي كارگر قرار ميداد.
همزمان، نظريهپردازاني چون «اوگنه دبز»[2]، «ويليام فاستر»[3] و ديگران، به بسط مفهوم اتحاديههاي صنعتي پرداختند و در چارچوب مبارزات طبقهي كارگر آمريكا، نسبت به اثرات انقلاب صنعتي واكنش نشان دادند.
از همين رو، حزب كمونيست آمريكا و ديگر احزاب كمونيست و كارگري در كشورهاي پيشرفتهي صنعتي، تلاش خود را در راستاي گسترش نفوذ و افزايش اعضا در اين «دژها» متمركز كردند. حزب كمونيست آمريكا از سياست خود در اين دوران با عنوان مشي «تمركز صنعتي» ياد ميكند.
در آن دوران، اين خط مشي، ادامهي خطي و سادهي سياستهاي پيشين نبود؛ بلكه نتيجهي فرآيندي پيچيده و چندسويه و انطباق با واقعيتهاي جديد مبارزهي طبقاتي بود. به طور كلي، اين خط مشي، واكنش پوياي احزاب كمونيست و كارگري نسبت به تغييرات كمي و كيفي گسترده در نظام سرمايهداري آن دوران بود.
ارزيابي دامنهي تغييرات كيفي اقتصاد جهاني در دوران ما، از محدودهي اين بحث خارج است. اما همانطور كه در آغاز مقاله خاطرنشان كرديم؛ بسياري از عوامل از جمله پيشرفتهاي كيفي در عرصهي دانش و تكنولوژي، ارتباطات، سيستمها و روشهاي توليد انبوه، ترابري فوق سريع، تمركز جهاني سرمايهي مالي و افزايش باور نكردني انحصارات فراملي، از نشانههاي بارز اين تغييرات در عصر ما هستند.
براي مشاهدهي اين تغييرات و دگرگونيهاي عظيم، به ارائهي اسناديا مداركي مبني بر تغييرات كيفي در نظام سرمايهمحور، نيازي نيست. كافي است نگاهي به دشواريهاي رنجباري كه نيروي كار و در مقياس وسيعتر، جنبشهاي طبقهي كارگر و زحمتكشان در دوران جهانيسازي سرمايهدارانه با آن مواجهند؛ بيندازيم. به هر حال، لازم است كه تغييرات اقتصادي و ساختاري زيربنايي را كه در پيرامون ما روي ميدهد؛ مورد بررسي قرار دهيم. لازم است خاطرنشان كنيم كه سرعت تغييرات و توسعهي سرمايهداري، به طور مداوم شتاب ميگيرد.
دشواريهاي پيش روي طبقهي كارگر را كه ناشي از پيشرفتهاي نوين در عرصهي جهانيسازي سرمايهداري است؛ نبايد تنها به مسائل اتحاديههاي كارگري محدود كرد. اين مشكلات، نگراني كمونيستها و نيرويهاي چپ را برنميانگيزد. اين مسائل، موضوعهاي بنيادين و استراتژيكي را در زمينهي چگونگي دفاع و نيز پيشبرد خواستههاي طبقهي كارگر در شرايط جديد، مطرح ميكند. اين مسائل نگراني عميق طيفهاي گستردهي نيروهاي پيشرو، در مقياس سراسر جهان را كه براي عدالت اقتصادي و اجتماعي مبارزه ميكنند؛ برانگيخته است. ما كه براي تدوين استراتژي خود ميكوشيم؛ بايد تغييراتي را كه در سطح طبقهي كارگر جهان و اقتصاد جهاني رخ داده است؛ در مد نظر قرار دهيم. تغييرات طبقهي كارگر و اقتصاد ایالات متحده، پيوند جداييناپذير با تغييرات جهاني نظام سرمايهداري دارد.
اتحاد در شعار كافي نيست:
ما بايد بيش از هر زمان ديگر، قدرت طبقهي كارگر را در شكلهاي نوين انترناسيوناليسم طبقهي كارگر، درك كنيم. ديگر كافي نيست كه كارگران و تودههاي زير ستم جهان تنها در نظريه و شعار متحد باشند. سرمايهداري فراملي امروز، ضرورت سازماندهي و همبستگي كارگران و تودههاي زير ستم جهان را در شكلهاي نوين عملي مطرح ميكند. شعار «كارگران جهان متحد شويد» بايد از شعار به يك استراتژي مشخص تبديل شود.
قدرت واقعي كارگران:
از نظر تاريخي، هر مرحله و هر دورهي پيشرفت و توسعهي نيروهاي مولد سرمايهداري، به استراتژي نويني از سوي كار نيازمند است. مسالهي نهايي در اتحاديههاي كارگري، مبارزهي اقتصادي است. اين درست است كه اتحاديههاي كارگري زماني قدرتمند ميشوند كه استراتژي سياسي و اجتماعي را با اصل مبارزهي خود ـ مبارزهي اقتصادي ـ ادغام كنند؛ اما نكتهي اصلي اين است كه اتحاديهها براي آن كه كارگران بتوانند قدرت اقتصادي بنيادين خود را در عمل به كار ببرند و از نيروي كار دفاع كنند؛ بايد در صف نخست قرار گيرند.
در نخستين روزهاي حيات نظام سرمايهداري، اين اصناف و اتحاديههاي پيشهوران بودند كه از نيروي كار دفاع ميكردند. در آن مرحله از رشد سرمايهداري، كارگران، مبارزهي اقتصادي خود را به طور عمده در سطح ملي (local) انجام ميدادند و سرمايهداري اوليه نيز با مالكيت محلي (local) آن تعريف ميشد. با پيدايش انقلاب صنعتي، سرمايهداري، به طور عمده به مقياس ملي دست يافت و سپس به تدريج به سوي تمركز و فراتر از آن، انحصار پيش رفت. بنابراين كارگران براي آن كه بتوانند از اعتصاب و توقف كار به صورت مؤثري استفاده كنند؛ به سازماندهي گستردهي نيروي كار روي آوردند. علاوه بر اين، اين سازماندهي، به تدريج و در بلندمدت و در نتيجهي همبستگي اتحاديههاي واحدهاي توليدي صورت گرفت. در جهان امروز، نيروي كار در برابر سرمايهي فراملي قرار گرفته است. مالكيت بيش از هر زمان ديگر در شركتهاي جهانگستر و مؤسسههاي مالي جهاني تمركز يافته است. براساس درسهاي تاريخي، امروز نيز ما بايد چون ديگر مرحلههاي نو در پيشرفت سرمايهداري ـ به مفاهيم گستردهتر و ژرفتري از اتحاديههاي كارگري دست يابيم. ما اينك دشواريهاي آغازين درك و بناي اشكال و استراتژيهاي نوين مبارزهي طبقهي كارگر را براي اعمال توان اقتصادي و اهرمهاي مبارزاتي خود، در سطح جهاني تجربه ميكنيم.
وحدت و سازماندهي نيروي كار بايد در شكلهاي نوين جهاني صورت بگيرد. باز هم بايد تاكيد كرد كه اين مساله، تنها به اتحاديههاي كارگري مربوط نيست؛ بلكه مسالهاي است كه بايد كمونيستها، نيروهاي چپ و كليهي نيروهاي پيشرو دربارهي آن به طور ژرف بينديشند. اتحاديههاي كارگري كه برحسب ضرورت، بر مبارزات مبرم و فوري تاكيد دارند؛ خود به خود قادر به ارائهي تحليل طبقاتي ژرف از اين مسائل نيستند.
به عنوان نمونه، اجازه بدهيد تا نگاهي به وضعيت كنوني كه كارگران جنرال موتورز[4] ـ دلفي[5] با آن مواجهند؛ بيندازيم. جنرال موتورز و وال استريت، از جمله شركتهايي هستند كه در عين درگير بودن در بازار رقابت شديد جهاني، به توليد و فروش اتومبيل مشغولند. آنها از اتحاديهها ميخواهند كه بپذيرند كه خدمات بهداشتي و حقوق بازنشستگي كه جنرال موتورز در برابر كارگران خود به اجراي آن متعهد است؛ امكان رقابت شركت را در بازار، از آن سلب ميكند. مديران اين شركتها بر اين نكته اصرار ميورزند كه شركتهاي جنرال موتورز ـ دلفي بايد از تعهدات خود نسبت به اتحاديههاي كارگري عدول كنند و دستمزد كارگران را كاهش دهند يا آن كه ورشكستگي خود را اعلام كنند. صاحبان جنرال موتورز و وال استريت اظهار ميدارند كه اين شركتها بايد كارخانههاي خود را ببندند و اتحاديهها را نابود كنند تا در بازار جهاني اتومبيل بتوانند رقابت كنند.
با كمال تاسف صاحبان اين شركتها توانستهاند بخش عظيمي از رهبران اتحاديهها و شمار وسيعي از كارگران را متقاعد كنند كه تنها پذيرش خواست كارفرمايان و كاهش دستمزدهاست كه ميتواند امنيت شغلي آنها را تضمين كند و تنها از اين طريق است كه كارگران در رقابت جهاني سرمايهداري كه سود را هدف قرار داده است؛ سهمي ببرند. صاحبان اين شركتها كارگران را از ورشكستگي شركتهاي خود ميترسانند در حالي كه جنرال موتورز، شركت عظيم فراملي است كه از سرمايهي فراوان و سود سرشار در گسترهي جهان برخوردار است.
در واقع جنرال موتورز، در 32 كشور جهان اتومبيل توليد ميكند. اين شركت يكي از بزرگترين سرمايهگذاران آمريكايي در چين و آسياست. و در همين چين و قارهي آسياست كه امروزه بزرگترين بازارهاي اتومبيل افتتاح ميشوند و عظيمترين سودها را براي صاحبان اين شركتها، به همراه ميآورد.
اما اگر كارگران بخواهند اين نظريهي به اصطلاح مشاركتي را رد كنند، اهرم اقتصادي آنها در آمريكا، در شرايط كنوني جهان چيست؟ اهرم طبقهي كارگر در مبارزهاي مانند مبارزهي امروز كدام است؟ در ضمن آن كه براي حق كار و حقوق بازنشستگي به مبارزهاي پيگير و راسخ دست ميزنيم؛ آيا زمان آن نرسيده است كه درك كنيم كه بايد به بناي جنبشي دست بزنيم كه كارگران جنرال موتورز را در سراسر جهان متحد كند؟ آيا سازماندهي و همبستگي كارگران جنرال موتورز و ساير كارگران خودروساز سراسر جهان تنها راه حل واقعي پيروزي در اين مبارزه نيست؟ براي آن كه امكان پيروزي در اين نبرد فراهم آيد؛ بايد هر طرح و برنامهاي كه آيندهي مبارزاتي خودروسازان آمريكايي را در نظر دارد؛ كارگران خودروساز چيني را هم دربر بگيرد.
سه غول انحصاري در صنعت اتومبيل سازي يعني جنرال موتورز، فورد و كراسلر (Chrysler)، زماني كه «يو.اي.دبليو» (UAW)، در بيرون از مرزهاي آمريكا فعاليت ميكرد، بر بازار تسلط يافتهاند. «يو.اي.دبليو» براي آن كه بتواند دوباره در اعمال قدرت موثر باشد، بايد همهي آنها را متحد كند. اتحاديههاي كارگري بايد براي دستمزد و شرايط كار در اين سه شركت ملي مبارزه كنند تا سطح مناسبي از زندگي خودروسازان تضمين شوند. بايد به خاطر داشت كه سطح زندگي خودروسازان و ديگر كارگران صنعتي پس از مبارزه براي تشكيل اتحاديههاي كارگري واحدهاي صنعتي بهبود يافت. نتيجهاي اين مبارزه، به افزايش سطح زندگي ميليونها تن كارگر از جمله كارگراني كه عضو اتحاديهها نبودند؛ انجاميد. اتحاديههاي كارگري، در واقع، سطح زندگي كل طبقهي كارگر آمريكا را افزايش دادهاند.
آيا اين همان چيزي نيست كه در نهايت، بايد در سراسر جهان هم روي دهد؟ اين كه كدام شكل از سازماندهي، انجام خواهد شد؛ روشن نيست؛ اما اين انديشه كه استانداردهاي واحد و يگانهي جهاني ـ نظير آنچه پيشتر در اتحاديههاي كارگري مطرح شد ـ بايد در مد نظر قرار گيرد؛ بخشي از راه حل است. گرچه امروز، در حال نبرد روزمره هستيم؛ آيا نبايد به درك اين كه اين همبستگي در مقياس جهان چگونه صورت خواهد گرفت؛ كمك كنيم؟ اينك صنعت خودروسازي، قلب اقتصاد جهان است. در شرايط حاضر، به تقريب ده مجتمع خودروسازي در سراسر جهان وجود دارد كه كليهي فعاليتهاي خودروسازي را در تمام قارهها و به تقريب در تمام مناطق جهان كنترل ميكنند. بهبود سطح استانداردهاي جهاني زندگي كارگران در اين بخش حياتي اقتصاد جهان براي بهبود و افزايش استاندارد زندگي صدها ميليون كارگر جهان، نقش اصلي دارد. اين سخن را ميتوان در بارهي ساير بخشهاي اصلي اقتصاد از جمله انرژي، پتروشيمي، صنايع غذايي و حمل و نقل نيز يادآور شد.
لازم به يادآوري است كه بخش مهمي از جنبش كارگري آمريكا، به ضرورت اين حركت دست يافتهاند. تجربهي همبستگي كارگران صنايع فولاد با كارگران صنايع بريجستون، فايرستون[6]، راونوود[7]، آلومينيوم و به تازگي شركت «اي.اس.اي.آر»[8] آموزههاي گرانبهايي را در ضرورت انترناسيوليسم كارگري به اتحاديهها آموخته است. توافقهاي كارگران متحد صنايع خودروسازي[9] با اتحاديههاي كارگران فولاد و لاستيك در سطح جهان را نبايد تنها نوعي تبادل اطلاعات دانست زيرا اين توافقها در واقع سرآغاز دوران گذار به استانداردهاي جهاني است. تجربهي اعتصاب كارگران بارانداز ساحل غربي با كارگران بارانداز جهان كه چند ماه پيش به وقوع پيوست و در آن كارگران از انتقال محمولههاي كالا به مقصد آمريكا جلوگيري كردند، داراي اهميت بسياري است، زيرا كه به همبستگي و اتحاد عمل كليهي كارگران بارانداز جهان انجاميد.
آيا همزمان با افزايش نيروي كمي كار، ميتوان گامهاي عملي در راستاي به حركت درآوردن آنها برداشت؟ در اين جا نكتهاي مطرح است. در زمان شكلگيري كنگرهي كمونيستها و نيروهاي چپ كارگري به درستي دريافتند كه مبارزه عليه نژادپرستي اتحاديههاي كارگري آمريكا[10] و دفاع از عدالت و برابري اجتماعي، شرط ضروري رشد همبستگي اتحاديهاي در واحدهاي صنعتي است. به همين دليل، ما به مبارزهي گستردهاي براي شكل دادن كميسيونهاي حقوق مدني و اشتغال مناسب دست زدهايم. آيا زمان آن فرا نرسيده است كه دربارهي شكلگيري كميسيونهاي همبستگي جهاني در سطوح محلي و نيز دربارهي اتحاديههاي جهاني بينديشيم.
كارگران امروز آمريكا از هر زمان ديگر، از سطح آموزشي و فرهنگي بالاتري برخوردارند. امكانات ارتباطي مدرن هم به كارگران براي دست يافتن به نگرشي جهانگستر و تشخيص چالشهاي جهاني پيش رو ياري ميرساند. بايد امكان بالقوه را به واقعيت تبديل كرد؛ يعني شعار «كارگران جهان متحد شويد» را جامهي عمل پوشاند. كميسيون جهاني اتحاديهها ميتواند از طريق اعتصابها و مبارزات اتحاديهاي جهاني، سطح همبستگي جهاني را ارتقا دهد. فعاليت اتحاديهها در مبارزه با آپارتايد در آفريقاي جنوبي و شركت كوكا (Coke) در كلمبيا را ميتوان نمونههايي عيني از اين مبارزهها دانست و از آنها پيروي كرد. اتحاديهها ميتوانند با افزايش آگاهي و دانش اعضاي خود، آنان را به مبارزه در اين عرصهها تشويق كنند.
در ضمن مسائل ديگري را هم بايد مورد توجه قرار دهيم. تبادل نظر كارگران آمريكايي با كارگران همصنف خود در چين، هند، آفريقا، خاورميانه و آفريقاي جنوبي، براي كارگران آمريكاي، بينهايت سودمند است. ما بايد همانطور كه ميكوشيم تا شكاف ميان نيروي كار در كشورمان را از بين ببريم؛ بايد به ياري احزاب كمونيست جهان، شكاف موجود در جنبشهاي جهاني نيروي كار را هم رفع كنيم.
پيش به سوي مبارزهي سياسي:
هماكنون كارگران «دلفي» براي حفظ شرايط زندگي خود عليه كاهش دستمزدها و حذف مزاياي خود مبارزه ميكنند. ما حتي لحظهاي نبايد از وظيفهي خود در قبال كمك به مبارزهي آنها غفلت كنيم. اين مبارزه، نه تنها مبارزهاي اقتصادي عليه كاهش دستمزدها و حذف مزايا در دو شركت دلفي وجنرال موتورز است؛ بلكه مبارزهي سياسي مهمي هم به حساب ميآيد. قوانين مربوط به ورشكستگي به سلاحي در دست وكلاي شركتهايي از اين قبيل تبديل شده است تا قراردادهايي را كه با اتحاديهها بستهاند فسخ كنند و حقوق بازنشستگي و بيمهي خدمات درماني كارگران را به جيب بزنند. تمام نيروهاي پيشرو بايد براي اصلاح اين قوانين با جديت وارد نبرد شوند. مبارزه براي احقاق بيمههاي خدمات درماني و دفاع از حقوق بازنشستگي و تقويت امنيت اجتماعي براي كارگراني كه با تعطيلي و ورشكستگي كارخانههاي خود دست به گريبانند، نوعي مبارزهي سياسي بسيار مهم تلقي ميشود.
سياستهاي قدرتهاي سرمايهداري جهان به ويژه در آمريكا از اهميت بسزايي برخوردار است. توافقنامههاي به اصطلاح تجارت آزاد، سياستهاي مالي، مالياتي و سرمايهگذاري، بر زندگي كارگران به صورتي عميق اثر ميگذارد. خيزش جنبشهاي ضد جهانيسازي و مبارزهي آنها عليه بانك جهاني و سازمان تجارت جهاني از توان بالقوهي بسيار نيرومند مبارزهي سياسي نشان دارد. تظاهرات مردم سراسر جهان از جمله تظاهرات سياتل و ميامي به كندي و توقف اجراي طرحهاي سرمايهي فراملي منجر شده است. لغو توافقنامهي شرمآور چندمليتي در زمينهي سرمايهگذاري، بيش از همه نتيجهي مبارزهي سياسي كارگران و زحمتكشان در بسياري از كشورهاي جهان است.
گرچه دموكراتها و جمهوريخواهان، از سياست تشويق سرمايهي فراملي حمايت ميكنند، اما دستيابي جمهوريخواهان فرا راست به كنگره و بوش به كاخ سفيد، به اين روند سرعت بيشتري داده است. شكست جمهوريخواهان فرا راست كنگره در انتخاباتي كه امسال برگزار ميشود و راندن بوش از كاخ سفيد در انتخابات 2008 از اهميت بنيادين براي كنترل و افسار زدن به سرمايهي فراملي برخوردار است.
پيوند مبارزات امروزه با شعار «جهان ديگري ممكن است»:
شكلهاي نويني از اتحاد طبقهي كارگر و سازماندهي آن را بايد در تمام سطوح پيگيري كرد. جنبش جهاني كمونيستي بايد از مباحث نظري صرف و ارتباط برادرانهي مرسوم فراتر رود و شكلهاي نويني از همبستگي جهاني را بنياد گذارد. مبارزهي موثر عليه مرحلهي نوين رشد سرمايهي فراملي، نيازمند آن است كه احزاب كمونيست و چپ جهان، ابتكارهاي عملي نويني را به عرصهي مبارزه بكشند. احزاب كمونيست و چپ جهان بايد براي ائتلاف با ساير احزاب طبقهي كارگر و ديگر نيروهاي مترقي مشاركت كنند.
گرچه اتحاد احزاب كمونيست و چپ جهان از اهميت ويژهاي برخوردار است؛ اما هدف ما تنها تحقق اين اتحاد نيست. هدف ما تقويت طبقهي كارگر جهان و متحدان آن در اين مبارزه است. چشماندازي كه كمونيستها از جهان ديگري كه بشريت به بناي آن نيازمند است؛دارند همانا سوسياليسم است. اين مبارزه يعني داشتن چشماندازي از آينده و پيوند آن با مبارزات امروز است. اما بايد به ياد داشت كه داشتن چشمانداز بلندمدت به معناي داشتن رويايي در آينده نيست؛ بلكه قطبنمايي است كه مبارزات امروز ما را جهت ميبخشد. ضرورت مرحلهي نوين مبارزه ايجاب ميكند كه جنبش جهاني كمونيستي خود را از شر مسائل قديمي و رسوبات گذشته رها كند. اين جنبش نميتواند دست روي دست بگذارد و منتظر اين باشد كه پيشرفت به خودي خود حاصل شود. ما بايد سياستهاي كهنه و عادات فرقهگرايانه را كنار بگذاريم و به سوي شكلهاي نويني از سازماندهي و اتحاد خيز برداريم. چپ بايد بيش از پيش به فعاليت روي آورد.
ديگر شكلهاي مبارزهي طبقاتي جهاني:
كمونيستها بايد براي آن كه اتحاديهها و كارگران به مبارزهي طبقاتي گسترده در مقياس جهان دست بزنند؛ به آنان ياري برسانند. جنبش عظيمي با عنوان «همايش اجتماعي جهان»[11] مبارزه براي تدوين پيماننامههاي زيست محيطي جهاني، مبارزه براي برقراري صلح، مبارزه عليه فقر و بيماري «ايدز» به صورت جهاني شكل گرفته و كارگران و تودههاي ستمكش را در سراسر جهان به يكديگر پيوند داده است.
100 ميليون مهاجر اجباري:
رشد سرمايهي فراملي در جهان امروز، شمار كارگراني را كه در جستجوي كار، طعم مهاجرت را ميچشند، با شدت بيسابقهاي افزايش داده است. گزارشهاي سازمان ملل متحد بيانگر آن است كه هماكنون بيش از صد ميليون كارگر، كشور مادري خود را ترك كردهاند. اين رقم حيرتآور مهاجرت ـ كه به طور عمده به اجبار صورت گرفته است ـ پيامد مستقيم شتاب جهانيسازي سرمايهدارانه است.
تخريب حيرتآور زندگي ميليونها انسان با آزادسازي به تقريب كامل سرمايه و حركت آزادانهي آن در سراسر جهان پيوند بسيار نزديك دارد. توانايي فزايندهي سرمايهي فراملي در كنترل و جهت دادن اقتصاد تمام كشورها و حركت سريع و لجامگسيختهي آن در ناديده انگاشتن حاكميت ملي كشورها، به نابودي گستردهي روستاها در بسياري از كشورها انجاميده است. مجتمعهاي فراملي فرآوري مواد غذايي، فرآوردههاي كشاورزي و دامي، ميليونها نفر را از زمينهايشان رانده است.
مسالهي تبعيض نژادي عليه مهاجران نيز به ابزار بسيار مهمي براي رشد حركتهاي فرا راست در سراسر جهان تبديل شده است. اما از طرف ديگر كارگران مهاجر در سراسر جهان، نقش بسيار مهمي در مبارزه عليه جهانيسازي سرمايهداري و سرمايهي فراملي ايفا ميكنند. ما اين نقش فرخنده را در تظاهرات تودهاي و تشكيل سازمانهاي نوين كارگري در آمريكا شاهديم.
انديشههاي ماركسيستي نخستين بار و به وسيلهي كارگران مهاجر به كشور ما وارد شد، بنابراين امروز هم، كارگران مهاجر در ارتقاي تجارب و انديشههاي پيشرو در كشورهايي كه در آنجا زندگي و كار ميكنند؛ از نقش مهمي برخوردارند. تظاهراتي كه در آمريكا صورت ميگيرد، توانسته است كارگران مهاجر را نيز به سوي خود جلب كند. هماكنون اين كارگران در گسترش اتحاديهها و ديگر جنبشهاي كارگري و اجتماعي كه فراتر از مسائل مهاجران است؛ نقش قدرتمندي ايفا ميكنند.
چين قد ميافرازد:
چين در عرصهي جهان، قد ميافرازد و به قدرت بزرگي تبديل ميشود. براي طبقهي كارگر و حزب كمونيست ايالات متحده، مناسبات با چين از اهميت استراتژيك ويژهاي برخوردار است. درصد چشمگير و فزايندهاي از داراييها و ظرفيتهاي توليد انبوه فعال آمريكا در چين استقرار يافته است که درصد رو به رشدي از اين توليدات براي مقاصد صادراتي است. سرمايهي فراملي آمريكا در بخشهاي مهمي از توليدات صنعتي انبوه چين از جمله اتومبيلسازي، مواد شيميايي، الكترونيك و هوافضا، به صورت كلاني سرمايهگذاري كرده است. بيش از يكصد شركت فراملي آمريكايي، پروژههايي را در چين به انجام ميرسانند. كل سرمايهگذاري آمريكا در چين به رقم 54 ميليارد دلار ميرسد كه كشور ما را به دومين سرمايهگذار بزرگ خارجي در اقتصاد چين تبديل كرده است.
همبستگي كارگران آمريكا و چين براي پيشرفت مبارزه از اهميت بسيار مهمي برخوردار است. چينستيزي و كمونيسمستيزي شرمآور و در عين حال نژادپرستي ضدچيني به ابزار مهمي در دست سرمايه تبديل شده است، تا انترناسيوناليسم و همبستگي جهاني كارگرن آمريكا را نه تنها در مبارزات كارگري بلكه در ديگر مبارزات اجتماعي از جمله محيط زيست و جهانيسازي امپرياليستي تضعيف كند. بسيار مهم است كه مناسبات حزب خود را با حزب كمونيست چين ادامه و به ويژه گسترش دهيم. بايد تمام كوشش خود را براي پيوند اتحاديهها، كارگران و مردم دو كشور، به كار گيريم و آن را ارتقا بخشيم.
به دلايلي كه دربارهي چين گفتيم، هند هم بايد در روابط جهاني، مورد توجه ويژهي حزب كمونيست آمريكا قرار گيرد. رقم سرمايهگذاري خارجي آمريكا بسيار زياد است. گرچه برخلاف چين، در مورد هند، كمونيسمستيزي نقش چنداني در تضعيف مناسبات كارگران دو كشور ايفا نميكند، اما هنديستيزي، آسياييستيزي و شونيسم رشد مناسب مبتني بر انترناسيوناليسم كارگري را كند ميكند.
استدلالهاي گوناگون و نه چندان ضعيفي هم دربارهي ضرورت توجه حزب ما به كارگران و زحمتكشان آفريقا مطرح است. فقر گسترده، غارت امپرياليستي منابع طبيعي، نابودي و عدم ثبات به تقريب تمام دولتها و ملتهاي اين قاره، مسائلي هستند كه طبقهي كارگر جهان نميتواند نسبت به آنها بيتوجه باشد. همانطور كه ميدانيم، آفريقاييستيزي و تبعيض عليه آمريكاييهاي آفريقاييتبار، نقش ويژهاي در به تاخير انداختن كسب آگاهي طبقاتي و انترناسيوناليسم كارگران آمريكا ايفا كرده است. در حقيقت، همانطور كه طبقهي كارگر آمريكا نميتواند بدون رهايي فقيرترين بخش طبقهي كارگر از فقر، به معناي واقعي كلمه رهايي يابد، طبقهي كارگر جهان هم مدافع پايان بخشيدن به فقر و عقبماندگي در مقياس جهان است.
تقسيم كار جديد جهاني:
انحصارهاي جهاني و سرمايهگذاران فراملي، دست به تقسيم كار جديدي در مقياس جهان زدهاند كه براساس آن واحدهاي صنعتي توليد انبوه، به مناطق و كشورهاي بسيار فقير منتقل ميشود. اين انتقال تنها به خاطر سطح دستمزدهاي پايين در اين كشورها نيست. بلكه دلايل ديگري، چون گريز از هزينههاي خدمات بهداشتي، ايمني و زيست محيطي نيز از جمله عوامل اين حركت سرمايهي فراملي است. روشن است كه اين انتقال، بيشتر به كشورهايي صورت ميگيرد كه اكثريت جمعيت آنها را سياهپوستان، سرخپوستان و آسياييها تشكيل ميدهند. نژادپرستي و شونيسم افراطي، در اين حركت به كلي روشن است. نقشي كه سرمايهداران فراملي در كشور هائيتي و سامواي[12] آمريكا، در نزديكي آمريكا ايفا كردهاند؛ مؤيد اين نكته است. كارگران زن جهان، به طور طبيعي در خط نخست مبارزه عليه جهانيسازي سرمايه محور قرار دارند. زنان از قربانيان اصلي مرحلهي جديد حركت سرمايهي فراملي هستند. در بسياري از بدترين كارگاههاي جهان، زنان به معناي واقعي كلمه به بيگاري مشغولند؛ آنان در شرايط بردهداري، درست مانند آغاز پيدايش سرمايهداري صنعتي به سر ميبرند. در جهان امروز، زنان به صورت فزايندهاي در شماري از بزرگترين كارخانهها و واحدهاي توليدي متمركز شدهاند.
رقابت در مقياس جهان براي استثمار هر چه بيشتر طبقهي كارگر جهان در واحدهاي توليدي، سلامت، امنيت و ديگر شرايط كاري كارگران و زحمتكشان جهان و و از آن جمله آمريكا و ديگر كشورهاي صنعتي را به شدت تحليل برده است.
خطر جنگ و رقابت امپرياليستي:
در جهان امروز، آمريكا، به عنوان تنها ابرقدرت، براي تامين منافع اقتصادي و سياسي خود، گستاخانه از نيروي نظامي بهره ميبرد. از اين نيرو، آشكارا براي حفظ منافع تنگنظرانهي سرمايهي فراملي آمريكا استفاده ميشود. جنگ عراق و حضور فزاينده در كلمبيا، دو نمونه از سياستهاي جاري آمريكاست.
بايد توجه داشت كه اين نظر كه گويا رقابت ميان امپرياليستها، پديدهاي مربوط به گذشته است و امروزه خطر جنگ ميان اين رقيبان كاهش يافته است؛ اشتباهي فاحش است. در حقيقت، در حالي كه جنگ عراق براي تامين منافع شركتهاي فراملي آمريكا ـ در زمينههايي چون نفت و مقاطعهكاري ـ برپا شده است؛ در عين حال حاوي اين هشدار به رقيبان نيز هست كه آمريكا خواستار تسلط بر اين منطقه است. گرچه جنگ مستقيم ميان قدرتهاي امپرياليستي در كوتاهمدت متصور نيست؛ اما انواع «جنگهاي وكالتي»[13] كوچك و اقدامهاي نظامي كه به قصد بيثبات كردن جهان صورت ميگيرد، صلح را تهديد ميكند و هرساله جان ميليونها انسان را در معرض تهديد قرار ميدهد.
مسائل تجاري براي طبقهي كارگر از اهميت ويژهاي برخوردار است. گرچه واقعيت اين است كه يكپارچگي اقتصاد جهاني امري است اجتنابناپذير، اما دوران جهانيسازي براي طبقهي كارگر دوران مبارزه است. ما بايد در آنچه «تجارت آزاد» خوانده ميشود بتوانيم با دقت منافع طبقهي كارگر و سازمانهاي وابسته به آنان را از منافع سرمايهي فراملي جدا كنيم.
كارل ماركس، كوتاه و مختصر «موضوع تجارت آزاد» را مورد كنكاش قرار داده است. او مينويسد: «به طور خلاصه تجارت آزاد چيست؟ تجارت آزاد در شرايط كنوني جامعه چيست؟ تجارت آزاد در واقع آزادي سرمايه است. وقتي موانع اندك ملي را كه رشد سرمايه را محدود ميكندكنار ميزنيد؛ به سرمايه، آزادي كامل داده ميشود كه به فعاليت بپردازد. بنابراين تا زماني كه دستمزد كار را وابسته به وجود سرمايه بدانيم، مهم نيست كه در كدام شرايط، كالا (نيروي كار و سرمايه) معاوضه ميشوند؛ به هر صورت، همواره طبقهاي وجود خواهد داشت كه استثمار ميكند و طبقهاي نيز خواهد بود كه استثمار ميشود.» كارگران هيچگاه گزينهاي جز مبارزه براي حفظ شغل خود و عليه ويراني و تباهي نخواهند داشت. به هيچوجه نبايد و نميتوان از كارگر خواست كه با اميد انتزاعي به جهان بهتر آينده و يا وعدهي به وجود آمدن مشاغل بهتر، از شغل امروز خود دست بكشند و يا شاهد نابودي اتحاديههاي خود باشند.
طبقهي كارگر آمريكا و تمركز:
مرحلهي نوين سرمايهي فراملي، تاثير ژرفي بر طبقهي كارگر آمريكا، تركيب و توانايي آن در امر مبارزه باقي گذاشته است. امروزه، كمتر واحد توليدي است كه سنگر چپ باشد. اتوماسيون، دانش و فنآوري به صورتي بنيادين روندهاي توليد را دگرگون كردهاند. امروزه ارتباطات دوربرد، رايانه و آنچه مشاغل خدماتي خوانده ميشود، بيش از گذشته، با روند توليد پيوند دارند. خصوصيسازي و همگرايي فزايندهي سرمايهي مالي كه در دستگاه دولت صورت پذيرفته است؛ به تغيير نقش دولت و كارگران بخش خدمات عمومي در اقتصاد انجاميده است.
طبقهي كارگر به صورت چشمگيري در مقياس جهان و در سطح ملي همراه با اين تغييرات رشد كرده است. در مقياس جهان، شمار كارگراني كه به طور مستقيم در توليد انبوه واحدهاي صنعتي كار ميكنند؛ افزايش يافته است. فرآوردههاي صنعتي جهان در ده سال گذشته 34 درصد رشد كرده است. اما در سطح ملي يعني آمريكا، موقعيت كارگران صنعتي در آنچه ما صنايع بنيادين ميخوانيم، به شدت تضعيف شده است. بسياري از اين صنايع، در اقتصاد جهاني، هنوز نقشي بنيادين دارند؛ اما توليد جهاني به معناي كاهش فاحش قدرت نفوذ اين كارگران و اتحاديههاي ملي آنهاست. صنعت اتومبيلسازي آمريكا اين نكته را به خوبي نشان ميدهد.
در جهان امروز، اتحاديههاي صنعتي در حال تغييرند. گرچه واحدهاي صنعتي با توليد انبوه، هنوز نقش كليدي را در اقتصاد ملي ايفا ميكنند، اما فقدان قدرت، محيط كارگري خشن و حملات دولت و شركتها، كه ضد نيروي كار سازمان يافته، اعمال ميشود، اتحاديههاي صنعتي خاص را به اتحاديههاي صنعتي عام تبديل كرده است؛ گرچه واحدهاي صنعتي قديمي و خاص هنوز جايگاه خود را حفظ كردهاند. در بسياري از اين اتحاديهها، بقا، مسالهاي اصلي آنهاست. انشعاب اخير در صفوف نيروي كار، بيش از هر چيز به دليل عدم توانايي اين نيرو براي يافتن راهي براي مقابله با جهانيسازي سرمايهداري بوده است تا هر چيز ديگر. نياز مبرم چپ و كمونيست هادریافتن راهی برای غلبه براین مسایل بخشی از مسئولیت های تاریخی حزب کمونیست آمريكاست.
اين پرسش مهم را كه چگونه ميتوان طبقهي كارگر را براي كسب قدرت و نفوذ سازماندهي كرد نبايد به برنامهي سازماندهي آن بخش از كارگران كه كارشان پيمانكاري بيرون از شركت است، كمتوجهي كند. براي سازماندهي موثر به منظور كسب قدرت و اعتبار در داخل كشور، بايد وظيفهي چالشبرانگيز يافتن راههايي براي ايجاد اتحاديهها و سازمانهاي طبقهي كارگر و اقدام علمي در مقياس جهان را پيش كشيد.
در مبارزه با انديشههاي غلط، نبايد گوشهي راحتي برگزينيم و آسوده باشيم. اين كه كناري بنشينيم و مرتب شكايت كنيم كه چرا بر اين بخش صنعتي يا آن بخش اقتصادي تمركز نكردهايم؛ چيزي را تغيير نميدهد. ما بايد وضعيت را آنچنان كه هست، بشكافيم و چگونگي حركت را از همان جا دريابيم. ما بايد اين انديشه را كه بايد انواع گوناگون و بسيار عظيمي از اتحاديههاي صنعتي را هم امروز، پديد آوريم؛ در ذهن خود بپرورانيم. جنبش كارگري امروز، بايد با استفاده از آموزههاي كنگرهي اتحاديههاي كارگري آمريكا كه انديشهي اتحاديهگرايي را ارتقا داد و آن را به اتحاديهاي بزرگتر از اتحاديهي صنعتگران تبديل كرد، به تدارك تشكيل اتحاديههاي بزرگتر جديدي دست بزنيم تا توانايي مبارزه در سطح ملي و جهاني را كسب كنيم. اين شكلهاي جديد اتحاديهاي بايد زمينه را براي انديشههي شجاعانهتر و ژرفتر دربارهي سازماندهي فراهم آورد.
جنبش كمونيستي هم بايد تصوير نويني از آيندهاي كه در مقياس جهاني متحول ميشود، ارايه كند. سياست تمركز صنعتي بايد به انديشهاي ژرفتر و گستردهتر تغيير شكل دهد. باري، حزب ما بايد به گونهاي سازمان يابد كه بتواند بر بخشهاي استراتژيك طبقهي كارگر تاثير بگذارد. اما اين بخشهاي استراتژيك شماري از واحدهاي صنعتي كه ما آنها را بنيادين يا مادر ميخوانديم نيست.
ما، مانند بقيهي طبقهي كارگر بايد خود را با واقعيتهاي جهان امروز تطبيق دهيم. البته همچنان بايد تمركز خود را روي واحدهاي صنعتي حياتي كه موتور محركهي اقتصاد جهان هستند ، ـ اتومبيلسازي، فولاد و واحدهاي صنعتي كه انبوه كارگران را در خود جاي دادهاند ـ حفظ كنيم و تداوم دهيم. فعاليت در ميان كارگران صنعت حمل و نقل بايد به اولويت اول تبديل شود. كارگران صنعت حمل و نقل به يكي از قدرتمندترين نيروها در مقابله با سرمايهي فراملي تبديل شدهاند.
بايد پيوسته تكرار كرد كه اين نوع تمركز استراتژيك بايد با مبارزه عليه سرمايهي فراملي پيوند داشته باشد. در جهان امروز، كارگران فولاد، اتومبيلسازي و حمل و نقل از بيشترين قدرت و نفوذ استراتژيك در عرصهي جهاني برخوردارند. چون توليد صنعتي در ايالات متحده كاهش يافته است؛ سرمايهي مالي به شدت گسترش يافته است. يك شركت غولپيكر توليد فولاد كه از ادغام دو شركت «ميتل»[14] و «آرسلر»[15] به وجود آمده است؛ به زودي ميزان توليد خود را به بيش از ده درصد كل توليد فولاد جهان خواهد رساند. اين شركت، كارخانههاي توليدي خود را در سراسر جهان خواهد گسترد و بيش از سيصد هزار فولاد كار را در استخدام خواهد داشت. تمام كارگران فولاكار «ميتل» كه در «اينديانا»[16] كار ميكنند و حتي كل كارگران «ميتل» در سراسر آمريكا، قادر به توليد اين حجم عظيم از فولاد نيستند.
در عين حال ما بايد تمركز كارگران در بخشهايي چون «خدمات بهداشتي»، «توليد مواد غذايي»، «ارتباطات دوربرد» و آب و برقي و سرانجام كارگران «بخش دولتي» و كارگران بخشهاي اقتصادي را كه به صورت فزايندهاي، به بخش استراتژيك طبقهي كارگر تبديل ميشوند؛ از ياد نبريم. همانطور كه تجربهي مبارزهي كارگران بخش مواد غذايي خطوط هوايي «اسكاي چف»[17] در فرودگاه «هيت رو لندن»[18] نشان داد؛ حتي در مبارزاتي كه به نظر «داخلي» نيز ميرسد، همبستگي جهاني ميتواند به مهمترين اهرم اعمال قدرت كارگران در مقابل شركتهايي تبديل شود كه «شغل» دستمزد و مزاياي كارگران و كاركنان را مورد تعرض قرار ميدهند.
كميسيون كارگري حزب كمونيست آمريكا، تشكيل كميتههاي كاري فرعي را براي توسعهي كار استراتژيك متمركز در صنايع فولاد، اتومبيلسازي، ارتباطات راه دور، بنادر، حمل و نقل، توليد مواد غذايي و مراقبتهاي بهداشتي و پزشكي آغاز كرده است. اين بخشهايي كه برشمرديم، تنها بخشهاي كليدي و حياتي اقتصاد ما نيستند. در واقع به باور ما حزب بايد با اين بخشهاي اقتصادي در درجهي نخست پيوند يابد و به اين ترتيب كميتههاي كارگري ما ميتوانند در ديگر بخشها نيز گسترش يابند. در شرايط حاضر، هدف ما اين است كه كميتههاي فرعي ما در اين بخشها فعاليت خود را آغاز كنند. در واقع ما ميخواهيم توجه حزب را به فعاليت در اين بخشها معطوف كنيم. ما در عين حال بايد مفاهيم مربوط به تمركز استراتژيك مربوط به كارگران بخشهاي گوناگون يك واحد اقتصادي را مورد بازبيني قرار دهيم؛ زيرا در شرايط حاضر، روند توليد به گونهاي است كه اين كارگران مدت زيادي نميتوانند در بخشهاي مجاور هم كار كنند. پراكندگي و عدم تمركز توليد انبوه به پراكندگي و عدم انسجام كارگراني انجاميده است كه پيشتر در يك واحد اقتصادي در كنار يكديگر فعاليت ميكردند.
روشن است كه بسياري از كارگران از اين پراكندگي، عدم انسجام و فقدان تمركز در بخشهاي گوناگون يك واحد اقتصادي آگاهند و در انديشهي شكلهاي نويني از تمركزند. متمركز كردن اين بخشها براي حزب و توسعهي نفوذ آن در ميان كارگران از اهميت ويژهاي برخوردار است. تمركز حوزههاي ما براي فعاليت در ميان اين گروه از كارگران و توجه ويژه به كارگران آفريقايي و آسياييتبار و كارگران سرخپوست و مهاجران آمريكاي لاتين از اهميت ويژهاي برخوردار است و بايد مورد بازبيني قرار گيرد. چگونگي تمركز بر مبارزات تودهاي، تشكيل ائتلافها و مبارزه براي اتحاد طبقهي كارگر يا نژادها و مليتهاي گوناگون، مسائل جدي و اصلي در مبارزات جاري ماست.
در نتيجه بايد گفت كه كار ما، كار آساني نيست. واكنش طبقهي كارگر به انقلاب صنعتي، مرحلهي امپرياليستي رشد سرمايهداري در اوايل سدهي گذاشته، مبارزهاي چندسويه و بلندمدت بود. در عين حال، اين دوران با رشد حيرتانگيز احزاب كمونيست و كارگري، گسترش اتحاديههاي كارگري در بخشهاي صنعتي و مبارزات فراگير طبقهي كارگر هم همراه بود. بنابراين امروز هم طبقهي كارگر بايد به مرحلهي جديد رشد سرمايهي فراملي، با كشف جسورانهي شيوههاي مبارزاتي نوين كه به منظور همبستگي جهاني طبقهي كارگر صورت ميگيرد و شكلهاي نوين اتحاديهها و سازمانهاي كارگري، نوسازي حزب و پيوند با جنبشهاي كارگري و كمونيستي جهان، واكنش نشان ميدهد.
[2] - Eugene Debs
[3] - William Foster
[4] - GM
[5] -
[6] - Firestone
[7] - Ravenwood
[8] - ASAR co
[9] - United Automobile Warkers ???
[10] - Congress of industial organization (CIO)
[11] - World social forums
۱۲- American Samoa (جزيرهاي در اقيانوس آرام)
[13] - Proky wars
[14] - Mittlal
[15] - Arcelor
[16] -
[17] - Sky Chef
[18] -
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 0:12 | لینک ثابت |
در عصر...

در عصر ...
يادمان استاد هنرهاي نمايشي، اكبر رادي
خسرو باقري
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد[1].
اكبر رادي، نويسنده، منتقد، استاد هنرهاي نمايشي و نمايشنامهنويس نامدار درگذشت. در ميان نمايشنامه نويسانی كه در سنت آزاديخواهي مردم ايران باليدند، اكبر رادي چهرهاي ممتاز دارد. رادي پديد آوردندهي نمايشنامههايي چون روزنهي آبي، صيادان، لبخند باشكوه آقاي گيل، منجي در صبح نمناك، در مه بخوان، شب روي سنگفرش خيس و بسياري آثار و مقالههاي ارزشمند با نثري گيرا بود. گرچه رادي رفت ولي شك نداريم كه حضور او در زنگنهها، كتايونها، مشتي منوچها، ركساناها، عنايتها، گلآقاها و بسياري شخصيتهاي ديگر زنده و ماندني است[2].
اكبر رادي كه به همراه بهرام بيضايي و غلامحسين ساعدي از بزرگترين نمايشنامهنويسان معاصر ميهن ما به شمار ميرفت، در دهم مهرماه 1318 در شهر رشت به دنيا آمد از «پدري درس خواندهي نه كلاسهي قديم كه علاوه بر فارسي و آذري، فرانسه و روسي را هم تا اندازه ای ميدانست ... و مادري بيسواد اما با احساس، دانا، شايسته و باشكوه»[3] ورشكستگي مالي پدر باعث شد كه خانواده در سن 11 سالگي او به تهران كوچ كند. اما خاطرات شهر بارانزده چنان بر ذهن او نقش بسته و به نمايشنامههايش راه يافته بود كه بسياري گمان ميبرند كه او تا سالهاي جواني در گيلان زيسته است. در تهران، در محلهي نواب ساكن ميشوند. «چند سالي گذشت و زندگي دندان تيز و آن روي خود را به معناي خوفناكش به ما نشان داد و ما هيولاي شوم فقر را آبرومندانه در خانه پذيرفتيم و نيازهاي نخستين خود را در زير لباسهاي مندرس اما هميشه پاكيزه پنهان داشتيم ...»[4] به تدريج ادبيات به جانش راه يافت. اولين داستانش را به نام «موش مرده» در سال 1335 در روزنامهي كيهان منتشر كرد. در سال 1338 يكي از داستانهايش به نام «باران» در مسابقهي داستاننويسي «اطلاعات جوان» جايزهي اول را برد و بعدها تعدادي از داستانهاي خود را در قالب مجموعهاي با عنوان «جاده» چاپ كرد، اما در ادامه، راه ادبيات نمايشي را در پيش گرفت. «ميدانستم كه نمايشنامه يكي از پايههاي سهگانهي ادبيات است كه به نسبت داستان در ايران رشد قابل توجه ای نكرده و نويسندهي خوشمايهاي از تبار هدايت و چوبك به آن نپرداخته است ... و به اين نتيجه رسيدم كه تا زماني كه نمايشنامهي ايراني با آدمهاي معاصر و درد زنده نداشته باشيم، بيگمان تآتر معاصر ملي هم نخواهيم داشت»[5] در سال 1338 نگارش نمايشنامهي «روزنهي آبي» را كه عصياني است عليه حاكميت فرسوده اما مستقر و پدرسالار، آغاز كرد و در سال 1341 با هزينهي شخصي به چاپ رساند. نمايشنامهي دومش «افول» را با هزينهي گروه «طرفه» ـ گروهي بينام و نشان در آن روزگار و نامدار اين روزگار، نادر ابراهيمي، احمدرضا احمدي، بهرام بيضايي، محمد علي سپانلو ... ـ به چاپ رساند. در سال 1342 در رشتهي علوم اجتماعي از دانشگاه تهران مدرك ليسانس گرفت اما تحصيلات خود را در مقطع فوق ليسانس نيمه كاره رها كرد. «... معلمي را از كلاس سوم دبستان «بامشاد» و سپس ششم دبستان «شهرام» در جنوب شهر شروع كردم و طي سي و دو سال، تدريس را در رشتهي ادبيات سال چهارم دبيرستان، ادبيات نمايشي انستيتو مربيان امور هنري، نمايشنامهنويسي مقطع كارشناسي دانشگاه تهران و نمايشنامهنويسي پيشرفتهي كارشناسي ارشد دانشگاه تهران ادامه دادم ...»[6]
اما دو ديدار سرنوشت قطعي او را به عنوان نمايشنامهنويس رقم زد: «ديدار اول ملاقات با شاهين سركيسيان بود به معرفي احمد شاملو، پنجاه سال مردي ... كه از دور هفتادساله نشان ميداد، اما وقتي دربارهي تآتر حرف ميزد، سيساله مينمود، روشن، ظريف و شاد كه داعيهي تآتر ملي داشت و معلومات گستردهاي در سيستم استانسيلافسكي ...[7] و هم او بود كه هنگام بحث دربارهي نمايشنامهي «مرغ دريايي»، آنتوان چخوف رو به رادي كرد و با ته لهجهي ارمنياش گفت: «اي رودي! چخوف را نبايد مانند رمان بخواني، بايد مثل شعر زندگي كني ...»[8].
اما ديدار دوم آشنايي او بود با جلال آل احمد «... و من كمابيش در تمام آن دهه، با او درگير بودهام، مساله داشتهايم، كلنجار رفتهايم، من محصلانه و با مسالمت و او معلمانه، صريح و سركش و عصبي و گاه حاشيه هم داشت است؛ سردي و دوري و رو گرفتن، ولي سرانجام هم اوست كه «مادهي مستعد» مرا ورزيد ...»[9]
اما اكبر رادي برخلاف آل احمد كه در داستانهايش «آدمهاي تحقير شده در كثافت زندگي»[10] را به تصوير ميكشد، نمايشنامههايي نوشت «... در راه جستن الماس گم شدهاي كه در پلشتيهاي اين حوالي، مدفون است و كافي است با دو چشم گيرنده چنگ بيندازي، برش داري و دستي روي آن بكشي تا مثل ستارههاي درخشاني كه بر جبهي سياه آسمان دوخته باشند، توي صحنه بدرخشد و ارواح خاموش ما را نوراني كند ...»[11]
اكبر رادي «... در عصر بيخصلتي كه خرده كاسبان، عفاف صحنهي ما را جواز كسب خود كرده با خيال جمع در لابيهاي توليدي و بنگاههاي سريالي پرسه ميزنند و گورزادگان و كوچك پايان پسماندههاي مكتب پاريس و لندن سابق را در دايرهي فرم غرغره ميكنند و با تعدادي كارتون، يك چينش هندسي، دو تيغه نور و يك سكوت خوابآور و ناگهان خرنعرههاي پلشت و يك زبان معلق ياجوج، مدعي كشف لحظههاي ناب هستياند، در اين عهد بيخصلت بيهويت بيمعني ...[12] در بامداد روز پنجم دي ماه 1386 در بيمارستان پارس به علت بيماري سرطان مغز استخوان در سن 68 سالگي درگذشت. «... رفت آن بزرگواري كه رادي بود، سوار بر واژههاي خويش، اما چشمهاي را كه از قلم وي جوشيد، جا گذاشت تا كاسهي دستهايمان را از آب زندگيبخش آن پر كنيم ...»[13]
كارنامهي اكبر رادي
|
روزنهي آبي |
نمايشنامه |
انديشه |
1341 |
|
افول |
نمايشنامه |
طرفه |
1343 |
|
از پشت شيشهها |
نمايشنامه |
روزن |
1346 |
|
ارثيهي ايراني |
نمايشنامه |
اميركبير |
1347 |
|
صيادان |
نمايشنامه |
زمان |
1348 |
|
مرگ در پاييز |
نمايشنامه |
رز |
1349 |
|
جاده |
داستان |
لوح |
1349 |
|
دستي از دور |
مقالهها |
رز |
1352 |
|
لبخند باشكوه آقاي گيل |
نمايشنامه |
زمان |
1352 |
|
در مه بخوان |
نمايشنامه |
زمان |
1354 |
|
نامههاي همشهري |
مقالهها |
نمونه |
1356 |
|
هملت با سالاد فصل |
نمايشنامه |
زمان |
1357 |
|
منجي در صبح نمناك |
نمايشنامه |
زمان |
1365 |
|
پلكان |
نمايشنامه |
نمايش |
1368 |
|
آهسته با گل سرخ |
نمايشنامه |
نمايش |
1368 |
|
بشنو از ني |
مكالمهها |
هدايت |
1370 |
|
آميز قلمدون |
نمايشنامه |
نيلا |
1377 |
|
شب روي سنگفرش خيس |
نمايشنامه |
نيلا |
1378 |
|
باغ شبنماي ما |
نمايشنامه |
نيلا |
1378 |
|
مكالمات |
مصاحبه |
ويستار |
1379 |
|
تانگوي تخممرغ داغ |
نمايشنامه |
ويستار |
1381 |
|
ملودي شهر باران |
نمايشنامه |
آگرا |
1382 |
|
خانمچه و مهتابي |
نمايشنامه |
آگرا |
1382 |
|
انسان ريخته يا نيمرخ شبرنگ |
مقالهها |
قطره |
1382 |
|
شب بخير جناب كنت |
نمايشنامه |
قطره |
1383 |
|
روي صحنهي آبي (جلد اول) |
دورهي آثار |
قطره |
1383 |
|
روي صحنهي آبي (جلد دوم) |
دورهي آثار |
قطره |
1383 |
|
روي صحنهي آبي (جلد سوم) |
دورهي آثار |
قطره |
1383 |
|
پايين، گذر سقاخانه |
نمايشنامه |
قطره |
1384 |
۱- سهراب سپهري
۲- كانون نويسندگان ايران
۳- خرده بيوگرافي، اكبر رادي
۴- همان
۵- همان
۶- همان
۷- همان
۸- همان
۹- همان
۱۰- همان
۱۱- همان
۱۲- اكبر رادي براي دادروز بهرام بيضايي
۱۳- بهرام بيضايي
نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 7:46 | لینک ثابت |
مسئله ای به نام تعطیلات تابستانی
متفکر اثر رودن

خسرو باقری
مسئلهای به نام تعطیلات تابستانی
مسائلی در جامعه وجود دارند که گاه آنقدر آشکار و واضحاند که آدمی نمیداند آنها را توضیح بدهد یا نه و از خود می پرسد آیا آقایان مدیران کشور که عناوین عالم ، دکتر و کارشناس ارشد را یدک میکشند؛ این مسائل روشن را درک نمیکنند؟ یکی از این مسائل، تعطیلات طولانی تابستانی مدارس و دانشگاههاست. مدارس ابتدایی کشور حداکثر از دهم خرداد، مدارس راهنمایی حداکثر از ۱۵ خرداد و دبیرستانهای کشور حداکثر از٢۵ خرداد تعطیل میشوند. یعنی عملاً مدارس ابتدایی کشور بهجای سه ماه تعطیلی سابق، اکنون چهار ماه تعطیل هستند. دانشگاههای کشور نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در نیمههای خرداد کلاسها تعطیل میشوند و حداکثر از اواسط تیرماه پس از پایان امتحانات به تعطیلی میروند.
در این جا چند نکتهی بسیار واضح مطرح است:
- تعطیلات بلند مدت، آموزش کودکان، نوجوانان و جوانان را تهدید میکند.
اصولاً چرا مدارس ابتدایی باید نزدیک به چهارماه، راهنماییها و دبیرستانها سه ماه تا سه ماه و نیم و دانشگاهها نزدیک به سه ماه تعطیل باشند. اولاً، این تعطیلات ریشه در یک جامعه کشاورزی دارد که تابستان را تعطیل میکردند تا کودکان به یاری والدینشان بشتابند. پرواضح است که ما امروز با چنین جامعهای روبرو نیستیم و ثانیاً در صورتیکه گرمای تابستان دلیل باشد، باید گفت که امروز عهد دقیانوس نیست و بهراحتی میتوان با استفاده ازسیستمهای تهویهی مطبوع، فضای دلخواه و مناسبی را در کلاسها به وجود آورد.کافی است مدیران کشور به یک نظرسنجی از پدران، مادران و آموزگاران دلسوز دست بزنند تا دریابند که این مدت طولانی تعطیلات چه بلایی بر سر آموزش کودکان، نوجوانان و جوانان میآورد.
- تعطیلات با جغرافیای مناطق مختلف کشور هماهنگ نیست.
جالبتر این که این میزان تعطیلات برای استانهای گرمسیری چون هرمزگان و خوزستان و استانهای سردسیری چون آذربایجان و کردستان یکسان است. البته بعضی استانهای گرمسیری زودتر تعطیل میشوند، اما سال تحصیلی را زودتر آغاز نمیکنند. در استانهای سردسیر، مردم باید در زمستانها، کودکان مدارس ابتدایی خود را در هوای تاریک از خواب بیدار کنند و آنها را خوابآلوده و در حالی که از سرما میلرزند به مدارس برسانند و درعوض در هوای مناسب ماه آخر بهار و هوای مناسب تابستانهای این مناطق – که مردم همه استانها برای گردش به آن جاها سفر میکنند- کودکان خود را در خانه نگهدارند. آیا این یک اصل بدیهی نیست که در کشوری مانند ایران که جغرافیای بسیار متفاوتی دارد، این تعطیلات باید متناسب بااین جغرافیا باشد؟
- تعطیلات بلند مدت، دوره آموزشی دانش آموزان و دانشجویان را کوتاه میکند.
همهی والدینی که بنابرقانون نانوشتهی آموزش و پرورش ایران موظفند – حال می خواهد جراح، استاد، مهندس یا حقوقدان باشند یا کارگر، دهقان و زحمتکش دیگری که ممکن است از سواد چندانی هم برخوردار نباشند – هر شب با بچه های خود ریاضی کار کنند ، به آن ها دیکته بگویند و انواع مسائل و مشکلات آموزشی کودکان خود را رتق و فتق کنند؛ بسیار روشن است – و عجیب است که برای مدیران این وزارتخانه روشن نیست – که چه فشاری به بچهها وارد میشود که متنهای نسبتاً مفصل کتابهای درسی به ویژه ریاضی را در مدت کوتاهی بیاموزند. آیا کاهش تعطیلات و افزودن به زمان سال تحصیلی، این فشار را از دوش کودکان برنمیدارد و این امکان را فراهم نمیسازد که آموزش و پرورش در این مرزو بوم نه به عاملی برای زجر کشیدن، بلکه به پدیدهای پرشور برای کشف علمی پدیدههای انسانی و طبیعی تبدیل شود؟
- اکثر مردم توان استفاده از امکانات آموزشی و ورزشی خارج از مدرسه را ندارند.
می توان بنابر همان قانون نانوشتهی آموزش و پرورش کشور، به والدین تکلیف کرد که در این چهار ماه، کودکان خود را با پول و امکانات آموزشی خود، آماده نگهدارند. اما آخر این که دیگر خیلی روشن است که تنها بخش اندکی از جامعهی ما – که البته آقایان و خانمهای بسیار محترم مدیران کشور جزو آنها هستند – قادرند، امکانات مالی این اقدام را فراهم کنند و میلیونها نفر از زحمتکشان یدی و فکری جامعهی ما که فقط برای زنده ماندن و نه زندگی کردن مجبورند – زن و شوهر- از بام تا شام بدوند، نه توان مالی و نه توان اندیشگی آن را دارند که به آموزش کودکان دلبند خود بپردازند.
- خانوادهها نمیدانند کودکان را در تعطیلات بلند مدت تابستانی کجا نگهداری کنند.
آیا برای مدیران آموزش و پرورش روشن نیست که این کودکان، این سه چهار ماه را در کجا باید بگذرانند؟ همه میدانند که در شرایط موجود، اکثر خانوادههای زحمتکش قادر نیستند با کار تنها یک نفر، زندگی را بگذرانند، پس این کودکان و نوجوانان را چه باید کرد؟ آنها را در خانه تنها بگذاریم؟ یا به پدربزرگها و مادربزرگهای هفتاد ساله بسپاریم تا دوباره در این سن به نگهداری فرزندان ما بپردازند؟ در محیطهای کار هم که اصلاً چنین تدابیری اندیشیده نشده است؟ پس اگر کودکند باید آنها را صبح زود بیدار کنیم و با خود به محیط کار ببریم و چشم غرههای کارفرمایان محترم را تحمل کنیم – البته یادمان نرود که اکثر این کارفرمایان و مدیران محترم مدرکی کمتر از دکترا و کارشناس ازشد ندارند، اما دریغ از اندکی درک و انصا ف – و یا اگر نوجوانند و جوان، به کوچهها و خیابانهای پرخطر شهر بسپاریم .
با آغاز تعطیلات، در ِ مدارس دو هزار متری را می بندند و یا به صورت محدود برای برگزاری بعضی کلاسهای خصوصی، ورزشی و آموزشی درآمدزا، مورد استفاده قرار میدهند و در واقع آنها را اجاره میدهند – و من همیشه در حسرت زندگی آن بابای مدرسهام که در گوشهی حیاط مدرسه، خانه دارد و چهارماه تمام دو هزار متر حیاط دراختیار!! – و مدیران در هفته یکی دو ساعت به آن جا سر میزنند؛ درحالی که میتوان از امکانات این محیط های آموزشی – دهها کلاس، کتابخانه، حیاط بازی، تور والیبال، زمین فوتبال و ... استفاده کرد و با کمک دانشجویان برجستهی دورههای کارشناسی و کارشناسی ارشد، در رشتههای گوناگون علمی و هنری، ریاضی، فیزیک، شیمی، تاتر، موسیقی، عکاسی، فیلم و انواع رشتههای ورزشی – برای کودکان و نوجوانان امکانات مناسب را در فضای شناخته شده ی مدرسه، برای همگان فراهم آورد.
ازهمه جالبتر آن که دانشجویان کشور هم عملاً از نیمهی تیرماه تعطیل میشوند. همهی استادان و دانشجویان دانشگاههای کشور میدانند – و عجیب است که وزارت علوم با آن ید بیضاء و دهها سال تجربه و دانشگاه آزاد با اینهمه دستاوردهای درخشان! نمیدانند – که ترم دوم تحصیلی عملاً در نیمهی خرداد ماه پایان مییابد، زیرا یک هفته یا دو هفته قبلاز امتحانات کلاسها تعطیل است. یادمان باشد که این ترم در اوایل اسفند آغاز میشود. هفتهی اول کلاسها تشکیل نمیشود و تعطیلات عملاً یکماههی نوروزی، یک هفته تا ۱۰ روز قبل از عید و یک هفته بعد از عید را هم در خود دارد؛ از نظر آموزشی چه اعتباری دارد؟ تمام درسهای اصولی دانشجویان دراین ترم نابود میشود. بگذریم از ترم مضحک تابستانی، که عملاً در یک ماه خاتمه مییابد. متأسفانه وزارت آموزش و پرورش و وزارت علوم که باید نماد نظم و جدیت باشند؛ در این مورد بدترینند. کدام کارخانه یا اداره ده روز قبل از عید و یک هفته بعد از عید تعطیلاند. معلوم نیست چرا باید اینچنین شتابان و بیکیفیت، ترم تحصیلی را به پایان رساند و بعد سه ماه تعطیل شد؟ دانشجویان عموماً جوانان حدود ٢۰ سالهاند. چرا در حالی که پدران و مادران این دانشجویان که عموماً بیش از ۴۰ یا ۵۰ سال دارند؛ می توانند در سر کار حاضر شوند، اما دانشجویان جوان و پرانرژی باید تعطیل باشند.
نتیجه:
آموزش و پرورش، وزارت علوم و کل دستگاه دولت و حاکمیت باید به این مسائل بسیار روشن و بدیهی بپردازند. پیشنهاد نگارنده این است که ترم اول مدارس، دبیرستانها و دانشگاهها از اول شهریور ماه آغاز شود و دقیقاً و نه در حرف ۱۷ جلسه درسی داشته باشند. ( تعطیلات رسمی باید با کلاسهای جبرانی که در همان آغاز ترم توسط دانشکده، دبیرستان یا مدرسه برنامهریزی میشود؛ پوشش داده شوند بهگونهای که استاد و دانشجو و معلم و دانش آموز دقیقاً ۱۷ جلسهی درسی دراختیار داشته باشند). پس از دقیقا ً ۱۷ جلسه، جلسهی هجدهم باید رسماً تعطیل باشد. ( در شرایط حاضر، دانشگاهها و مراکز آموزشی علیرغم اطلاع دقیق از این که در هفته آخر، کلاسها تشکیل نمیشوند؛ آن را به صورت فرمالیته و تشریفاتی جزو جلسات آموزشی محسوب میکنند و دانشگاههای آزاد و بهاصطلاح غیرانتفاعی پول آن را از دانشجویان دریافت میکنند. کاملاً روشن است دانشجویانی که از شهرهای گوناگون به مراکز آموزشی میآیند و نیز دانشآموزان، به یک هفته تعطیلی رسمی برای آمادگی امتحانات نیاز دارند). هفتههای نوزدهم و بیستم، امتحانات برگزار میشود. طبق محاسبهی نسبی نگارنده، با این برنامهریزی، ترم تقریباً در ٢۰ دی ماه خاتمه مییابد. پس از امتحانات دانشجویان و دانش آموزان به تعطیلات دوهفتهای میروند و پس از آن بلافاصله تقریباً از پنجم بهمن ( با تقویم امسال ) ترم آغاز میشود. ۱۷ جلسهی دقیق آموزشی ترم دوم در نیمهی خرداد بهپایان میرسد. هفتهی هجدهم برای آمادگی امتحانات رسماً تعطیل است و هفتههای نوزدهم و بیستم امتحانات برگزار میشود. به این ترتیب تقریباً در دهم تیر ماه، امتحانات به پایان میرسد و تعطیلات تقریباً ۵۰ روزهی تابستانی ( البته با برنامه ) آغاز میشود . ترم تابستانی هم ( یادمان باشد این ترم برای ۵ هفته، در هر هفته سه جلسه تنظیم شده که بنابرهمان سنت نانوشتهی دانشگاهی هفتهی اول که همان سه هفته اول است؛ عموماً کلاسها تشکیل نمیشوند) به کلی حذف میشود. با افزایش طول ترم از فشار بر دانشآموزان و دانشجویان کاسته میشود تا آنان با فراغ بال و با عشق و اشتیاق راه دانشوری و هنرپروری را در پیش گیرند. باید در تعطیلات، در خود مدارس، دبیرستانها و دانشگاهها امکانات آموزشی و تفریحی رایگان و همگانی فراهم گردد تا همهی کودکان، نوجوانان و جوانان، فارغ از طبقهی اجتماعی خود از آن بهرهمند شوند و در محیط های کارِ والدین امکاناتی فراهم شود که به ویژه کودکان در صورت ضرورت، درهمان محیط از آموزش و ورزش برخوردار شوند.
همهی کودکان، نوجوانان و جوانان را فرزندان خود و میهن خود بدانیم. به همهی آنها بیندیشیم و آنان را از این تبعیضها و محرومیتهای کشنده و ویرانگر که نتیجهی نظام اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به غایت ناعادلانه و نا جوانمردانهی " آدم بزرگهاست "* دور نگهداریم.
* اشاره به داستان شازده کوچولو، اثرآنتوان سنت اگزو پری.
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:42 | لینک ثابت |
پیمان با راستی
پیمان با راستی
پابلو نرودا- برگردان : خسرو باقری
برای ایرج جانیپور
مرا با راستی
مرا با حقیقت راستی
سوگند وپیمانی است.
پیمانی
که فانوس دل آویز روشنایی را
در تیرگی اندوهبار ِ شب بیاویزم.
می خواستم ،
تنها می خواستم تکه نانی باشم ،
باری ، تکه نانی
که گرسنگان را سیری بخشم
وتن ِ رنج دیدگان را اندکی بیارامم.
اما همین که خواستم ،
همین که خواستم،
سپاه هولناک ِ شب در من آویخت
وتمام عمر در رزمی بی امان گذشت
ومجالی نشد،
حتی اندک مجالی
که تکه نانی باشم
وتبسمی گرم را بر لبان ِ سردِ تهی دستان بنشانم.
اما اینک ،
پس از گذرِ زمان
این منم،
منم با تمامی عشقهایم
با هرآن چه خواستهام،
با هرآن که دوستش داشتهام،
اینک منم ،
منم که از هراس ِجویبار "خود" گذشتهام،
وبا اقیانوس بیکران ِ" خلق" درآمیختهام.
باری،
اینک این منم
که در سکوتم
چونان دریا ،
هردم فزون تر
میخروشم .
· "پابلو نرودا" شاعر، مبارز وسیاست مدار شیلیایی، در سال 1971به دریافت جایزهی نوبل ادبیات نایل آمد.او در23 سپتامبر 1973، پس از کودتای ژنرال " پینوشه" وسرنگونی دولت ملی " سالوادور آلنده" در 69 سالگی درگذشت.
نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:10 | لینک ثابت |
هنرمند اثر هنرمند دیگر را تحریف یا سانسور نمی کند.

نگاهي به اجراي نمايش «ماكوندو» به كارگرداني آزاده انصاري
خسرو باقری
وقتي مطلع شدم كه داستان ژرف و شگفتانگيز «مرد كهن سال با بالهاي بس بزرگ» اثر گابريل گارسيا ماركز، به صورت نمايشنامهاي تحت عنوان «ماكوندو» در كارگاه نمایش تئاتر شهر به صحنه آمده است، با اشتياق به ديدار آن شتافتم. بگذريم از اين كه ديدن اين نمايشنامه در آن سالن بس كوچك و بس گرم با صندليهاي بدون پشتي با چه شكنجه و تحقيري همراه بود. ظاهراً در اين مرز و بوم براي مردمي كه ميخواهند اندكي از ابتذال بگريزند و از دنياي انديشمندان و هنرمندان واقعي، روح و جان خود را طراوتي بخشند، راهي جز تحمل اين شكنجه و تحقير نيست.
گابريل گارسيا ماركز، نويسندهاي است بزرگ، انسانگرا و با انديشههاي جامعهگرا يانه (سوسياليستي). گرچه نميتوان او را بينانگذار واقعگرايي (رئاليسم) جادويي دانست، اما بدون ترديد، با آثار او بود كه اين مكتب ادبي در جهان ادبيات تشخص پيدا كرد. ماركز كه به خاطر انتشار رمان «صدسال تنهايي» در سال 1982 برندهي جايزهي نوبل ادبيات شد، در توصيف مكتب ادبي خود ميگويد: «صد سال تنهايي بيشتر به خاطر عنصر تخيل آن مورد تحسين قرار ميگيرد، در حالي كه شما در سر تا سر اثر من يك سطر پيدا نميكنيد كه برپايهي واقعيت نوشته نشده باشد.» موضوع اين است كه واقعيت كارائيب با غريبترين تخيلهاي ممكن پهلو ميزند. ماركز گرچه در آثار خود واقعيت و تخيل را در هم ميتند اما، خود را واقعگرا ميداند، زيرا واقعيت در نظر او تنها زندگي واقعي روزمره را شامل نميشود بلكه اسطورهها، عقايد و افسانههاي مردم را هم در بر ميگيرد. او با تاكيد اضافه ميكند: «با تاسف بايد بگويم كه بسياري تصور ميكنند كه من داستانهاي خيالي مينويسم، در حالي كه من نويسندهاي واقعگرا هستم و باور دارم، آنچه مينويسم واقعگرايي جامعهگرايانه (رئاليسم سوسياليستي) واقعي است.
با اين توضيح مختصر ميخواستم خاطرنشان كنم كه نويسندهي نمايشنامه، كارگردان و بازيگران اثر با نويسندهي بس بزرگي روبرو بودهاند كه ميبايد پس از تحقيق كامل، اثري درخور اين نويسنده بر صحنه بياورند. اين مسئوليت بزرگي است و به نظر من نويسندهي نمايشنامه ـ آقاي آرش پارساخو ـ يا اين مسئوليت را درك نكردهاند ـ كه من بعيد ميدانم ـ و يا هنوز براي درك ژرفاي اين اثر بسيار جوانند ـ جواني عيب نيست اما براي انجام كارهاي بزرگ زود است.
«مرد كهنسال با بالهاي بس بزرگ» كه مترجم با كمال تاسف آن را «پيرمرد فرتوت با بالهاي بزرگ بزرگ» ترجمه كرده ـ نام انگليسي اثر Avery old man with Erermous wings است. old man برخلاف واژهي فارسي فرتوت به هيچ عنوان از معناي تجربي (connotation) منفي برخوردار نيست-يكي از داستانهاي بسيار درخشان ماركز است كه مابين دو رمان بسيار مهم او، «صد سال تنهايي» و«پاييز پدر سالار» منتشر شده است. بسياري از مفسران، اين اثر را بهترين و شاخصترين نمونهي رئاليسم (واقعگرايي) جادويي ميدانند و بر اين اعتقادند كه مرد كهن سال، همانا خود ماركز است كه پس از شهرت و مقبوليت عام پس از انتشار صد سال تنهايي، در معرض قضاوت مردم و گروههاي مختلف قرار ميگيرد و به تدريج از يادها ميرود- تب تند زود به عرق مي نشيند.
اما داستان فراتر از اينهاست. مرد كهنسال در واقع نماد انسان فرهيخته است و فرهيختگي در جواني دست نميدهد. ماركز، در پاسخ به اين پرسش كه چرا بيشتر تصويرهاي آغازين آثار او با سيماي مردي كهن سال آغاز ميشود ميگويد: «فرشتهي نگهبان دوران كودكي من مرد پيري، يعني در واقع پدربزرگم بوده است و من هميشه در ذهنم پدربزرگم را ميبينم كه پديدههاي گوناگون زندگي را به من نشان ميدهد. انسان فرهيخته فرشته است و آيا فرشته همان انسان فرهيخته نبوده است كه در ذهن انسان آغازين، جنبهاي اسطورهاي و نمادين به خود گرفته است؟ مرد كهنسال بال دارد اما اين بالها، بال پروازند ،پرواز به بلنداي انديشه و عمل. فرزانگي به انسان امكان (بال) فراتر رفتن از زندگي عادي روزمره را ميبخشد و او را از هزارتوي گلهاي روزمرگي فرا ميبرد. تا خواننده ميخواهد از مرد كهن سال فرشتهي قصههاي ديني را بسازد، ماركز با توضيح، «بالهاي كركسوار» او و اين كه او بيشتر «شبيه انسانها بود تا فرشتهها» و از او«بوي تحملناپذير خانه به دوشان به مشام ميرسيد» و«پرهاي اصليش را بادهاي زميني درهم شكسته بودند» او را (خواننده را) به زمين ـ به واقعيت ـ بازميگرداند.
مرد كهن سال در معرض قضاوت مردم عوام كه بال پرواز ندارند و در هزارتوي گلها گرفتارند، قرار ميگيرد. اما مدتهاست كه صاحبان قدرت قضاوت مردم را عقيم كردهاند و به آنها گفتهاند كه شما امكان انديشيدن نداريد، و بايد ديگري به جاي شما بر مسند قضاوت و داوري بنشيند.به همين خاطر است كه پلايو و اليزندا دو نمونه از هزاران و هزاران تن از آدمهاي بدون بال، او را كه مانند خودشان نيست، در قفس مرغان ميكنند و سپس از زن همسايه ـ كه همه چيز را دربارهي مرگ و زندگي ميداند ـ كه اين نه نشانهي فرزانگي كه نشانهي جهل مطلق است، ميخواهند كه بيايد و به جاي آنها بيانديشد وداوري كند.
شب هنگام، كودك بيمار پلايو و اليزندا بهبود مييابد (فرآيندي طبيعي)، اما ذهن افسانهساز آنها، آن را از معجزات پيرمرد تصور ميكنند و بر آن ميشوند كه او را آزاد كنند تا در درياهاي آزاد پي سرنوشت خود برود. اما به يكباره پي ميبرند كه مردم بدون بال در صفهاي طولاني به ديدار فرشته آمدهاند. جالب آن كه عليرغم فرشته دانستن، حرمتش را نگاه نميدارند. صف زيارتكنندگان چنان بلند است و شوق ديدار چنان پرشور كه پلايو و اليزنداي تاجرپيشه را وسوسه ميكند كه از راه نمايش فرشته هم، پول به جيب بزنند. در دنياي سرمايهسالار همه چيز كالاست و ميتوان از همه چيز، حتي فرشته براي پر كردن جيب استفاده كرد.
در اين ميان كشيش دهكده هم از راه ميرسد زيرا او از داوران قديمي است و با همان آزمايشهاي سطحي ـ سخن گفتن به زبان لاتين، استفاده از كتاب «توضيح المسائل»- خود ميكوشد تا دريابد كه او فرشته است يا نه و چون او هم نياموخته كه بيانديشد، نامهاي به اسقف مينويسد تا اسقف هم نامهاي به اسقف اعظم بنويسد وتا اسقف اعظم هم نامهاي به پاپ اعظم بنويسد، تا شايد پاپ اعظم، استفساريهاي دربارهي او صادر و كار كشيش و عوامالناس را يكسره راحت كند.
در واقع داستان، نقد صريح بيبال بودن و فقدان قدرت انديشهي مردم «مرد كهن سال كه از حرارت چراغهاي نفتي و شمعهاي نذري كه مردم و صاحبخانه در كنار حصار سيمي گذاشته بودند، كلافه شده بود» و دستگاه رسمي كليساست « در نامههايي كه از رم ميرسيد، هيچ شتابي ديده نميشد. آنها وقت خود را صرف اين مباحثه ميكردند كه آيا زنداني ناف دارد يا نه؟ آيا زبان او همان زبان آرامي است؟ و آيا چند تا از اين فرشتهها روي سر يك سوزن جاي ميگيرند؟». يادمان باشد كه مردم و همهي ما مرتباً در مقابل نمايشهاي گوناگون قرار ميگيريم.مردم ماكوندو،هم در برابر نمايش پير فرزانه قرار گرفتند و هم در مقابل نمايش زني كه به خاطر رقصيدن! به عنكبوت تبديل شده است. مردم به سرعت از مرد فرزانه روي برتافتند و به سوي نمايش زن عنكبوت شكل ـ كه به خاطر كاری کاملا عادي به دستور خدايان به عقوبتي هولناك محكوم شده است ـ يعني (آنچه مردم به طور عادي روزمره با آن برخورد ميكنند)،روي ميآورند.در داستان تنها كسي كه با پير فرزانه پيوند برقرار ميكند، كودك پلايو و اليزنداست كه هنوز فرهنگ سودمدار، خرافهمدار و قدرتمدار «آدمبزرگها» را نياموخته است. به همين خاطر است كه ماركز در زير عنوان اين داستان اين جمله را آورده است: “A tale for children”. اما در واقع اين داستان براي كودكان نيست، بلكه تنها آدم بزرگهايي ميتوانند آن را درك كنند كه به بيان سنت اگزوپري «هنوز می توانند کتاب های بچه ها را درک کنند».
در پايان داستان، وقتي پزشك بالهاي مرد كهنسال را معاينه ميكند، آن چه او را بيشتر در حيرت و شگفتي فرو ميبرد، سازوار بودن وجود بالها بر اندام اوست. «بر اندام كاملاً انساني او اين بالها چنان طبيعي و عادي بودند كه پزشك شگفتزده بود كه چرا انسانهاي ديگر بال ندارند، كه پس بال ديگر انسانها كجاست؟» در قصهي ماركز اين پير فرزانه نيست كه عجيب است، بلكه اين مردمان عجيباند كه بال ندارند و با درغلطيدن در زندگي پر رنج روزمره قادر نيستند با انديشه و عمل خردمندانه، زندگي پرمعنايي را براي خود پديد آورند. پلايو و اليزندا، كه به نظرش «زندگي در اين جهنم پر از فرشته وحشتناك است، وحشتناك»،(به بههم آييcollocation واژگان جهنم و فرشته توجه بفرمائيد). وقتي درمييابند كه فرشته كه «با آغاز بهار چند پر بزرگ به بزرگي بالهاي مترسك روي بالهايش درآورده بود ... و به شدت مراقب بود كه مبادا كسي سرود دريانوردان را كه گاه شب هنگام زير نور ستارگان سر مي داد، بشنود» بال ميگشايد و از آن جا ميرود. اليزندا در حال خرد كردن پيازـ نمادي از زندگي روزمره ـ آهي از سر آسودگي ميكشد زيرا «ديگر آن مرد كهنسال كه بالهاي بس بزرگي داشت خاطرش را آشفته نميكرد و آزارش نميداد، زيرا از اين پس آن مرد كهن سال كه بالهاي بس بزرگي داشت تنها نقطهاي خيالين بود، در افق، در افق دريا.»
با كمال تاسف، نمايشنامه به صورت حيرتانگيزي محتواي اثر را تحريف كرده است و تمام جملات بنياديني را كه من بازنويسي كردهام و براي فهم اثر بسيار ضرورياند، از متن نمايش حذف كرده است، كشيش را به جادوگر تبديل كرده است و رئاليسم جادويي او را به يك اثر بيشتر جادويي همراه با كمي طنز عامهپسند ـ از نوع دعواي هميشگي بر سر چپق كشيدن زن وشوهرو ... تنزل داده است. من تخصصي در كار نمايش ندارم و با كمال تاسف، نميتوانم دربارهي اجرا سخني بگويم اما با جسارت ميتوانم اظهار نظر كنم كه بازي بازيگر مرد كهن سال ـ كه اصولاً بايد مهمترين نقش و تاثير را داشته باشد و حتماً با هدايت كارگردان صورت گرفته است- كوچكترين ارتباطي به نقش مرد كهن سال و فرزانهي داستان ندارد كه اندوهگين از ملال و بيبالي مردم است، اما چون ريشههاي اين ملال و روزمرگي را ميشناسد، شكيبايي پيشه ميكند.
با كمال فروتني و ضمن قدرشناسي از كار هنرمندان جوان، يادآور ميشوم كه بازنويسي اثري بزرگ از نويسندهاي انديشمند و انسانگرا، مسئوليتي سنگين است ـ به ويژه كه از نام و تصوير ماركز در پوستر نمايش استفاده شده است و اين خود يكي از دلايل مهم استقبال نسبي از اين نمايش است-و ميتوان آن را به زماني ديگرـ كه اندكي پختگي حاصل آمده باشد- واگذاشت. ميتوان اثري را اجرا نكرد يا به خاطر برخي ملاحظات ـ كه قابل درك است ـ از بعضي مسائل فرعي اثر چشم پوشيد ـ مثل لمس دست پلايو با كفگير دست اليزندا به جاي دست اليزندا ـ اما نميتوان جوهر، مضمون و پيام اثر يك هنرمند بزرگ را كه تقريباً هيچ كلمهاي را بدون انديشه بر كاغذ نميآورد، سانسور يا تحريف كرد. هنرمند اثر هنرمند ديگر را تحريف يا سانسور نميكند.*
*ظاهرا تحریف این داستان مارکز تنها به نویسنده این نمایش خاتمه نمی یابد بلکه به بعضی منتقدان از جمله اقای محمدرضا مرزوقی-که البته ایشان اصلا داستان را نخوانده اند-هم تسری یدا کرده است.آقای مرزوقی که شهرت مارکز را مدیون خوش خوان و سهل بودن!!داستان هایش می داند و معتقد است که ماکوندو برداشتی است طنزگونه از یکی از تلخ ترین قصه های مارکز،می نویسد:فرشته که مرد نزاری است،زمین گیر می شود و کمی بعد والدین طفل شفایافته فرشته را در میان گل و لای پیدا می کنند.(اگر ایشان داستان را می خواندند حتما در می یافتند که اول پیر مرد در گل و لای پیدا می شود و بعد کودک شفا می یابد!!!)و سر انجام اینکه پیرمرد در نهایت هم عاشق دختر عنکبوتی که برای نجات پیش او آمده،می شود و برای همیشه دست از معجزه کردن می کشد.(روزنامه اعتماد،یک شنبه دوم تیر)واقعا جل الخالق!!!در کجای داستان پیرمرد عاشق دخترعنکبوتی می شود!!!.
نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 12:24 | لینک ثابت |
مرد كهن سال با بال هاي بس بزرگ
گابریل گارسیا مارکز
برگردان:خسرو باقری

برای کاووس صداقت
در سومين روز بارندگي پلايو[1] و اليزندا[2] آن قدر خرچنگ كشتند كه «پلايو» مجبور شد از حياط پر از آب خانه بگذرد و آنها را در دريا بريزد؛ زيرا كودك نوزادشان تمام شب از تب ميسوخت و آنها گمان ميبردند كه علت آن بوي بسيار بد خرچنگهاست. از روز سهشنبه، جهان را غم گرفته بود؛ آسمان و دريا به چيزي سراسر سربين ميمانست و ماسههاي ساحل كه در شب هاي ماه مارس، چونان شرارههاي نور ميدرخشيدند. به ملغمهاي ميماندند از گل و لاي و حلزونهاي كثيف و پوسيده. نيمروز آسمان چنان گرفته و مهآلود بود كه پلايو پس از به دريا ريختن خرچنگ ها، وقتي به خانه بازميگشت، به سختي توانست چيزي را ببيند كه پشت حياط خانه ميجنبيد و ناله ميكرد. بايد خيلي نزديك ميشد تا درمييافت كه آن چيز، مرد كهنسالي است، خيلي كهنسال، كه روي شكم در گل و لاي فرو افتاده بود و با وجود كوشش فراوان، به خاطر بال هاي بسيار بزرگش، نميتوانست از جا برخيزد.
پلايو كه از ديدن آن كابوس، به وحشت افتاده بود، دوان دوان خود را به همسرش اليزندا رساند كه روي پيشاني كودك بيمار خود دستمال مرطوب ميگذاشت و او را با خود كشان كشان به سوي پشت حياط خانه برد.آنها، مات و مبهوت پيكر مردي را نظاره كردند كه روي گلها افتاده بود. مرد كهن سال، لباس ژندهاي چونان دورهگردان پوشيده بود و بر سر بيمويش تنها چند تار موي رنگ باخته و در دهانش چندتايي دندان ديده ميشد. وضعيت ترحمانگيز مرد كهن سال سراسر خيس، كه به پدر پدربزرگها ميمانست چنان بود كه هر گونه ابهت و وقاري را كه شايد زماني داشته بود از ذهن ميزدود. بالهاي كركسوار بسيار بسيار بزرگش كثيف بودند و نيمي از پرهاي آن ريخته، انگار براي هميشه در هزار توي گلها گرفتار آمده بودند. پلايو و اليزندا آن قدر طولاني و آن قدر با دقت بر او خيره ماندند كه خيلي زود بر بهت و حيرت خود چيره شدند و سر آخر دريافتند كه او موجود عجيبي نيست و همچون آنان انسان است. سپس به خود جرأت دادند و با او به سخن درآمدند، اما او كلمات نامفهومي را با طنين قدرتمند دريانوردان بر زبان راند؛ اين بود كه آنها بالهاي بسيار بزرگ ناساز او را ناديده گرفتند و با ذكاوت و هوشمندي به اين نتيجه رسيدند كه او كشتي شكستهي تنهايي است از ديار بيگانه كه طوفان، كشتي او را درهم شكسته است. اما با اين وجود، از همسايهي خود، زني كه همه چيز را، باري همه چيز را دربارهي مرگ و دربارهي زندگي ميدانست، خواستند كه او را از نزديك ببيند و راهي نشانشان دهد. زن آمد، نگاهي به مرد انداخت و رو به پلايو و اليزندا گفت كه آنها سخت در اشتباهند: نه، اين يك فرشتهس. فرستادنش شايد به خاطر بچه، اما خوب بيچاره خيلي پيره، خيلي، به همين خاطرم، بارون زمين گيرش كرده... .
روز بعد، همه دريافتند كه فرشتهاي انسانگونه در خانهي پلايو گرفتار آمده است. گر چه زن همه چيزدان همسايه گفته بود كه اين فرشتهها، بازماندگان فراري يك توطئهي آسمانياند، اما پلايو و اليزندا را دل آن نبود كه توصيهي او را گوش كنند و او را آن قدر با چماق بكوبند كه بميرد. تمام بعد از ظهر، پلايو كه چماق زندانبانان را در مشت می فشرد، فرشته را از توي آشپزخانه ميپاييد و سرانجام پيش از آن كه به رختخواب رود، او را از توي گل و لاي بيرون كشيد، به مرغداني سيمي انداخت كنار مرغها، و در را به رويش قفل كرد. نيمه شب باران بند آمد اما پلايو و اليزندا هنوز خرچنگها را ميكشتند. چيزي نگذشت كه نوزاد از خواب برخاست. ديگر تب نداشت و سخت گرسنه بود. پس سخاوتمندي پيشه كردند و بر آن شدند تا فرشته را بر كلكي سوار كنند، آب و آذوقهي سه روزه را برايش فراهم آورند و رهايش كنند تا در آب هاي آزاد، سرنوشت خود را بجويد، اما وقتي با تابش نخستين پرتوهاي آفتاب سپيدهدم، به حياط خانه درآمدند، ديدند كه تمام همسايهها، جلوي مرغداني گرد آمدهاند، و فرشته را به مضحكه گرفتهاند و بدون در نظر گرفتن كوچكترين حرمتي، از چشمههاي تور سيمي مرغداني، اين يا آن خوردني را برايش پرتاب ميكنند، انگار با يك حيوان سيرك روبرويند نه با موجودي ماوراء انساني.
پدر روحاني، گونزاگا[3] كه از شنيدن اين خبر عجيب، نگران و هراسيده شده بود، پيش از ساعت هفت، شتابان خود را به خانهي پلايو رساند. در اين ساعت، مردمي به تماشاي پيرمرد آمده بودند كه از مردم سپيدهدمان كمتر احمق بودند و اين جا و آن جا، دربارهي آيندهي او به پيشبيني و آيندهنگري ميپرداختند. سادهلوحترين آنها ميگفت كه بايد او را به عنوان شهردار جهان انتخاب كنند. ديگراني كه اندكي عاقلتر و جديتر بودند، بر اين باور بودند كه بايد او را تا مقام ژنرال پنج ستاره ارتقاء داد تا با قدرت خود در تمام جنگها پيروز ميدان باشد. بعضي خيالپردازان هم بر اين اميد بودند كه او را براي جفتگيري نگاه دارند تا نژادي از انسانهاي عاقل بالدار را در سراسر كرهي زمين تكثير كند و آنها، اداره و كنترل جهان را به دست گيرند. اما پدر گونزاگا كه پيش از رسيدن به مقام كشيشي، هيزمشكن پرزور و قلچماقي بود، در حالي كه نزديك حصار سيمي مرغداني ايستاده بود، يك لحظه، نگاهي به «توضيحالمسائل» خود انداخت و بعد از پلايو و همسرش خواست در قفس او را باز كنند تا او بتواند، بر پيرمرد بيچارهاي كه بيشتر به مرغ پير از كارافتادهي بسيار بزرگي ميمانست در ميان جوجههاي متعجب طلسم شده، نگاهي بيندازد. پيرمرد در گوشهي قفس دراز كشيده بود و در ميان پوست ميوهها و تهماندهي صبحانهي تماشاگران سحرخيزتري كه آنها را به سويش پرتاب كرده بودند، بالهايش را در زير نور خورشيد خشك ميكرد. وقتي پدر گونزاگا وارد مرغداني شد و به زبان لاتين [4] به پيرمرد صبحبخير گفت، او بيگانه و غريب با گستاخيهاي اين جهان، با چشمهاي باستاني خود، به بالا، به كشيش نگاهي انداخت و به زبان خود چيزي را زير لب زمزمه كرد. كشيش كه ديد پيرمرد نه زبان خداوند را درك ميكند و نه ميداند كه چگونه بايد به خادمان او اظهار بندگي كند، ترديد در دلش راه يافت كه شايد سر و كارش با شيادي است حيلهگر. اين بار، وقتي با دقت بيشتري در او نظاره كرد، دريافت كه او بيشتر شبيه انسانهاست تا فرشتهها؛ از او بوي تحملناپذير خانه به دوشان به مشام ميرسيد. پشت بالهايش را انگل پوشانده بود و پرهاي اصليش را بادهاي زميني درهم شكسته بودند و اثري از آن وقار فرشتهها در او ديده نميشد. اين بود كه از مرغداني بيرون آمد و در موعظهاي كوتاه و مختصر به آدمهاي كنجكاو تذكار و هشدار داد كه اين قدر سادهلوح نباشيد. او خاطرنشان كرد كه يكي از ترفندهاي شيطان اين است كه خود را به شكلهاي عجيب و غريب درميآورد و آدمهاي ساده را گمراه ميكند. او با ذكر مثالي گفت: همانطور كه وجود بال، دليل اصلي تمايز شاهين از هواپيما نيست، فرشته را هم صد البته با بالهايش نميشناسند. با اين همه كشيش وعده داد تا نامهاي به اسقف بنويسد، تا اسقف هم نامهاي به اسقف اعظم بنويسد تا اسقف اعظم هم نامهاي به پاپ اعظم بنويسد تا به اين وسيله، او بتواند، از بالاترين مقامهاي ديني استفساریه نهايي را دربارهي پيرمرد دريافت كند.
مصلحتانديشي ديني كشيش قلبهاي سادهدلان را تسخير كرد. خبر فرشتهي در بند، آن چنان به سرعت پيچيد كه پس از چند ساعت حياط خانهي پلايو را به بازار پرهياهوي مكارهاي تبديل كرد چنان كه زن و شوهر مجبور شدند سربازان را فرا بخوانند تا آنها با سرنيزههاي آخته، عوامالناس را متفرق كنند مبادا كه خانه را بر سرشان ويران كنند. اليزندا كه ستون فقراتش از بس كه آت و آشغالهاي اين بازار مكاره را جارو كرده بود، درهم پيچيده بود، به اين فكر افتاد كه دور تا دور حياط را حصاري بكشند و از هر كس كه قصد زيارت فرشته را دارد، پنج سنت پول بگيرند.
مردم كنجكاو از هر سو و از راه هاي دور براي زيارت فرشته به سوي خانهي پلايو ميشتافتند. با آن كه گروه نمايشي سيار ديگري از آن شهر عبور ميكرد،با بندباز پرندهاي كه چند بار، بال بال زنان از فراز سر مردم گذشت، اما جمعيتي كه اطراف خانهي پلايو گرد آمده بودند، هيچ توجهي به او نكردند،زيرا بالهايش بيش از آن كه شبيه فرشته باشد شبيه خفاشهايي بود كه در آسمان به پرواز در ميآيند. درماندهترين عقل از كف دادههاي روي زمين براي شفا، رو به سوي او آوردند؛ يكي از آنها زن بيچارهاي بود كه از كودكي ضربان قلبش را شمرده بود و اكنون ديگر عددهايش به پايان رسيده بود. ديگري پرتقالي مردي بود كه شبها خوابش نميبرد،زيرا سر و صداي ستارگان آزارش ميداد و آن ديگري آدم خوابگردي بود كه شبها از خواب برميخاست و كارهايي را كه روز و به هنگام بيداري انجام داده بود، درهم ميشكست و بسياري ديگر كه كمي كمتر از اينها عقل از كف داده بودند. با وجود آن همه هياهو و جنجال و آن همه به هم ريختگي كه زمين و زمان را لرزانده بود و عليرغم آن همه خستگي و از پا افتادگي، پلايو و اليزندا شادمان بودند، زيرا در كمتر از يك هفته، اتاقهايشان را از پول انباشته بودند و تازه هنوز صف زواري كه در انتظار زيارت فرشته بودند، امتداد داشت، امتداد داشت تا آن سوي افق.
اما فرشته تنها كسي بود كه هيچ نقشي در اين قيل و قال نداشت.مرد كهن سال كه از حرارت جهنمي چراغهاي نفتي و شمعهاي نذري كه مردم و صاحبخانه در كنار حصار سيمي گذاشته بودند، به شدت كلافه بود، ميكوشيد تا در قفس مرغان، اندكي آرامش يابد و زمان را سپري كند. روزهاي نخست مردم وادارش ميكردند كه نفتالين بخورد زيرا بنا بر روايت زنِ همه چيز دانِ همسايه، نفتالين غذايي بود كه براي فرشتگان مقدر شده بود. اما او اين غذا را پس زد، همانطور كه غذاي تبرك شدهي پاپ را كه توبهكاران برايش آورده بودند، نپذيرفت. غذاها را پس زد؛ به خاطر فرشته بودن يا به خاطر پير بودن،چرا؟ كسي ندانست، و تنها چيزي كه خورد اندكي كشك بادمجان بود. ظاهراً تنها فضيلت فراطبيعي مرد كهنسال شكيبايياش بود، خويشتنداريش، به ويژه در روزهاي نخست، وقتي مرغها براي يافتن انگلهايي كه در بالهايش تكثير شده و برق ميزدند، اين جا و آن جاي بدنش را با نوكهايشان آزار ميدادند و عليلها و فلجها براي شفا، پرهايش را يك به يك برميكندند تا به اندام مفلوج خود بمالند، و حتي مهربانترين آنها، آنان كه بر او ترحم ميآوردند، آن قدر سنگ به سويش پرتاب ميكردند، تا او برخيزد و آنها ايستادهي او را زيارت كنند. باري شكيبا و صبور بود و تنها باري كه توانستند او را برخيزانند، زماني بود كه با ميلهي مخصوص داغ گاوان، پهلويش را سوزاندند، آخر ساعتها بود كه بيهيچ حركت و جنبشي، آنجا دراز كشيده بود و مردم پيش خود گمان بردند كه او شايد مرده باشد. داغ چون بر بدنش نشست ناگهان از خواب پريد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، با زباني كه كسي آن را درنمييافت، با خشم و با صداي بلند زبان به شكوه گشود. بالهايش را چندين بار بر هم زد و چنان گردبادي از فضلهي مرغها و غباري از آن گونه كه در كرهي ماه برميخيزد و چنان طوفاني از وحشت و هراس به راه انداخت كه شباهتي به گردباد، غبار و طوفان جهان ما نداشت. گر چه بسياري گمان ميبردند كه واكنش او نه از سر خشم بلكه از سر درد بوده است،اما از آن پس، مواظب بودند كه آتش خشمش را نيفروزند زيرا بيشتر مردم دريافته بودند كه خاموشي و بياعتنايي او، خاموشي و بياعتنايي قهرماني نيست كه در حال استراحت باشد، بلكه فروكش طغيان و جنبشي است كه فعلاً آرام گرفته است.
پدر گونزاگا، كه در انتظار استفسار نهايي پاپ دربارهي ماهيت پيرمرد گرفتار به سر ميبرد، سبك مغزي عوام را با عباراتي عوامانه مثل آن چه بر زبان خاله زنكها جاري ميشود، افسار ميزد. اما در نامههايي كه از «رم»[5] ميرسيد هيچ شتابي ديده نميشد. آنها وقت خود را صرف اين مباحثه ميكردند كه آيا زنداني ناف[6] دارد يا نه؟ آيا زبان او همان زبان آرامي[7] است؟ وآيا چند تا از اين فرشتهها روي سر يك سوزن جا ميگيرند؟ شايد او فقط يك نروژي بالدار باشد همين. رد و بدل كردن اين نامههاي بيحاصل، ممكن بود تا پايان جهان ادامه يابد، اگر دست بر قضا، اتفاقي به اين مسئلهي كشيشان پايان نميداد.
اتفاق از اين قرار بود كه در اين روزها، در ميان گروههاي نمايشي گوناگوني كه به شهر ميرسيدند گروه سياري هم بود كه يكي از بازيگران آن زني بود كه به خاطر عدم اطاعت از والدينش به عنكبوت تبديل شده بود. قيمت بليت ديدن آن زن، نه تنها از قيمت بليت ديدن فرشته، كمتر بود، بلكه، مردم اين حق را هم داشتند تا هر پرسشي را در مورد وضعيت نامتعارفش بپرسند و همه جاي او را از سر تا پا بررسي كنند تا كسي دربارهي حقيقت وحشتناك او ترديد نكند. زن به شكل عنكبوت ترسناكي بود به اندازهي يك قوچ با سر دوشيزهاي غمگين و محزون. اما آنچه بيش از همه دلخراش بود، شكل عجيب و غيرطبيعي او نبود، بلكه آن پريشاني و اندوه صميمانهاي بود كه هنگام شرح جزئيات شوربختياش در لحنش ديده ميشد. داستان از اين قرار بود كه دختر بيچاره هنگامي كه هنوز بچه بود، دزدانه از خانهي پدر و مادرش گريخته و به يك مجلس رقص رفته بود و پس از اين كه تمام شب را رقصيده بود و فقط به همين خاطر،هنگام بازگشت از ميان جنگل، رعد و برق مهيبي آسمان را دوپاره كرده بود و از شكاف آن گلولهاي گوگردي شعلهوري بيرون جهيده بود و او را به عنكبوت تبديل كرده بود. غذايش تنها كوفتههايي بود كه افراد خير به آرامي و دقت در دهانش ميانداختند. نمايشي چنين، آكنده از حقايق كاملاً انساني و عبرتهاي هولناك، بيهيچ، هيچ كوششي، نمايش فرشتهي مغرور و با عزت نفس را كه به ندرت اين زحمت را به خود ميداد تا عنايتي به انسانهاي فاني داشته باشد، به كلي از رونق انداخت. افزون بر اين، آن چند معجزهاي هم كه به فرشته نسبت داده شده بود، بيشتر از نوعي ناهنجاري روحي او حكايت داشت تا از نيروي ماوراي انساني او؛ به طور مثال نابينايي كه نه تنها بينايي خود را به دست نياورد، بلكه سه دندان تازه هم درآورد، يا آدم فلجي كه توانايي راه رفتن را به دست نياورد اما در عوض نزديك بود در مسابقهي بختآزمايي برنده شود، يا آن جذامي كه به جاي شفا از جاي زخمهايش گل آفتابگردان سر بركشيد. اين معجزههاي دلخوشكنك، كه بيشتر شبيه شوخيهايي ريشخندآميز بودند تا معجزه، به اندازهي كافي، شهرت فرشته را از بين برده و او را از سر زبانها انداخته بودند تا اين كه با آمدن زني كه به عنكبوت تبديل شده بود، به كلي از يادها رفت.
فرشته كه از ياد ها رفت پدرگونزاگا براي هميشه از پريشان خوابي خلاصي يافت و حياط خانهي پلايو مانند آن سه روزي كه باران باريده بود و خرچنگها تا اتاق خوابهاي خانه هم رخنه كرده بودند، آرام و خلوت شد. با اين وجود، دليلي نداشت كه صاحبخانهها راه اندوه و ماتم را در پيش بگيرند. آنها با پولي كه از اين بابت به جيب زده بودند، عمارت اعياني دوطبقهاي با مهتابي و باغ بنا كردند كه توريهاي بلند آن در زمستان مانع ورود خرچنگها و ميلههاي آهنياش كه روي پنجرهها كار گذاشته بودند، از ورود فرشتهها به خانه جلوگيري ميكرد. پلايو نزديك شهر به پرورش خرگوش پرداخت و شغل پيشين خود را كه زندانباني بود به كلي كنار گذاشت. اليزندا هم چند جفت كفش مجلسي گرانقيمت با پاشنههاي بسيار بلند و تعداد زيادي لباس ابريشمي خريد كه در زير نور، رنگهاي فريبا و دلپسند به خود ميگرفتند و در آن زمان زنهاي دلربا به تن ميكردند. مرغداني تنها چيزي بود كه اصلاً توجهي را جلب نميكرد. اگر گاهي آن را با كلر ضدعفوني ميكردند يا صمغ خوشبو در آن ميسوزاندند به پاس احترام و قدرشناسي فرشته نبود، براي آن بود كه بوي بسيار زنندهي فضلهها را بزدايند كه حضورش در همه جا مثل روح احساس ميشد و حال و هواي خانهي پيشين را در عمارت اعياني دوطبقه ميدميد. در آغاز، وقتي بچه راه افتاد، پلايو و اليزندا به شدت مراقب بودند كه مبادا به مرغداني خانه نزديك شود، اما به تدريج ترسشان ريخت و به بوي فرشته هم عادت كردند. كودك پيش از آن كه دندان دومش رادرآورد، از جايي كه سيمها پاره شده بودند، به مرغداني رفت و به بازي پرداخت. فرشته از او هم مثل ديگر آدمهاي فاني فاصله ميگرفت، اما شيطنتها و بازيگوشيهاي بيغرضانهي او را با شكيبايي سگي كه از قوهي خيال و وهم محروم است، تحمل ميكرد. هر دو با هم آبلهمرغان گرفتند، درست در يك زمان. پزشكي كه كودك را معاينه ميكرد، نتوانست جلوي وسوسهي خود را بگيرد، بنابراين ضربان قلب فرشته را هم اندازه گرفت. از قلب او آنقدر صداي سوت و صفير و از كليههايش چنان قيل و قالي به گوش ميرسيد كه در نظر پزشك سخت شگفتآور آمد كه او چگونه هنوز زنده است؟ اما آنچه بيشتر پزشك را در حيرت و شگفتي فرو برد، سازوار بودن وجود بالها بر اندام او بود، بر اندام كاملاً انساني او اين بالها چنان طبيعي و عادي بودند كه پزشك شگفتزده بود كه چرا ديگر انسانها بال ندارند كه پس بال ديگر انسانها كجاست؟
وقتي كودك به مدرسه رفت، مدتها بود كه آفتاب و باران مرغداني را فرو ريخته و متلاشي كرده بود. فرشته مثل آدم هاي سرگردان رو به مرگ خود را از سويي به سوي ديگر ميكشيد؛ با دستهي جارو، از اتاق خواب بيرونش ميانداختند اما لحظهاي بعد در آشپزخانه پيدا ميشد. در يك زمان، گاه در جاهاي مختلف خانه ديده ميشد و همين هم باعث شد كه پلايو و اليزندا تصور كنند كه او تكثير شده و سراسر خانه را با توليدمثل خود آكنده است. اليزنداي شكيب از دست دادهي خشمگين فرياد ميكشيد كه زندگي در اين جهنم، در اين جهنم پر از فرشته وحشتناك است، وحشتناك. فرشته به ندرت غذا ميخورد و چشمان باستانياش نيز آن قدر تار شده بودند كه هنگام عبور، سرش به تيرك چهارچوب درها اصابت ميكرد. تنها چيزي كه بر بدنش ديده ميشد، نيهاي لخت آخرين پرهايش بود. پلايو از سر ترحم پتويي رويش انداخت و با خيرخواهي اجازه داد تا در انباري بخوابد و تنها آن وقت بود كه فهميدند تمام شب تب داشته است و با زبان پيچ در پيچ و غامض نروژي باستان هذيان ميگفته است. سخت نگران شدند و اين يكي از معدود مواردي بود كه نه تنها نگران شدند بلكه احساس خطر هم كردند زيرا گمان بردند كه زمان مرگ پيرمرد فرا رسيده است و نه تنها آنان، بلكه زن همه چيزدانِ همسايه هم نميدانست با فرشتهي مرده چه بايد كرد؟ با اين وجود، فرشته نه تنها از سختترين زمستان اين سال ها جان سالم به در برد، بلكه با آغاز نخستين روزهاي آفتابي، بهبود هم يافت. روزها در دورترين گوشهي حياط، بدون آنكه ديده شود، بيحركت ميماند و با آغاز بهار، چند پربزرگ و محكم، به بزرگي بالهاي مترسك، روي بالهايش سربرآوردند و قد كشيدند. به نظر ميرسيد اين پرها بيشتر از سر شوربختي كهنسالي سر برآورده باشند اما خودش دليل اين تغييرات را خوب ميدانست چرا كه به شدت مواظب بود تا كسي به وجودشان پي نبرد و به شدت مراقب بود كه مبادا كسي سرود دريانوردان را كه گه گاه شب هنگام زير نور ستارگان سر ميداد، بشنود. يك روز صبح، وقتي اليزندا براي ناهار چند بوته پياز را دم دستش گذاشته بود و پوست ميكند، بادي كه ظاهراً از سوي درياهاي آزاد ميآمد، وزيدن گرفت و در آشپزخانه پيچيد. اليزندا به سوي پنجرهي رو به حياط آشپزخانه شتافت و به يكباره فرشته را ديد كه تلاش ميكرد تا به پرواز درآيد. تلاشهايش آن قدر ناشيانه بود كه ناخنهايش شياري در كرت سبزيكاري خانه باقي گذاشت و نزديك بود با بالزدنهاي ناآزموده اش كه خطا ميرفتند و قادر نبودند جريان هوا را كنترل كند، انباري خانه را تخريب كند و درهم بريزد اما سرانجام بر جريان هوا افسار زد و از زمين فاصله گرفت. وقتي اليزندا او را ديد كه از فراز آخرين خانههاي شهر گذشت و با بالهاي پير كركسوار خستهاش كه به نظر ميرسيد هر آن ممكن است باد آن را درهم شكند سرانجام خودش را كنترل كرد و اوج گرفت، آهي از سر آسودگي كشيد، هم براي خودش و هم براي او. اليزندا حتي وقتي پياز خرد ميكرد، چشم از فرشته نگرفت و آن قدر چشم بر او دوخت كه از تيررس نگاهش ناپديد شد. اليزندا آرام گرفت زيرا ديگر آن مرد كهن سال كه بالهاي بس بزرگي داشت خاطرش را آشفته نميكرد و آزارش نميداد. زيرا از اين پس آن مرد كهن سال كه بالهاي بس بزرگي داشت، تنها نقطهاي خيالين بود در افق، در افق دريا.
[1] - Pelayo
[2] - Elisenda
[3] - Gonzaga
۴- زبان رسمي كليساي كاتوليك روم
نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 11:52 | لینک ثابت |
آه ای آفتاب مهر

روزها به هم گره میخورند
وهفتهها به ما هها
و ماه ها به سا لها.
زمان با چا قوی زنگاربستهی تو
قطع نمیشود
وهر روز هفته را
شب،
به روز دیگر پیوند میدهد
***
هیچکس نمیتواند بگوید
که نام اوپدروست؛
هیچکس
روزا یا ماریا نیست.
همهی ما ازغباریم وخاک
همهی ما بارانی هستیم
که از پس بارانی دیگر باریده ایم
***
ازمردم ونزوئلا سخن میگوییم
ازمردم شیلی، ا ز مردم پاراگوئه
اما من،
اینها را نمیشنا سم
و به یاد نمیآورم؛
من، تنها
زمین را میشنا سم
زمین را،
وخوب میدانم که
تنها یک نام دارد، یک نام.
***
اکنون در میان بزرگان میزیم
که گلهای جهان خوانده میشوند
اما من،
زمانی را که درمیان ریشهها میزیستم
دوستتر میداشتم،
وآن زمان شا دتر بودم، شادتر،
این گلها سنگند
وهر گاه که با آنان سخن میگویم
جز آوایی سرد و یخ زده
چیزی نمیشنوم؛
باری در آوای آنان شوری نیست.
***
آه که زمستان چنان بلندایی دارد
که بهار را نیز بیجلوه میکند
وزمان که گویی پای افزارش را گم کرده
کند میگذرد
وهرساعت، عمری رامیماند.
شب که به خواب میروم؛
نامم چیست؟
وآن گاه که صبح برمیخیزم
کیستم؟
آیا آن که به خواب رفت
همان است که بامداد برخاست؟
باری، هنوزبه جهان پای ننهاده ایم
که انگار دوباره زاده میشویم،
هیچ چیزدرجای خود نمیماند
وهمه چیز در گذر است.
***
آه ، باشد که
ازاین همه نامهای خودساخته درگذریم
وازاین همه عنوانها
ازاین همه منها
وازاین همه مال منها و توها
کاش هرآدمی، امضایی برای خود نداشت
وگریزی بود از این همه احترامهای بیدلیل.
در اندیشهی من اما؛
همهی نامها
یکی میشوند
وآشفتگیها
در هم میآمیزند
ونظم مییابند.
آه ای کاش،
جهان به بیکرانهی نیلگون اقیانوس
بدل میشد
وآفتاب برگسترهی آن، چنان میتابید
که گرمایی پرمهر
ازبرای همگان
ازآن برمیخاست.
***
*پابلو نرودا،شاعر بزرگ جهان در سال ۱۹۰۴ در پارال شیلی متولد و در تموکو بزرگ شد.در مبارزات داخلی اسپانیا شرکت کرد و شعرهای زیبایی را در بزرگداشت قهرمانان مردم اسپانیا سرود.در سال ۱۹۴۳ به شیلی بازگشت و به مبارزه مردم تحت رهبری دکتر سالوادور آلنده پیوست.پابلو نرودا در سال ۱۹۵۰ به دریافت جایزه ی صلح بین المللی،در سال ۱۹۵۳ جایزه ی لنین و در سال ۱۹۷۱ جایزه ی نوبل ادبیات مفتخر شد.در سال ۱۹۷۳ پس از کودتای ژنرال پینوشه،نرودا شاعر محبوب مردم پس از چند روز درگذشت.
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 23:13 | لینک ثابت |
