تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

غوغـا

آنتوان چخوف    

 

                                            

                                                        غوغـا                                                     خسر و باقر ي

ماشنکا پاولتسکايا[1]، دختر جواني که تازگي‌ها، تحصيلات خود را در دانشسراي تربيت معلم به‌پايان رسانده‌بود و اکنون در خانه‌ي «کوشکين[2]»ها به‌عنوان معلم سرخانه کار مي‌کرد؛ وقتي از گردش باز مي‌گشت؛ ديد که در خانه غوغايي برپاست.

«ميخايلو[3]»، دربان‌ خانه، وقتي در را به‌روي او باز کرد؛ برافروخته و صورتش مثل لبو سرخ بود.

از اتاق‌هاي بالا، صداي داد و فرياد به گوش مي‌رسيد.

ماشنکا پيش خود فکر کرد؛ حتماً بازم خانم حالش به‌هم خورده، يا با شوهرش دعواش شده.

توي راهرو و سرسراي خانه، خدمتکارها را ديد. يکي از آن‌ها گريه مي‌کرد. سپس آقاي خانه، « نيکولاي سرگي‌يچ[4]» را ديد که با شتاب از اتاق او بيرون آمد. او مردي بود کوتاه‌قامت، با صورتي پف‌کرده و سري طاس، اما پير نبود. صورتش برافروخته بود و مثل بيد مي‌لرزيد. بدون آنکه به معلم سرخانه توجه‌اي کند از کنار او گذشت و در حالي‌که دستانش را تکان مي‌داد؛ با صداي بلند فرياد مي‌زد: واي که چقدر وحشتناکه! واي که چقدر بي‌ادبانه‌اس! چه حماقتي! چقدر وحشيانه‌اس! نفرت انگيزه، نفرت انگيز!

ماشنکا وارد اتاقش شد و براي اولين بار در زندگي، احساس خفت و سرافکندگي کرد؛ احساسي که به آدمهاي محتاج دست مي‌دهد؛ آدمهايي که نان ثروتمندان و قدرتمندان را مي‌خورند و از خود اراده‌اي ندارند. اتاقش را گشته بودند. خانم خانه،«فدوسيا واسيليوونا[5]» زني نسبتاً چاق، بي‌قواره با شانه‌هاي درشت و ابروهاي پهن مشکي، صورت بی‌آرایش، دستاني سرخ، با صورت و رفتاري عاميانه، درست مثل آشپزي بي‌سواد و نادان، بدون آنکه کلاه بر سر داشته باشد؛ جلوي ميز ماشنکا ايستاده بود و کامواها، پارچه‌هاي خرد و ريز، تکه کاغذها و ديگر وسايل ماشنکا را در کيف خياطي او مي‌ريخت. روشن است که ورود ناگهاني ماشنکا، آن هم با آن صورت رنگ‌پريده و حيرت‌زده، او را دستپاچه کرد؛ اين بود که من‌من کنان زير لب گفت: آخ ببخشيد... نفهميدم ريختمشان روي زمين... يعني راستش، آستينم گير کرد به کيف شما....! و زير لب، چيزهاي ديگري هم گفت و همان‌طور که دامن بلندش خش خش صدا مي‌کرد؛ از اتاق بيرون رفت. ماشنکا با نگاه حيرت‌زده، سراسر اتاق را از نظر گذراند. نمي‌توانست بفهمد؛ از چيزي سر در نمي‌آورد؛ شانه‌هايش را بالا آورد و از ترس و نگراني، دست و پايش يخ زد. آخر چرا فدوسيا واسيليوونا، کيفش را مي‌گشت؟ دنبال چي بود؟ اگر واقعاً آستين پيراهنش، تصادفاً به کيف او گير کرده و همه چيز بيرون ريخته بود؛ خوب پس چرا نيکولاي سرگي‌يچ، اون‌طور برافروخته و عصباني از اتاق آمد بيرون؟ چرا يکي از کشوهاي ميز کمي بيرون آمده بود؟ تازه کيف پول ماشنکا هم که توش سکه‌هاي ده کوپکي[6] و تمبراي قديمي را نگه مي‌داشت؛ اونم باز بود. از خراش‌هايي که روش بود معلوم بود که مي‌خواستن ببندنش اما نتونسته‌بودن. کتابهارو هم، گشته بودند؛ روي ميزش بهم ريخته بود، رختخوابش هم همينطور. همه جا اثر جستجو پيدا بود. کيف کتاني‌اش را هم گشته بودند. کيف را البته به‌دقت تا زده بودند؛ اما نه به‌همان شکلي که او قبل از بيرون رفتن از خانه تا زده بود. همه جا را گشته بودند؛ تقريباً همه جا را. به خاطر چي؟ چرا؟ آخر چه پيش آمده بود؟ ماشنکا دوباره همه چيز را در ذهنش مرور کرد؛ دربان عصباني، غوغايي که همه‌ی خانه را فراگرفته بود و هنوز هم ادامه داشت؛ خدمتکاري که گريه مي‌کرد. آيا همه‌ی اين حوادث، با آنچه حالا در اتاقش پيش آمده بود، ارتباطي نداشت؟ آيا گرفتار دردسر وحشتناکي نشده بود؟ صورتش مثل گچ سفيد شد؛ تمام بدنش يخ زد و ناخودآگاه روي کيف کتاني‌اش وارفت.

يکي از خدمتکارها وارد اتاق شد. ماشنکا از او پرسيد: ليزا[7]، تو نمي‌داني چرا اونا اتاق منو گشتن، هان؟

_  چرا مي‌دونم، گل سينه خانم گم شده، دو هزار روبل مي‌ارزيد.

_  خوب چرا اتاق منو گشتن؟

_  همه جارو گشتن خانم؛ همه‌ي چيزاي منو ريختن بيرون و گشتن. لباساي همه رو در آوردن؛ لخت لخت شون کردن و همه جاشونو گشتن. اما به خدا قسم، من تا حالا حتي تا نزديک ميز آرايش خانم هم نرفتم، تا برسد به اينکه، دست بزنم به گل سينه‌اش. من عين اين حرفارو تو کلانتريم مي زنم.

اما ماشنکا که همانطور حيرت زده بود؛ دوباره گفت: خوب اما... اتاق منو چرا گشتن؟

_  گفتم که، گل سينه‌ي خانم گم شده. خانم با دستاي خودش، بله با دستاي خودش، وسايل همه رو گشت. خانم با دستاي خودش، مي‌شنوي با دستاي خودش ميخايلوي دربان رو هم گشت. واقعاً خجالت داره. نيکولاي سرگي‌يچ هم همينطور ايستاده بود و فقط مثل مرغ قدقد مي‌کرد. اما، شما چرا اين‌جور مي‌لرزيد؟ خانم، چيزي نشده، اونا که چيزي اين جا پيدا نکردن. آخه وقتي گل سينه رو برنداشتيد، براي چي بايد اين‌قدر بترسيد هان؟

ماشنکا که از شدت خشم نفسش بند آمده بود؛ گفت: آخه ليزا، اين خيلي زننده است، خيلي توهين‌آميزه. اين پستيه، تحقيرآميزه، مي‌فهمي. آخه اون چه حقي داشته به من شک کنه؟ چه حقي داشته وسايل منو زيرورو کنه؟

ليزا آهي کشيد و گفت: مثل اينکه شما نمي‌دونيد با کيا داريد زندگي مي‌کنيد. درسته که شما يه دختر جوان تحصيل کرده‌ايد... بله اين درسته، اما هر چي باشه، هر چي باشه، شمام يک خدمتکارين... بله، اينجا که خونه‌ي پدر و مادرمون نيس....

ماشنکا خودش را روي رختخوابش انداخت و به تلخي گريه کرد. آنقدر گريه کرد تا به هق هق افتاد. در تمام زندگيش تاکنون اين طور مورد تحقير قرار نگرفته بود. به اين شدت به او توهين نشده بود... او دختر درس خوانده‌اي بود، درسش را خوب خوانده بود. موقر و بافرهنگ بود، پدرش آموزگار بود، و حالا به او شک کرده بودند که دزد است. اتاقش را مثل اتاق يک زن ولگرد زيرورو کرده بودند و حالا علاوه بر احساس رنجش و آزردگي به‌شدت مي‌ترسيد و نمي‌دانست که چه پيش خواهد آمد. افکار واهي و پوچ به مغزش هجوم مي‌آوردند. اگر به او مشکوکند؛ پس شايد او را دستگير کنند، شايد اونم بگردن، لختش کنن و بگردن، بعد يه مشت سرباز بيارن و اونو از تو خيابونا از پيش چشم مردم ببرن، ببرن بیندازن توي يه زندان تاريک و سرد، پيش موش‌ها و خرخاکي‌ها، مثل سياهچالي که شاهزاده خانم « تاراکانووا[8]» رو انداختن، اينجا کي هست که ازش دفاع کنه؟ پدر و مادرش خيلي دور بودن، توي يه شهرستان خيلي دور، تازه پولشان کجا بود که بيان اينجا. توي مسکو اونقدر تنها و بيکس بود که انگار تو بر و بيابون بود؛ نه دوستي، نه قومي، نه خويشي، هيشکی. دست و پا بسته بود. اونا هر کاري که مي‌خواستن، مي‌تونستن بکنن...

ماشنکا در حالي‌که کاملاً مي‌لرزيد؛ با خود مي‌گفت: مي‌رم همه‌ي قاضي‌ها رو مي‌بينم، مي‌رم پيش همه‌ي وکيل‌ها، به اونا توضيح مي‌دم، قسم مي‌خورم... حتماً، حتماً قبول مي‌کنن که من دزد نيستم، يعني نمي‌تونم که دزد باشم!

در اينجا ماشنکا، ياد چند تا آب‌نباتي افتاد که زيرکاغذهاي خرد و ريز توي کيفش قايم کرده بود ـ آن ها را بنابر عادت دوران تحصيل، موقع شام توي جيبش قايم کرده بود و به اتاقش آورده بود. يک دفعه عرق سردي روي بدنش نشست. از فکر اين‌که، راز کوچکش نزد خانم خانه فاش شده بود؛ خجالت کشيد. قلبش از ترس، شرم و آزردگي به‌شدت مي‌تپيد؛ شقيقه‌هايش درد مي‌کرد و دلش پيچ مي‌خورد.

در اين زمان يکي از؛ خدمتکارها، ماشنکا را صدا زد و گفت: شام حاضره.

ماشنکا با خودش گفت: چه کنم؟ برم، نرم؟

موهايش را شانه و صورتش را با حوله‌اي مرطوب پاک کرد و به اتاق غذاخوري رفت. شام را شروع کرده بودند. در يک طرف ميز، فدوسيا واسيليوونا نشسته بود. با قيافه‌اي احمقانه، عبوس و خشک و در طرف ديگر ميز، نيکولاي سرگي‌يچ، مهمان‌ها و بچه‌ها هم دور ميز نشسته بودند. دو پيشخدمت که لباس فراک[9] به‌تن و دستکش سفيد به‌دست داشتند؛ دور ميز مي‌چرخيدند و پذيرايي مي‌کردند. همه مي‌دانستند که وضع خانه بهم ريخته و خانم کوشکين عصباني و ناراحت است. بنابراين هيچ کس حرفي نمي‌زد و همه ساکت بودند و جز صداي جويدن غذا و تق‌تق برخورد قاشق‌ها به بشقاب‌ها هيچ صدايي به‌گوش نمي‌رسید.

بالاخره خود فدوسيا واسيليوونا سر صحبت را باز کرد و با صدايي خسته و لحني آزرده گفت:

غذاي بعدي چيه؟ بله؟

پيشخدمت جواب داد: ماهي استروژن روسي

نيکولاي سرگي‌يچ با عجله و شتاب گفت: من سفارش دادم فنيا[10]. هوس ماهي کرده بودم. اگه تو ميل نداري عزيزم، دستور بده نيارن. من، من همينجوري سفارش دادم...

فدوسيا واسيليوونا، غذايي را که خودش دستورش را نداده بود؛ دوست نداشت. به اين جهت اشک در چشمانش جمع شد.

ماميکف[11]، پزشک سرخانه‌ي فدوسيا واسيليوونا، دست او را نوازش کرد و با لبخند و صداي دلنشيني گفت:

فدوسيا واسيليوونا همه‌مون به‌اندازه‌ي کافي، از اين مسئله عصبي و ناراحتيم. اجازه بديد، گل سينه‌رو فراموش کنيم. سلامتي انسان از دو هزار روبل، خيلي بيشتر مي‌ارزه...

خانم خانه در حالي که قطره اشک بزرگي روي گونه‌اش مي‌لغزيد؛ پاسخ داد: من که غصه‌ي دو هزار روبل را نمي‌خورم. خود مساله است که ناراحتم مي‌کنه، اذيتم مي‌کنه، من نمي‌تونم به يه مشت دزد، تو خونه‌ام جا بدم. نه، من غصه‌ی دوهزار روبل رو نمي‌خورم. من غصه‌ي هيچي‌رو نمي‌خورم، اما دزدي از من، نمک‌نشناسيه! اين‌ها اين‌جور، جواب محبت‌هاي منو دادن...

همه سرشان را پايين انداخته و به بشقاب‌ها چشم دوخته بودند. اما پس از حرف‌هاي فدوسيا واسيليوونا، ماشنکا فکر مي‌کرد که همه دارند به او نگاه مي‌کنند. بغض راه گلويش را بسته بود. گريه امانش نمي‌داد؛ دستمال را روي صورتش گرفت و زير لب گفت: آخ ببخشيد، دست خودم نيس، من بايد برم...

از پشت ميز بلند شد. صندليش را با سروصدا و بي‌نظمي عقب کشيد و به‌سرعت بيرون رفت؛ هنوز در هم ريخته و پريشان بود.

نيکولاي سرگي‌يچ با چهره‌ي درهم‌کشيده، گفت: اون خيلي جوونه، نمي‌تونه اين طور چيزارو بفهمه؛ چه لزومي داشت اتاق اونو بگردين، اين کار اصلاً معنا نداشت؛ بيجا بود، بي دليل بود.

فدوسيا واسيليوونا در جواب گفت: من نمي‌گم که او گل سينه‌ي منو دزديده، اما شما چرا جاي اون جواب مي‌دين؟ حالا که اينطور شد، بگذاريد يه حقيقتي رو به شما بگم. من به اين گدا گشنه‌هاي درس خونده، اعتماد ندارم. روشن شد؟

_  اما فنيا، کار شما درست نبود... عذر مي‌خوام فنيا، اما شما قانوناً حق نداشتين اتاق اونو بگردين.

_  من به اين قانوناي شما اهميتي نمي‌دم. فقط يک چيزو مي‌دونم. اونم اينه که،  گل سينه‌ي من گم شده. منم هر جور شده، اونو پيدا مي‌کنم.

آنگاه فدوسيا واسيليوونا، چنگالش را روي بشقاب انداخت و بعد در حالي‌که برق خشم در چشمانش مي‌درخشيد؛ فرياد زد: شمام شامتونو بخورين و توي کارايي که به شما مربوط نيس، دخالت نکنين. روشن شد؟

نيکولاي سرگي‌يچ، ناچار به‌آرامي چشم به زمين دوخت و آهي کشيد. ماشنکا نيز به اتاق خود برگشت و بي‌اختيار روي رختخوابش وارفت. ديگر نه مي‌ترسيد و نه خجالت مي‌کشيد. فقط دلش مي‌خواست راه بيفتد و يک سيلي محکم بزند به صورت اين زن سنگدل، خودخواه، احمق و ثروتمند.

همانطور که روي رختخواب دراز کشيده بود و چهره‌اش را بر بالش مي‌فشرد، فکر مي‌کرد که چه خوب مي‌شد اگر مي‌توانست برود و گران‌ترين گل‌سينه‌ي جهان را بخرد و آن را بکوبد توي صورت اين زن نفهم. اي کاش فدوسيا واسيليوونا ثروتش را از دست مي‌داد، آواره مي‌شد و به گدايي مي‌افتاد و همه‌ي وحشت و ترس و فقر و محتاج بودن را مي‌چشيد و آن وقت ماشنکا که فدوسيا واسيليوونا، آن‌طور تحقيرش کرده بود، از سر احسان، صدقه‌اي به او مي‌داد. آه، اي کاش، ثروت هنگفتي به او مي‌رسيد؛ کالسکه‌اي مي‌خريد و با سروصدا و کبکبه از جلوي پنجره‌ي اين زن رد مي‌شد، تا آتش حسادتش را شعله ور کند.

اما اين‌ها فقط خواب و رويا بود. در واقعيت فقط يک راه پيش پاي او بود. بايد بي‌درنگ از اينجا مي‌رفت. ديگر نمي‌توانست حتي يک ساعت ديگر هم اينجا بماند. راستش خيلي سخت بود، خيلي سخت که کارش را از دست بدهد، جاي سکونتش را از دست بدهد. خيلي سخت بود که برگردد پيش پدر و مادرش که آه در بساط نداشتند. اما چه مي‌شد کرد؟ ماشنکا نمي‌توانست، ديگر نمي‌توانست، قيافه‌ي زن ارباب را تحمل کند، ديگر نمي‌توانست اين اتاق کوچک را تحمل کند. اينجا توي اين اتاق، احساس خفگي مي‌کرد. آنقدر از فدوسيا واسيليوونا که به خاطر بيماري و جايگاه اشرافي، کنترلش را از دست داده بود؛ بيزار و متنفر بود که مي‌پنداشت، تا وقتي که اين زن در اين دنياست؛ چقدر اين دنيا زشت و ستمگر است. يکباره از رختخوابش بيرون پريد و شروع کرد به جمع کردن اسباب و وسايلش.

نيکولاي سرگي‌يچ که آرام و بي‌صدا تا جلوي در اتاق ماشنکا آمده بود؛ با صدايي آرام و فروخورده پرسيد: اجازه مي‌فرماييد بيام تو؟ اجازه مي‌فرماييد؟

_  بفرماييد.

نيکولاي سرگي‌يچ وارد شد، اما همان نزديک در ايستاد. چشمانش بي‌رمق و بي‌حالت به نظر مي‌رسيد. دماغ سرخ و کوچکش برق مي‌زد. بعد از شام هميشه شرابي مي‌نوشيد؛ امشب هم خورده بود، توي راه رفتنش معلوم بود، از دست‌هاي آويخته و بي‌رمقش پيدا بود.

نيکولاي سرگي‌يچ با اشاره به چمدان ماشنکا، از او پرسيد: چه کار داريد مي‌کنيد؟

_  دارم وسايلمو جمع مي‌کنم، عذر مي‌خوام نيکولاي سرگي‌يچ، من ديگه نمي‌تونم توي اين خونه بمونم. با اين گشتن، منو تحقير کردن، به من توهين کردن.

_  درک مي‌کنم... مي‌فهمم... اما رفتن شما اشتباهه، چرا شما بايد بريد؟ اونا اتاق شمارو گشتن... اما خوب... اما خوب شما چرا ناراحت شدين؟ کسي با شما کاري نداره.

ماشنکا خاموش بود و همين‌طور چمدانش را مي‌بست. نيکولاي سرگي‌يچ دستي به سبيلش کشيد. انگار نمي‌دانست که ديگر چه بايد بگويد. بالاخره با لحني تملق‌آميز رو به ماشنکا ادامه داد: بله... البته، مي‌فهمم. اما شمام بايد حق بدين. مي‌دونيد که همسر من عصبيه، يک‌دنده است، نبايد بي‌رحمانه در موردش قضاوت کنين.

ماشنکا همچنان سکوت کرد و چيزي نگفت.

نيکولاي سرگي‌يچ که سکوت ماشنکا را ديد؛ به حرفهاي خود ادامه داد؛ خوب، اگه خيلي ناراحت شديد، خوب اگر شما مايليد، من، من از شما عذرخواهي مي‌کنم. من از شما معذرت مي‌خوام.

ماشنکا باز هم پاسخي نداد و باز هم لباس‌ها و وسايلش را در چمدانش گذاشت. اين مرد درهم شکسته و بي‌اراده کمترين نقشي در اين خانه نداشت. او چنان ترحم انگيز، نيازمند و سربار بود که حتي در نظر خدمتکاران هم ارزش و جايگاهي نداشت؛ بنابراين عذرخواهي چنين آدمي، چه اهميتي داشت؟ هيچ.

_  خيلي خوب، شما باز هم حرفي نمي‌زنيد. عذرخواهي من براي شما کافي نيست؟ نه؟ خيلي خوب، من از طرف همسرم از شما عذرخواهي مي‌کنم. به نام همسرم، من به‌عنوان يک اشراف‌زاده‌ي اصيل، از شما عذرخواهي مي‌کنم. رفتار همسرم ناشايست بود.

نيکولاي سرگي‌يچ چند لحظه‌اي در اتاق راه رفت، آهي کشيد و گفت: پس شما مي‌‌خوايد، اين رنج، اينجا، در قلب من باقي بمونه و همواره آزارم بده...؟ هان...؟ شما مي‌خوايد وجدان من هميشه مرا شکنجه کنه...؟ آنچه شما مي خوايد اينه...؟ هان...؟

ماشنکا چشم‌هاي درشت و اشک‌آلود خود را به‌صورت او دوخت و گفت: نيکولاي سرگي‌يچ، من مي‌دونم که شما مقصر نيستين. وقتي شما مقصر نيستين؛ پس چرا بايد عذاب بکشين؟

البته... نه... اما با اين همه، از اينجا نرين... تمنا مي‌کنم از اينجا نرين.

ماشنکا با تکان دادن سر تقاضاي او را رد کرد. نيکولاي سرگي‌يچ به طرف پنجره رفت و در حاليکه از روي ناراحتي با انگشت روي شيشه پنجره، ضرب مي‌گرفت؛ ادامه داد: اين سوء‌تفاهم مايه‌ی عذاب و رنج منه. آخر چرا؟ مي‌خواين پيش شما زانو بزنم و از شما عذرخواهي کنم؟ درسته، غرورتان جريحه‌دار شده، شمام ناراحت شدين و گريه کردين و حالام دارين وسايلتونو جمع مي‌کنين که برين... خيلي خوب اما منم  غرور دارم، شما به جريحه‌دار شدن غرور من اهميتي نمي‌دين؟ شايدم مي‌خواين رازي‌رو پيش شما فاش کنم که حاضر نيستم حتي پيش کشيش هم اعتراف کنم، دلتون مي‌خواد به چيزي اعتراف کنم که نمي‌خوام پيش کشيش تو بستر مرگ هم اعتراف کنم... بله اينو مي‌خواين؟

ماشنکا باز هم حرفي نزد؛ بنابراين نيکولاي سرگي‌يچ، شتابان به حرف‌هاي خودش ادامه داد:

_  راستش، من گل سينه‌ي همسرم رو برداشتم. راضي شدين؟ همينو مي‌خواستين؟ بله.. من برداشتم... من البته، روي رازداري و درایت شما حساب مي‌کنم... به خاطر خدا، به هيچ‌کس نگين، حتي يک کلمه، حتي يک اشاره ي کوچکم نکنین!

ماشنکا که حيرت‌زده و ترسيده بود، شتابزده وسايلش را جمع مي‌کرد؛ در آن‌ها چنگ مي‌انداخت، آن‌ها را مچاله مي‌کرد و بدون نظم و ترتيب در چمدان و کيفش مي‌انداخت. حالا پس از اين اعتراف آشکار، نيکولاي سرگي‌يچ، او ديگر حتي يک دقيقه هم نمي‌توانست اينجا بماند و نمي‌دانست که چگونه تا حالا هم توي اين خانه دوام آورده است؟

نيکلاي سرگي‌يچ پس از چند لحظه سکوت به حرف‌هاي خودش ادامه داد: کار من اصلاً عجيب نيس. خيلي هم عاديه، عادي، منم پول لازم دارم. پول! و فدوسيا هم به من پول نميده. اون با پول پدر من بود که اين خونه را خريد، يعني همه چيزو خريد! همه چيز، خونه، زندگي همش ما ل منه! اين گل سينه هم ، مال مادرم بود... يعني مال من بود. حالا او صاحبش شده، صاحب همه چيز شده، منم که نمي‌تونم برم ازش شکايت کنم، قبول مي‌کنين که...؟ من از شما تمنا مي‌کنم، تمنا مي‌کنم چشم‌پوشي کنين، اينجا بمونين. بايد درک کنين، ببخشيد، خواهش مي‌کنم بمونيد!

ماشنکا که مي‌لرزيد، با قاطعيت گفت: نه! نه تنهام بگذارين. تنهام بگذارين، خواهش مي‌کنم.

نيکولاي سرگي‌يچ روي چارپايه‌اي نزديک چمدان ماشنکا نشست؛ آهي کشيد و گفت: پس خدا به همراه شما. بايد اعتراف کنم که من آدم‌هايي را که هنوز مي‌توننن برنجن، آدم‌هايي که تحقير را احساس مي‌کنن، و توهين رو مي‌فهمن، بايد اعتراف کنم که دوستشان دارم. واقعاً دوستشان دارم. حاضرم براي هميشه اينجا بنشينم، و اون صورت و اون سيماي خشم‌آلود شما رو تماشا کنم، حاضرم... خوب پس نمي‌مونين؟ مي‌فهمم، بايدم اينجور باشه... بله بله البته... اين تصميم شما درسته. اما من، آه، آه، حتي نمي‌تونم يک قدم از اين جهنم برم بيرون، دلم مي‌خواد مي‌رفتم بيرون، مي‌رفتم توي يکي از اين ملک‌هام. اما هر جا که مي‌رم يکي از اين اوباش، يکي از اين مباشراي اوباش زنم، سرو کله‌اش پيدا مي‌شه، لعنتي‌ها! لعنتي‌ها! پيداشون مي‌شه و شروع مي‌کنن به بهانه گرفتن و چوب لاي چرخ گذاشتن... نبايد ماهي بگيريد! مواظب چمن ها باشيد! نبايد درختارو قطع کنيد!

در اين لحظه، صداي فدوسيا واسيليوونا از اتاق‌پذيرايي به‌گوش رسيد: نيکولاي سرگي‌يچ ؟... نيکولاي سرگي‌يچ ؟... آگنيا[12] برو آقارو صدا بزن!

نيکولاي سرگي‌يچ، تند و باعجله برخاست و به‌طرف در رفت: پس نمي‌مونين؟ ايکاش مي‌موندين. اگر مي‌موندين، شب‌ها خدمت مي‌رسيدم و گپي با هم مي‌زديم، بمونين، خواهش مي کنم. اگر شما برين، اگر شما از اين خونه برين، ديگه هيچ سيماي انساني! ديگه هيچ سيماي انساني! اينجا باقي نمي‌مونه. وحشتناکه، وحشتناک!

نيکولاي سرگي‌يچ با آن قيافه‌ي فروريخته و صورت بي‌رنگ التماس مي‌کرد. اما ماشنکا با تکان دادن سر، از پذيرفتن خواست او سرباز زد. نيکولاي سرگي‌يچ با تکان دادن دست از اتاق بيرون رفت!

.

.

.

نيم ساعت بعد، ماشنکا در راه بود!   

     

 

 



[1]- Mashenka Pavlesky

[2]- Kushkins

[3]- Mikhailo

[4]- Nikolay Sereitch

[5]- Fedosya Vassilyevna

2- Kopeck کوپک، واحد پول روسیه

[7]- Liza

[8]- Tarakanova شاهزاده تاراکانوا، ادعا کرد که فرزند ملکه الیزابت پتروناست. در سال 1775 به سیاهچال افکنده شد و در همان جا درگذشت.

[9]- لباس سیاه رنگ مردانه که کمر آن تنگ و دامنش بریده است و در تشریفات و مهمانی های رسمی می پوشند.

[10]- Fenya

[11]- Mamikov

[12] -Agnia


نوشته شده توسط خسرو باقری در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 10:44 | لینک ثابت |


روزگار قریب

روزگار قریب کیانوش عیاری را ببینید

خسرو باقری

                     

چند ماهی است که خانواده‌ی ما دوشنبه‌ها را دوست دارد؛ خود را تا ساعت 8.30 به خانه می‌رسانیم،دوشاخه‌ی  تلفن را می‌کشیم و به تماشای شبکه‌ی 3 تلویزیون می‌نشینیم؛  من، همسرم و پسر ده ساله‌ی ما.

در میان سریال‌های تلویزیون ایران که به طور عمده  آکنده است از داستان‌های تکراری خواستگاری، جنایت، اعتیاد و روان‌شناسی بی‌مایه‌ی آدم‌ها؛ آن هم با درس‌های اخلاقی کلیشه‌ای که اگر اثری در جامعه داشتند؛ به طور طبیعی ، باید شاهد جامعه‌ای بودیم نمونه که در آن مردم با سر مشق قرار دادن زندگی پیامبران و فرهیختگان یار و رفیق یکدیگرند نه این جامعه‌ی تهی از معیارهای انسانی که در آن انسان گرگ انسان است؛ شبکه‌ی 3 تلویزیون، دوشنبه‌ها ساعت 8.30 مجموعه‌ای دارد به نام" روزگار قریب " اثر هنرمند ارجمند: کیانوش عیاری.

این سریال که اکنون سی و یکمین قسمت آن پخش می‌شود، کنکاشی است نمایشی در زندگی زنده یاد دکتر محمد قریب : استاد دانشکده‌ی پزشکی و پایه‌گذار درس بیماری‌های کودکان؛ پزشکی فاضل، شریف و ماندگار.

محمد قریب در سال 1288 در تهران به دنیا آمد؛ از مادر و پدری کم سواد و شاید هم بی سواد. پدر، میرزا علی اصغر خان گرکانی، اما انسانی است هوشمند، انسان‌گرا، پوینده و پیگیر. در مدرسه، محمد دانش آموزی ممتاز بود و به همین علت ، از مدیر مدرسه یک جلد شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی را هدیه گرفت. شرایط دشوار زندگی مردم – که محمد کوچک،  آن را در سفری به روستای پدر با گوشت و پوست در می‌یابد و در واقع کارگردان از آن برای نمایش زندگی قرون وسطایی مردم سرزمین ستم‌کشیده‌ی ما در تقریبا هشتاد سال پیش استفاده می‌کند-پدر هوشمند و فرزند جوینده را به رشته‌ی پزشکی علاقمند کرد. پدر علیرغم شرایط سخت مالی، به خاطر نواندیشی، آن هم در زمانه‌ی تاریک خرافه‌مدار، هزینه‌ی تحصیل محمد را فراهم کرد و او را در هجده سالگی به فرانسه اعزام کرد.

محمد قریب در شهر "رنس" فرانسه، وارد دانشکده‌ی پزشکی شد و پس از کسب موفقیت‌های تحصیلی، درهای دانشکده‌ی پزشکی پاریس به رویش گشوده شد. دکتر قریب در سال 1317 به ایران بازگشت و در سال 1319 با سمت دانشیاری و به عنوان نخستین استاد کرسی بیماری‌های کودکان، در بیمارستان رازی و سپس در بخش کودکان بیمارستان هزار تختخوابی به کار پرداخت. دکتر قریب در سال 1331 به دریافت نشان افتخار "لژیون دونور" کشور فرانسه نایل آمد.

دکتر قریب که در کودکی در سفری به روستاهای ایران، از نزدیک با زندگی سراسر رنج محرومان ایران آشنا شده بود؛ در جوانی، زمانی وارد ایران شد که میهن ما یکی از پرشورترین دوران‌های تاریخی خود را می‌گذراند. اوج رویداد‌های این دوران، "نهضت ملی شدن صنعت نفت" بود که تحت رهبری زنده ‌یاد"دکتر محمد مصدق"،استعمار پیر انگلستان را نشانه گرفته بود. جامعه‌ی به خواب رفته‌ی قرون که اکنون ، اندک اندک برمی‌خاست از یک طرف، نیروهای مرتجع درون و بیرون حکومت از طرف دیگر  وسرانجام توطئه‌های پی‌در‌پی امپریالیستی، کار را بر میهن‌دوستان و دوستداران مردم فرودست دشوارو دشوارتر می‌کرد.

دکتر محمد قریب که از آغاز دوستدار نهضت ملی شدن صنعت نفت ودوست دیرینه‌ی برخی از شخصیت‌های ملی همچون مهندس بازرگان، دکتر سحابی و ...بود، در اوج این جنبش هم در کنار جنبش ملی و دمکراتیک مردم ایران تحت رهبری دکتر محمد مصدق باقی ماند.او پس از آنکه کودتاگران28  مرداد با جاری کردن خون میهن‌دوستان قدرت را قبضه کردند و دستاوردهای جنبش مردمی را با قرارداد کنسرسیوم مورد یورش قراردادند؛ همراه با یازده تن از استادان فرهیخته‌ی دانشگاه تهران، نامه‌ی سرگشادهای را خطاب به مردم ایران امضا کرد که در آن آمده بود: "شرکت سابق نفت، به استناد امتیازنامه‌ی باطلی که با دسایس و توسل به وسایل غیر قانونی به دست آورده بود؛ قریب نیم قرن تمام مردم کشور را از از وصول به حقوق حقه‌ی خود بازداشت ...اما خواست خداوند متعال، اوضاع زمان، حوادث جهان و بیداری و هوشیاری ملت ایران و مردم رنجدیده‌ی این سامان، ادامه‌ی نقشه‌ی شوم آن‌ها را نقش بر آب کرد ...و اراده‌ی خود را مبنی بر ملی شدن صنعت نفت ، در سراسر کشور عملی ساخت و تومار اعمال شرکت سابق و عمال و ایادی و سیاست حامی آن را در هم نوردید... اکنون درست یک سال از این جریان می‌گذرد و تمام زحمات و محرومیت‌ها و خدمات و قربانی‌های ملت ایران در راه وصول حق ملی را می‌خواهند بر باد دهند... به هر حال از نظر حقوقی، پس از استحضار از متن و مفاد قرارداد... به اطلاع هم میهنان عزیز می‌رساند که... این قرارداد مخالف با قوانین ملی شدن صنعت نفت ایران و مباین با حق حاکمیت ملی و آزادی و استقلال ایران است."

به دنبال انتشار این نامه، رژیم کودتا حکم اخراج این یازده استاد را صادر کرد؛ اما مدتی بعد تحت فشار نیروهای پیشرو دانشگاه و جامعه آن را پس گرفت. در سال‌های بعد، دکتر قریب با پافشاری بر اندیشه‌های انسان‌گرای خود، در کسوت پزشکی شریف، خدمات درخشانی به جامعه و در خفا به بهبودخواهان انقلابی کرد و در سال 1353 به دنبال بیماری سرطان، در 65 سالگی در گذشت.

هنرمند ارجمند، کیانوش عیاری، در "روزگار قریب" نه تنها زندگی این پزشک انسان‌دوست را بسیار هنرمندانه به تصویر کشیده؛ بلکه کوشیده است تا در عبور از زندگی دکتر قریب، به بررسی تاریخی و جامعه‌شناختی میهن ما در این نزدیک به 80 سال بپردازد. عیاری در گفتگویی با روزنامه‌ی"اعتماد" تاکید کرده است که اگر تنها می‌خواستم زندگی دکتر قریب را به تصویر بکشم؛ شاید به یک سریال 5 یا 6 قسمتی بسنده می کردم اما دغدغه‌ی اصلی من نمایش سدها و موانعی بود که در قرن اخیر بر سر راه توسعه‌ی علمی،فرهنگی،اقتصادی و سیاسی ایران وجود داشته است.

در واقع عیاری و همکاران هنرمند او، کوشیده‌اند به بررسی جامعه شناختی تاریخ جامعه‌ای بپردازند که در صد سال گذشته آکنده از مبارزه، پیروزی و شکست بوده اما همچنان از دست یافتن به آرمان‌های والای خود باز مانده است. عیاری، که به او ساخت هر دو سریال "شهریار" و "روزگار قریب" پیشنهاد شده بود؛ دلیل پذیرش  پیشنهاد دوم را این گونه عنوان می‌کند"حرفه‌ی پزشکی شخصیت اصلی به ما اجازه می‌داد تا زوایای تاریک و روشن فرهنگ‌مان را  در یک صد سال گذشته زیر ذره‌بین ببریم".باید یادآور شد که این زیر ذره‌بین بردن یک سده‌ی گذشته، نه تنها از نظر بررسی مسایل اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دارای اهمیت است؛ بلکه از این نظر هم مهم است که رشد و اعتلا و سقوط ودر هم ریختن شخصیت‌ها را در متن و بافت تاریخ و تحولات گوناگون کشور ارزیابی می‌کند. آنچه شخصیت‌های سریال"دکتر قریب" وخود دکتر را باورپذیر می‌کند؛ آنچه مانع از کلیشه‌پردازی شخصیت آن‌ها می شود ودر سریال او را به عنوان موجودی زنده همراه ترس‌ها و امید‌ها، شجاعت‌ها  و تردیدها، به نمایش می‌گذارد؛ همانا بررسی شخصیت‌ها در چارچوب بافت زمان و مکان است.

سریال با زندگی امروز دکتر قریب ( با بازی هنرمندانه‌ی مهدی هاشمی) به عنوان پزشکی گرفتار بیماری سرطان ، فاضل، شریف و انسان‌گرا آغاز می‌شود. کارگردان بیننده را با فلش‌بک‌های بسیار ظریف و هوشمندانه‌ به گذشته می‌برد؛ به اواخر دوران فقر و جهل زده‌ی رعایا و حاکمان چپاولگر و مستبد  دوران قاجار؛ کودتای رضا شاه وآغاز مدرنیته‌ای از بالا که گرچه در مجموع جامعه را به پیش می‌برد اما چون ریشه در اعماق جامعه ندارد و با آزادی اندیشه‌های گوناگون و عدالت اجتماعی همراه  نیست؛ اگر نگوییم عقیم،می‌توانیم ادعا کنیم کوتاه و کم ریشه می ماند وبعد تحولات دوران ملی شدن صنعت نفت؛ کودتای 28 مرداد و رویداد‌های دیگر. اما آنچه شایان توجه است؛ این است که داستان سیر تحولات اجتماعی را در بالا، در کاخ‌های با شکوه و در میان شاهان و شاهزادگان جستجو نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را در بطن جامعه، در میان زحمتکشان یدی و فکری و  در محله‌ها و کلبه‌های فقیر، پیگیری می‌کند و به همین دلیل در سی‌امین قسمت داستان از زبان حاج میرزا علی اصغر گرکانی (با بازی واقعا درخشان مهران رجبی )، به  یکی از مهم‌ترین دلایل عقب‌ماندگی جامعه‌ی ایران می‌پردازد و رو به فرزند شریفش، دکتر محمد قریب، می‌گوید: "علت این که مملکت ما وضعش اینطوریه اینه که کار دست کساییه که علم ندارن و منفعت طلبن، نیگا کن، ببین یکی مثل خودت تو این دستگاه پیدا می‌کنی؟" و دکتر قریب با تایید صحبت‌های پدر می‌افزاید:" به قول فرانسوی‌ها جایی که علم نباشه؛ شعور و وجدان هم نیست.".

به نظر نگارنده سریال "روزگار قریب" دو آموزه‌ی مهم را به بیننده خود انتقال می‌دهد: نخست آنکه به رغم  همه‌ی دشواری‌ها و سنگلاخ‌ها، عقب نشینی‌ها و در جا زدن‌ها، سیر تاریخ ، سیری پیشرونده است. (توجه شما را به یکی از زیباترین قسمت‌های داستان جلب می‌کنم که به بازگشایی مدرسه‌ای در یک روستا باز می‌گردد. جاهلان دو بار مدرسه را به بهانه‌ی  آن که تحت تاثیر بابی‌هاست و در آن زبان فرانسه درس می‌دهند؛ ویران می‌کنند. جالب آن که در این مدرسه حتا یک دختر هم وجود ندارد. یعنی مدرسه پسرانه را هم در آتش می‌سوزاندند.) و دیگر آنکه انسان اثر خود را بر تاریخ می‌گذارد. انسان گرچه در چارچوب زمان و مکان سخت محدود است، اما اسیر دست و پا بسته‌ی آن نیست. عشق و علاقه‌ی  دکتر قریب به حرفه‌ی خود، وفاداری به سنت‌های این حرفه، فداکاری و از خود گذشتگی در نجات جان بیماران – حتا بیماران سیاسی که یاری به آن‌ها زندگی او و خانواده‌اش را مورد تهدید قرار می‌دهد- بدون آنکه کاری کلیشه‌ای و اندرزگونه باشد؛ آموزه‌ای است که این سریال ارزنده ، بدون شعار و قهرمان پروری ، به بیننده خود منتقل می‌کند و این آموزه در زمانه‌ای که غارتگران و تاریک‌اندیشان قدر می‌بینند وبر صدر می‌نشینند و اهل آگاهی ، دانش و هنر انسان‌گرا را تحقیر می‌کنند؛ سخت شایسته‌ی تحسین است.

ما از محدودیت‌های عیاری در بررسی تاریخی تحولات کشور آگاهیم و می‌دانیم چرا به بعضی رویدادهای بزرگ و سرنوشت‌ساز و برخی سازمان‌ها وانسان‌های پیشرو نمی‌پردازد – و این محدودیت تحمیلی، مهم‌ترین ضعف سریال است. – اما در عین حال درک می‌کنیم که عیاری می‌کوشد، تاریخ را تحریف نکند و اگر نمی تواند تمام حقیقت را بگوید؛ حداقل دروغ نگوید یا آگاهانه دروغ نگوید و این در دوره‌ای که دروغ سکه‌ی رایج بازار است؛ ارزشمند است. برای کیانوش عیاری، هنرمند انسان‌گرا و تمام هنرمندان ارجمند این مجموعه‌ی تاریخی-داستانی که براستی کاری را با عشق آغاز کرده و با عشق به سرانجام رسانده اند؛ شادباش می‌گوییم و به آن‌ها درود می فرستیم.

در آغاز گفتم که سریال "روزگار قریب" ، دوشنبه‌های خانواده‌ی ما را معنا بخشیده است. این را هم اضافه کنم که من آموزگارم و در تمام کلاس‌های خود دیدن این سریال را به دانشجویان پیشنهاد کرده ام. امیدوارم، این سریال پایانی ساختگی مانند سریال"شهریار" پیدا نکند وراه شرافتمندانه‌ی خود را تا پایان طی کند و مدیران صدا و سیما حرمت عیاری را نگهدارند و ما را در پیش دانشجویان شرمنده نکنند.


نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 20:51 | لینک ثابت |