بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.
منوی وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خسرو باقری
مهدخت هاشمی
پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب


مصاحبه با «ميكيس تئودراكيس»
برگردان: خسرو باقری
دوران آغازين زندگي يك آهنگساز
همه كساني كه ملوديهاي بسيار زيباي نواخته شده با بازوكي براي فيلم زورباي يوناني و يا موسيقي متن دو فيلم «زد» و «حكومت نظامي» ساختهي آهنگساز يوناني ميكيس تئودراكيس (MIKIS THEODORAKIS) را شنيدهاند، هميشه آنها را به ياد خواهند داشت. او جان و روح مردم يونان را در آثار خود متجلي كرده است. تئودراكيس همچنين به عنوان عضو پارلمان يونان به مبارزهي خود براي آزادي و عدالت ادامه ميدهد. او اين مبارزه را از دوران جواني به هنگام جنگ جهاني دوم در جبهه مقاومت آغاز كرد و به خاطر آن چندين بار زندان و تبعيد را به جان خريد. در اين مصاحبه او به تشريح شرايطي ميپردازد كه به او امكان داد تا استعداد موسيقي و تعهد سياسي خود را بروز دهد.
دربارهي دوران كودكيتان با ما سخن بگوييد
در 29 ژوئيه 1925 در جزيره كيوس (chios)، دهكدهي بومي مادرم، در آسياي صغير، جايي كه اكنون كشور تركيه قرار دارد، متولد شدم. پدرم از اهالي كرت (crete) بود. داوطلبانه در جنگ اول بالكان شركت كرد و زخمي شد. سپس وارد مشاغل دولتي شد. وقتي ارتش يونان، اسميرنا (Smyrna) را اشغال كرد، پدرم را به شهرستان كوچك بورلا (Bourla) فرستادند و در آنجا بود كه با مادرم آشنا شد. مادرم از خانوادهي بسيار فقيري بود. پدرش زمستانها به كشاورزي ميپرداخت و تابستانها ماهيگيري را پيشه ميكرد. برادرش كه داراي تحصيلات عاليه بود، بعدها به عنوان مدير، در وزارت امور اقتصادي كار ميكرد. در واقع ما به يك خانواده متوسط كارمندان دولت تعلق داشتيم كه روح انضباط را در بچهها القا ميكردند.
من پس از انقلاب كمال آتاتورك و شكست يونان از تركيه، متولد شدم. آن شكست يك اندوه واقعي براي ملت ما بود. با جدا شدن آيونيا (Ionia)، يونان روح خود را از دست داد.
يونان و تركيه در طول تاريخ طولاني خود بارها با هم جنگيدند. اولين جنگ استقلال يونان، عليه دولت عثماني در سال 1821 آغاز شد، اما كرت تا سال 1912 تحت تسلط تركها باقي ماند. بسياري از خويشان پدري و مادريم قرباني اين روياروييها شدند و فداكاريهاي زيادي از خود نشان دادند. پدرم ميگفت: «در اين سالها، از تن هر دو خانوادهي ما رود خون روان بوده است». من در فضايي آكنده از داستانهاي ميهني و سرودهاي بسيار شورانگيز انقلابي به نام ريزيتكا (RIZITIKA) كه تاثير بسيار عميقي در زندگيم داشتند، بزرگ شدم.
از خاطرات شيرين دوران كودكي چيزي داريد كه بگوئيد؟
بله، ما يك خانهي روستايي داشتيم و با عموها، عمهها، خالهها و داييها كه در اطرافمان زندگي ميكردند، خانوادهي بزرگي را تشكيل ميداديم. اين خانه همچنين منشاء الهام يك نقاش بيتكلف مشهور به نام تئوفيلوس (Theophilos) شده بود. زندگي در اين خانه، در ميان درختان زيتون و پرتقال، گلها و با چشماندازي از دريا، تجربه شگفتانگيزي بود. قايقي را به خاطر ميآورم كه بيش از دوبار در هفته به جزيرهي ما ميآمد. اثر آن قايق سفيد بر پهنهي آبي دريا روي من، مثل اثر يك زخم و يا يك لحظه شادي واقعي، هميشه باقي مانده است. فكر ميكنم تلاش كردهام تا در تمام ساختههايم آن تاثير زيبا را بار ديگر خلق كنم و آن تصاوير حك شده در حافظهام را، همانند رؤياي دوران كودكي دوباره بازيابم.
همچنين شبهايي را به خاطر ميآورم كه با پدرم روي زمين دراز ميكشيديم و به ستارهها خيره ميشديم. او اطلاعات زيادي دربارهي ستارگان داشت. دربارهي آنها برايم توضيح ميداد و از من ميخواست تا آنها را دنبال كنم. او دربارهي نام ستارگان و سرگذشت آنها برايم سخن ميگفت.
از ديگر خاطرات دوران كودكي كه هرگز از ضميرم پاك نخواهد شد، خاطراتي است كه در ارتباط با عمويم دارم. او درست قبل از آن كه به عنوان كنسول به اسكندريه (Alexandria) برود، براي ازدواج به دهكدهمان بازگشت. او گرامافوني با صفحههايي از آهنگهاي كلاسيك يوناني، آهنگهاي محبوب مردم و جاز كه آن زمان در اوج بود، برايم هديه آورد. آن هنگام من چهارساله بودم و داشتم موسيقي را كشف ميكردم. عصرها گرد هم ميآمديم، گرامافون را روشن ميكردم و جوانان چارلزتون (Charleston) و فاكس تروت (foxtrot) ميرقصيدند. در سراسر زندگيم، ياد آن لحظات به زندگيم معناي بسياري بخشيدهاند. علاوه بر آن عمويم مجموعهاي از آوازهاي اپرا را به من هديه داده بود كه باعث شدند براي مدتهاي طولاني از اپرا هراس داشته باشم. تصور ميكنم، احتمالاً براي كودكي در سن من شنيدن صداي سردستهي زنهاي خواننده و مردان در اپرا ايجاد ترس و دلهره ميكرده است. شصت سال پيش بود كه توانستم بر آن وضعيت فائق بيايم و يك كار اپرايي انجام دهم. مطمئناً، آهنگهايي كه از گرامافون در دوران كودكي شنيدم به رشد و گسترش بينش موسيقيام در سالهاي بعد به من ياري رساندند.
چه جور بچهاي بوديد؟
افكاري ديوانهوار داشتم. ميخواستم همچون پرندهاي پرواز كنم. از درختي بالا ميرفتم و از آنجا به پائين ميپريدم و غالباً زخمي ميشدم، دوباره آن كار را از سر ميگرفتم زيرا اطمينان داشتم كه ميتوانم مانند پرندگان پرواز كنم. يك روز ميخواستم از بالاي يك ديوار 3 متري، روي سنگفرش بپرم. فكر ميكردم ميتوانم از آنجا تا روي سنگفرش پرواز كنم. درست در همين موقع، نميدانم از كجا پدربزرگم پيدايش شد و سعي كرد مرا بگيرد تا صدمهاي نبينم. روي او افتادم و با هم به زمين خورديم. كمر من و ساق پاي پيرمرد شكست. وضعيت من خطرناك بود و همه نگرانم بودند. اما هيچ كس در فكر پدربزرگم نبود. اين وضعيت براي او ناگوار بود، بنابراين از خوردن غذا دست كشيد. اين عمل و تاثيرات ناشي از شكستگي پايش، بالاخره سلامتي او را از بين بردند. پدربزرگ پس از مدتي كوتاه مرد. براي اولين بار بود كه مرگ انساني را ميديدم و تاكنون نيز درك نكردهام كه مرگ چيست؟
چگونه موسيقي به سراغ شما آمد؟
در فاصله سالهاي بين 1928 تا 1930 وضعيت بسيار دشواري در يونان پديد آمد. دولتي از پس دولت ديگر سقوط ميكرد. روشن است كه در اين اوضاع، كاركنان دولت وضعيت مطلوبي نداشتند. پدرم اهل «كرت» و آزاديخواه بود. و از ونيزلوس حمايت ميكرد. او نه تنها معبود پدرم، بلكه دوست واقعي او بود. وقتي «ونيزلوس» به نخستوزيري رسيد، پدرم را به عنوان نماينده دولت به «ايپروس» (Epirus) فرستاد. «ايپروس» منطقهاي فقيرنشين و عقبافتاده بود كه بچههايش سر و وضع كثيفي داشتند و پابرهنه راه ميرفتند. آنجا، من تنها بچهاي بودم كه يك جفت كفش داشتم و آنقدر از اين دارايي خود شرمنده بودم كه غالباً آنها را به پا نميكردم. پس از آنكه «ونيزلوس» از كار بركنار شد، پدرم را با پايينترين درجهي اداري و با حداقل درآمد به «سفالونيا» (Cephalonia) منتقل كردند. وضعيت بسيار دشواري براي ما پديد آمد.
جو فرهنگي «سفالونيا» با «ايپروس» كاملاً متفاوت بود. اين جزيره هرگز توسط عثمانيها اشغال نشده بود و تاثير فرهنگ ونيزيها (Venetians) و بعدها بريتانياييها (British) را حتي در روش صحبت كردن مردم ميشد مشاهده كرد. موسيقياي كه در جزيره نواخته ميشد بيشتر به سبك غربي بود. اينجا بود كه براي اولين بار اجراي اركستر فيلارمونيك را شنيدم. برنامه اركستر در ميدان اصلي جزيره اجرا ميشد و من هر وقت به آنجا ميرفتم، با احساسي از احترام و ستايش، افسون شده بر جاي خود ميخكوب ميشدم. رهبر اركستر مرا به شدت تحت تاثير قرار ميداد. يك بار وقتي از مادرم پرسيدم: «اين مرد چه ميكند؟» او پاسخ داد: «اين مرد دارد رنج ميكشد» براي من نيز آن موسيقي به معناي «رنج» بود.
هنوز در مدرسهي ابتدايي تحصيل ميكردم كه يك روز اسقف «سفالونيا» براي بازديد به كلاس ما آمد و از من و ساير بچهها خواست تا سرود ملي را بخوانيم تا او بتواند بهترين صداها را تشخيص دهد. بيست نفر براي اجراي سرود روحاني در كليساي كوچك جزيره در جمعهنيك انتخاب شدند. ملوديها بسيار قديمي و زيبا بودند. دو تا از آنها به صورت مودال و يكي از آنها به صورت تونال بود. من به گروه همسرايان كليسا پيوستم زيرا دلم ميخواست هميشه به آن ملوديها گوش فرا دهم. ده سال پيش براي ساختن سمفوني سوم خود، براي يادآوري آن دوران كه هرگز فراموش نخواهم كرد از آن سه ملودي «سرود روحاني» بهره بردم.
پس از «سفالونيا»، ما به «پتراس» (patras) فرستاده شديم كه اگر چه شهرستان زيبايي نبود اما نسبتاً ثروتمند بود. آنجا بود كه چندتايي كتاب خريدم و خط موسيقي را شناختم. پدرم توضيح داد كه موسيقي چگونه نوشته ميشود و به اين ترتيب اولين درس موسيقي را به من آموخت. در مدرسه گروه كر بسيار خوبي بود كه رهبر آن معلم ما بود. او ويلون نيز مينواخت. هر روز صبح ما قطعهاي را از هايدن (Haydn) در شكرگذاري به درگاه خداوند ميخوانديم. در آن قطعه، يك تكخواني بود كه احتمالاً آن را خوب اجرا ميكردم زيرا معلم ما چندين بار از مردم خواست تا به آنجا بيايند و به آن قطعه گوش فرا دهند. يك روز او ويلون خوبي به من نشان داد كه آن را از او خريدم. پس از آن به فرهنگستان موسيقي در «پتراس» وارد شدم. اما معلم ويلون آنجا هر وقت نتي را خارج (False) ميزدم كتكم ميزد. پس آنجا را رها و خودم شروع به مطالعه كردم. در نتيجه دوازدهساله بودم كه از روي شعرهاي كلاسيك كتابهاي درسيام اولين قطعه آوازي خودم را نوشتم. ملوديهاي آن بسيار زيبا هستند، شايد زيباترين ملوديهايي باشند كه من نوشتهام. تقريباً هفتاد ملودي از آن دوران را گرد آوردهام كه ميخواهم منتشر كنم.
چون هنگامي كه آنها را نوشتم كودك دبستاني بودم. آنها را به كودكان دبستاني اهدا خواهم كرد.
ما «پتراس» را به سوي شهرستاني فقيرتر در نواحي دور جنوبي ترك كرديم. تابستان بود و بعد از ظهرها همه در اطراف ميدان مركزي پرسه ميزدند. چون لاغر و دراز بودم و ديدن هيكل لندوك من كه برايشان عجيب و غريب بود، باعث تمسخرشان ميشد، خودم را در خانه زنداني كردم و در نتيجه پيشرفت قابل توجهي در موسيقي به دست آوردم. در خانهي روبروي ما دختر بسيار زيبايي با چشمان سبز زندگي ميكرد كه من ديوانهوار دوستش ميداشتم. در تمام مدتي كه در اطاقم تنها بودم او را تماشا ميكردم در حالي كه او نميتوانست مرا ببيند. آنجا بود كه قطعات آوازي بسياري را با ويلون ساختم و آنها را به مادرم كه صداي دلنشيني داشت ياد دادم. شب، پس از شام، وقتي پدرم از ما ميپرسيد كه روز را چگونه گذرانديم ما آن قطعهها را برايش ميخوانديم. سپس پدرم شروع به خواندن ميكرد و لحظاتي بعد برادرم هم به ما ميپيوست، به اين ترتيب ما يك كوارتت خانوادگي اجرا ميكرديم. وقتي كه ميخواندم، گروه را با ويلون يا گيتار همراهي ميكردم. پس از آن پدرم، دوستانش را، در رتبههاي بالا و پايين اداري ـ دنياي كوچكي از كارمندان دولت ـ به منزل دعوت ميكرد تا بيايند و به موسيقي ما گوش دهند. در واقع صاحب شغلي شده بودم، زيرا هر روز، عصر ميبايست خودم را براي اجراي كنسرتي در حضور ميهمانان آماده ميكردم.
سال بعد، باز شهرستانمان را عوض كرديم. من بيشتر و بيشتر با خودم بودم و ميانديشيدم و اوقات بيشتري را صرف مطالعه ميكردم. پدرم كتابخانهاي با بيش از 1600 كتاب داشت كه ما هر جا كه ميرفتيم، آن را با خود ميبرديم.
بعدها در «تريپوليس» (Tripolis)، آموختن پيانو و هارموني را آغاز كردم. ما توانايي خريد پيانو را نداشتيم و كلاً سه پيانو در شهر وجود داشت. صبحهاي يكشنبه كه مردم در مراسم مث شركت ميكردند من اجازه داشتم در منزل يك ثروتمند آمريكايي، درسهاي پيانويم را تمرين كنم. اما وقتي آن مرد از آنجا رفت، مجبور شدم تمريناتم را متوقف كنم. براي اولين بار در زندگيم از ثروتمندان متنفر شدم. آنها ميتوانستند پيانو بخرند اما از آن استفاده نميكردند. اما من، واقعاً يك پيانو نياز داشتم و استطاعت خريد آن را نداشتم. اگر من ماركسيست شدم به خاطر آن پيانو بود، زيرا در چشم من، اين محروميت سنبل يك بيعدالتي اجتماعي بود. بالاخره ارگي اجاره كردم كه خيلي به دردم خورد. اما همهي اين شكستها و ناكاميها به من آموخت كه براي نوشتن موسيقي به جاي استفاده از ساز، از حافظهي خود ياري بجويم و همين آگاهي بود كه مرا قادر ساخت، بعدها، در زندان يا تبعيد بتوانم بدون استفاده از ساز، آهنگهاي خودم را بنويسم.
كجا و كي تصميم گرفتيد زندگي خود را وقف موسيقي كنيد؟
در «تريپوليس» واقع در «پلوپونز» (Peloponnese) كه منطقهاي بسيار فقير و زندگي در آنجا بسيار سخت بود. بسياري از مردم آنجا به ايالات متحده مهاجرت كردند و يا به دنبال بخت خود راهي آتن شدند. اگر چه در رياضيات نسبتاً خوب بودم و دروس تجويدي را دوست داشتم، تصميم گرفتم موسيقيدان شوم. والدين و معلم رياضياتم اميدوار بودند كه رشتهي جذابي مانند معماري را انتخاب كنم، اما من مطالعه و آموزش موسيقي كلاسيك و آهنگسازي را ادامه دادم. در اين زمان، با دختري آشنا شدم كه پيانو داشت و آثار بتهوون (Beethoven) و شومان (Schumann) را اجرا ميكرد. از اين زمان، نوشتن قطعاتي براي پيانو را آغاز كردم. ما در مجالس شهروندان متنفذ شهر كنسرت ميداديم. در همين موقع، شعر و فلسفه توجه ما را به خود جلب كرد. ما آثار نويسندگان كلاسيك مانند ارسطو (Aristotle)، افلاطون (Plato) و هومر (Homer) را به يوناني امروزي ترجمه كرديم. همچنين در شهر سينمايي بود كه هميشه فيلمهاي آلماني را به نمايش ميگذاشت و گاهي كه به جاي فيلمهايي كه حاوي تبليغات نظامي بود، فيلم موزيكال باشكوهي را نمايش ميداد، براي ديدن آن ميرفتيم. به طور مثال در آنجا فيلمي ديدم كه آهنگ پاياني آن سمفوني شماره 9 بتهوون بود. اين قطعه مرا آشفته ساخت و به شدت تحت تاثير قرار داد. آنچنان تحت تاثير قرار گرفته بودم كه به راستي بيمار شدم و تب كردم. بالاخره به پدرم و معلم رياضياتمان گفتم كه آنچه مرا شيفته ميكند، موسيقي است.
در سال 1942، پدرم براي ملاقات با مدير كنسرواتور آتن راهي آنجا شد. مدير كنسرواتور از پدرم خواست كه من به ديدارش بروم. به منزلش رفتم. با من صحبت كرد و به اجراي قطعهاي كه با پيانو نواختم گوش داد. در نتيجه، بورسي را به من تخصيص داد و قرار شد در سال 1943 وارد كنسرواتور شوم. اما زودتر از آن سال، حادثهي ديگري در زندگي من پيش آمد. با پيوستن به جنبش مقاومت و كشف ماركسيسم مرحلهي بسيار مهم ديگري در زندگي من آغاز شده بود.
دوران جنگ بود. ما عميقاً مذهبي بوديم و با شور تمام خدا را ميپرستيديم. در آن هنگام كه با زشتي جهان آن روز و آن خشونت بهيمي اطرافمان مواجه شديم، داشتن عشق به مسيح، نيكوكاري مسيحي و احساس مذهبي، يك نياز واقعي براي ما بود. خواندن انجيل، خودش شكلي از مقاومت بود. اما كافي نبود. ما بايستي كاري ميكرديم. بايد دست به عمل متقابل ميزديم. در 25 مارس 1942، ما تظاهراتي را عليه ايتاليا در «تريپوليس» سازمان داديم. «جبههي آزاديخواه ملي» (National liberation Front) كه مركز آن در آتن بود و از انديشههاي كمونيستي الهام ميگرفت، نمايندگاني را براي ياري ما گسيل داشت. در جريان تظاهرات، سربازان ايتاليايي ما را محاصره كردند، زد و خورد آغاز شد و من يك افسر ايتاليايي را مضروب كردم. در جريان تظاهرات ديگري، بازداشت شدم و كتك خوردم. ما را به سربازخانهاي بردند و تحت شكنجه قرار دادند، تا شايد نام رهبران خود را فاش سازيم. پس از آن مرا به زندان انداختند و در آنجا بود كه با اولين مبارزان مقاومت كه كمونيست بودند، آشنا شدم. در آن موقع من عضو «جنبش جوانان مليگرا» (nationalist youth movement) بودم كه توسط «متاكساس» (Metaxas) پايهگذاري شده بود. ما از كمونيستها متنفر بوديم. رهبران ما دربارهي اهداف پنهاني و شوم كمونيستها سخن ميگفتند، اما وقتي من با آنها آشنا شدم و دانستم كه آنها اولين نيروي مقاومت در مقابل اشغالگران بودند، به فكر فرو رفتم. وقتي از زندان خلاص شدم، به جبههي مقاومت پيوستم.
مسئوليت اولين حوزهي مقاومت در مدرسه به من محول شد. بايستي عقايدم را توضيح ميدادم و از اهدافي كه در پي انجام آن بوديم، دفاع مي كردم. بايستي ماركسيسم را مطالعه ميكردم و از ايدئولوژي كه ميخواستم با كمك آن به جنگ دشمنان بروم، آگاه ميشدم.
آيا اين موضوع يك تغيير ناگهاني در مشي زندگي شما نبود؟ در آن موقع، تنها موضوع مورد علاقهي شما موسيقي بود، اما در همان حال، شما به يك عضو مقاومت سياسي مبدل ميشديد؟
نه، تغيير اصلاً ناگهاني نبود. من حقيقتاً به موسيقي عشق ميورزيدم، اما در همان حال، آتش احساسات ميهنپرستانه در من شعله ميكشيد. در طي دوران اشغال كشور، ما شديداً رنج ميبرديم. كشور بين سه دولت آلمان، ايتاليا و بلغارستان تقسيم شده بود. شكنجه و عذاب ادامه داشت و جمعيت كشور بر اثر قحطي رو به كاهش بود. ارتش آلمان، آتن را به مدت چهار ماه محاصره كرد و در نتيجه 300000 نفر از گرسنگي مردند. خانوادهي من هميشه ميهنپرست بودند، پس طبيعي بود كه به جنبش مقاومت ميپيوستم.
در آن دوره، من يك كنسرت عمومي دادم كه افسران ايتاليايي هم در آن شركت داشتند، آنها از ديدن جوان موسيقيدان و آهنگسازي مثل من خوشنود بودند. از آنجايي كه «تريپوليس» شهرستان كوچكي بود كه همه يكديگر را ميشناختند، پس از آن كنسرت، در ميان قدرتمندان اشغالگر شهرتي به دست آوردم. رئيس پادگان ايتالياييها، كلنل هولناكي بود كه اعمال وحشيانهي او، ترس از مرگ را در جان ما ريخته بود. يك روز عصر، وقتي كه مردم دور ميدان اصلي شهر پرسه ميزدند، ناگهان كلنل به طرف من آمد. شانههاي مرا گرفت و شروع به خواندن كرد: “Ia donna e mobile” مردم ما را نگاه مي كردند. اما ناگهان همه چيز تغيير كرد. او مرا به طرف بيمارستاني كه براي سربازان ايتاليايي تدارك ديده شده بود، هل داد و در آنجا به بازرسي بدني من پرداختند. چيزي نيافتند. اما كلنل دستور داد، فردا صبح خودم را به ادارهي او معرفي كنم. وقتي وارد شدم او برخاست، سلام نظامي داد و گفت: «من به ميهنپرستان درود ميفرستم، اما از كمونيستها متنفرم.» سپس گفت كه فردا ارتش ايتاليا شهر را به ارتش آلمان تحويل خواهد داد و آنها از آنجا خواهند رفت. او ادامه داد كه ارتش آلمان نام بيست تن از اعضاي جنبش مقاومت را از او خواسته است تا بعداً تيربارانشان كنند. بنابراين براي آنكه جان مرا حفظ كند، مجبور است مرا بازداشت كند و به آتن بفرستد! اين گونه شد كه من از آنجا راهي آتن شدم. چند روز بعد، كلنل در نبردها، به قتل رسيد.
در سال 1944 توسط گشتاپو (Gestapo) بازداشت شدم. پس از آن آلمانيها ارتش خود را از يونان بيرون كشيدند و در نتيجه «جبههي ميهنپرستان كمونيست» (communist patriotic Front) فضاي مناسبي براي ابراز عقايد خود پيدا كرد. در همين حال بريتانياييها وارد يونان شدند كه منجر به تشكيل دولت ملي به رهبري پاپاندرو (Papandreou) شد. اما خيلي زود بريتانياييها مبارزه با كمونيستها را آغاز كردند.
پاپاندرو كه در فاصلهي دو جنگ بازداشت به سر ميبرد، بالاخره استعفا داد. ما تظاهراتي را عليه انگليسيها در آتن سازمان داديم. پليس در اين تظاهرات 70 نفر را در «ميدان مشروطيت» به قتل رساند. پس از آن پارتيزانها نبرد خود را عليه ارتش انگليس كه مجهز به سلاحهاي سنگين و كشتيهاي جنگي بود، آغاز كردند. حزب كمونيست مايل نبود كادرهاي درجهي اول خود را در خط اول نبرد با انگليس درگير سازد، بنابراين آنها را از آتن بيرون كشيد. در عوض ما نيروي ذخيره ـ محصلان دورهي روزانه و سربازاني كه دورهي آموزششان به پايان رسيده بود ـ به عمل فرا خوانده شديم. اگر چه ما سي و سه روز مقاومت كرديم، اما بالاخره ارتش انگليس كشور را اشغال كرد.
حزب كه هنوز خيلي قدرتمند بود، به سازماندهي تظاهرات براي بيش از دو سال ديگر ادامه داد اما بالاخره جنگ داخلي آغاز شد. ارتش تازه نفسي مركب از 70 هزار نظامي كه 15000 نفر آن را زنان تشكيل ميدادند، بسيج شد. افراد اين ارتش به خوبي آموزش ديده و از حمايت اروپاي غربي نيز برخوردار بودند. چنين قدرتي، مليون كشور را به هيجان آورد و آنان تصميم گرفتند كنترل سر تا سر يونان را به دست گيرند. سپس آمريكاييها با ناوگان جنگي كاملاً مسلح خود وارد خاك يونان شدند و ارتش حكومتي را با استثناييترين تجهيزات و لوازم جنگي بازسازي كردند. پيگرد پارتيزانها آغاز شد و شمار زيادي از آنان بازداشت شدند. تمام دهقانان را به جزاير دوردست تبعيد كردند و از آنجايي كه يوگسلاوي مرزهاي خود را به روي پارتيزانهاي فراري بسته بود، آنها در آلباني، چكسلواكي، بلغارستان، روماني و حتي در اتحاد شوروي پناه گرفتند.
پس از جنگ، براي اولينبار در سال 1947 دستگير شدم، اما با تغيير دولت و اعلام عفو عمومي آزاد شدم. به آتن بازگشتم اما فوراً مخفي شدم دوباره بازداشت شدم و اين بار همراه ساير زندانيان سياسي به جزيره «ايكاريا» (Ikaria) واقع در «مك رونيسوس» (Macronisos) فرستاده شدم. ما را به يك واحد نظامي تحويل دادند و در آنجا مرا آنقدر شكنجه كردند كه كار به بيمارستان كشيد و بعد مرا به «مك رونيسوس» بازگرداندند. در پايان جنگ داخلي من چون شبحي بودم كه بر روي عصاي خود حركت ميكرد.
آيا شما، در تمام اين دوران سخت به ساختن آهنگ ادامه داديد؟
فكر ميكنم درست در اين شرايط بسيار دشوار بود كه من مهمترين آثارم را نوشتم. در اين دوره، همچنين آثار آهنگسازان بزرگ كلاسيك را بازنويسي كردم و از آغاز تا پايان آنها را مطالعه كردم. اين گونه بود كه سمفوني نهم بتهوون را مورد تجزيه و تحليل قرار دادم فكر نميكنم هيچ آهنگسازي تاكنون، اثري اين قدر همهجانبه ساخته باشد. آثار مرا در «مك رونيسوس» توقيف كردند. اما من آنها را در حافظهام نگه داشتم و بعدها توانستم، دوباره آنها را بنويسم.
در سال 1949 توانستم به روستاي پدرم «كرت» بازگردم. تجربهي بسيار دردناكي بود. عموزادهها و خالهزادههايم كه در ارتش حكومتي خدمت ميكردند، آنجا بودند. همه مثل من مجروح شده بودند و بعضي از آنها دست يا پايشان را از دست داده بودند. اگر چه از هم جدا مانده و در پايان همه چيز را از كف داده بوديم، اما ما به يك خانوادهي واحد تعلق داشتيم. اين درسي بود كه من هرگز فراموش نخواهم كرد. با چنين حسي كه بر جانم نقش بست، دوران آغازين زندگي من پايان يافت.
نوشته شده توسط خسرو باقری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 12:59 | لینک ثابت |
خانه ای روی مرز
خانهای روی مرز
عزیز نسین
برگردان: خسرو باقری
همین روز قبل به این خانه نقل مکان کرده بودیم. جای قشنگی بود. صبح، وقتی بیرون رفتم، همسایهی بغلی ما، پیرمردی که با کنجکاوی مشتاقانهای خیابان را زیر نظر داشت؛ از پنجرهی خانهاش مرا صدا کرد و هر هر کنان گفت: هه... هه... هه... نباید اونجارو اجاره میکردین.»
به سردی نگاهش کردم و با دلخوری گفتم:
- «ببینم... این راه و رسم تازهی خوشامدگوییه؟ منظورت چیه که میگی نباید اونجارو اجاره میکردیم؟»
برگشت خیلی بیخیال و بیاعتنا گفت: «راسش، معمولا دزد به اون خونه میزنه» و بعد با خشنودی اضافه کرد: «از ما گفتن، وظیفهی ما بود که بگیم، خود دانید.»
انگار دزدها نمیتوانستند خانهی آنها را بدزدند. آخر چرا باید چشمشان فقط خانهی ما را گرفته باشد.
دلخور و ناراحت وارد بقالییی شدم که کنج خیابان بود، میخواستم سیگاری بگیرم. من من کنان گفتم: «عجب آدمایی پیدا میشن بابا.»
بقال پرسید: «چی شده آقا؟»
با دلخوری گفتم: «هیچی بابا، یه الاغی میگه که به خونهای که ما تازه اجاره کردیم همیشه دزد میزنه.»
بقال سری تکان داد و گفت: «راسش اون الاغ راس میگه. نباید اون خونهرو اجاره میکردین. دزدا چپ و راس میان سراغش.»
پاک قاطی کردم، هیچی نگفتم و از بقالی زدم بیرون. راستش حسابی حالم گرفته شد. تا عصر فرت و فرت سیگار کشیدم.
شب که شد، یکی از همسایههای توی ساختمان، زن و شوهر به دیدن ما آمدند. آدمهای خیلی خوبی بودند. کلی از این ور و آن ور حرف زدیم؛ داشتند که میرفتند آقاهه برگشت یک نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: خونهی قشنگیه، اما دزدا امانش نمیدند.»
میخواستم بگم «چرا فقط این خونهست که رادست دزداست و چرا این دزدای محترم، این افتخارو به خونهی اونا نمیدن» که دیدم همسایهها رفتند.
زنم که دید من جوش آوردم، نیشخندی زد و گفت: «ای بابا... قربونت برم، تو چرا نمیفهمی آخه؟ اینطور آدما هزار دوز و کلک جور میکنن که آدمو فراری بدن، اینم آخرین مدلشه. اونا میخوان مارو دک کنن... خوب اینجا اجارهاش ارزونتره، بعدش، خودشون یا یکی از فامیلاشونو بیارن اینجا، میگی نه، حالا نیگا کن...»
شایدم حرفش درست بود؛ اما من که اون شب تا صبح چشم رو چشم نگذاشتم. انگار با دزد قرار ملاقات داشتم. از ترس نفس نمیتوانستم بکشم. با خودم مرتب تکرار میکردم: «الانه که بیاد.»
توی چرت بودم. یک دفعه صدایی آمد، از خواب پریدم. دست انداختم زیر بالشم و تفنگی را که آنجا قایم کرده بودم برداشتم. تو همان تاریکی داد زدم: «بجنبی، میزنم، دستا بالا.»
همانطور که گفتم همین دیروز، اینجا آمده بودیم و حالا تو این نصف شب آقا دزده آمده بود سراغ ما. راستش هنوز نمیدانستم که کلید برق جاش کجاست. کورمال کورمال رفتم، گیر میکردم به هر چیزی که فکرش را بکنی، بعدشم همانطور که دنبال کلید میگشتم با سر رفتم توی دیوار. این کم بود، یک چیزم، لعنتی- نمیدانم چی بود- پیچید دور پاهام و گرومپ خوردم زمین. تا آمدم بجنبم دیدم که دراز به دراز افتادم کف اتاق. زیر لب با خود گفتم: «بیشرف، گیرم انداخت.» میخواستم خیلی خونسرد و آرام یک گلوله تو شکمش خالی کنم. اما زمین که خوردم تا بیام خودم را جمع و جور کنم، تفنگ از دستم پرت شد و رفت آن طرفها.
تاریک که بود، یک دفعه صدای خندهی وحشتناکی هم پیچید توی اتاق: «هاه... هاه... هاه...»
از کوره در رفتم و داد کشیدم: «مگه اینجا سینماس مرد حسابی که آدم میترسونی؟ اگه جرات داری خودتو نشون بده، د بیا بیرون نامرد...»
از تو تاریکی صدایی گفت: «گمونم دنبال کلید میگردی، نه... همتون همین کارو میکنید... خیلی بامزهس.»
- «میدونی میخوام چه بلایی سرت بیارم؟»
- « نه... من که نمیدونم، بذا چراغارو روشن کنم ببینم چهکارهای؟
صدای کلید برقی را شنیدم و بعد اتاق پر شد از نور. ظاهرا وقتی زمین خورده بودم، قل خورده بودم رفته بودم زیر میز، درست مثل زنم که او هم پناه گرفته بود زیر تخت.
آنجا وسط اتاق، یک غول بیابانی ایستاده بود؛ درست دوبرابر من. میدانستم که اگر از زیر میز بیام بیرون نمیتوانم بترسانمش. پیش خود گفتم تا وقتی نیامدم بیرون، نمیداند من چهقدریم!
نفسم را توی سینهام حبس کردم و بعد یکباره صدایم را توی گلویم انداختم و گفتم: «شوما کی باشید هان؟»
آرام و خونسرد جواب داد: «من دزدم...»
- «عجب، راس میگی؟ فکر کردی خرم، خودتی. تو دزد نیستی، میخوای مارو بترسونی که اینجارو خالی کنیم بعد بیای جای ما. به من نیگا کن، خوب نیگا کن، من خر نیستم، خرم؟»
جوابم را نداد؛ عوضش رو کرد به من گفت: «حالا میبینی دزدم یا نه؟» انگار خانهی باباش بود. کشوها را باز میکرد و هر چی دلش میخواست ور میداشت. واسهی ما هم از این طرف و آن طرف حرف میزد؛ راستش رفتارش خیلی دوستانه بود.
- «پس اینجارو کردید اتاق خواب... آره؟ قبلیها، اتاق مطالعهشون بود، قبلی قبلیهام همینطور...»
برگشتم و گفتم: «حالا میبینی، خونهی منو میزنی نه، وقتی رفتم کلانتری میفهمی.»
رو به من کرد و بدون مکث گفت: «بفرما... راه باز جاده دراز. اونم کلانتری، راستی یادت نره، سلام گرم ما رو هم برسونی.»
- «اما تا من برگردم تو زدی به چاک نامرد.»
- «جون تو نه.»
- «جون خودت... تا من بیام، خونه رو خالی کردی و د برو.»
بد وضعی بود. رو به آقا دزده کردم و گفتم: «اگه راس میگی، اول میبندمت بعد میرم سراغ پلیس...»
یک دفعه زنم جیغ کشید که: «کمک کنید! آی مردم! به دادمون برسید!»
عجب، تمام همسایهها پشت در بودند. انگار یکی علامتی بده. یک دفعه همشون ریختند توی خانه. حرفهاشون گل انداخته بود اونم چه گلی. فکر کردم نگرانمان، حالا میان کمکمون... اما نه چه خیال خامی. فقط میخواستن از همه چیز سر در بیارن، انگار نه انگار خوش خوش بودن.
یکیشون گفت: «یه دزدی دیگه.»
- «چی؟ بازم؟»
- «بذار ببینم، فلکزده کیه؟»
- «صبر داشته باش، معلوم میشه.»
عجیب بود، بعضیها داشتن با آقا دزده خوش و بش میکردند؛ بعضیها هم احوالشو میپرسیدند. اونم آرام و خونسرد وسایل ما را جمع میکرد.
گفتم: «کمک کنید! ایهاالناس کمکم کنید، باید ببندمش، باید برم کلانتری.
یکی از همسایهها سری تکان داد و گفت: «فایده نداره... میخوای بری برو، اما فایده نداره...»
سر در نیاوردم، این دیگر چه جور راه و رسم همسایگییه.
زنم مثل شیر، طناب رختها را آورد. منم محکم بستمش. دزدم راست راست ایستاده بود و بر بر ما را نگاه میکرد. بعدشم انداختیمش تو اتاق و در را قفل کردیم.
دویدیم طرف کلانتری. زنم که فکر کرده بود سخنگوی خانوادهس، از سیر تا پیاز ماجرا را برای رییس کلانتری تعریف کرد. رییس کلانتری رو کرد به ما و پرسید: «آدرس خونه کجاست... هان؟»
- «آهان... همون خونه»
گفتم: «بله بله همون خونه»
- «شرمندهام، به ما مربوط نمیشه، تو حوزهی ما نیس.»
- «خوب تکلیف ما چیه؟ چیکار کنیم، پس واسه چی اون فلکزده رو بستیم؟»
رییس کلانتری نگاهی به ما کرد و گفت: «اگه تو خونه بغلی بودید، یه کاریش میکردیم...»
بعد انگار هالو گیر آورده باشد ادامه داد: «انوقت تو حوزهی ما بودید... میفهمید؟»
زنم بیخبر از همه جا، آرام و حق به جانب توضیح میداد: «آخه جناب سرهنگ، اونجا خالی نبود، اگه بود که میرفتیم...»
بالاخره یواش یواش فهمیدیم که خانهی ما درست روی مرز حوزههای استحفاظی دو کلانتری قرار داشت.
رییس کلانتری آخرش گفت اون کلانتری باید به موضوع رسیدگی کند... بفرمایید. اون کلانتری خیلی خیلی دور بود. تا به آنجا برسیم، خورشید آمده بود وسط آسمان. بازم ماجرا را از سیر تا پیاز گفتیم و آنهام آدرس را پرسیدند.
یکی از پاسبانها پرسید: «اون خونه؟»
- «بله. همون خونه.»
- «اگر تو خونهی بغلی بودی، یه کاریش میکردیم... شرمندهایم، تو حوزهی ما نیس.»
زنم زیر لب من من کنان گفت: «بیچارهی فلک زده، بابا آخه ما اونو بستیم با طناب.»
کنترلم را از دست دادم و فریاد کشیدم: «بابا یکی به ما بگه که ما تو حوزهی کدام کلانتری هستیم، آخه کی باید بهداد ما برسه؟»
پاسبونه گفت: «برید ژندارمری، تو حوزهی اونهاس، به کلانتری مربوط نیس.»
از کلانتری زدیم بیرون.
زنم رو به من کرد و گفت: «صبر کن، بهتره اول بریم خونه، نگران دزدم، بابا یه وقت میبینی از گرسنگی مرد... اول بریم خونه.»
حق با زنم بود. اگر از گرسنگی بمیره، تکلیف چیه؟ اگه قلبش وایسه چی؟ بالاخره هر چی باشه، مثل مرغ دست و پا بسته بود. ای وای اگه اون طنابه، جلوی گردش خونشو میگرفت چی... اگه...
رفتیم خانه. آقا دزده همانجا بود که بود.
با نگرانی پرسیدم: «چطوری آقا؟ خوبی؟»
- «خوبم، خوب خوب، فقط بد جوری گشنمه.»
زنم دوید توی آشپزخانه. ای داد و بیداد فقط اسفناج داشتیم. عجیب بود، شایدم باور نکنید اسفناج تنها غذایی بود که آقا دزده اصلا ازش متنفر بود، بیزار. ناچار زنم بیچاره خودش را رساند به قصابی، چند تکه اسکیت گرفت پخت و آوردیم خدمت آقا دزده.
بالاخره راه افتادیم رفتیم ژاندارمری. داستان ما را که شنیدند، رییس ژاندارمری رو کرد به ما گفت: «آدرستون کجاست؟»
- «اون خونه؟... آهان فهمیدم»
ظاهرا جای معروفی را اجاره کرده بودیم!
رییس ژاندارمری سری تکان داد و گفت: «راستش اینجا به ما مربوط نمیشه، باید برید سراغ کلانتری.»
فریادم بلند شد: «بابا آخه یکی بهدادمون برسه. همین الان داریم از کلانتری میایم. اونا ما رو فرستادن اینجا. حالا شما میگید برین کلانتری. دارید ما رو سر میدوانید؟ بابا آخه یکی نیست به فریاد ما برسه...»
رییس ژندارمری نقشهای آورد و روی میز پهن کرد.
- «امیدوارم از نقشه سر در بیارید. نگاه کنید. اینجا ارتفاع رو مینویسن، اهان اینجا... چقدر نوشته؟ آفرین صدو چهل فوت. اینجام گجاس؟ منبع آب، ارتفاعش چقدره؟ آفرین صدو شونزده فوت. خیلی خوب. اینجام که تپه است. خیلی خوب. حالا باز یه کم بالاتر بود، یعنی تقریبا دو یارد به سمت شمال غربی بود، تو حوزهی ما بودید... روشن شد...»
برگشتم و گفتم: «همهی این حرف و حدیثها فقط بهخاطر این دو یارده. رییس جون، قربونت برم، یه کاری بکن، آخه چی مگه میشه اگه یه همتی کنی؟...»
رییس ژاندارمری لبهایش را جمع کرد و گفت: «چی میشه هان؟» بعد غرق در تفکر سری تکان داد و اضافه کرد: «فقط ما میدونیم که چی میشه... ما میدونیم...»
دوباره انگشتش را روی نقطهای توی نقشه گذاشت و گفت: «ببین، دقت کن، اینجا خونهی شماست. درس جایی قرار گرفته که حوزهی استحفاظی ژاندارمری از حوزهی استحفاظی کلانتری جدا میشه، خوب، روشنه؟ البته حق با شماست قسمتی از باغچهی خونهی شما توی حوزهی استحفاظی ماست. اما دزدی که اونجا اتفاق نیفتاده، افتاده؟»
کاری نمیشد کرد، دوباره راه افتادیم بریم کلانتری. زنم دل تو دلش نبود. دوباره رو کرد به من و گفت: «بریم یه سری اول به دزده بزنیم، اگه خدای نکرده، زبانم لال، بلایی سرش بیاد، مکافاتی داریم اون سرش ناپیدا.»
چاره نبود. دوباره راهمان را کچ کردیم، رفتیم خانه.
راستش از نگرانی، تقریبا آقا دزده را بغل کردم و بریده بریده گفتم: «خوبی آقا، چیزیت نیست که...»
اونم صدایش را انداخت رو سرش و گفت: « آب، زود باشید، مردم از تشنگی.»
وقتی آب را نوش جان کرد، نگاه غضبآلودی به ما انداخت و گفت: «گوش کنید، ببینید چی میگم... بعدا گله نکنید که هشدار ندادمها... شما حق ندارید منو اینجا نگه دارید. شما آزادی مسلم یه شهروندو ازش سلب کردید... پس منم حق دارم که شما رو تحت تعقیب قانون قرار بدم... بله.»
داشتم منفجر میشدم، فریادم بلند شد که: «آخه پس ما باید چهکار کنیم خدایا؟ نمیدونم، آخه پس کی باید به داد ما برسه؟ مثل اینکه ما وسط هیچ جاییم. نمیفهمم والا نمیفهمم چرا باید این خونه رو درست بسازن روی مرز... نمیفهمم...»
- «من که گفته بودم... اگه نگفته بودم یه حرفی. خوب حالا دیگه بهتره بگذارید برم. وگرنه میکشمتون به دادگاه، بلایی سرتون بیارم که... آزادی مردمو سلب میکنید!...»
به دست و پا افتادم، خواهش کردم: «ترو خدا به من وقت بده، فقط تا امشب، یه بارم برم کلانتری، بعد...»
لبخندی زد و با رضایت گفت: «هر کاری از دستت میاد بکن، مضایقه نکن. هر کی رو میخوای ببینی، ببین، اما گفته باشم، فایدهای نداره. موقعیت این خونه رو من میدونم، خیلی وقته. اونا دو راه در پیش دارن، یا باید خونهی شما رو بذارن تو حوزهی استحفاظی یکی، کلانتری یا ژاندارمری. یا اینکه چکار کنند، یا اینکه مرزها را عوض کنن، غیر از اینا راهی ندارن. خوب این کارم که میدونی حالا حالا کار داره... گفته باشم.»
دوباره راه افتادیم رفتیم کلانتری. رییس کلانتری هم نقشهاش را پهن کرد روی میز، آهی کشید و گفت: «آقا جون، خوب نیگا کن، این منطقه، آره اینجا، تو حوزهی استحفاظی ژاندارمریه. باغچهی شما و یه بخش کوچیک از خونتون تو این حوزهست، یه بخش کوچکی از خونتون هم تو حوزهی ماست. روشن شد.»
- « بله آقای رییس، فرمایش شما متین. اما نیگا کنید اینجا اتاق خواب ماس، اتاق خوابم تو حوزهی شماس، دزدیام تو اتاق خواب اتفاق افتاده...»
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «صبر کن، اولا این مسئله باید مورد بررسی دقیق قرار بگیره، دوما یه مسئلهی دیگم هس. دزد که نمیتونه از پنجره بیاد تو اتاق میتونه؟... معلومه که نه، پس از تو باغچه رد شده آمده تو خونه، درسته و باغچم که کجاست، اینجا، اینجام تو حوزهی استحفاظی ژاندارمریه، روشن شد. بله آقا جون این مشکله شما تازه نیس. دارن روش کار میکنن. اول مقامهای بالا باید روش تصمیم بگیرن، بعدا ما رو در جریان قرار بدن که این خونه شمالی تو حوزهی استحفاظی کیه، این کار که انشاءالله شد، ما هم مطابق قانون در خدمتیم.»
دست از پا درازتر برگشتیم به خانه. همسایهی بغلی ما، همان پیر مرده، مثل همیشه از پنجره خیابان را ورانداز میکرد. هر هر کنان گفت: «هه... هه... هه... خونتونو زدن نه... گفتم که...»
به جای «بله» گفتن، سرم را تکان دادم.
تازه سر ذوق آمده بود، رو کرد به ما و گفت: «هیشکی اینجا نمیمونه... خوب بهخاطر همینم، از جاهای دیگه ارزنتره. نه صاحب خونه جاش اینجاس، نه مستاجر. اصلا صاحب خونه، مدتی بود که دیگه تصمیم گرفته بود، خونه رو خراب کنه، دو یارد بالاتر بسازه، اما یه دفعه، شما دوتا الاغو پیدا کرد؛ ببخشیدا، منظورم این بود که شما دوتا رو پیدا کرد، اجارش داد به شما.»
باز خدا پدر زنش را بیامرزد، با دلسوزی رو به ما کرد و گفت: «تقصیر شما نیس که بابا. تقصیر صاحب خونهس، وقتی اینجا رو میساختن فکر آبش بودن، فکر گازش بودن، فکر برقش بودن، فکر منظرش بودن، اما فکر حوزهی استحفاظیاش نبودن. نه بودن؟ والله نبودن. آخه کدوم آدم دور از جون الاغی، خونهش رو روی مرز میسازه؟»
حتا اگر میخواستم هم نمیتوانستم جوابی بهش بدم.
راستش چون، اجارهی یک سال پیش داده بودیم، اصلا به فکر رفتن از اون خانه هم نیفتادیم. چاره نبود. رفتیم خانه، طناب دزد را باز کردیم، رفتیم تو اتاق مطالعه، راحت نشستیم و چند دقیقهای در بارهی وضعیت دنیا گپ زدیم. دزدم پیش ما ماند، مالبا هم شام خوردیم. بعد از شام موقع خدا حافظی به طرف ما برگشت و گفت: «قربون شما، شب برمیگردم... میبینمتون...»
حالا ما پنج شش تا دزد تقریبا مقیم داریم. همسایههای ما همه آنها را میشناسن. راستش ما هم با این دزدها یک جورهایی همکاری میکنیم. یعنی به آنها کمک میکنیم تا از خانهی ما در مقابل دزدهای ناشناس دفاع کنند؛ بالاخره هر چه باشد، آنها غریبهاند؛ اینها باز آشنایند.
نمیدانم بالاخره چه خواهد شد. یا ما هشت نفر، یعنی من و زنم و این شش تا دزد آشنا، بقیهی سال را هم اینجا توی این خانه ناچار میمانیم یا این که بالاخره مقامات به تصمیمی میرسند، و خانهی ما را توی حوزهی استحفاظی کلانتری یا ژاندارمری قرار میدهند؛ و ما هم میتوانیم شکایتمان را پیگیری کنیم. اما فعلا که به این دوستانمان یعنی دزدا حسابی عادت کردیم. راستش اصلا برایمان خیلی سخت شده که گزارش سرقت های آنها را بعدا به پلیس بدهیم: آخه بالاخره یک جورایی با هم همخانهایم و دخل و مخارج مشترکی داریم.
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 16:36 | لینک ثابت |
