تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

رازی میان آن دو

رازی میان آن دو

کویینتین رینولدز- برگردان: خسرو باقری

 

«مُنت‌ریل» شهر بزرگی است؛ خیلی بزرگ؛ اما مثل خیلی از شهرهای بزرگ، خیابان‌های کوچکی هم دارد. خیابان «پرنس ادوارد» یکی از خیابان‌های کوچک شهر بزرگ مُنت‌ریل است. طول این خیابان تنها به‌اندازه‌ی چهار بلوک است. «پی‌یر دوپین» سی سال است که هر روز صبح شیر مردم این خیابان را توزیع می‌کند؛ به‌خاطر همین هم، هیچ‌کس مانند او این خیابان را نمی‌شناسد.

در این پانزده‌سال آخر، اسبی که گاری پی‌یر را می‌کشد، اسب سفید و تنومندی است به نام «ژوزف». در شهر مُنت‌ریل، به‌خصوص در بخش فرانسه زبان آن، مردم روی حیوان‌هایشان هم، مثل بچه‌هایشان، اسامی قدیسین را می‌گذارند. وقتی ژوزف را به این کارخانه‌ی تولید شیر آوردند؛ سرکارگر کارخانه‌ی پی‌یر به او گفت که از این پس می‌تواند از این اسب استفاده کند. پی‌یر نرمی زیر گردن اسب را نوازش کرد، دستی بر شکم زیبای او کشید و سپس در چشم‌هایش خیره شد و گفت: «به به چه اسب مهربانی. چه اسب باوفایی، چه اسب نجیبی. پیداست، از چشمان درخشانش پیداست که روح لطیفی هم دارد، اسمش را ژوزف می‌گذارم؛ ژوزف هم مهربان بود، نجیب بود، با وفا بود و روح لطیفی داشت.»

یک سال طول نکشید که ژوزف هم مثل پی‌یر، مسیر پخش شیر را یاد گرفت. پی‌یر با غرور می‌گفت که اسبش به افسار نیازی ندارد و او تا حالا افسار اسبش را حتا لمس هم نکرده است. هر روز، درست 5 صبح، پی‌یر تو اصطبلِ اسب‌های کارگاه شیر، ژوزف را می‌دید. ابتدا گاری را از بطر‌های شیر پُر می‌کرد؛ ژوزف را به گاری می‌بست، از گاری بالا می‌رفت و بعد درحالی که روی صندلی می‌نشست با مهربانی می‌گفت: «سلام، سلام رفیق قدیمی!» ژوزف هم برای پی‌یر سری تکان می‌داد. همکاران پی‌یر پوزخندزنان زیر لب می‌گفتند: «به، نگاه کنید، ژوزف به پی‌یر می‌خندد.» چند لحظه بعد، ژاکوب، سرکارگر کارخانه با صدای بلند می‌گفت: «خیلی خوب پی‌یر، زودباش.» آن‌وقت پی‌یر هم رو می‌کرد به ژوزف و با مهربانی می‌گفت: «بریم، بریم، رفیق قدیمی من!» و بعد این پیوند شکوهمند حیوان و انسان در سراشیب خیابان به‌راه می‌افتاد. گاری، بدون آن‌که پی‌یر هدایتش کند، از سه بلوک خیابان پرنس ادوارد می‌گذشت و به سوی خیابان سنت‌کاترین سرازیر می‌شد. آن گاه به سمت راست می‌پیچید، دو بلوک در خیابان «روزلین» را پشت سر می‌گذاشت و بعد می‌پیچید به سمت چپ. اسب جلوی هر خانه‌ای می‌ایستاد؛ چند ثانیه‌ای به پی‌یر وقت می‌داد که از گاری پیاده شود و شیشه‌های شیر را جلوی خانه‌ای بگذارد و سپس دوباره راه می‌افتاد. بعد، از جلوی در خانه‌ی دیگر می‌گذشت و جلوی سومی می‌ایستاد و به این ترتیب در شراشیب خیابان‌ها به راه می‌افتاد. پس از آن ژوزف باز هم بدون هدایت پی‌یر خیابان را دور می‌زد و سمت دیگر خیابان را در پیش می‌گرفت؛ ژوزف اسب باهوشی بود.

توی استبل اسب‌ها، پی‌یر با افتخار از مهارت و توانایی ژوزف سخن می‌گفت: «هیچ وقت افسارش را به دست نگرفته‌ام؛ خودش می‌داند کجا برود و کجا بیایستد.»

سال‌ها گذشت. هم پی‌یر و هم ژوزف رفته رفته پیر شدند. حالا دیگر سبیل‌های پرپشت پی‌یر پاک سفید شده بود. ژوزف هم دیگر نمی‌توانست پاهایش را خیلی بالا ببرد یا سرش را که کاملاً بالا می‌گرفت، خیلی بالا بگیرد. ژاکوب، سرکارگر استبل، هرگز متوجه نشده بود که آن دو آن‌قدر پیر شده‌اند تا آن که پی‌یر را روزی با چوب‌دستی بزرگی در دست دید. ژاکوب خنده‌کنان گفت: «های پی‌یر، فکر کنم نقرس گرفتی آره؟» پیر دل‌شکسته پاسخ داد: «خوب... بله یکی پیر می‌شود، یکی پا درد می‌گیرد... یکی هم...»

ژاکوب گفت: پی‌یر باید به ژوزف یاد بدی تا جلوی درِ خانه‌های مردم تو را ببرد که کم‌تر خسته شوی؛ همه چیز را یاد می‌گیرد.»

پی‌یر تک‌تک چهل خانواده‌ای را که به آن‌ها شیر می‌داد، می‌شناخت. خانواده‌ی کوک، می‌دانستند که پی‌یر نمی‌تواند بخواند و بنویسد؛ بنابراین به‌جای این‌که یادداشتی را توی بطری خالی بگذارند، اگر شیر بیش‌تری می‌خواستند، به محض شنیدن صدای چرخ‌های گاری پی‌یر فریاد می‌کشیدند: «امروز یک شیشه‌ی شیر بیش‌تر بگذار پی‌یر.» و پی‌یر با خوشحالی جواب می‌داد: «پس امشب مهمان دارید.»

حافظه‌ی پی‌یر فوق‌العاده بود. وقتی وارد اصطبل می‌شد. هیچ وقت یادش نمی‌رفت که به ژاکوب یادآوری کند: «خانواده‌ی پکوینیز امروز یک لیتر شیر اضافی داشتند یا خانواده‌ی لمونیز هفتصد و پنجاه گرم خامه هم گرفتند.» ژاکوب هم این چیزها را در دفترچه‌ای که همیشه همراهش بود، یادداشت می‌کرد. گاری‌چی‌های دیگر بایستی هر هفته صورت حساب خود را تحویل می‌دادند؛ اما ژاکوب که پی‌یر را دوست داشت؛ او را از این کار معاف کرده بود. تنها کاری که پی‌یر باید انجام می‌داد این بود که رأس ساعت پنج باید؛ گاری‌اش را که به تیری در پیاده‌رو بسته بود بردارد و شیرها را تحویل دهد. کارش دو ساعتی طول می‌کشید. وقتی برمی‌گشت، لحظه‌ای می‌نشست و خستگی درمی‌کرد و سپس سرحال و سرخوش رو می‌کرد به ژاکوب و می‌گفت: «خدا نگهدار» و بعد لنگ‌لنگان و آرام در سراشیب خیابان به راه می‌افتاد.

روزی، صبح زود، رییس کارخانه برای بازرسی کار توزیع شیر به کارخانه آمد. ژاکوب پی‌یر را به او معرفی کرد و گفت: «ملاحظه می‌فرمایید چگونه با اسبش حرف می‌زند؛ چگونه اسبش به حرف‌های او گوش می‌کند و سرش را به علامت تأیید خم می‌کند. به نگاه چشم‌های این اسب دقت بفرمایید. می‌دانید، فکر می‌کنم این دو راز مشترکی دارند. وقتی ما را ترک می‌کنند و راه خیابان را در پیش می‌گیرند؛ گویی در دل به ما می‌خندند. جناب رییس! پی‌یر مرد خوبی است؛ اما دیگر پیر شده است.» ژاکوب سپس با تردید و دو دلی افزود: «می‌خواستم جسارت کنم و خواهش کنم که او را بازنشسته کنید و مستمری مختصری برایش در نظر بگیرید.» رییس لبخندی زد و گفت: «بله... البته او را می‌شناسم. سی سالی می‌شود که این مسیر را می‌رود و می‌آید. در این مدت هیچ‌کس از او شکایتی نداشته. به او بگو وقت آن است که استراحت کند. حقوق بازنشستگی‌اش درست به اندازه‌ی حقوق فعلی‌اش خواهد بود.»

اما پی‌یر از بازنشستگی سر باز زد. از این که هر روز با ژوزف نباشد؛ وحشت می‌کرد. با اندوه رو به ژاکوب کرد و گفت: ژاکوب، ما دو تا با هم پیر شدیم؛ بگذار با هم از کار بیفتیم. هر وقت ژوزف بازنشسته شد، خیلی خوب من هم می‌روم.» ژاکوب مرد مهربانی بود و پی‌یر را درک می‌کرد. چیزی در رابطه‌ی ژوزف و پی‌یر بود که ژاکوب را واداشت لبخندی بزند و از کنار مسأله بگذرد. این دو انگار از یک‌دیگر نیرو می‌گرفتند. وقتی پی‌یر سوار گاری می‌شد و وقتی ژوزف به گاری بسته می‌شد؛ هیچ کدام پیر نبودند؛ اما وقتی کار تمام می‌شد و پی‌یر لنگ‌لنگان شیب خیابان را در پیش می‌گرفت، ژوزف هم سرش را پایین می‌انداخت و به سوی آخورش می‌رفت؛ به‌راستی پیر بودند.

یک روز صبح وقتی پی‌یر آمد؛ ژاکوب خبر بدی برایش داشت. صبح بسیار سردی بود و هوا تاریک و یخ‌زده و برفی که شب قبل باریده بود، یخ‌زده و هم‌چون میلیون‌ها قطعه‌ی الماس که روی هم انباشته شده باشند؛ می‌درخشید.

ژاکوب گفت: «پی‌یر عزیز متأسفم... ژوزف دیشب که خوابید، امروز دیگر بیدار نشد. خیلی پیر بود. بیست و پنج سال داشت. این سن اسب، مثل هفتاد و پنج سالگی انسان است... منأسفم پی‌یر...» پی‌یر زیر لب گفت: «بله... بله... من هم هفتاد و پنج سال دارم و دیگر نمی‌توانم ژوزف را ببینم.» ژاکوب او را آرام کرد و گفت: «البته، نه، البته که می‌توانی، ژوزف توی اصطبل است. راحت و آرام خوابیده. برو ببینش.»

پی‌یر قدمی به‌جلو برداشت اما زود بازگشت: «نه... نه... ژاکوب تو درک نمی‌کنی.» ژاکوب دستی به شانه‌ی پی‌یر زد و گفت: «ما اسب دیگری برایت پیدا می‌کنیم پی‌یر. به همان خوبی ژوزف. غصه نخور. یک ماه نمی‌کشد که تربیتش می‌کنی، طولی نمی‌کشد که مثل ژوزف راه را یاد می‌گیرد... ما...»

طرز نگاه پی‌یر، او را از سخن گفتن بازداشت. سال‌ها بود که پی‌یر کلاه بزرگی روی سرش می‌گذاشت که لبه‌ی آن چشمانش را می‌پوشاند؛ اما باد سرد آن روز، کلاه را پس زده بود و چشمانش پیدا بود. ژاکوب به چشمان ژوزف نگاهی کرد. در آن چیزی دید که او را ترساند. در آن چشمان نگاهی دید پژمرده و بی‌جان. این چشم‌ها آیینه‌ای بودند که غم بزرگ پی‌یر را که در قلب و جانش رخنه کرده بود؛ نشان می‌دادند. نگاهش جوری بود که انگار قلب و روحش مرده بودند.

ژاکوب با نگرانی گفت: «پی‌یر امروز را تعطیل کن. خواهش می‌کنم.» اما پی‌یر چیزی را نشنید. او پیش از آن در سراشیب خیابان سرازیر شده و رفته بود. می‌لنگید و اگر کسی نزدیکش بود می‌توانست اشکی را که بر گونه‌هایش جاری بود، ببیند و صدای نفس‌های خشک و بریده‌ی او را بشنود.

پی‌یر به نبش خیابانی رسید و سپس وارد آن شد. لحظه‌ای بعد فریادهای وحشت‌زده‌ی راننده‌ای به گوش رسید که پی‌ در پی کسی را صدا می‌کرد. کامیونی با سرعت از راه می‌رسید. صدای غژغژ ترمز کامیون فضا را پر کرد... اما پی‌یر هیچ صدایی را نمی‌شنید.

پنج دقیقه بعد راننده‌ی آمبولانس گفت: «مرده... درجا کشته شده است.»

ژاکوب و دیگر کارگران سراسیمه از راه رسیدند. پیکر آرام پی‌یر کف خیابان افتاده بود. راننده کامیون با آشفتگی می‌گفت: «چه کار می‌توانستم بکنم... آخر درست وسط خیابان ایستاده بود... انگار هیچ کس را نمی‌دید... جوری می‌آمد وسط خیابان که انگار جایی را نمی‌بیند...» پزشکی که همراه آمبولانس به محل حادثه رسیده بود، با تعجب گفت: «نمی‌بینید... خوب معلوم است که نمی‌بیند... از آب مروارید چشمش پیداست... این مرد پنج سالی است که نابیناست... بعد رو کرد به ژاکوب و گفت: «شما نمی‌دانستید که او نمی‌بیند؟» ژاکوب زیر لب به نرمی جواب داد: «نه... نه ما نمی‌دانستیم. هیچ کس نمی‌دانست. اما چرا... چرا فقط یکی می‌دانست... ژوزف می‌دانست... بله رفیقش ژوزف. نابینایی پی‌یر، رازی بود که فکر می‌کنم فقط خودش می‌دانست و ژوزف.»


نوشته شده توسط خسرو باقری در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 1:34 | لینک ثابت |