تبليغاتX
بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

نویسندگان
خسرو باقری
مهدخت هاشمی

پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

گزینش درست در شرایط بحران سرشتی سرمایه داری

 آفریقای جنوبی :

گزینش درست در شرایط بحران سرشتی سرمایه داری

 خسر و باقری

به یاد مسلم هاشمی

مردم آفریقای جنوبی، در شرایط بحران عمیق نظام سرمایه داری، با انتخاب جاکوب زوما، گزینه ی نولیبرالیسم را رد کردند و گرایش ضد سرمایه داری، عدالت جویانه و دموکراسی مردمی را برگزیدند. در شرایطی که هنوز بسیاری از کشورهای جهان، از جمله کشور ما، برای مقابله با بحران سرشتی و ادواری سرمایه داری، همچنان بر گزینه ی سرمایه داری پای می فشارند و با خصوصی کردن نهادهای مردمی، فشار این بحران همه جانبه را بر دوش ستمکشان و فرودستان می نهند و بسیاری از روشنفکران این کشورها، همچنان نظریه های ورشکسته ی نولیبرالیسم و آزادی های سرمایه داری را به عنوان «آیات آسمانی» تبلیغ می کنند؛ رود خروشان کشورهای مخالف نولیبرالیسم و طرفدار تحولات اجتماعی به سود زحمتکشان جهان که نخست از آمریکای لاتین و با پیروزی مردم ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، السالوادور و .... سرچشمه گرفته بود- که دلیل عمده ی آن ورشکستگی کامل نولیبرالیسم در کشورهایی چون آرژانتین و مقاومت درخشان کوبای سوسیالیستی بود- به تدریج در دیگر قاره ها و مناطق جهان نیز جاری شد. پیروزی بسیار مهم نیروهای جامعه گرای قبرس، مولداوی و اکنون مردم قهرمان آفریقای جنوبی را می توان در این راستا ارزیابی کرد. در کنار این پیروزی ها، باید از مبارزات گسترده ی مردم در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و دیگر کشورهای جهان هم یاد کرد. مسیر تحولات آینده در زندگی مردم کره ی سپید موی ما، با میزان آگاهی مردم جهان در مبارزه با نظام جامعه ستیز سرمایه داری و پشتیبانی از نظام جامعه گرا، عدالت محور و دموکراسی های مردمی پیوند خورده است. نظام سرمایه داری می کوشد که با جنگ و افکندن بار خردکننده ی بحران بر دوش زحمتکشان و مردم ستمدیده ی جهان، از این بحران رهایی یابد. وظیفه ی تمام نیروهای پیشرو، فارغ از عقیده و باورهای گوناگون این است که ریشه های بحران سرمایه داری را افشا کنند تا از درون آن سیمای انسانی نظام های اجتماعی جامعه گرا، سربرآورد و قامت برافرازد.

اهمیت انتخاب «جاکوب زوما» در آفریقای جنوبی در این نکته ی ظریف نهفته است که پس از پیروزی کنگره ی ملی آفریقا به رهبری نلسون ماندلا و متحدان آن یعنی حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی در سال 1994، و محو رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی، مبارزه با بقایای نژاد پرستی در دستور نخست نیروهای پیشرو قرار گرفت و تحولات ساختاری در نظام طبقاتی جامعه کمتر مورد توجه قرار گرفت. در عین حال تحت تأثیر پیروزی نیروهای راست مدافع نظام نولیبرالیسم در دهه ی 90، این گرایش در کنگره ی ملی آفریقا هم، مسلط شد و با انتخاب «تابو امبکی» در سال 1997 از ژرفش تحول اجتماعی به سود زحمتکشان کشور جلوگیری کرد. در نتیجه، سرمایه داری ، این بار در سیمای سرمایه داران سیاه و سفید، جامعه را عرصه ی تاخت و تاز خود قرار داد. مبارزه ی نیروهای پیشرو کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن ، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری، سرانجام در آذر ماه گذشته، به شکست تابو امبکی در کنفرانس حزبی سراسری کنگره ی ملی آفریقا و پیروزی قاطع نیروهای ضد سرمایه داری، عدالت گرا و طرفدار دموکراسی مردمی منجر شد. تابو امبکی وادار به استعفا و جاکوب زوما به رهبری کنگره ی ملی آفریقا انتخاب شد. به دنبال پیروزی نیروهای جامعه گرا، نیروهای راست کنگره ی ملی آفریقا از کنگره انشعاب کردند و در کنار نیروهای هوادار نژاد پرستی که در حزب «ائتلاف دموکراتیک» گرد آمده بودند؛ برای شکست جاکوب زوما در انتخابات دوم اردیبهشت 1388 به مبارزه ی گسترده ای دست زدند.

 

آفریقای جنوبی، جنوبی ترین کشور قاره ی آفریقاست. مساحت آن 1221037 کیلومتر مربع و جمعیت آن نزدیک به 40 میلیون نفر است. این کشور از شمال به نامیبیا، بوتسوانا و زیمبابوه، از شمال شرقی به موزامبیک و سوازیلند، از مشرق و جنوب به اقیانوس هند و از مغرب به اقیانوس اطلس محدود است. کشور مستقل لسوتو در داخل این کشور قرار دارد و در احاطه ی کامل آفریقای جنوبی است.

آفریقای جنوبی از منابع زیرزمینی فراوان برخوردار است که مهم ترین آنها: طلا، الماس، اورانیوم، زغال سنگ، وانادیم، آنتیموان، سنگ آهن، مس، منگنز، کروم و بعضی مواد معدنی دیگر است. بیشتر درآمد آفریقای جنوبی از راه استخراج طلا، الماس و اورانیوم به دست می آید. آفریقای جنوبی یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است. اما توزیع ثروت، به ویژه میان سفیدپوستان و سیاهپوستان کشور بسیار نابرابر است . سفیدپوستان که در حدود 13 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند، 58 درصد درآمد کشور را به خود اختصاص داده اند در حالی که اکثریت سیاهپوستان که در حدود 76 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند تنها از 29 درصد این درآمد برخوردار و بسیار محرومند.

نزدیک به 53 درصد جمعیت آفریقای جنوبی در شهرها و بقیه آنها در روستاها زندگی می کنند. سفیدپوستان و رنگین پوستان به طور عمده شهرنشینند در حالی که اکثریت مطلق روستائیان را سیاهان تشکیل می دهند. جمعیت آفریقای جنوبی از چهار گروه نژادی و قومی یعنی سیاهپوستان، سفیدپوستان، رنگین پوستان و آسیایی ها تشکیل می شود. سیاهپوستان که آفریقایی نیز خوانده می شوند، بزرگترین گروه نژادی و قومی آفریقای جنوبی هستند که از کهن ترین روزگاران در این سرزمین زیسته اند. سفیدپوستان که به طور عمده اروپایی تبارند، در سده ی هفدهم میلادی و در پی هدف های استعماری راهی این کشور شدند. رنگین پوستان که در حدود 10 درصد جمعیت کشور را تشکیل می دهند، دورگه هایی هستند که از آمیزش سفیدپوستان با سیاهپوستان و آسیایی ها پدید آمده اند و سرانجام آسیایی ها که به طور عمده هندیانی هستند که در سده ی نوزدهم برای کار در مزارع نیشکر به آفریقای جنوبی آورده شدند، نزدیک به 3 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می دهند.

پژوهش های باستان شناسان، نشان می دهد که در حدود ده هزار سال پیش، نیاکان قبیله های «سن»[1] و «خویی خویی»[2] از شمال به سوی آفریقای جنوبی کوچیدند. در حدود دو هزار سال پیش، قبیله های آفریقایی دیگری هم که به زبان بانتو[3] سخن می گفتند به این سرزمین آمدند. این قبیله ها تا سده ی پانزدهم میلادی که پای اروپاییان به جنوب آفریقا باز شد، به صورت پراکنده در این سرزمین می زیستند.

در سال 1488، «بارتولومئو دیالش»، دریانورد پرتغالی، از دماغه ی جنوبی آفریقا گذشت و به اقیانوس هند رسید و از آن پس، راه دریایی جنوب آفریقا شناخته شد. در سال 1652، هلندی ها به آفریقای جنوبی پا نهادند و سپس فرانسوی ها و آلمانی ها نیز راهی این کشور شدند. اینان به تدریج سیاهپوستان را از سرزمین های حاصلخیز بیرون کردند و به سوی سرزمین های خشک یا کوهستانی راندند و بسیاری از آنان را به بیگاری گرفتند و وحشیانه به قتل رساندند.

در سال 1795، نیروهای استعمار انگلستان راهی آفریقای جنوبی شدند و با شکست استعمارگران هلندی جانشین آنان شدند. کشف الماس در سال 1868 و طلا در سال 1886، آزمندی استعمارگران انگلیسی را برانگیخت تا آفریقای جنوبی را به طور کامل به مستعمره ی خود تبدیل کنند. در سال 1910، پس از تأسیس اتحادیه ی آفریقای جنوبی، این کشور به کشوری خودمختار تبدیل شد که زیر نظر انگلستان اداره می شد. سرانجام در سال 1931، آفریقای جنوبی به استقلال دست یافت اما به عضویت جامع مشترک المنافع انگلستان درآمد.

دولت نژاد پرست آفریقای جنوبی از سال 1948 میلادی، جداسازی سفیدپوستان از دیگر گروه های نژادی و قومی را آغاز کرد. بر اساس این جداسازی که "آپارتاید" خوانده می شود؛ شرق و شمال کشور را به سیاهان اختصاص دادند. سیاهپوستان مناطق دیگر را نیز به زور به این دو منطقه کوچ دادند. بر اساس این نظام ارتجاعی، سیاهپوستان و دیگر نژادهای قومی که در شهرها ساکن بودند، در محله های ویژه ی سیاهپوستان اسکان داده شدند و مجبور شدند تا از مدارس و اتوبوس های ویژه ی خود استفاده کنند.

سیاست های نژاد پرستانه، آسیب های بنیادین به ویژه به کودکان سیاه وارد کرد. نسبت معلم به دانش آموز، برای کودکان سفیدپوست دو برابر  کودکان سیاهپوست بود. برای کودکان سیاهپوست، کتاب درسی به اندازه ی کافی در دسترس نبود. در نتیجه ی این تبعیض، تنها 40 درصد کودکان سیاه می توانستند دبیرستان را به انتها برسانند و وارد دانشگاه شوند در حالی که این رقم برای سفیدپوستان 95 درصد و برای رنگین پوستان و آسیایی ها 85 درصد بود. در اوایل دهه ی 1990، یک و نیم میلیون کودک که در سن مدرسه به سر می بردند از رفتن به مدرسه محروم بودند و روانه خیابان ها می شدند. در نتیجه ی این وضع، اکثریت سفیدپوستان آفریقای جنوبی در شرایط اشرافی، مانند ثروتمندان کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری زندگی می کردند و سیاهپوستان را به عنوان راننده، باغبان و مستخدم در اختیار داشتنند.

مرگ و میر کودکان زیر 5 سال که از مهم ترین معیارهای پیشرفت اجتماعی است، بر اساس آمار سال 1994 در آفریقای جنوبی، 62 در هزار است که رقم وحشتناکی است. اما باید به خاطر داشت که آمار کودکان سیاهپوست بیش از این است زیرا مرگ و میر کودکان سفیدپوست   این رقم است.

در تمام این سال ها، مبارزه ی سیاهپوستان علیه نژاد پرستان سفیدپوست ادامه داشت. این مبارزه در سال 1912 به تأسیس کنگره ی ملی آفریقا منجر شد. حزب کمونیست آفریقای جنوبی هم در سال 1912 تأسیس شد. نلسون ماندلا در سال 1942به عضویت کنگره ی ملی آفریقا پذیرفته شد. کنگره ی ملی آفریقا، به همراه متحد بزرگش حزب کمونیست آفریقای جنوبی، مبارزه ی مردم را علیه نژاد پرستی و برای بنای جامعه ای پیشرو، عدالت گرا و آزادیخواه که در آن برابری نژادی میان انسان ها تضمین شده باشد؛ رهبری می کرد. مبارزات مردم آفریقای جنوبی به تدریج دامنه ی وسیع تری یافت و به ویژه اعتصاب 70 هزار نفر از معدنچیان در سال 1946، به رهبری اتحادیه معدنچیان آفریقای جنوبی در اوج گیری مردمی این جنبش نقش بسزایی ایفا کرد. رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی در واکنش به موج فزاینده ی اعتصابات و مبارزات توده ای، در سال 1950 حزب کمونیست آفریقای جنوبی را غیرقانونی اعلام کرد. بر پایه ی این قانون کسانی که به عضویت حزب کمونیست درمی آمدند و یا به تبلیغ اندیشه های آن می پرداختند، به ده سال زندان محکوم می شدند. امّا این ماده به اصطلاح قانونی چنان وسیع و فراگیر تدوین شده بود که کوچکترین اعتراض به دولت را غیرقانونی اعلام می کرد. در واقع این قانون به دولت اجازه می داد تا فعالیت هر سازمان و حزبی را غیرقانونی اعلام کند و هر فردی را که با سیاست های آن مخالفت ورزد، تحت سرکوب و پیگرد قرار دهد. رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی در سال 1960، کنگره ی ملی آفریقا را هم غیرقانونی اعلام کرد. به دنبال این اقدام، در سال 1963 بخش مهمی از رهبران کنگره ی ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی از جمله نلسون ماندلا بازداشت و به اعدام و حبس ابد محکوم شدند. از سال 1976، مبارزات مردم آفریقای جنوبی وارد مرحله ی جدیدی شد. میلیون ها جوان پرشور و بی باک به صفوف مبارزه پیوستند و رژیم نژاد پرست را تحت فشار قرار دادند. اعتصابات و تظاهرات سراسری شکل گرفت و ابعاد آن هر روز گسترده تر شد. کنگره ی ملی آفریقا به رهبری الیور تامبو[4] و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به رهبری جو  اسلو[5] ، مبارزات داخل و خارج از کشور را برای جلب حمایت افکار عمومی جهان رهبری می کردند. کشورهای مترقی و مردم آزادی خواه سراسر جهان، رژیم نژاد پرست را تحت فشار قرار دادند. شعارهای «به نژاد پرستی پایان دهید»، «زندانیان سیاسی را آزاد کنید» و «آزادی برای همه، کار برای همه، فرهنگ برای همه» به خواست قاطع میلیون ها تن تبدیل شد. پاسخ رژیم نژاد پرست، تنها سرکوب و کشتار و زندان بود. کشتار ده ها کودک و دانش آموز در تظاهرات 16 ژوئن 1976 در شهرک سووتو[6]، خشم توفنده ی مردم آفریقا و سراسر جهان را برانگیخت و ابعاد نفرت از این رژیم قرون وسطایی را اوج بخشید. مردم و جوانان با روحیه ای دوچندان به عرصه ی مبارزات کشیده شدند. اوج گیری مبارزات مردمی و حمایت همه جانبه جهان از این مبارزات، سرانجام رژیم نژاد پرست را وادار به عقب نشینی کرد. از سال 1987، مذاکرات برای حل مسالمت آمیز بحران کشور آغاز شد. از طرف کنگره ی ملی آفریقا، نلسون ماندلا و از طرف رژیم آپارتاید، ابتدا «بوتا»[7] و سپس دکلرک[8] روسای جمهور وقت آفریـقای جنوبـی، ریــاست هیئت های مـذاکره کننده را بـه عـهده داشتند. رژیم نژاد پرست وقت گذرانی می کرد و می خواست تا با عبور از «شرایط انقلابی» وضعیت کشور را به دوران پیش از بحران بازگرداند. اما توده های مردم با شعارهای «ماندلا به ما تفنگ بده» و «پیروزی از راه مبارزه و نه مذاکره» شرایط انقلابی را بر رژیم در حال خرد شدن تحمیل می کردند. رژیم نژاد پرست در مذاکرات صلح، مهم ترین چیزی که از ماندلا می خواست آن بود که کنگره ی ملی آفریقا، ارتباط خود را با حزب کمونیست قطع کند. اما نلسون ماندلا در پاسخ گفت: کدام آدم شرافتمندی است که دوست دیرینه ای را به اصرار دشمن رها کند و همچنان اعتبار خود را نزد مردم نگه دارد.

شدت یافتن مبارزه ی استقلال طلبانه در کشورهای قاره آفریقا از جمله در نامیبیا و زیمبابوه و به ویژه شکست آفریقای جنوبی از مبارزان آنگولا به رهبری شاعر برجسته آگوستینونتو و انترناسیونالیست های کوبایی، رژیم نژاد پرست را در موقعیت کاملا ً دشواری قرار داد. مبارزات کنگره ی ملی آفریقا ،  حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری نیز شدت گرفت. سرانجام در دوم فوریه 1990، آزادی فعالیت تمام احزاب و سازمان های کشور از جمله کنگره ی ملی آفریقا و حزب کمونیست اعلام شد و 9 روز بعد یعنی در 11 فوریه 1990، نلسون ماندلا پس از 27 سال تحمل زندان،  آزاد شد و در آغوش گرم میلیون ها تن از مردم زحمتکش قرار گرفت. الیور تامبو، رهبر نامدار کنگره ی ملی آفریقا، پس از آزادی ماندلا از زندان داوطلبانه از رهبری کنگره کناره گرفت و راه را برای رهبری او باز کرد. کنگره ی ملی آفریقا در اجلاس سال 1993 خود،  به اتفاق آرا و بدون حتی یک رأی منفی، نلسون ماندلا را به رهبری کنگره ی ملی آفریقا برگزید. علی رغم شکست دیو استبداد و نژاد پرستی و حرکت امواج توفنده ی مردم آزادی خواه برای کسب حقوق از دست رفته ی خویش، نیروهای مرتجع و نژاد پرست از اقدامات خود دست برنداشته و خرد کردن پایه های جنبش انقلابی را هدف خویش قرار داده بودند. در دهم آوریل 1993، نیروهای بی رحم ارتجاعی، کریس هانی، دبیر کل حزب کمونیست آفریقای جنوبی، رئیس کل نیروهای مسلح کنگره ی ملی آفریقا و یکی از محبوب ترین فرزندان آفریقای جنوبی را در مقابل منزلش با شلیک گلوله از پای درآوردند.

سرانجام در سال 1994، در پی انتخابات سراسری که تحت نظارت سازمان های بین المللی صورت گرفت، کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی با کسب 3/63 درصد آرا به پیروزی دست یافتند و نلسون ماندلا به ریاست جمهوری رسید. تابو امبکی و دکلرک به عنوان دو معاون او برگزیده شدند.

به دنبال پیروزی کنگره ملی آفریقا و متحدان آن و ریـاست جمهوری نلسـون ماندلا، اقدامات گسترده ای برای محو نژاد پرستی، کاهش فاصله ی طبقاتی و گسترش آزادی های مردمی آغاز شد. بر اساس تصمیم دولت جدید، آموزش برای دوره ی ده ساله اجباری و رایگان شد و برای نخستین بار در تاریخ آفریقای جنوبی تمام کودکان 6 ساله ی کشورـ سیاه و سفید ـ که در سن ورود به مدرسه قرار داشتند؛ در مدارس ثبت نام کردند. اما سفیدپوستان ثروتمند هم دست به تأسیس مدارس خصوصی زدند. به دلیل سیاست های نژاد پرستانه رژیم پیشین، بیشترین کوشش های دولت نوین به محو این سیاست ها معطوف شد و مبارزه ی طبقاتی در مرکز توجه دولت جدید قرار نگرفت. در سال 1997، نلسون ماندلا، انقلابی برجسته ی آفریقای جنوبی، در حالی که هنوز دو سال دیگر به پایان ریاست جمهوری اش باقی مانده بود، استعفا داد و معاون او تابو امبکی به ریاست جمهوری کشور رسید. در انتخابات سال 1999، کنگره ی ملی آفریقا بار دیگر دو سوم آرا را کسب کرد و تابو امبکی رسما ً به ریاست جمهوری آفریقای جنوبی دست یافت. ریاست جمهوری امیکی در سال 2004 هم تمدید شد.

در این دوران، گرایش نولیبرالیستی در دولت آفریقای جنوبی تقویت شد و آفریقای جنوبی این بار به بهشت نه فقط گروه اقلیت سفیدپوستان، بلکه به بهشت سیاهپوستان فرادست جامعه، تبدیل شد. درنتیجه ی این روند امروز 15 سال پس از نابودی رژیم نژاد پرست، رفع بیکاری، کمبود مسکن و فقر و جنایت، مسائل عمده ی آفریقای جنوبی است. نظام آموزش کشور به 2000 مدرسه ی جدید، 65000 کلاس جدید، 60000 معلم و 50 میلیون کتاب نیازمند است.

با آغاز گرایش به چپ در سراسر جهان، در آفریقای جنوبی هم مبارزه با گرایش نولیبرالی در کنگره ی ملی آفریقا آغاز شد. مبارزات چند ساله ی نیروهای هوادار مردم زحمتکش، علیه سیاست های نئولیبرالی تابو امبکی، سرانجام در کنفرانس حزبی سراسری کنگره ی ملی آفریقا در آذر ماه گذشته به نتیجه رسید و جاکوب زوما به عنوان نامزد کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی انتخاب شد. مبارزات سخت انتخاباتی آغاز شد. نیروهای راست، اعم از «ائتلاف دموکراتیک» حامی سفیدپوستان و راست گرایان انشعابی از کنگره ی ملی آفریقا، به مبارزه ی گسترده ای علیه کنگره ی ملی آفریقا و متحدان آن دست زدند. رسانه های سرمایه داری، با بوق و کرنا اعلام کردند که کنگره ی ملی آفریقا و نیروهای مترقی دیگر قادر نیستند رأی سنتی خود یعنی دوسوم  آرا را کسب کنند. نلسون ماندلا قهرمان نامدار خلق آفریقای جنوبی به حمایت از جاکوب زوما پرداخت. سرانجام در دوم اردیبهشت 2009، انتخابات برگزار شد و کنگره ی ملی آفریقا با کسب 9/65 درصد آرا مردم به پیروزی قطعی دست یافت. در 19 اردیبهشت، جاکوب زوما پس از انتخاب توسط پارلمان کشور سوگند یاد کرد و در اولین نطق خود اعلام کرد که رفع فقر، تأمین مسکن مناسب، بهداشت، آموزش و صلح، اولویت های برنامه ی او در دوران کنونی است. آفریقای جنوبی با رد نولیبرالیسم، پای در جاده ی دموکراسی زحمتکشان، آزادی های مردمی و نظام جامعه گرا گذاشته است. این دستاورد بزرگ نیروهای پیشرو جامعه، حاصل مبارزه ی مشترک سه نیروی عمده در صحنه ی سیاسی آفریقای جنوبی ، کنگره ی ملی آفریقا، حزب کمونیست آفریقای جنوبی و فدراسیون اتحادیه های کارگری آفریقای جنوبی است. تجربه ی آفریقای جنوبی، بخشی از تجربه ی ارزشمند بشری در دو دهه ی گذشته است که باید از آن آموخت. آیا نیروهای سیاسی و روشنفکران پیشروی ایرانی با رد نظرات نولیبرالی، قدم در راهی خواهند گذاشت که پیروزی های دو دهه ی اخیر صحت آنها را به اثبات رسانده است؛ یا سرنوشت تلخ کشورهایی چـون آرژانتیـن را در پیش خواهند گرفت که با تبعیت از نسـخه های بانـک جهانی و صندوق بین المللی پول کشور را در آستانه ی ور شکستگی کامل قرار دادند؟         

 

سرچشمه :  ENCARTA   Encyclopedia


 

[1] -  San

[2] -  Khoi khoi

[3] -  Bantu

[4]-  Oliver Tombo

[5]-  Joe Slove

[6]-  Soweto

[7]-   Botha

[8]-  Declerk


نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 0:34 | لینک ثابت |


با یورش امپریالیسم علیه نظام آموزشی کشور مبارزه کنیم!

با یورش امپریالیسم علیه نظام آموزشی کشور مبارزه کنیم!

برگردان: خسروباقری

گزارش سخنرانی پروفسور «پرابهات پتنایک 1» در یازدهمین نشست سراسری فدراسیون دانشجویان هند2

از فرصتی که به من داده شد تا در این همایش شرکت و به مناسبت کنگره ی سالانه ی فدراسیون دانشجویان هند، سخنانی ایراد کنم؛ صمیمانه سپاسگزارم. هدف آموزش، تربیت و پرورش انسان متفکر است. در واقع، این نظام آموزشی است که تفکر منطقی را می آفریند و پرورش می دهد. نگرانی امروز من این است که در نظام آموزشی ما، تحولاتی صورت می گیرد که هدف آنها، نابودی تفکر منطقی است.

این تحولات با این هدف صورت می گیرد که توانایی ملت ما را در زمینه ی تفکر منطقی سلب کند. با این سخن نمی خواهم بگویم که نظام آموزشی ما در دهه های اخیر پس از استقلال، گویا دست آوردهای درخشانی داشته که در معرض نابودی قرار گرفته است؛ نه، متاسفانه چنین نیست و بودجه ای که در این سال ها به آموزش کشور اختصاص داده شد، به راستی اندک بود. در حقیقت باید در کمال شرمساری اعتراف کنیم که بودجه ای که دولت مبتنی بر تبعیض نژادی آفریقای جنوبی پیش از پیروزی نلسون ماندلا به آموزش سیاه پوستان تخصیص داد؛ به مراتب بیشتر از بودجه ی دولت هندوستان پس از استقلال بود. بنابراین نادیده انگاشتن نظام آموزشی و این حقیقت تلخ که نظام آموزشی ما در سال های اخیر به هیچ موفقیت قابل توجهی دست نیافته است؛ واقعیتی است غیرقابل انکار. اما مسئله ی نگران کننده این است که امروز وضعیت آموزشی ما باز هم بدتر شده است. نگران کننده تر و فاجعه بارتر آنکه تلاش های آگاهانه و عامدانه ای صورت می گیرد تا همین دستاوردهای اندک نظام آموزشی کشور را هم نابود و توانایی تفکر منطقی را از دانشجویان و دانش پژوهان ما سلب کند.

برای کشوری که می خواهد استقلال خود را حفظ کند و در عین حال راه توسعه را بپیماید؛  مهم و بسیار مهم است که تفکر منطقی را در میان مردم خود گسترش دهد و بنیان های آن را تقویت کند. اما شگفت آنکه، درست زمانی که استقلال و دورنمای توسعه ی میهن ما در مخاطره قرار گرفته، توانایی تفکر منطقی هم به چالش کشیده شده است.

علت اینکه چرا توانایی تفکر منطقی را در کشور ما با اجرای برنامه هایی هدفمند به چالش می کشند و در معرض نابودی قرار می دهند؛ به ماهیت نظام سرمایه داری بازمی گردد. قصد من بزرگ نمایی دروغین نیست. اما اگر پرسش شود که به راستی چه رابطه ای میان وضعیت کنونی آموزش در کشور ما و ماهیت نظام سرمایه داری جهانی وجود دارد؛ باید به صراحت بگویم که رابطه ی میان این دو پدیده سرشتی و بنیادی است. من در این سخنرانی می کوشم که این رابطه را آشکار کنم، زیرا سرمایه داری جهانی معاصر از ماهیت ویژه ه ای برخوردار است که همه باید از آن آگاه شویم. سرمایه داری پس از جنگ جهانی دوم را می توان به دو مرحله ی کاملا ً متفاوت تقسیم کرد. در نخستین مرحله که با پایان جنگ جهانی دوم (1945) آغاز شد و تا نیمه های دهه ی 1970 ادامه یافت، سرمایه داری جهانی به رشد چشمگیری دست یافت. از پویش قابل توجهی برخوردار بود و توانست نرخ بیکاری را به میزان بسیار زیادی کاهش دهد و رفاه نسبی قابل قبولی را برای مردم فراهم آورد. از نظر بسیاری از مردم، این دوران را می توان دوران طلایی سرمایه داری نامید.

دلیل اصلی شکوفایی این دوره از نظام سرمایه داری را می توان اینگونه توضیح داد که پس از پایان جنگ، کشورها و دولت های سرمایه داری توسعه یافته، به این نتیجه رسیدند که برای حفظ اشتغال عمومی، دولت ها باید به طور مستقیم در امور اقتصادی کشور مداخله کنند و سطح معینی از رفاه را برای تمام مردم تامین نمایند. لازم به توضیح نیست که این تصمیم به خاطر آن نبود که سرمایه داران ناگهان مهربان تر، با وجدان تر و خوش قلب تر شده بودند؛ بلکه به این خاطر بود که در پایان جنگ، در تمامی این کشورها طبقه کارگر به قدرت قابل ملاحظه ای دست یافته بود و این قدرت طبقه کارگر بود که سرمایه داران را وادار نمود به اصلاحات ساختاری تن در دهند. در نتیجه این اصلاحات، بیکاری که در دوران رکود اقتصادی بزرگ آمریکا، گریبان همه را گرفته بود، برای مدتی از این جوامع رخت بربست.

اما از نیمه ی دوم دهه ی 1970، نوع دیگری از سرمایه داری یعنی سرمایه داری مالی بین المللی قدرت گرفت که پیامد تسلط این نوع از سرمایه داری است که جهان را در چنین شرایط دشواری قرار داده است. آنچه امروز در اقتصاد جهان شاهد آن هستیم، میلیاردها دلار پولی است که از پی سود سوداگرانه، از کشوری به کشور دیگر در گردش است. این سرمایه به هیچ وجه برای تاسیس کارخانه، افزایش تولید و فراهم کردن فرصت های شغلی به گردش درنمی آید، بلکه آماج نهایی آن بورس بازی در بازار سهام، خریدن و به عبارت بهتر چپاول مالکیت های عمومی مردم که خصوصی شده اند و سرانجام خرید ملک، زمین و هر کالای دیگر به ارزان ترین قیمت و فروش آنها به بالاترین قیمت است.

آنچه برشمردیم در واقع هدف هایی هستند که سرمایه ی مالی بورس باز جهانی در پی آن است. سرمایه ی مالی جهانی شده، نیروی پیش برنده ی تحولات کنونی جهان است.

تحت این شرایط دولت ها، از جمله دولت مرکزی و دولت های ایالتی هند، با بحران مالی مواجه می شوند. وقتی دولتی با بحران مالی روبروست؛ وقتی دولتی پول کافی برای اداره ی نظام آموزشی کشور ندارد؛ ناگریز وقتی سازمانی یا نهادی بین المللی به آن پیشنهاد کند که در کار مدرسه سازی دخالت کند؛ بدیهی است که آن را با کمال میل می پذیرد. درست در این شرایط است که بانک جهانی تحت پوشش «برنامه ی آموزش منطقه ای بانک جهانی» (DPEP)3 در نظام آموزشی کشور ما و کشورهایی نظیر ما سرمایه گذاری می کند. همه می دانند که بودجه ی DPEP را مستقیما ً بانک جهانی تامین می کند. به عبارت دیگر، بانک جهانی که کارگزار امپریالیسم است،امروزه دست اندرکار آموزش کودکان ماست.چون دولت مرکزی هند بنا برتوصیه ی بانک جهانی، نسبت مالیات به تولید ناخالص داخلی را کاهش داده است، لاجرم بودجه ای را برای نظام آموزشی کشور تامین نکرده است.

بانک جهانی به دولت ما دیکته می کند که مالیات نگیرید، بودجه ی آموزشی کشور را افزایش ندهید، زیرا ما نظام آموزشی شما را اداره می کنیم. واقعا ً فرآیندی که در کشور ما صورت می گیرد، به همین سادگی است. ار ادامه این روند، وظیفه ی «توافق نامه ی عمومی در تجارت خدمات» (GATS)4 چیست؟ وظیفه ی گاتس این است که این باور، که این پارادیم (گزینه) و این نگاه کالایی به آموزش کشور را، نهادینه کند. علاوه بر آن چه گفتیم، نظام سرمایه داری مالی جهانی ترفند های دیگری را هم به کار می گیرد تا تفکر منطقی را نابود کند و هدف های شرافتمندانه در نظام آموزشی را که شرط ضرور پیدایش و پرورش تفکر منطقی است؛ تخریب کند. یکی از رایج ترین این ترفتندها، ترفند رشوه دهی به اشکال گوناگون است.

به یکباره امکاناتی در اختیار استادان قرار می گیرد که پروژه های معینی را به انجام برسانند و به اصطلاح «جهانی» شوند. باور می کنید که بعضی از استادان ما ماهانه بیست و پنج سفر خارجی دارند؟ در واقع آنچه در عمل اتفاق می افتد، این است که روشنفکران کشور را به نام ارائه ی پیشنهادهای وسوسه انگیز، به نام انجام پروژه یا سفر خارجی، به بهانه ی شرکت در همایش های جهانی و سرشناس شدن در محافل بین المللی، با دادن جایزه یا فرصت های مطالعاتی و سرانجام امکان انتشار آثار آنان در مجله های خارجی و بین المللی، آشکارا می خرند و جالب آنکه واکنش ما در هندوستان نسبت به این فرآیند چیست؟ ما به این روند خوش آمد می گوییم. کافی است این یا آن روشنفکر یک جایزه بین المللی را به دست آورد، سر از پا    نمی شناسیم، سریع مقاله اش را در نشریات خود چاپ می کنیم و آن را مایه ی مباهات خود می دانیم.

در واقع ما درک نمی کنیم که این ترفندها، ابزاری برای تباه کردن روشنفکران ماست. کاربرد این ترفندها، برآیندِ سازوکار زیرکانه ای است که به صورت پیشنهادهای وسوسه انگیز در اختیار روشنفکران ما قرار می گیرد تا هدف های شرافتمندانه را که زیربنای هر تفکر منطقی است؛ در نزد آنان بی ارزش و بی اعتبار کند و سرانجام آنچه در نتیجه ی کاربست این ترفندها در نظام آموزشی کشور حاصل می شود؛ این است: فضاهای آموزشی دولتی باز هم کاهش می یابند. درآمد آموزگاران به سطح بخورونمیر می رسد، از استخدام رسمی کارکنان آموزش و پرورش خودداری می شود و آنان را به صورت قراردادی به خدمت می گیرند. نتیجه ی این سیاست ها به نوبه ی خود منجر به پیدایش آموزگارانی کم درآمد و کم سواد می شود که انگیزه ای برای آموزش کودکان ما ندارند. این آموزگاران هم، دانش آموزانی را به اصطلاح پرورش     می دهند که قرار است بیکار بمانند و بنابراین انگیزه ای برای تحصیل و آموزش ندارند.

بنابراین، نابودی تفکر منطقی که موضوع مورد بحث من بود، با ساختاری دوگانه پیوند دارد. بی انگیزه کردن آموزگاران و تربیت دانش آموزانی بی انگیزه، توسط آموزگارانی بی انگیزه.

روندی که ما آن را در زمینه ی آموزش و پرورش افشا کردیم، همان روندی است که در بخش بهداشت وسلامت جامعه و دیگر بخش ها نیز جریان دارد. پس از یک طرف به اصطلاح موسسه های آموزشی معتبری داریم، مثلا ً شعبه ی دانشگاه آکسفورد در هند که هزینه های سرسام آوری دارد که تنها فرزندان ثروتمندان        می توانند در آنجا ثبت نام کنند و صد البته با دست و دلبازی مدرک اعطا می کند و از طرف دیگر دانشگاه های دولتی ای که به صورت ویژه، با دریافت شهریه های سنگین دانشجو می گیرند که در آنها هم تنها فرزندان ثروتمندان به اصطلاح فارغ التحصیل  می شوند. این دانشگاه ها ظاهرا ً از سطح آموزشی خوبی در زمینه های تخصصی برخوردارند و زمینه را برای کسب مشاغل مناسب فراهم می آورند، اما در زمینه ی پیدایش و ارتقای تفکر منطقی، کارنامه ی قابل قبولی ندارند.

در کنار این دانشگاه ها، دانشگاه های کاملا ً خصوصی ایجاد می شوند که آنها هم به صورت صوری آموزش های «مفیدی» را به شما ارائه می کنند. اما در آنها هم اثری از آموزش تفکر منطقی وجود ندارد. اینها امکانات طبقات مرفه است. در مقابل، خانواده های فقیر فرزندان خود را به مدارسی می فرستند که در آنها، آموزگاران سرخورده و کم درآمد و فاقد انگیزه، مطالب بیهوده ای را به آنها آموزش می دهند. نتیجه چیست؟ باز هم نابودی تفکر منطقی.

این است جهانی که هندوستان دروازه ی خودرا به سوی آن باز می کند،جهانی زیرسلطه ی امپریالیسم .امپریالیسمی که تسلط خود را در جهان و کشور ما هندوستان، گسترش می دهد. اکنون پرسشی مطرح می شود و آن این است که چاره چیست؟ ما که نمی توانیم تا پایان عمر امپریالیسم، منتظر بمانیم تا آنگاه نظام آموزشی اصلاح شود؟ به نظر من وظیفه یِ ما در شرایط حاضر، مبارزه برای برقراری نظام آموزشی مبتنی بر تفکر منطقی است. ما باید برای نظام آموزشی ای مبارزه کنیم که از حمایت خلق برخوردار باشد و فرزندان ما را برای خدمت به مردم تربیت کند. روشن است که این مبارزه یعنی مبارزه برای برقراری نظام آموزشی جامعه گرا، خود بخشی از مبارزه علیه امپریالیسم است. ما باید در جبهه های گوناگون بجنگیم تا استقلال کشورمان را حفظ کنیم و در ورطه ی سلطه ی امپریالیسم فرو نرویم.

مبارزه علیه گرایش های فاشیستی مبتنی بر فرقه گرایی و قوم محوری هم، بخشی از این نبرد است. در این جبهه های گوناگون نبرد، گاه پیش میرویم، گاه متوقف می شویم و گاه روند مثبت پرشتاب نیست. اما در واقع با تداوم مبارزه برای آموزش جامعه گرا، می توانیم روند مبارزه ای را که امپریالیسم به صورت یورش علیه ما آغاز کرده، به عکس خود تبدیل کنیم. در عین حال یک چیز روشن است و آن اینکه برای موفقیت در تمام این عرصه ها، باید به مبارزه جهانی علیه یورش امپریالیسم بپیوندیم. این مبارزه، این مخالفت و این مقاومت، هم اکنون در سراسر جهان در جریان است.

در هندوستان، ما از این مبارزه گسترده اطلاع چندانی نداریم. امروز، یعنی پانزدهم فوریه، میلیون ها نفر در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری تظاهرات     می کنند. زیرا این روز، روز جهانی مبارزه با جنگ است. امروز، میلیون ها تن از مردم- 500هزار نفر در لندن و صدهاهزار نفر در پاریس- به عنوان بخشی از جنبش جهانی ضد جنگ، در مخالفت با طرح های امپریالیسم آمریکا در عراق، خیابان ها را به تسخیر خود درمی آورند.

در عین حال، در سرتاسر آمریکای لاتین، جنبش های ضدجهانی سازی سرمایه داری شکل گرفته و تحولات سیاسی مهمی را در این منطقه به وجود آورده است. پیروزی لولا در برزیل، هوگوچاوز در ونزوئلا، دانیل اورتگا در نیکاراگوئه، اِوو مورالس در بولیوی، دکتر کوره آ در اکوادور و ... بخشی از این جنبش است. در کشورهای دیگر این منطقه، مردم در پی انتخاب های جدیدی هستند؛ تا راههای تازه ای رابرگزینند. در سراسر جهان، مقاومت گسترده ای شکل گرفته است. در کشور ما نیز، این مقاومت در حال گسترش و ارتقا است. به اعتقاد من، این مقاومت باید گسترش و عمق بیشتری بیابد و بسیار روشن است که مقاومت و مبارزه ی ما در قلمرو آموزش، بخشی از این مبارزه است.


 

[1] - Probhat Patnaik

[2] - SFI (Student Federation of India)

[3] - World Sank- funded district Education Program

[4] - General Agreement on Trade in Sevices.


نوشته شده توسط خسرو باقری در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 1:58 | لینک ثابت |