تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آذر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

ویکتور خارا

                                              

ويكتور خارا

تقديم به پدرم، مشعل فروزان زندگي‌ام

برگردان: مهدخت هاشمی

ويكتور خارا(23 سپتامبر 1932-16سپتامبر 1973، 1 مهر 1311 – 25 شهريور 1352) به شدت بر فرهنگ و موسيقي شيلي تاثير گذاشت. زندگي او بازتابي از دوران پرآشوب كشور شيلي است؛ دوراني كه او در آن با باور خويش مي‌زيست. ويكتور خارا زندگي خود را در دهكده‌ي كوچكي در شيلي آغاز كرد؛ او استعداد فراواني در موسيقي و عشقي عميق به مردم شيلي داشت و بدين سان او يكي از تاثيرگذارترين موسيقي‌دانان آمريكاي لاتين شد.

ويكتورخارا در لانكوئن[1]، شهركي نزديكي سانتياگو، به دنيا آمد. پدر و مادرش كشاورز بودند؛ پدرش مانوئل دهقان ساده‌اي بود و مادرش، آماندا براي پول درآوردن، كارهاي مختلفي انجام مي‌داد. پدر ويكتور خارا ميخواره بود و معمولاً آرامشي در خانه‌ي آنها ديده نمي‌شد. زيرا پدرش وقتي مست مي‌شد؛ مادرش آماندا را كتك مي‌زد. پس از سالها ناخشنودي، پدر ويكتور براي كار كشاورزي به حومه‌ي شهر رفت و مادرش به تنهايي ويكتور و خواهرها و برادرهايش را بزرگ كرد. مادرش به نهايت سخت‌كوش بود و به بيان ويكتور خارا، نگاه خوش‌بينانه‌ي او به زندگي، به خانواده قدرت مي‌داد. در واقع او بخش مهمي از زندگي ويكتور را تشكيل مي‌داد. مادرش آواز مي‌خواند و گيتار مي‌نواخت و نواختن گيتار را به ويكتور آموخت. وي همچنين بسياري از آوازهاي فولكلوريك شيلي را به ويكتور ياد داد. ساعتهايي كه او با مادرش مي‌گذراند تاثيري شگرف بر سبك موسيقي او گذاشت.

آماندا اعتقادي عميق به قدرت آموزش داشت. با پايان دوره‌ي ابتدايي و دبيرستان، ويكتور به آموختن حسابداري روي آورد. متاسفانه هنگامي كه 15 ساله بود؛ مادرش را از دست داد. او آموزش حسابداري را رها كرد و به مدرسه‌ي علوم ديني رفت. پس از مرگ مادرش بسيار غمگين بود، و معتقد بود كه شغل كشيشي مهمترين شغل در دنياست. اما پس از دو سال، از شيفتگي به مذهب بيرون آمد و چند سالي به ارتش پيوست. پس از آن به لانكوئن بازگشت؛ اما شغل و آينده‌اي نداشت. پس با گروهي از دوستانش به مطالعه‌ي موسيقي ملي مردم شيلي پرداخت. در اين دوران علاقه‌ي او به تئاتر افزايش پيدا كرد و در دانشگاه شيلي به تحصيل تئاتر پرداخت. در آنجا به كارگرداني علاقمند شد و پس از تكميل دوره‌ي هنرپيشگي، شروع به كارگرداني كرد. در طي اين سالها و نيز پس از آن، ويكتور خارا در اجراي تئاترهاي بي‌شماري همكاري كرد. وقتي كه براي اولين بار ويولتا پارا[2] را ديد؛ هم خواندن موسيقي را شروع كرده بود و هم روي موسيقي ملي شيلي مطالعه مي‌كرد. ويولتا به راستي خواننده و هنرپيشه‌ي بااستعدادي بود. او كه در سانتياگو كافه‌اي كوچك داشت؛ عاشق موسيقي و سازهاي موسيقيايي ملي شيلي بود.

ويكتور در كافه به او كمك مي‌كرد و طولي نكشيد كه بيش و بيشتر به آواز خواندن پرداخت. در اين ايام بود كه به مسائل سياسي روي آورد. در سال 1966، اولين نوار تك‌خواني خود را با نام «ويكتور خارا» بيرون داد. در سالهاي بعد، كارگرداني تئاتر را دنبال كرد و بيشتر اوقات را در خواندن و فعاليتهاي سياسي گذراند؛ و بالاخره در سال 1970 فعاليتهاي تئاتري خود را به نفع فعاليتهاي خلقي و خواندن سرودهاي ملي ترك كرد. آوازهاي ويكتور خارا سرشار از اندیشه و احساس نسبت به مردم ساده‌ي شيلي است. او عشق عميقي به مردم سخت‌كوش شهرك‌ها و دهكده‌هاي كشورش داشت و در بسياري از سروده‌هايش به بي‌عدالتي در جامعه و رسوايي‌هاي سياسي تاخته است. ويكتور خارا بخشي اساسي از جنبش بزرگ موسيقي آمريكاي لاتين را بر عهده داشت؛ جنبشي كه «سروده‌هاي نو»[3] ناميده شده است.

     اين جنبش همگام با فعاليتهاي انقلابي ديگر بود و تمامي هنرمندان جنبش «سروده‌هاي نو»، افكار و اهداف مشتركي را دنبال مي‌كردند.

بالاخره، افكار سياسي ويكتور خارا بخش عمده‌ي سروده‌هايش را شامل مي‌شد. او به كمونيسم باور داشت. او نيز مانند ديگر خوانندگان مترقي آمريكاي لاتين براي بهتر ساختن زندگي مردمان فقير سوگند ياد كرده بود.

براي اثبات صداقت ويكتور خارا به عقايد سياسي‌اش مي‌توان حمايت بي‌دريغ او را از رياست جمهوري سالوادور آلنده در سال 1973 يادآوري كرد. آلنده از طرفداران حزب اتحاد مردمي[4] (از سازمان‌هاي متحد حزب كمونيست شيلي)[5] بود و ويكتور خارا به همراه ديگر خوانندگان شيلي كنسرتهاي فراواني در حمايت از برنامه‌هاي سياسي آلنده برگزار كرد. آلنده نامزد مترقي رياست جمهوري بود كه به مردم شيلي عشق مي‌ورزيد. حزب اتحاد مردمي، افزايش خدمات آموزشي و پشتيباني و ايجاد تسهيلات براي خانه‌سازي و مراقبتهاي پزشكي عمومي را در برنامه‌ي خود قرار داده بود. يكي از اين كنسرتها، در حمايت از آلنده با حضور بسياري از هنرمندان سياسي در استاديوم شيلي برگزار شد. در پايان اين مبارزات، آلنده موفق شد و به رياست جمهوري شيلي برگزيده شد. با اين حال، مخالفت‌هاي زيادي با انتخاب آلنده به عنوان رئيس جمهور وجود داشت و براي سرنگوني او كودتاي نظامي انجام گرفت. در نتيجه‌ي كودتا، آلنده كشته شد و ارتش، اركان دولت را به دست گرفت. در روزي كه اين تراژدي به وقوع پيوست؛ ويكتور خارا در دانشگاه فني[6] مشغول تدريس بود، دانشگاه توسط ارتش به محاصره درآمد، آنها ويكتور خارا را دستگير و به مدت پنج روز، در شرایط دهشتبار زنداني كردند. در اين روزها او را در محلي كثيف و نمور بدون آب و غذاي مناسب نگه داشتند. اما به گواهي ديگر زندانياني كه با او هم‌بند بودند، حتي در اين شرايط سخت نيز او نگران آسايش ديگر زندانيان بود.

در پايان؛ ارتش، ‍ ويكتور خارا و ديگر زندانيان سياسي را به استاديوم شيلي برد، همانجا كه كنسرتي در حمايت از آلنده برگزار شده بود. در آنجا نيروهاي ارتش بسياري از مردم را شكنجه داده و كشتند. آنها دستهاي ويكتور خارا را شكستند (در بسياري از روايت‌ها اينگونه ذكر شده، كه دستهاي ويكتور خارا را بريدند، اما در كتاب "جوآن خارا" در مورد ويكتور گفته شده كه وقتي جسد ويكتور را ديد دستهايش شكسته بود و در اين مقاله به اين كتاب استناد شده است.)

او ديگر نمي‌توانست گيتار بزند؛ پس از آن با تمسخر به او مي‌گفتند، حالا! گيتارت را بزن و آواز بخوان.

حتي در اين شرايط عذاب‌آور، او شروع به خواندن بخشي از سرود «حزب اتحاد مردمي» كرد. بعد از آن ضربات شديدي بر بدن او فرود آوردند و بعد از آنكه بطور وحشيانه او را با گلوله كشتند ؛ در گورهاي دسته‌جمعي دفن كردند. پس از مرگ دهشتناك او، "جوآن خارا"، همسر ويكتور كه جسد او را ديده بود، مراسم خاكسپاري شايسته‌اي براي او برگزار كرد. بخاطر پيامدهاي كودتا، "جوآن خارا" مخفيانه شيلي را به همراه نوارهاي موسيقي ويكتور، ترك كرد. امروزه، نيز، سروده‌هاي سياسي و انسان‌دوستانه‌ي ويكتور خارا در سر تا سر دنيا مورد احترام است و آرمانهاي «سروده‌هاي نو» عميقاً در اذهان مردم باقي مانده است. زندگي ويكتور خارا نمونه‌اي زيبا از آوازه‌خواني هوشمند، صادق و پرشور است كه آرمانش را در سروده‌هايش جاري ساخته است. در نتيجه، سروده‌هاي ويكتور خارا تصويري روشن و مثبت از زندگي اوست.

سپاس بر تو اي كارگر

اين شعر نمونه‌ي خوبي از سروده‌هاي سياسي ويكتور خارا است. اين سرود به علت شباهتش به شعر «پدرما»[7] بسيار جالب است. اين سرود در اولين جشن «سروده‌هاي نو» بخاطر اينكه سرودي براي مردم شيلي بود؛ برنده‌ي جايزه شد. ويكتور خارا اين سبك را براي شعر خود انتخاب كرد؛ چون به ارزش انسان معتقد بود. باوري كه در انجيل نيز بر آن تاكيد شده است. اين شعر بخاطر پافشاري بر ايده‌هاي كمونيستي و مترقي نيز مهم است. افكار سياسي او به روشني در اين شعر ديده مي‌شود، همچنين تاكيد او بر مردم شيلي و آينده‌شان.

برخيز، به كوهها بنگر

به سرچشمه‌ي باد، خورشيد و آب

تو، اي آنكه مسير رودها را دگرگونه مي‌كني

اي آنكه با پاشيدن بذر، روحت را به پرواز مي‌بري

برخيز، بر دستهايت بنگر

دستانت را در دست برادرت بگذار، تا آنگاه باليدن گيريد

با هم مي‌توان رفت، متحد در خونهامان

امروز، همان روز است

ما مي‌توانيم آينده را بسازيم

براي نجات از بند اربابان

آنان كه ما را در نكبت و تهيدستي مي‌خواهند

اما زمان عدالت و برابري خواهد رسيد

فرياد بركش، چون باد

بادي كه از گلهاي وحشي بر فراز كوهها درمي‌گذرد

به سان آتش، لوله‌ي تفنگ مرا پاك كن

در فرجام، آنهايند كه بر زمين خواهند افتاد

شهامت و شجاعت نبرد را به ما هديه كن

فرياد بركش، چون باد

بادي كه از گلهاي وحشي بر فراز كوهها درمي‌گذرد

به سان آتش، لوله‌ي تفنگ مرا پاك كن

برخيز، بر دستهايت بنگر

دستانت را در دست برادرت بگذار، تا آنگاه باليدن گيريد

با هم مي‌توان رفت، متحد در خونهامان

اكنون و تا زمان مرگ.

تو را به ياد مي‌آورم آماندا

هنگامي كه ويكتور خارا اولين بار متوجه بيماري ديابت دخترش "آماندا" شد، اين شعر را به ياد عشق او و مادرش "آماندا"، سرود. اين شعر يكي از عاشقانه‌ترين سروده‌هاي اوست كه احساس او را نسبت به خانواده‌اش نشان مي‌دهد. در اين سروده، او عشق بين مادرش آماندا و پدرش مانوئل را در خيال خود به تصوير مي‌كشد (همچون سروده‌ي ديگرش مانند «مهتاب هميشه زيباست» ويكتور خارا زندگي خانوادگي خود با پدر و مادرش را تشريح مي‌كند كه چندان زيبا نبود). به هر حال اين شعر، تصور ويكتور خارا را از عشق نشان مي‌دهد و مادرش آماندا را كه براي ديدن پدرش در باران قدم مي‌زند زيرا كه به او عشق مي‌ورزد. در پايان اين سروده پيوندي ژرف بين آماندا مادرش و دخترش آماندا را به نمايش مي‌گذارد كه نشان از باور ويكتور خارا به پيوستگي زندگي است.

تو را به ياد مي‌آوردم، آماندا

آنگاه كه خيابان را باران زده بود

به سوي كارخانه مي‌دويدي

آنجا كه مانوئل كار مي‌كرد،

با چهره‌اي گشاده

باران در موهايت

چيز ديگري مهم نبود

مي‌رفتي تا او را ببيني.

تنها پنج دقيقه

تمامي زندگي تو

در پنج دقيقه

       ¯¯ 

سوت كارخانه

زمان بازگشت به كار

و همان‌گونه كه مي‌روي

همه چيز به پرواز درمي‌آيد

آن پنج دقيقه

تو را به گلي بدل ساخته است.

              ¯¯

تو را به ياد مي‌آورم آماندا

آنگاه كه خيابان را باران زده بود

به سوي كارخانه مي‌دويدي

آنجا كه مانوئل كار مي‌كرد

با چهره‌اي گشاده

باران در موهايت

چيز ديگري مهم نبود

مي‌رفتي تا او را ببيني.

و او براي نبرد به كوهها مي‌رفت

و در پنج دقيقه

همه چيز خرد و خسته شد

سوت كارخانه

زمان بازگشت به كار

بسياري برنخواهند گشت

يكي از آنها مانوئل است.

              ¯¯

تو را به ياد مي‌آورم آماندا،

آنگاه كه خيابان را باران زده بود

به سوي كارخانه مي‌دويدي

آنجا كه مانوئل كار مي‌كرد.

در راه كار

ويكتور خارا زماني اين شعر را سرود كه روبرتو آهومادا[8]، يكي از دوستان كارگرش در حزب اتحاد مردمي در يكي از تظاهرات، كشته شد. ويكتور خارا به خوبي با زندگي روبرتو و آنچه بر او گذشته بود؛ آشنا بود و تلاش كرد تا اين شعر عاشقانه را از نگاه او بسرايد.

در اين سروده، ويكتور خارا مي‌كوشد تا افكار خويش را درباره‌ي اندوه مردم و در نهايت آينده‌ي اندوهباري كه در انتظار او و خانواده‌اش است، به تصوير بكشد.

به تو مي‌انديشم

در گذر از خيابانهاي شهر 

به تو مي‌انديشم.

هنگامي كه به چهره‌ها مي‌نگرم

از ميان پنجره‌هاي مه‌آلود،

نمي‌دانم كه كيستند و چه مي‌كنند

به تو مي‌انديشم.

عشق من، به تو مي‌انديشم

همراه زندگي من

اكنون و در آينده،

ساعتهاي تلخ و شيرينِ

زنده بودن را.

كار كردن از آغاز يك داستان

بي‌دانستن پايان آن.

آنگاه كه پايان روزهاي كار در مي‌رسد،

و صبح فرا مي‌رسد

سايه‌ها گداخته مي‌گردند

بر فراز بامهايي كه ساخته بوديم.

دوباره از كار بازمي‌گرديم،

بحث در ميان‌مان

دلايل را بيرون مي‌كشيم

از زمان اكنون و آينده

به تو مي‌انديشم

عشق من، به تو مي‌انديشم

همراه زندگي من

اكنون و در آينده،

ساعتهاي تلخ و شيرينِ

زنده بودن را،

كار كردن از آغاز يك داستان

بي‌دانستن پايان آن.

وقتي به خانه مي‌آيم،

تو آنجايي

و ما رؤياهامان را با هم مي‌بافيم.

كار كردن از آغاز يك داستان

بي‌دانستن پايان آن.

 

برگرفته از:

“Victor: An Unfinished Song,” translated by Joon Jara 1998/Bloomsburg Press, London

 



[1] - Lonquen

[2] - Violeta Para

[3] -“Nueva Cancion” or “New Song”

[4] - popular Unity party

[5] - Communist party of chile

[6] - State Technical University

[7] - Our Father

[8] -Roberto Ahumada


نوشته شده توسط مهدخت هاشمی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 18:26 | لینک ثابت |


سرمایه محوری یا جامعه گرایی

                         

خسرو باقری

سرمايه‌محوري يا جامعه‌گرايي

در جهان معاصر، عليرغم تفاوت‌هاي روبنايي در ساختارهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي كشورها، ما به طور كلي با دو نظام روبرو هستيم؛ يكي سرمايه‌داري يا كاپيتاليستي و ديگري جامعه‌گرا يا سوسياليستي. كاپيتاليسم از واژه‌ي Capitalism گرفته شده است؛ Capital در زبان انگليسي معناهاي متفاوتي دارد، اما معنايي كه در اين بحث مورد نظر ماست، همانا «سرمايه» است. در واقع Capitalism را مي‌توان نظامي دانست مبتني بر حاكميت سرمايه و به تبع آن حاكميت صاحبان سرمايه و آن را مي‌توان سرمايه‌سالاري، سرمايه‌گرايي، سرمايه‌محوري يا سرمايه‌داري ترجمه كرد. اما سوسياليسم از واژه‌ي Socialism گرفته شده است. Social صفت واژه‌ي Society به معناي جامعه است و مي‌توان آن را جامعه‌سالاري، جامعه‌گرايي يا جامعه‌محوري ترجمه كرد. متاسفانه در جامعه‌ي ايران اين واژه ترجمه نشده (مگر توسط زنده‌ياد دكتر اميرحسين آريان‌پور) و به همان شكل فرنگي‌اش مورد استفاده قرار گرفته است. كمونيسم هم كه در فلسفه‌ي علمي ـ كه پايه‌گذاران آن ماركس و انگلس بودند ـ مرحله‌ي عالي سوسياليسم محسوب مي‌شود و هنوز هيچ كشوري در جهان وارد اين مرحله نشده است، از واژه‌ي Community به معناي جامعه گرفته شده است. اين واژه هم در زبان فارسي ترجمه نشده و به همان شكل به كار رفته است. (در سال‌هاي آغازين پس از انقلاب، افرادي با سوء استفاده از آگاهي اندک گروه‌هایی از جامعه، «كمو» را به معناي خدا و «نيست» را به معناي «نيست» مي‌گرفتند و بر در و ديوار شهر اين تركيب عجيب را مي‌نوشتند كه، كمونيست «يعني خدا نيست» .) در واقع Communism  و  Socialism را مي‌توان نظام مبتني بر حاكميت جامعه يعني اكثريت توليدكنندگان مادي و فكري آن  دانست.

در نظام سرمايه‌داري، آنچه منشاء قدرت است، «سرمايه» است. شما هر چقدر از سرمايه‌ي بيشتري برخوردار باشيد، بيشتر مي‌توانيد از امكانات جامعه استفاده كنيد. در اين جوامع، تنها يك قدرت است كه قادر به انجام همه‌ي كارهاست و آن سرمايه يا به زبان ساده‌تر، «پول» است. به طور مثال كشور خودمان را در نظر بگيريم كه عليرغم تفاوت در ساختارهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، نظام حاكم بر آن نظام سرمايه‌محوري است. براي روشن شدن مطلب، اجازه دهيد نهاد آموزش و تحصيل را مورد مطالعه قرار دهيم: اگر شما بسيار پول داشته باشيد ـ كه بعضي‌ها دارند ـ مي‌توانيد فرزند خود را در يكي از دانشگاه‌های اروپا يا آمريكا ثبت ‌نام كنيد. در روزنامه‌هاي رسمي كشور هم به طور مرتب آگهي شركت‌هايي چاپ مي‌شود كه تمام پروسه‌ي ثبت ‌نام را با دقت و سرعت و البته با پول انجام مي‌دهند. كشورهاي سرمايه‌محور هم كه پذيرش مهاجرت افراد عادي را ـ حتي با تحصيلات عالي، سن كم و زبان پيشرفته ـ پنج و گاه تا ده سال در نوبت نگه مي‌دارند، در دانشگاه‌هايشان را در عرض فقط چند ماه به روي فرزندان صاحبان سرمايه باز مي‌كنند. اگر شما كمي كمتر از گروه اول پول داشته باشيد، مي‌توانيد فرزند خود را به دوبي بفرستيد. آنجا دانشگاه‌هاي معروف جهان، از هاروارد و آكسفورد گرفته تا مك گيل و استاتفورد، در شهرك دانشگاهي زيبايي، شعبه‌هاي خود را افتتاح كرده‌اند. اگر پولتان اندكي از اين هم كم‌تر است، مي‌توانيد فرزند خود را در واحد آكسفورد دانشگاه آزاد ثبت ‌نام كنيد. ممكن است پول شما باز هم اندكي كمتر باشد، نگران نباشيد، اين جا در كيش و قشم، دانشگاه صنعتي شريف و ديگر دانشگاه‌هاي دولتي و معتبر كشور با همكاري دانشگاه‌هاي آلمان، انگلستان و ديگر كشورهاي سرمايه‌محور، دانشگاه‌هايي را تاسيس كرده‌اند و فرزند شما مي‌تواند نيمي از دوران تحصيل خود را در ايران و نيم ديگر را در آلمان يا انگلستان بگذراند و از هر دو دانشگاه مدرك بگيرد. اما ممكن است پول شما باز هم كم‌تر باشد، در آن صورت فرزندتان را بايد در دانشگاه آزاد ثبت ‌نام كنيد كه تقريباً در همه جاي كشور ـ هر جا كه شعبه‌ي بانكي هست ـ واحدي دارد. (بگذريم از گروه بزرگي از زحمتكشان كشور كه به راستي از نان شب خود مي‌زنند تا هزينه‌ي تحصيل فرزندان خود را در اين دانشگاه تامين كنند) باز هم پولتان كم‌تر است، خوب مي‌توانيد در دانشگاه پيام نور ثبت ‌نام كنيد. اين دانشگاه همه جا شعبه دارد؛ تقريباً هر جا كه خانه‌ي دو يا سه‌ طبقه‌اي وجود داشته باشد. تازه كلاس هم ندارد و فرند شما مي‌تواند روزهاي ديگر هفته را كار كند و پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها به دانشگاه برود و به اين طريق هزينه‌ي دانشگاه را تامين كند. (البته فرزند شما مجبور است براي پاس كردن واحدهاي درسي بدون كلاس ـ البته كلاس‌هاي رفع اشكال وجود دارد ـ از موسسه‌هاي بيروني يا كلاس‌هاي خصوصي استفاده كند.) اگر باز هم پولتان كمتر است، بايد در دانشگاه‌هاي دولتي قبول شويد، يعني در ميان يك ميليون و خرده‌اي نفر، در ميان ده پانزده هزار نفر اول قرار بگيريد كه اين هم شدني نيست مگر اين كه در كلاس‌هاي گوناگون كنكور يا معلم‌هاي خصوصي با شهريه‌هاي سرسام‌آور، شركت كرده باشيد يا تمام علايق خود را كناري گذاشته و چند سال به هزينه‌ي پدر و مادر در كنج خانه درس خوانده باشید. باز هم پولتان كمتر است، ديگر شرمنده‌ايم. بايد فرزندتان را ـ البته با هزار آشنا و پارتي ـ در اين كارخانه يا آن واحد توليدي يا تجاري مشغول به كار كنيد تا چندرغاز به دست آورد. تازه شما بسيار خوشبختيد، چون اگر باز هم سرمايه‌ي كمتري داشته باشيد يا اصلاً نداشته باشيد، فرزند بي‌گناه شما كه اصلاً اراده‌اي در اين كه در چه قرني، در كدام قاره، در كدام كشور و در كدام طبقه و قشر اجتماعي به دنيا آمده، نداشته است ؛ مي‌تواند در خيابان‌ها شيشه پاك كند، فال حافظ بفروشد، دست به سرقت يا فحشا بزند و به شبكه‌ي قاچاق مواد مخدر بپيوندد و ... ملاحظه مي‌فرمائيد! در نظام سرمايه‌محور، سرمايه مي‌تواند از فرزند شما فارغ‌التحصيل بسيار محترم، فاضل، مؤدب و بسيار پولدار دانشگاه‌هاي جهان را بيافريند و يا او را به عنوان فردي بي‌سواد، احمق، بي‌كاره، فاسد، بي‌ادب و مايه‌ي ننگ، تحويل جامعه دهد. اولي را به مدارج بالاي قدرت، ثروت و احترام سوق دهد و ديگري را در ورطه‌ي فساد، تباهي و حقارت درغلطاند. البته گاه حاكمان بسيار محترم، براي حفظ حرمت جامعه ـ يعني همان گروه اول ـ مجبورند او را كه مايه‌ي تباهي است در خيابان‌ها بگردانند، زندانيش كنند و به چوبه‌ي دار يا جوخه‌ي تيرباران بسپارند.

حاكميت پول تنها در نظام آموزشي دانشگاه‌ها حاكم نيست، بلكه تمام عرصه‌هاي آموزشي را هم دربر مي‌گيرد. مهد كودك‌ها كه كودكان، يكي از مهم‌ترين دوره‌هاي آموزشي خود را در آن مي‌گذرانند، نيز از اين قاعده، مستنثي نيستند. اين مهدها از بعضي «بچه‌داني» هاي فاقد هرگونه استاندارد آغاز و تا مهدهاي چند ميليون توماني ادامه مي‌يابند. كيفيت مدارس، دبيرستان‌ها، موسسات گوناگون آموزشي و كلاس‌هاي كنكور در درجه‌ي اول به ميزان پول و سرمايه‌ي شما مربوط است. اگر سري به يك مدرسه در روستا و حاشيه‌ي شهرهاي بزرگ بزنيد و سپس از مراكز آموزشي شمال شهر تهران بازديد كنيد، به حاكميت پول و سرمايه پي مي‌بريد.

اما نظام جامعه‌گرا بر چندين اصل بنيادين استوار است كه يكي از آنها آموزش و تحصيل براي همگان است. در اين نظام، آموزش در هيچ مرحله‌اي، پولي نيست و همگان براساس شايستگي مي‌توانند از آن بهره‌مند شوند. علت آن هم روشن است. تمام كودكان كه در واقع اراده‌اي در اين كه در كدام قرن، كدام قاره، كدام كشور و كدام قشر و طبقه‌ي اجتماعي به دنيا بيايند، ندارند، حق دارند از آموزش و تحصيل همگاني و رايگان برخوردار شوند. در ماده‌ي اول اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر آمده است: «تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي‌آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند ...» و در ماده‌ي دوم تاكيد شده است كه: «هر كس مي‌تواند بدون هيچگونه تمايز، مخصوصاً از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، عقيده‌ي سياسي يا هر عقيده‌ي ديگر و همچنين مليت، وضع اجتماعي، ثروت، ولادت يا هر موقعيت ديگر، از تمام حقوق و آزادي‌هايي كه در اعلاميه‌ي حاضر ذكر شده است، بهره‌مند گردد.»

در نظام جامعه‌گرا، نه تنها تحصيل براي همگان تامين مي‌شود، بلكه با توجه به سطح رشد جامعه و امكانات، بايد تا سطح معيني اجباري باشد و اين سطح مرتباً بايد بالا و بالاتر رود. اين اصل نظام جامعه‌گرا كه در ماده‌ي بيست و ششم اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر تصريح شده است: «هر كس حق دارد از آموزش و پرورش بهره‌مند شود. آموزش و پرورش، لااقل تا حدودي كه مربوط به آموزش ابتدايي و اساسي است، بايد رايگان باشد. آموزش ابتدايي اجباري است. آموزش حرفه‌اي بايد عموميت پيدا كند و آموزش عالي بايد با تساوي كامل به روي همه باز باشد تا همه به استعداد خود بتوانند از آن بهره‌مند شوند.»، در ماده‌ي سي‌ام قانون اساسي كشور خود ما هم آمده است: «دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه‌ي ملت تا پايان دوره‌ي متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سرحد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش دهد.» آموزش و تحصيل رايگان و همگاني نه تنها جزء حقوق بنيادين انسان است، بلكه امكان رشد، توسعه و آگاهي سراسر جامعه ـ و نه تنها گروه كوچكي ـ را فراهم مي‌آورد.

بايد در نظر داشت كه در مرحله‌ي گذار جامعه‌ها از نظام سرمايه‌محور به نظام جامعه‌گرا، تا مدت‌ها اين دو نظام بر يكديگر اثر خواهند گذاشت؛ سرمايه‌محوري بر جامعه‌گرايي و جامعه‌گرايي بر سرمايه‌محوري.خط صاف و مستقيمي اين دو نظام را از يكديگر جدا نمي‌كند. امروزه در بعضي از كشورهاي عمدتاً سرمايه‌محور تحت تاثير مبارزات و تلاش‌هاي دوستداران نظام جامعه‌گرايي و خردگرايي جامعه و عوامل ديگر، بعضي از اصول نظام جامعه‌گرا ـ نه به طور تمام و كمال ـ اما به طور نسبي به اجرا درآمده‌اند. در اين كشورها آموزش و تحصيل در اختيار همگان و تا سنين معيني اجباري است. در نظام‌هاي جامعه‌گراي موجود و نظام‌هاي جامعه‌گراي آينده هم، تا مدت‌ها ناهنجاري‌هاي نظام سرمايه‌محور اثر خود را بر نظام آموزشي آن‌ها باقي خواهد گذاشت. اما آنچه به عنوان يكي از اصول قطعي نظام جامعه‌گرا حتماً بايد تحقق يابد ـ و در واقع از مشخصات شناسنامه‌اي اين نظام است ـ همانا آموزش و تحصيل رايگان و همگاني است.

 


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 20:24 | لینک ثابت |


دکتر آریان پور

 با دکتر امیر حسین آریان‌پور1

 

                                                           خسرو باقری 

 

بهار سال ۱۳۷۳، به همت استاد ارجمند جناب آقای پناهی سمنانی، امکان دیدار دکتر امیرحسن آریان‌پور فراهم آمد. سه تن بودیم، دوستی دانشجوی دوره‌ی دکتری معماری که پیش‌تر نیز شاگرد استاد بود، دوستی دیگر پژوهنده‌ی علوم اجتماعی و من که پوینده‌ی کم‌دانش زبان‌شناسی. شور و هراس همراهمان بود؛ زیرا هنوز دیدار فرهیختگانی چون او عادی وبی‌هراس نبود و تا پایان نیز چنین ماند. گلدانی خریدیم و در یک عصر ملایم بهاری که بارانی کوتاه، بس دل‌انگیزش کرده بود؛ به خانه‌اش رفتیم. خانه، خانه‌ی یک دانشگاهی و روشنفکر بود؛ عاری از هرگونه تجمل. پس از لحظاتی که در اتاق‌نشیمن در انتظارشان بودیم؛ با دیدن چهره‌ی مهربان و گرم و آن  فروتنی ویژه ی ایشان همه چیز را فراموش کردیم...

دکتر بدون هیچ مقدمه‌ای، و انگار رسالتی جز این برایشان نمانده، و بدون آن‌که ما پرسشی کرده باشیم، خود بحث معینی را آغاز کردند؛ بحثی که بعدها- تا پایان عمر - هرجا که امکان سخن بود؛ تکرار می‌نمودند. ایشان ضمن نگاهی گذرا به سیر تاریخ اجتماعی انسان، نتیجه گرفتند:" تنها راه تحول جامعه این است که طبقات فرودست، هرچه زودتر سکان جامعه را از دست فرادستان که نقشی در تولید دست‌آوردهای مادی و معنوی ندارند؛ بازستانند و این تحول جز با انقلاب و دگرگونی بنیادین که سراسر جامعه را فراگیرد؛ امکا‌ن‌پذیر نیست". ایشان تاکید داشتند:" وظیفه‌ی روشنفکران چیزی جز بیداری طبقات فرودست وافشاندن بذر آگاهی و ایمان و امید در راه رسیدن به این هدف نیست". دکتر آریان‌پور، یک بار دیگر نیز در اواخر اسفند ۷۸ که در بیمارستان مهر بستری و بیمار و ناتوان بودند؛ گفتند:" من برای خودم متاسفم؛ نیازی نبود که این همه مطالعه کنم می‌بایست هرچه بیش‌تر دست به عمل می‌زدم – عمل – و به آنان که زندگی‌شان سراسر عملی آگاهانه بود – به مبارزان – می‌پیوستم ".

دکتر آریان‌پور پس از این سخنان، ضمن سپاس، ما را مورد انتقاد قرار دادند و گفتند که در شرایط کنونی نیازی به آوردن گل نیست و بهتر است که اگر قرار است هدیه‌ای آورده شود؛ شیرینی یا چیزی از این‌گونه باشد که امکان استفاده‌ی همه‌ی دوستان از آن فراهم شود. ایشان دو سنت جامعه‌ی ایرانی، یعنی درآوردن کفش و بوسیدن یک‌دیگر را نکوهش کردند و پوشیدن کفش در مجالس و دست دادن به هنگام دیدارها را توصیه کردند. سپس فرصت طرح پرسش‌هایی پدید آمد که در این‌جا من تنها پرسش خودم و  پاسخ ایشان را یادآوری می‌کنم. پرسیدم:" آقای دکتر، اکنون که در آستانه‌ی چهل سالگی هستم، وقتی به گذشته می‌نگرم؛ می‌بینم که از همان آغاز زندگی آگاهانه – یعنی از پانزده، شانزده سالگی – کتابی در دست داشته‌ام و همواره خوانده‌ام؛ اما در عین حال می‌بینم که این خواندن تا چه حد بی‌نظم و تصادفی بوده است و از هدف و روش‌مندی به دور؛ و اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که می‌بایست دوباره بخوانم و این‌جاست که برای مطالعه‌ای آگاهانه‌تر، سنجیده‌‌تر و هدفمندتر از شما یاری می‌جویم".

آقای دکتر آریان‌پور ضمن اشاره به دو نکته: نخست آن که ما زیاد می‌خوانیم و بیش از همه باید به عمل اندیشید؛ و دیگر این که نه شما بلکه همه‌ی ما به تقریب در این کشور چنین سرگذشتی داشته‌ایم؛ گفتند:" خود من زمانی که می‌خواستم کتابی درباره‌ی فروید بنویسم ده‌ها کتاب خواندم و  پس از آن تازه دریافتم که اگر کتاب "الف" و "ب" را خوانده بودم؛ نیازی به مطالعه‌ی این همه کتاب نبود". ایشان در پایان خاطرنشان کردند:" اما اگر امروز از من سئوال کنید؛ خواهم گفت که لازم است سیری بر تاریخ جهان و ایران داشته باشیم تا بدانیم در کجای تاریخ انسان و انسان ایرانی قرار داریم. در این باره من بهترین کتاب را " تاریخ تمدن " ویل و آریل دورانت می‌دانم. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در بیش‌تر نوشته‌ها و ترجمه‌ها، این نظر تحمیل می‌شود که گویا منشاء تمام دستاوردهای بشری، غرب بوده و شرق در بهترین حالت بهره‌گیرنده‌ی آن بوده‌است؛ نظریه‌ای که بس متعصبانه است. ویل و آریل دورانت، به شرق نگاهی منصفانه و در مجموع مهرآمیز داشته‌اند. کتاب دیگری که توصیه می‌کنم "تاریخ سوسیالیست‌ها" است. اثر "رنه سدی‌یو" با ترجمه‌ی دکتر مهدوی. در این کتاب که توسط نایب رییس فرهنگستان تاریخ فرانسه نوشته شده؛ نشان داده می‌شود که خواستاری اجرای نظام سوسیالیستی یا به بیان ساده‌تر و روشن‌تر، خواستاری اجرای عدالت اجتماعی، تاریخی دارد به بلندای تاریخ بشر. مفهوم عدالت، دگرگون و ژرف‌تر شده، اما جوهره‌ی آن چندان تغییری نکرده است. این کتاب نشان می‌دهد که تاریخ سوسیالیسم از تاریخ حکومت‌های چندروزه‌ی سوسیالیستی آغاز شده؛ به حکومت ده‌هفته‌ای کمونارهای پاریس رسیده و سرانجام در شوروی، ۷۴ سال دوام یافته است. نمونه‌ی آخر آن ۷۴ سال دوام داشته و بعد شکست خورده است؛ نباید فراموش کرد که نخستین نمونه‌ها چند روزه بودند و این راه تلاش و استقامت آن‌قدر ادامه خواهد یافت که سرانجام حکومت سوسیالیستی ۷۰۰ ساله تشکیل شود و به تدریج جهان را  و همه‌ی زمان را دربرگیرد". ایشان با تاکید گفتند:" من و دوستانم درباره‌ی حوادث شوروی و علت‌های آن بسیار اندیشیدیم و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که به دلیل‌های بیرونی و درونی، جهانی و داخلی و به‌هر صورت، در شوروی انسان طراز نوین پدید نیامد؛ و یا پدید آمد اما تداوم نیافت. هدف نهایی سوسیالیسم، می‌باید تربیت انسان طراز نو باشد؛ انسانی دانش‌پژوه، دگرخواه، عمل‌گرا، فروتن، مبارز، سربلند وشجاع. این انسان در شرایط جنگ، فقر و دشواری‌ها، از آرمان خود دفاع خواهد کرد و تن به تسلیم نخواهد داد".

 

۱_دکتر امیر حسین آریان‌پور (8 اسفند1303 – 8 اسفند1380) ،لیسانس علوم اجتما‌عی  دانشگاه بیروت 1323 ،لیسانس فلسفه و علوم تربیتی دانشگاه تهران 1326 ، لیسانس علوم سیاسی دانشگاه تهران1327 ، تخصص در ادبیات انگلیسی در شعبه‌ی خارجی دانشگاه کمبریج1328 ، لیسانس ادبیات فارسی دانشگاه تهران1331 ، دکترای ادبیات فارسی دانشگاه تهران1335، ودکترای فلسفه وعلوم تربیتی دانشگاه تهران 1339.

آثار دکتر آریان‌پور عبارتند از : جامعه‌شناسی هنر ، در آستانه‌ی رستاخیز ، آیین پژوهش ، ایبسن آشوب‌گرای ، فرویدیسم و عرفان ، ترجمه‌ی تاریخ تمدن ( دو جلد "چین وژاپن" و"تمدن اژه‌ای وتکامل یونان" ) اثر ویل وآ ریل دورانت ، ترجمه‌ی "بزرگ مردان تاریخ" اثر کل روس پیتی ، ترجمه‌ی نمایشنامه‌ی "دشمن مردم" اثر هنریک ایبسن ، ترجمه‌ی "سیر فلسفه اقبال لا‌هوری و ....

  


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 17:34 | لینک ثابت |


از عدالت به سوی دموکراسی

 

از عدالت به سوي دموكراسي

ناقوس ها را بنوازید

ژوزه سارامآگو

مترجم: خسرو باقري

سخنم را با شرح كوتاه شده‌ي رويدادي شگفت از زندگي رعايايي آغاز مي‌كنم كه بيش از چهارصد سال پيش در دهكده‌اي نزديك فلورانس مي‌زيستند. اجازه دهيد تا توجه كامل شما را به اين رويداد مهم تاريخي جلب كنم، زيرا برخلاف ديگر حوادث عادي، براي درك آموزه‌ي اخلاقي آن، ضرورتي ندارد تا پايان داستان در انتظار بمانيد، و ديري نمي‌پايد، كه آن آموزه بر شما آشكار و روشن مي‌شود.

اهالي دهكده، در خانه‌ها بودند يا در كشتزارها مشغول به كار، هر كس به كاري. هنگامي كه ناگهان بانگ ناقوس كليسا در گوش‌ها پيچيد. آن زمان مردم ديندارتر بودند (به ياد داشته باشيم كه درباره‌ي رويدادي سخن مي‌گوييم كه در سده‌ي شانزدهم به وقوع پيوست) و ناقوس كليسا چندين بار در روز در دهكده طنين مي‌افكند. بنابراين معمولاً صداي ناقوس شگفتي كسي را برنمي‌انگيخت، اما اين بار طنيني غمگنانه داشت، آن‌گونه كه براي مردگان نواخته مي‌شود و اين مايه‌ي حيرت بود چرا كه هيچ يك از مردمان دهكده، در بستر مرگ نبودند. بنابراين زنان به كوچه‌ها ريختند و كودكان را به گرد خويش فراخواندند. مردان دهكده، كشت و هر كار ديگر را وانهادند و ديرزماني نپاييد كه همه جلوي در كليسا گردهم آمدند، در انتظار آن كه براي كه بگريند و غمگساري كنند. بانگ ناقوس دقايقي هم ادامه يافت، اما سرانجام همه چيز در سكوت و خاموشي فرو رفت. پس از چند لحظه، در كليسا باز و دهقاني بر آستانه‌ي آن ظاهر شد. اما چون مردي كه بر آستانه‌ي در پديدار شد، ناقوس‌زن هميشگي نبود؛ اين بود كه اهالي دهكده از او پرسيدند كه ناقوس‌زن كجاست و چه كسي درگذشته است؟ دهقان در مقام پاسخ برآمد و گفت: ناقوس‌زن اين جا نيست و اين من بودم كه ناقوس را نواختم. مردم دهكده دوباره پرسيدند، آن هم به تندي: «پس كسي نمرده است؟ هان؟» و دهقان در جواب گفت: «كسي به هيأت انسان و به نام انسان نمرده است، نه. من اما ناقوس مرگ عدالت را نواختم، زيرا اين عدالت است كه مرده است.»

چه پيش آمده بود؟ در حقيقت مدتي بود كه ارباب طماع آن دهكده (كنت يا مارکی ستمگر)، محدوده‌ي املاك خویش را مرتب مي‌گسترد و بيشتر و بيشتر به زمين كوچك آن رعيت دست‌اندازي مي‌كرد و با هر گامي كه به جلو برمي‌داشت؛ زمين دهقان را كوچك و كوچك‌تر مي‌كرد. رعيت ستمديده اول اعتراض كرد، بعد شكايت برد، سپس رحم و شفقت ارباب را تمنا كرد و سرانجام بر آن شد تا به مقامات شكايت كند و دفاع از حريم عدالت را خواستار شود. اما همه‌ي اين تلاش‌ها، بي‌فايده بود و تجاوز و تصرف ادامه يافت. سرانجام تصميم گرفت تا بانگ برآورد و به همگان (دهكده براي مردمي كه براي هميشه در آن زيسته‌اند، وسعتي دارد، دقيقاً به اندازه‌ي وسعت جهان) اعلام كند كه عدالت مرده است. شايد او گمان مي‌برد با اين اقدام سخت خشمگينانه، تمام ناقوس‌هاي جهان را برخواهد انگيخت تا آنان نيز طنين افكنند، فارغ از تفاوت در نژاد و باور و سنت، و به يكديگر بپيوندند در مرگ عدالت و تا رستاخيز دوباره‌ي آن هرگز خاموشي نگيرند. شايد گمان مي‌برد كه اين بانگ خروشان، از خانه‌اي به خانه‌اي ديگر، از دهكده‌اي به دهكده‌اي ديگر، از شهري به شهري ديگر، گذر خواهد كرد. مرزها را درخواهد نورديد و بر فراز رودخانه‌ها و اقيانوس‌ها، پلي خواهد زد و سرانجام اين جهان سراسر خفته را بيدار خواهد كرد ... نمي‌دانم كه ديگر چه پيش آمد؟ آيا مردمان دهكده به ياري آن رعيت ستم كشيده شتافتند و محدوده‌ي زمينش را بازستاندند يا چون دريافتند كه مرگ عدالت اعلام شده است؛ شرمسار و سرافكنده از ناتواني خويش يا فرو ريخته از يأس و ترس خود، به زندگي روزمره‌ي غمناك خويش بازگشتند، حقيقت آن است كه تاريخ تمام آنچه را كه گذشته است، بازگو نمي‌كند ... .

باري گمان مي‌كنم كه براي نخستين بار بود كه در جايي از اين جهان، ناقوسي يعني مخروط برنزي بي جاني، پس از آن كه بارها براي درگذشت انسان‌ها نواخته شده بود؛ اين بار غمگنانه براي مرگ عدالت طنين‌انداز شد. بانگ سوگوارانه‌ي آن دهكده‌ي نزديك فلورانس ديگر هرگز شنيده نشد اما مرگ عدالت ادامه يافت و ادامه دارد. هم‌اكنون هم، درست در همين لحظاتي كه من با شما سخن مي‌گويم، جايي دور يا نزديك، حتي در پاي پلكان خانه‌ي ما، كسي هست كه عدالت را مي‌كشد. و هر بار كه عدالت مي‌ميرد، براي كساني كه به آن اعتماد كرده بودند، براي كساني كه از آن انتظار داشتند، گويي هرگز وجود نداشته است؛ و ما همه حق داريم كه از عدالت انتظار داشته باشيم و آنچه از عدالت انتظار داريم فقط عدالت است و عدالت. اما نه آن عدالتي كه جامه‌اي پرزرق و برق بر تن كرده و با خطابه‌هايي متكلف و آكنده از لفاظي‌هاي ميان تهي، ما را سردرگم مي‌كند و فريب مي‌دهد، نه آن عدالتي كه چشمان خود را به روي حقيقت مي‌بندد و ترازوي  سنجشش را دستكاري مي‌كند و سرانجام نه آن عدالتي كه يك طرف تيغه‌ي شمشيرش، همواره از طرف ديگر تيزتر و برنده‌تر است، بلكه عدالتي فروتن و محجوب، عدالتي يار و رفيق كنش روزمره‌ي انسان، عدالتي كه در قاموسش، «عدالت» دقيقاً و بي‌فزون و كاست مترادف «اخلاق» است. عدالتي كه همان قدر براي سعادت روح و جان انسان لازم است كه غذا براي ادامه‌ي هستي آن.

بدون ترديد، اين عدالت بايد عدالتي باشد كه همچون قانونی که دادگاه مقرر مي‌دارد لازم الاجرا باشد. اما پيش از همه و مهمتر از همه آن كه ما عدالتي مي‌خواهيم كه از كنش خود جامعه سرچشمه گرفته باشد؛ عدالتي كه احترام به حقوق همه‌ي انسانها، در آن چونان اصل بنيادين اخلاقي گريزناپذيري جلوه‌گر شود.

اما خوشبختانه در گذشته ناقوس‌ها را تنها براي غمگساري مردگان نمي‌نواختند، بلكه از آنها براي اعلام ساعات شب و روز و فراخواندن مردمان به برگزاري جشن‌ها و آئين‌هاي نيايش هم استفاده مي‌كردند. روزگاري، روزگاري نه چندان دور، بانگ ناقوس‌ها براي آن نواخته مي‌شدند كه مردمان را از وقوع فجايعي چون سيل، آتش‌سوزي و ديگر بلاها و خطرهاي طبيعي كه زندگي جامعه را تهديد مي‌كردند؛ آگاه كنند و از آنها بخواهند كه به ياري مصيبت ديدگان بشتابند. اما امروزه نقش اجتماعي ناقوس‌ها به اجراي تكاليف آئيني فروكاسته است و اقدام روشنگرانه‌ي دهقان فلورانسي چه بسا به عنوان كنش نابخردانه‌‌ي يك ديوانه و از آن بدتر، جرمي كه پليس بايد به آن رسيدگي كند، تلقي شود. امروز اما ناقوس‌هاي ديگري وجود دارد، ناقوس‌هايي از جنس ديگر كه از امكان استقرار عدالتي در جهان حمايت و پشتيباني مي‌كنند كه دوستانه و رفيقانه است، عدالتي كه پيش‌شرط سعادت روح و جان ـ‌ و شايد شگفتي شما را برانگيزد ـ اگر بگوييم كه پيش‌شرط تامين حتي غذا و خوراك انسان است. اگر اين عدالت مي‌بود، حتي يك انسان از گرسنگي يا از بيماريهايي‌ كه براي بعضي‌ها درمان‌پذير و براي بعضي ديگر درمان‌ناپذير است نمي‌مرد. اگر چنين عدالتي وجود داشت، زندگي اين تيره‌روزي هولناكي نبود كه عملاً بيش از نيمي از بشريت محكوم به تحمل آنند. اين ناقوس‌هاي نوين كه هر روز بيش از روز پيش در جهان طنين مي‌افكنند، جنبش‌ها و خيزش‌هاي پي در پي مقاومت و كنش‌هاي اجتماعي‌اند كه براي برقراري عدالتي نوين و دگرگون‌ساز مبارزه مي‌كنند كه در آن نظام توزيع براساس سنجشي درست سامان مي‌يابد؛ و مردم به عنوان كساني كه اصولاً بايد از اين نظام برخوردار باشند به رسميت شناخته مي‌شوند. عدالتي كه حقوق و آزادي‌هاي مردم را پاس مي‌دارد و به هيچ‌وجه آنها را انكار نمي‌كند. من پيش‌تر هم گفته‌ام كه هم‌اكنون براي جامه‌ي عمل پوشاندن به اين عدالت، اصول مدوني وجود دارد؛ اصولي كه پنجاه سال پيش در «اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر»[1] متجلي شد، آن سي ‌ماده‌ي مهم و بنيادين كه اين روزها، به گونه‌اي مبهم از آنها سخن مي‌رود، اگر نگوييم كه به گونه‌اي سازمان‌يافته، ناديده‌اش مي‌گيرند. امروز آن حقوق مقدس مندرج در اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر، بيش از آزادي و حق مالكيت آن رعيت فلورانسي چهارصد سال پيش، تحقير و ملوث مي‌شود. همانطور كه پيش‌تر هم گفته‌ام اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر، با آن انسجام در اصول و آن صراحت در آرمان‌هايش، درست همانطور كه به رشته‌ي تحرير درآمده و بدون تغيير حتي يك ويرگول، مي‌تواند جايگزيني مترقي براي برنامه‌ي تمام احزاب جهان باشد. در اين جا بويژه، روي سخنم با احزابي است كه چپ خوانده مي‌شوند و با فرمول‌هاي كهنه‌ي خود كه در برخورد با واقعيت‌هاي بيرحمانه‌ي جهان امروز، سخت دور از واقعيت و ناكارآمد است، و با بستن چشمان خود بر تهديدهاي هراسناك و بسيار گستاخانه‌اي كه درهم شكستن شأن و منزلت عقلاني و عاطفي انسان را ـ كه ما زماني آن را والاترين آرمان نوع بشر مي‌دانستيم ـ نشانه گرفته‌اند؛ دچار ركود و سكون شده‌اند.

بگذاريد اضافه كنم كه همان دلايلي كه مرا واداشت تا به احزاب سياسي به طور كلي اشاره كنم، در برخورد به اتحاديه‌هاي كارگري كشورها و به ناگزير در برخورد به اتحاديه‌هاي كارگري جهان هم مصداق دارد. اتحاديه هاي كارگري مطيع حاكمان و اسير بند بوركراتيسم كه امروزه با آنها روبرو هستيم، آگاهانه يا ناآگاهانه، به ميزان زيادي مسئول اين عدم تحرك و سستي اجتماعي ای‌ هستند كه برآمده از فرآيند رو به تكوين جهاني‌سازي اقتصادي است. متأسفم كه چنين مي‌گويم اما نمي‌توانم راه خاموشي و سكوت را برگزينم. افزون بر اين، اگر اجازه داشته باشم مايلم با افزودن تفسير خود بر قصه‌هاي لافونتن[2]، خاطرنشان كنم كه اگر بي‌درنگ، دست به اقدام نزنيم، "بره ی" حقوق انساني را "گرگ" جهاني‌سازي اقتصادي، بي‌رحمانه خواهد دريد.

و اما اگر بخواهيم درباره‌ي دموكراسي، اين اختراع ديرينه‌سال چند آتني ساده‌انديش سخن بگويم؛ بايد خاطرنشان كنم كه در نظر آنان، مفهوم دموكراسي، آن هم در شرايط مشخص اجتماعي و سياسي روزگار آنان، در اين عبارت كليشه‌اي خلاصه مي‌شد: «حاكميت مردم به دست مردم و براي مردم.» غالباً از افراد صادقي كه در حسن نيت آنها ترديدي ندارم يا كساني كه به داشتن ظاهري با حسن نيت تظاهر مي‌كنند؛ مي‌شنوم كه گرچه شرايط فاجعه‌بار بخش اعظم سياره‌ي ما، خود گواهي است غيرقابل انكار بر عدم كارايي دموكراسي، با اين وجود باز دقيقاً در چارچوب يك نظام كاملاً دموكراتيك است كه شايد بتوان حقوق انسان‌ها را به طور كامل يا حداقل به ميزان رضايت‌بخشي، استيفا كرد. ترديدي نيست كه چنين مي‌بود اگر نظام حكومتي و اداره‌ي جامعه كه ما امروزه آن را دموكراسي مي‌خوانيم، به راستي دموكراتيك بود. اما حقيقت اين است كه چنين نيست. درست است كه ما مي‌توانيم رأي بدهيم، اين هم درست است كه معمولاً از مجراي نظام حزبي، با تفويض اختيارات خود به نمايندگان، اختياري كه به عنوان شهروند صاحب رأي به ما اعطا شده، مي‌توانيم نمايندگان مجلس را برگزينيم و سرانجام اين هم درست است كه در دموكراسي، دولت همواره برآمده از اكثر آرا يا قدرت كمّي اين نمايندگان و بده‌ بستان‌هاي سياسي آنهاست ـ چيزي كه براي تحميل اراده‌ي سياسي اكثريت لازم است ـ آري همه‌ي اينها درست است، اما در عين حال و به همان اندازه اين هم درست است كه روند دموكراتيك در نظام‌هاي دموكراسي كنوني در همين جا آغاز و در همين جا پايان مي‌يابد. رأي دهندگان مي‌توانند دولتي را كه نمي‌پسندند، از قدرت بركنار و دولت ديگري را جايگزين آن كنند، اما رأي آنها هرگز تاثير ملموسي بر تنها قدرقدرت واقعي كه بر جهان و در نتيجه بر دولت آنها و حتي خود آن حكومت مي كند، نداشته، ندارد و نخواهد داشت. بله درست است، منظور من دقيقاً آن قدرقدرت اقتصادي، به ويژه بخشي از آن است كه كنترل  شركت‌هاي چندمليتي را كه پيوسته و لاينقطع در حال گسترش‌اند؛ در دست دارند. استراتژي اين بخش، حاكميت و سلطه‌ي مطلق بر جهان است كه به هيچ‌وجه با بهبودخواهي سراسر جامعه كه براساس تعريف، آرمان دموكراسي است، همخواني ندارد. ما همه اين حقيقت را مي‌دانيم، اما به خاطر نوعي فلج در اراده‌ي ذهني و كلامي كه ما را از ديدن حقايق به صورت عريان و بي‌بزك باز مي‌دارد، همچنان از مواهب دموكراسي سخن مي‌گوييم، انگار كه دموكراسي چيزي است موجود و تاثيرگذار؛ حال آن كه تنها چيزي كه از آن برايمان باقي مانده است، مجموعه‌ايست از ظاهرسازي‌ ي‌هاي تشريفاتي، جايگزيني‌هاي بي‌ضرر و نمايش نوعي توده‌گرايي عوامانه. آنچه ما قادر به ديدن آن نيستم ـ انگار نمي‌توانيم جلوي چشم خود را ببينيم ـ اين است كه دولت‌هاي ما (چه بخواهيم يا نخواهيم) که آن‌ها را انتخاب مي‌كنيم و در نتيجه منطقاً بايد در درجه‌ي نخست در برابر ما مسئول باشند، هر روز بيش از روز گذشته، به «عوامل سياسي» قدرقدرت اقتصادي تبديل مي‌شوند، با اين ماموريت مهم كه قوانيني را از تصويب بگذرانند كه آن قدرت را توجيه كند و آن‌گاه اين قوانين را با حربه‌ي تبليغات حساب شده و با كمك مقاماتي كه تنها به جيب خود مي‌انديشند؛ به صورتي اغواكننده درآورند و در بازار (ماركت) اجتماعي ارائه كنند؛ به گونه‌اي كه اعتراضي را برنيانگيزد. البته به نظر اين دولت‌ها هميشه اقليت‌هايي هستند شناخته شده كه همواره ناخرسندند.

چه مي‌توان كرد؟ همه چيز در اين جهان مورد بحث قرار مي‌گيرد؛ از ادبيات تا محيط زيست، از گسترش كهکشان‌ها تا اثرات گلخانه‌اي و از بازيافت زباله تا مسئله‌ي ترافيك. اما دموكراسي و نظام دموكراتيك از دايره‌ي بحث‌ها خارج است. انگار دموكراسي دستاوردي است كاملاً بديهي، مورد توافق همگان و ترديدناپذير كه تا پايان هستي نبايد در آن كوچك‌ترين خللي ايجاد شود. خوب اگر اشتباه نكنم و از جمع دو بعلاوه دو عاجز نباشم بايد بگويم كه پيش از آن كه خيلي دير شود. در ميان مباحث بسياري كه پرداختن به آنها ضروري و گريزناپذير است، يكي هم همانا ضرورت اضطراري پرداختن به مبحث دموكراسي است، آن هم در مقياس سراسر جهان. در اين مبحث بايد دموكراسي و دلايل انحطاط آن، نقش شهروندان در حيات سياسي و اجتماعي، رابطه‌ي بين دولت‌ها و قدر قدرت‌ اقتصادي و مالي بين‌المللي، و درباره‌ي آنچه دموكراسي را استحكام مي‌بخشد و يا آن را بي‌اثر مي‌سازد، درباره‌ي حق شاد زيستن و زندگي سزاوار انسان‌ها، درباره‌ي سيه‌روزي و اميدهاي بشريت، و اگر كمي كمتر اديبانه و فاضلانه سخن بگوييم، درباره‌ي اميدها و آرزوهاي مردمان ساده، كه تك‌تك و در مجموع، نوع بشر را به وجود مي‌آورند؛ بحث و گفتگو درگيرد. فريبي بدتر از فريب خويشتن وجود ندارد و زندگي امروز ما آكنده از اين خودفريبي است.

من ديگر سخني ندارم كه بر گفته‌هاي خويش بيافزايم مگر يك چيز و آن اين است كه: «لحظه‌اي سكوت كنيد، آن دهقان فلورانسي هم‌اكنون هم از منار كليسا بالا رفته است و مي‌خواهد ناقوس كليسا را بنوازد. خواهش مي‌كنم به بانگ ناقوس گوش كنيد ....»[3]

 

 



[1] - Universal Declaration of Human Rights

[2] - La Fantaine

[3] - Jose Saramago

ـ متن سخنراني ژوزه ساراماگو، برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات در مراسم افتتاح همايش اجتماعي جهان (world social forum)، در پورتو الگره‌ي برزيل، بيست و دوم ژانويه‌ي 2002.

ـ مترجمان متن پرتقالي به انگليسي: رابرت فينيگن، چارلز جانسون با بازبيني پيتر لني

 


نوشته شده توسط خسرو باقری در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 12:7 | لینک ثابت |