بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.
منوی وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خسرو باقری
مهدخت هاشمی
پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب

ويكتور خارا
تقديم به پدرم، مشعل فروزان زندگيام
برگردان: مهدخت هاشمی
ويكتور خارا(23 سپتامبر 1932-16سپتامبر 1973، 1 مهر 1311 – 25 شهريور 1352) به شدت بر فرهنگ و موسيقي شيلي تاثير گذاشت. زندگي او بازتابي از دوران پرآشوب كشور شيلي است؛ دوراني كه او در آن با باور خويش ميزيست. ويكتور خارا زندگي خود را در دهكدهي كوچكي در شيلي آغاز كرد؛ او استعداد فراواني در موسيقي و عشقي عميق به مردم شيلي داشت و بدين سان او يكي از تاثيرگذارترين موسيقيدانان آمريكاي لاتين شد.
ويكتورخارا در لانكوئن[1]، شهركي نزديكي سانتياگو، به دنيا آمد. پدر و مادرش كشاورز بودند؛ پدرش مانوئل دهقان سادهاي بود و مادرش، آماندا براي پول درآوردن، كارهاي مختلفي انجام ميداد. پدر ويكتور خارا ميخواره بود و معمولاً آرامشي در خانهي آنها ديده نميشد. زيرا پدرش وقتي مست ميشد؛ مادرش آماندا را كتك ميزد. پس از سالها ناخشنودي، پدر ويكتور براي كار كشاورزي به حومهي شهر رفت و مادرش به تنهايي ويكتور و خواهرها و برادرهايش را بزرگ كرد. مادرش به نهايت سختكوش بود و به بيان ويكتور خارا، نگاه خوشبينانهي او به زندگي، به خانواده قدرت ميداد. در واقع او بخش مهمي از زندگي ويكتور را تشكيل ميداد. مادرش آواز ميخواند و گيتار مينواخت و نواختن گيتار را به ويكتور آموخت. وي همچنين بسياري از آوازهاي فولكلوريك شيلي را به ويكتور ياد داد. ساعتهايي كه او با مادرش ميگذراند تاثيري شگرف بر سبك موسيقي او گذاشت.
آماندا اعتقادي عميق به قدرت آموزش داشت. با پايان دورهي ابتدايي و دبيرستان، ويكتور به آموختن حسابداري روي آورد. متاسفانه هنگامي كه 15 ساله بود؛ مادرش را از دست داد. او آموزش حسابداري را رها كرد و به مدرسهي علوم ديني رفت. پس از مرگ مادرش بسيار غمگين بود، و معتقد بود كه شغل كشيشي مهمترين شغل در دنياست. اما پس از دو سال، از شيفتگي به مذهب بيرون آمد و چند سالي به ارتش پيوست. پس از آن به لانكوئن بازگشت؛ اما شغل و آيندهاي نداشت. پس با گروهي از دوستانش به مطالعهي موسيقي ملي مردم شيلي پرداخت. در اين دوران علاقهي او به تئاتر افزايش پيدا كرد و در دانشگاه شيلي به تحصيل تئاتر پرداخت. در آنجا به كارگرداني علاقمند شد و پس از تكميل دورهي هنرپيشگي، شروع به كارگرداني كرد. در طي اين سالها و نيز پس از آن، ويكتور خارا در اجراي تئاترهاي بيشماري همكاري كرد. وقتي كه براي اولين بار ويولتا پارا[2] را ديد؛ هم خواندن موسيقي را شروع كرده بود و هم روي موسيقي ملي شيلي مطالعه ميكرد. ويولتا به راستي خواننده و هنرپيشهي بااستعدادي بود. او كه در سانتياگو كافهاي كوچك داشت؛ عاشق موسيقي و سازهاي موسيقيايي ملي شيلي بود.
ويكتور در كافه به او كمك ميكرد و طولي نكشيد كه بيش و بيشتر به آواز خواندن پرداخت. در اين ايام بود كه به مسائل سياسي روي آورد. در سال 1966، اولين نوار تكخواني خود را با نام «ويكتور خارا» بيرون داد. در سالهاي بعد، كارگرداني تئاتر را دنبال كرد و بيشتر اوقات را در خواندن و فعاليتهاي سياسي گذراند؛ و بالاخره در سال 1970 فعاليتهاي تئاتري خود را به نفع فعاليتهاي خلقي و خواندن سرودهاي ملي ترك كرد. آوازهاي ويكتور خارا سرشار از اندیشه و احساس نسبت به مردم سادهي شيلي است. او عشق عميقي به مردم سختكوش شهركها و دهكدههاي كشورش داشت و در بسياري از سرودههايش به بيعدالتي در جامعه و رسواييهاي سياسي تاخته است. ويكتور خارا بخشي اساسي از جنبش بزرگ موسيقي آمريكاي لاتين را بر عهده داشت؛ جنبشي كه «سرودههاي نو»[3] ناميده شده است.
اين جنبش همگام با فعاليتهاي انقلابي ديگر بود و تمامي هنرمندان جنبش «سرودههاي نو»، افكار و اهداف مشتركي را دنبال ميكردند.
بالاخره، افكار سياسي ويكتور خارا بخش عمدهي سرودههايش را شامل ميشد. او به كمونيسم باور داشت. او نيز مانند ديگر خوانندگان مترقي آمريكاي لاتين براي بهتر ساختن زندگي مردمان فقير سوگند ياد كرده بود.
براي اثبات صداقت ويكتور خارا به عقايد سياسياش ميتوان حمايت بيدريغ او را از رياست جمهوري سالوادور آلنده در سال 1973 يادآوري كرد. آلنده از طرفداران حزب اتحاد مردمي[4] (از سازمانهاي متحد حزب كمونيست شيلي)[5] بود و ويكتور خارا به همراه ديگر خوانندگان شيلي كنسرتهاي فراواني در حمايت از برنامههاي سياسي آلنده برگزار كرد. آلنده نامزد مترقي رياست جمهوري بود كه به مردم شيلي عشق ميورزيد. حزب اتحاد مردمي، افزايش خدمات آموزشي و پشتيباني و ايجاد تسهيلات براي خانهسازي و مراقبتهاي پزشكي عمومي را در برنامهي خود قرار داده بود. يكي از اين كنسرتها، در حمايت از آلنده با حضور بسياري از هنرمندان سياسي در استاديوم شيلي برگزار شد. در پايان اين مبارزات، آلنده موفق شد و به رياست جمهوري شيلي برگزيده شد. با اين حال، مخالفتهاي زيادي با انتخاب آلنده به عنوان رئيس جمهور وجود داشت و براي سرنگوني او كودتاي نظامي انجام گرفت. در نتيجهي كودتا، آلنده كشته شد و ارتش، اركان دولت را به دست گرفت. در روزي كه اين تراژدي به وقوع پيوست؛ ويكتور خارا در دانشگاه فني[6] مشغول تدريس بود، دانشگاه توسط ارتش به محاصره درآمد، آنها ويكتور خارا را دستگير و به مدت پنج روز، در شرایط دهشتبار زنداني كردند. در اين روزها او را در محلي كثيف و نمور بدون آب و غذاي مناسب نگه داشتند. اما به گواهي ديگر زندانياني كه با او همبند بودند، حتي در اين شرايط سخت نيز او نگران آسايش ديگر زندانيان بود.
در پايان؛ ارتش، ويكتور خارا و ديگر زندانيان سياسي را به استاديوم شيلي برد، همانجا كه كنسرتي در حمايت از آلنده برگزار شده بود. در آنجا نيروهاي ارتش بسياري از مردم را شكنجه داده و كشتند. آنها دستهاي ويكتور خارا را شكستند (در بسياري از روايتها اينگونه ذكر شده، كه دستهاي ويكتور خارا را بريدند، اما در كتاب "جوآن خارا" در مورد ويكتور گفته شده كه وقتي جسد ويكتور را ديد دستهايش شكسته بود و در اين مقاله به اين كتاب استناد شده است.)
او ديگر نميتوانست گيتار بزند؛ پس از آن با تمسخر به او ميگفتند، حالا! گيتارت را بزن و آواز بخوان.
حتي در اين شرايط عذابآور، او شروع به خواندن بخشي از سرود «حزب اتحاد مردمي» كرد. بعد از آن ضربات شديدي بر بدن او فرود آوردند و بعد از آنكه بطور وحشيانه او را با گلوله كشتند ؛ در گورهاي دستهجمعي دفن كردند. پس از مرگ دهشتناك او، "جوآن خارا"، همسر ويكتور كه جسد او را ديده بود، مراسم خاكسپاري شايستهاي براي او برگزار كرد. بخاطر پيامدهاي كودتا، "جوآن خارا" مخفيانه شيلي را به همراه نوارهاي موسيقي ويكتور، ترك كرد. امروزه، نيز، سرودههاي سياسي و انساندوستانهي ويكتور خارا در سر تا سر دنيا مورد احترام است و آرمانهاي «سرودههاي نو» عميقاً در اذهان مردم باقي مانده است. زندگي ويكتور خارا نمونهاي زيبا از آوازهخواني هوشمند، صادق و پرشور است كه آرمانش را در سرودههايش جاري ساخته است. در نتيجه، سرودههاي ويكتور خارا تصويري روشن و مثبت از زندگي اوست.
سپاس بر تو اي كارگر
اين شعر نمونهي خوبي از سرودههاي سياسي ويكتور خارا است. اين سرود به علت شباهتش به شعر «پدرما»[7] بسيار جالب است. اين سرود در اولين جشن «سرودههاي نو» بخاطر اينكه سرودي براي مردم شيلي بود؛ برندهي جايزه شد. ويكتور خارا اين سبك را براي شعر خود انتخاب كرد؛ چون به ارزش انسان معتقد بود. باوري كه در انجيل نيز بر آن تاكيد شده است. اين شعر بخاطر پافشاري بر ايدههاي كمونيستي و مترقي نيز مهم است. افكار سياسي او به روشني در اين شعر ديده ميشود، همچنين تاكيد او بر مردم شيلي و آيندهشان.
برخيز، به كوهها بنگر
به سرچشمهي باد، خورشيد و آب
تو، اي آنكه مسير رودها را دگرگونه ميكني
اي آنكه با پاشيدن بذر، روحت را به پرواز ميبري
برخيز، بر دستهايت بنگر
دستانت را در دست برادرت بگذار، تا آنگاه باليدن گيريد
با هم ميتوان رفت، متحد در خونهامان
امروز، همان روز است
ما ميتوانيم آينده را بسازيم
براي نجات از بند اربابان
آنان كه ما را در نكبت و تهيدستي ميخواهند
اما زمان عدالت و برابري خواهد رسيد
فرياد بركش، چون باد
بادي كه از گلهاي وحشي بر فراز كوهها درميگذرد
به سان آتش، لولهي تفنگ مرا پاك كن
در فرجام، آنهايند كه بر زمين خواهند افتاد
شهامت و شجاعت نبرد را به ما هديه كن
فرياد بركش، چون باد
بادي كه از گلهاي وحشي بر فراز كوهها درميگذرد
به سان آتش، لولهي تفنگ مرا پاك كن
برخيز، بر دستهايت بنگر
دستانت را در دست برادرت بگذار، تا آنگاه باليدن گيريد
با هم ميتوان رفت، متحد در خونهامان
اكنون و تا زمان مرگ.
تو را به ياد ميآورم آماندا
هنگامي كه ويكتور خارا اولين بار متوجه بيماري ديابت دخترش "آماندا" شد، اين شعر را به ياد عشق او و مادرش "آماندا"، سرود. اين شعر يكي از عاشقانهترين سرودههاي اوست كه احساس او را نسبت به خانوادهاش نشان ميدهد. در اين سروده، او عشق بين مادرش آماندا و پدرش مانوئل را در خيال خود به تصوير ميكشد (همچون سرودهي ديگرش مانند «مهتاب هميشه زيباست» ويكتور خارا زندگي خانوادگي خود با پدر و مادرش را تشريح ميكند كه چندان زيبا نبود). به هر حال اين شعر، تصور ويكتور خارا را از عشق نشان ميدهد و مادرش آماندا را كه براي ديدن پدرش در باران قدم ميزند زيرا كه به او عشق ميورزد. در پايان اين سروده پيوندي ژرف بين آماندا مادرش و دخترش آماندا را به نمايش ميگذارد كه نشان از باور ويكتور خارا به پيوستگي زندگي است.
تو را به ياد ميآوردم، آماندا
آنگاه كه خيابان را باران زده بود
به سوي كارخانه ميدويدي
آنجا كه مانوئل كار ميكرد،
با چهرهاي گشاده
باران در موهايت
چيز ديگري مهم نبود
ميرفتي تا او را ببيني.
تنها پنج دقيقه
تمامي زندگي تو
در پنج دقيقه
¯¯
سوت كارخانه
زمان بازگشت به كار
و همانگونه كه ميروي
همه چيز به پرواز درميآيد
آن پنج دقيقه
تو را به گلي بدل ساخته است.
¯¯
تو را به ياد ميآورم آماندا
آنگاه كه خيابان را باران زده بود
به سوي كارخانه ميدويدي
آنجا كه مانوئل كار ميكرد
با چهرهاي گشاده
باران در موهايت
چيز ديگري مهم نبود
ميرفتي تا او را ببيني.
و او براي نبرد به كوهها ميرفت
و در پنج دقيقه
همه چيز خرد و خسته شد
سوت كارخانه
زمان بازگشت به كار
بسياري برنخواهند گشت
يكي از آنها مانوئل است.
¯¯
تو را به ياد ميآورم آماندا،
آنگاه كه خيابان را باران زده بود
به سوي كارخانه ميدويدي
آنجا كه مانوئل كار ميكرد.
در راه كار
ويكتور خارا زماني اين شعر را سرود كه روبرتو آهومادا[8]، يكي از دوستان كارگرش در حزب اتحاد مردمي در يكي از تظاهرات، كشته شد. ويكتور خارا به خوبي با زندگي روبرتو و آنچه بر او گذشته بود؛ آشنا بود و تلاش كرد تا اين شعر عاشقانه را از نگاه او بسرايد.
در اين سروده، ويكتور خارا ميكوشد تا افكار خويش را دربارهي اندوه مردم و در نهايت آيندهي اندوهباري كه در انتظار او و خانوادهاش است، به تصوير بكشد.
به تو ميانديشم
در گذر از خيابانهاي شهر
به تو ميانديشم.
هنگامي كه به چهرهها مينگرم
از ميان پنجرههاي مهآلود،
نميدانم كه كيستند و چه ميكنند
به تو ميانديشم.
عشق من، به تو ميانديشم
همراه زندگي من
اكنون و در آينده،
ساعتهاي تلخ و شيرينِ
زنده بودن را.
كار كردن از آغاز يك داستان
بيدانستن پايان آن.
آنگاه كه پايان روزهاي كار در ميرسد،
و صبح فرا ميرسد
سايهها گداخته ميگردند
بر فراز بامهايي كه ساخته بوديم.
دوباره از كار بازميگرديم،
بحث در ميانمان
دلايل را بيرون ميكشيم
از زمان اكنون و آينده
به تو ميانديشم
عشق من، به تو ميانديشم
همراه زندگي من
اكنون و در آينده،
ساعتهاي تلخ و شيرينِ
زنده بودن را،
كار كردن از آغاز يك داستان
بيدانستن پايان آن.
وقتي به خانه ميآيم،
تو آنجايي
و ما رؤياهامان را با هم ميبافيم.
كار كردن از آغاز يك داستان
بيدانستن پايان آن.
برگرفته از:
“Victor: An Unfinished Song,” translated by Joon Jara 1998/Bloomsburg Press, London
[1] - Lonquen
[2] - Violeta Para
[3] -“Nueva Cancion” or “New Song”
[4] - popular Unity party
[5] - Communist party of chile
[6] - State Technical University
[7] - Our Father
[8] -Roberto Ahumada
نوشته شده توسط مهدخت هاشمی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 18:26 | لینک ثابت |
واقعیت جهان به زبان آمار
برگردان: مهدخت هاشمي
اگرجمعيت كرهي زمين را درمقياس شهري كوچك با جمعيت 100 نفر درنظر بگيريم آنگاه :
57 نفر آسيايي، 21نفراروپايي، 14نفرآمريكايي (شمال وجنوب) و8 نفر آفريقايي؛ 52 نفر زن و 48 نفر مرد؛
70 نفر رنگين پوست و30 نفر سفيد پوست ؛
و89 نفر غيرهمجنس گرا خواهند بود.
6 نفرصاحب 59 درصد دارايي كل جهان خواهند بود كه همهي آنها در ايالتهاي متحد آمريكا هستند؛
80 نفردرشرايط زندگي نامطلوب به سر مي برند ؛
70 نفر بي سواد هستند؛
50 نفرگرسنه هسنتد؛
يك نفر مي ميرد؛
2نفربه دنيا مي آيد؛
يك نفررايانه دارد؛
يك نفر و تنها يك نفر تحصيلات عالي دارد.
اگر شما جهان را از اين منظر بنگريد ،آنگاه درخواهيد يافت كه نياز مبرمي به همبستگي ،درك، پشتكار و آموزش وجود خواهد داشت.
بنابراين ؛
اگرشما امروز با سلامتي از خواب برميخيزيد ،از يك مليون انساني كه طي هفته آينده زنده نخواهند ماند، خوشبخت تريد. اگرشما هرگز لطمه هاي ناشي از جنگ را نچشيدهايد؛ و تنهايي سلولهاي انفرادي زندان، عذاب شكنجه و گرسنگي را؛ از 500 مليون نفر در دنيا خوشبخت تريد .
اگر غذايي در يخچال شما وجود دارد، كفش و لباس داريد، رختخواب و سرپناهي داريد؛ شما از75 درصد مردم اين دنيا ثروتمند تريد.
اگر حساب بانكي داريد؛ دركيف جيبي شما به قدر كافي پول وجود دارد، شما متعلق به 8 درصد مردم پولدار جهانيد:
اگر شما مي توانيد اين مطلب را بخوانيد سه برابر بيش تر خوشبختيد؛ زيرا جزو 200 مليون مردمي كه قادر به خواندن نيستند ، نخواهيد بود .
نوشته شده توسط مهدخت هاشمی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 2:2 | لینک ثابت |
