بر این زمین عبث مرو ، بیافرین ، بیافرین.
منوی وبلاگ

خسرو باقری متولد 1337 در شهر عبید زاکانی،عارف قزوینی و علامه دهخدا.پدر،علی پاشا باقری،فولادی آبدیده و مادر ،بمانی خانم حاجی پور،بهتر از برگ درخت.لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق لیسانس زبان شناسی.مدرس دانشگاه هنر،دانشگاه هنر و معماری و دانشگاه آزاد اراک.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خسرو باقری
مهدخت هاشمی
پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب

آوازه خوان گذشت
وليكن ترانه اش
گل مي كند به دامنهي كوهها و تپهها
سیاوش کسرایی
استاد احمد عاشورپور فرزند پر توان مردم گيلان و پدر موسيقي فولكلور اين سرزمين، آواز خوان، آهنگساز، ترانهسرا و فرزند محبوب مردم ايران، آن كه صدايش بوي شاليزار، طعم دريا و عطر جنگل داشت، آن كه ترانههايش سرود كوهنورداني بود كه به انگيزه فتح قلهها پاي در راههاي صعب العبور مي نهادند، آن كه معناي زندگي را جزء" نبردي كز آن نبرد، از بند وارهند كساني كه زندهاند، بهروزتر زيند كساني كه زندهاند "نميدانست، آن كه عميقا" باور داشت" هر عرصه را بهار و خزاني هست، در عرصهي اميد خزاني نيست. " در 22 ديماه 1386، با تفويض شعلهي درون خويش به آگاهان و مبارزان ميهن، با اين آرزو از كنار ما رفت كه كارزار نبرد براي آزادي و بهبود زندگي مردم محروم، همچنان گرم بماند و شعلهي دانش، كار و هنر بالنده فروزان و فروزانتر شود.
احمد عاشورپور در 18 بهمن 1386، در غازيان بندر انزلي ، در خانوادهاي با ريشه و تبار دهقاني به دنيا آمد."خانوادهي ما تشكيل شده بود از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادربزرگ پدريام كه با ما زندگي ميكردند. نام پدر بزرگم عاشورعلي بود، در واقع نام فاميلي ما "عاشورپور" برگرفته از نام اوست ."
دوران تحصيلات ابتدايي را در غازيان گذراند. با آن كه در غازيان مدرسهي سه كلاسهاي به نام "سينايي" بود، اما پدر او را به مكتب فرستاد. " معلم ما در مكتب، خانمي بود كه به ما خواندن قرآن و جزوه را مي آموخت، البته اندكي روخواني فارسي هم ياد گرفتيم. يك سال به اين مكتب رفتم. از خاطرات جالبم در آن يك سال، سه خواهري بودند كه دختران رئيس كلانتري يا به قول آن موقع كميسري غازيان بودند... در آن وقت من خيلي كوچك بودم، اما خاطرهي جالبي از بزرگترين خواهر دارم. او هر وقت موقع وضو چادرش را زير گلو گره مي زد ، دو تا چال بر گونههايش ميافتاد و من هر روز منتظر بودم كه او برود و چادرش را زير گلو گره بزند تا من چال صورتش را ببينم ...." سپس پدر او را به مكتب آخوندي به نام "آميرزا" فرستاد"از باغ بسيار بزرگي به نام "پيله علي باغ" ميگذشتم تا به مكتب برسم. در راه از كنار مدرسهي سنايي رد ميشدم و كودكان را ميديدم كه در حياط مدرسه بازي ميكنند. رفتار آنها، برايم جالب بود زيرا برعكس آنها، ما در مكتب خانه مجبور بوديم دو زانو يا چهار زانو صاف بنشينيم. بهانهي ما براي جست و خيز و بيرون آمدن، تنها دستشويي رفتن بود كه بتوانيم گريزي بزنيم. در ساعت نماز آميرزا شديداً سختگير ميشد و خيلي مواظب بود كه بچهها شيطنت نكنند و اگر كسي خطايي مرتكب ميشد او را با تركه، كتك ميزد. معمولاً در حال نماز خواندن صداي پاي آميرزا را بركف چوبي "تلار" مي شنيديم و در دل مي گفتيم كه آميرزا دارد سراغ چه كسي مي رود... يك بار در سجده بودم، صداي پاي آميرزا را شنيدم. نمي دانم آميرزا مرا با چه كسي اشتباه گرفت كه در همان حالت سجده مرا زد... بعد از آن پايم را توي يك كفش كردم كه ديگر به ملاخانه نميروم و به اصرار از پدرم خواستم كه مرا به مدرسه بفرستد..." مدرسهي سيروس سه كلاس بيشتر نداشت. بعد به مدرسهي شورويها كه به آن "اشكول" ميگفتند و تا كلاس پنجم داشت رفتم. "براي كلاس ششم مجبور بوديم از غازيان سوار قايق كه به آن لوتكا ميگفتند، بشويم و به انزلي برويم. در سال 1312 يعني در 16 سالگي، من كلاس ششم ابتدايي را در مدرسهي "سعدي" انزلي تمام كردم و بعد به دبيرستان "فردوسي" رفتم."
احمد گهگاه كه از كنار قهوه خانهاي ميگذشت ، صداي گرامافون كه تصنيفهاي هنرمندان زنده ياد قمرالملوك وزيري و روحانگيز را پخش ميكرد، در گوشش طنيني خوش داشت . بزرگتر كه شد اين شعر گيلكي "بيا بيشيم كوهان جور" بود كه براو اثري ژرف باقي گذاشت. "كلاس يازده بودم . معلم ما غايب بود. در كلاس نشسته بوديم، رفيقي داشتم به نام "نبيجو"كه ويلن مي زد. برايش تصنيف روح انگيز را خواندم . خيلي خوشش آمد و مرا تشويق كرد و از من خواست تا با صداي بلند در كلاس بخوانم. من هم خواندم و بچه ها خوششان آمد. آن روز من سه بار آن تصنيف را به اصرار هم كلاسيها خواندم و آنها مرا سر دست بلند كردند. آن روز بود كه فهميدم انگار صدايم بد نيست. در آن ايام 21 يا 22 سال داشتم." استعداد شگرف او باعث شد كه با گوش دادن به آهنگهاي محلي و اپراهاي تركي مجدداً آنها رابا صداي خودش در جمع دوستان بخواند . "ترانه هايي هم از روسي ترجمه كردم و چند آهنگ ساختم. مثلاً "مهتاب بندر پهلوي" يا آهنگي به نام "رامپاي" تركي و نيز "پوئماتانگو" كه بر اساس يك تانگوي ايتاليايي بود." اما اولين شعر گيلگي را كه خواند "مي جانمه حاج خانمي" بود كه از سروان خوشنامي به نام "نوشين" شنيده بود.
در سال 1319 ديپلم خود را گرفت و همراه خانواده به تهران آمد و در سال 1319 وارد دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران شد. دورهي دانشكده كه در كرج تشكيل مي شد، سه سال بود. "بعد در وزارت كشاورزي استخدام شدم و ساكن تهران. يك خواهر داشتم كه چهار سال و نيم از من كوچكتر بود. او شوهر كرده بود . من پهلوي آنها بودم در اطراف ميدان حسن آباد بعد خودم خانه اجاره كردم، در حوالي سال 1322."
سال 1322 ، سالي بسيار مهمي در زندگي احمد عاشورپور بود . "سال اول دانشكده كشاورزي به جز دشمني با انگليس و سمپاتي نسبت به آلمان بحث ديگري نبود. در سال دوم كه متفقين و شوروي آمدند، بحث سوسیالیسم و كمونيسم آغاز شد.
اين بحثها در دانشگاه توسط حسين ملك و يكي از دوستانش به نام صادق انصاري که از همكلاسيهاي ما بود، مطرح شد. . . تا اينكه يك روز تحت تأثير يكي از حرفهايش قرار گرفتم،ملك به من گفت: اين فكر كه چون فاشيسم يا نازيسم ضد انگليسياند. پس نازيسم بهتر از سوسياليسم است، اشتباه است. دعواي آنها بر سر غنايم كشورهاي عقب مانده است، چون آلمان هم قبل از جنگ جهاني اول آفريقاي جنوبي را استعمار كرده است و پس از شكست در جنگ مجبور شد آن را به انگليس وا گذارد." به اين ترتيب بود كه من به سمت حزب توده ايران كشيده شدم. روزهاي جمعه از كرج به تهران، به منزل خواهرم ميآمدم و از آنجا به كلوپ حزب ميرفتم. در آنجا هم ميخواندم. . . پس از اتمام دانشگاه به تهران آمدم و در سال 1322 براي عضويت حزب تقاضا دادم."
رويداد مهم ديگري كه در اين سال براي عاشورپور پيش آمد، آغاز فعاليتهاي هنري در راديو بود. " سال دوم دانشكده كشاورزي هم دانشگاهيهايم به من گفتند كه هنرمندي به نام "يحيي معتمد وزيري" در راديوي ايران، آوازهاي محلي را اجرا ميكند. آنها تشويقم كردند كه به راديو بروم و مثل آن خوانندهي كرد، گيلكي بخوانم. . . در اين زمان اما براي دانشجويان ميخواندم. البته دانشجويان گيلك از خجالت سرهاشان پايين بود. شايد پيش خود فكر ميكردند كه در مقابل آن شعرهاي فارسي و يا رامپاي تركي كه من اسمش را رومبا گذاشته بودم و ساير آهنگهاي فرنگي، اين شعر گيلكي دهاتي و خجالت آور است. اما دانشجويان غير گيلك از اين ترانه استقبال فراواني كردند و همين تشويق باعث شد تا من گيلكي خواندن را ادامه دهم. با گذشت زمان همكلاسيهاي گيلكم وقتي ديدند غير گيلكها، حتي آذربايجانيها از من استقبال ميكنند به من مراجعه ميكردند و ميگفتند: "عاشورپور يك آهنگ گيلكي هست كه شعرش را نميدانم" و من ميگفتنم: "بگو اشكال ندارد، من خودم برايش شعر ميسازم.
. . . دوستم جمشيد كشاورز ويلون ميزد. با استاد ابوالحسن صبا آشنايي داشت و سال 1322 بود كه مرا براي فعاليت در راديو معرفي كرد."
در همين حال، عاشورپور براي آموختن قواعد خواندن،دركلاسهاي خانمي كه خوانندهي اپراي وين بود،حاضر شد. كلاسهاي اين خانم اتريشي در نگهداري صدا به او كمك كرد و راهنماييهاي او باعث شد تقريبا" تا پايان عمر صدايش را حفظ كند.
عاشورپور پس از مدتي فعاليت در راديو، به عضويت انجمن ملي موسيقي درآمد كه سرپرستي آن را استاد روح الله خالقي بر عهده داشت. اما رابطهي او با راديو و انجمن ملي موسيقي، خيلي زود از هم گسست. رژيم گذشته، در اقدامي ناجوانمردانه، جنبش آذربايجان را مورد يورش قرار داد. "اين ايام مقارن شكست فرقهي دمكرات آذربايجان در سال 1325 بود. در انجمن، يكي از خوانندگان تصنيفي به نام "تبريز" اجرا كرده بود كه عليه فرقه بود و فرقه را زير سوال برده بود. زماني كه ما از اتاق ضبط بيرون آمديم، من با خالقي بحث كردم. او در موضع دفاع از آن خواننده برآمد. حرفهاي من به تعدادي از نوازندگان، كه طرفدار شاه بودند، برخورد و همين شد كه رابطهي من با راديو و انجمن ملي موسيقي در سال 1325 به كلي قطع شد."
عاشورپور به ميان مردم بازگشت و به اجراي آهنگهاي مردمي و سياسي خود پرداخت[*]." . . . در كنارشان من آهنگ سياسي هم ساختم و خواندم مثل "دو دخترم"، "نازنين همسرم" و "عصيان" كه از اپراي كورواغلي اقتباس شده بود. البته عصيان خيلي طرفدار داشت. حتي يك بار هم نبود كه من روي صحنه بروم و جوانها فرياد نزنند:"عصيان، عصيان."
اين آثاردر راديو خوانده نشدند، زيرا مضامين سياسي داشتند. در اين اشعار من نظام نارواي جامعه را مسئول ناكامي در عشق ميدانستم. درست مثل قهرمان "كوراوغلي" كه "حسن خان" مانع رسيدن او به عشق ميشود. در عصيان ميخواندم:
بردي دل من اي نگارم رعنا نگار گلذارم
من در سوز حرمان اندر پي درمان
پايم بسته به زنجير نظام نارواي جهان
مشكل بود از تو بريدن از آن مشكل تر به تو رسيدن
دل شد اندر اين ره خصم جانم اي مه
.....
عهد عصيان كردم زين ره برنگردم
خوف از كس نكنم دل ز جان و جهان بكنم
واژگون گردد اين كائنات دگرگون نماييم اين حيات
جهاني نو آريم كاندر آن نبود اثر از درد و حرمان
گويم آن زمان اي نگارم رعنا نگار گلزارم
دور غم شد تمام جهان گردد به كام
سزد تو كنون مرا همدم گردي، همدم گردي
در آن سالها، هر چهار سال يك بار،احزاب چپ جهان، فستيوال جهاني جوانان را در كشورهاي گوناگون بر پا ميكردند. فستيوال پيشين در برلين پايتخت آلمان دمكراتيك برگزار شده بود و در سال 1332، قرار بود اين فستيوال در بخارست پايتخت جمهوري سوسياليستي روماني برگزار شود. در تابستان 1332، از طرف حزب توده ايران 119 نفر به اين فستيوال فرستاده شدند. احمد عاشورپور هم از دعوت شدگان بود.
"فستيوال بخارست حدود 20 روز طول كشيد، قرار شد كه از طريق شوروي به ايران برگرديم. با قطار به اولين نقطهي مرزي شوروي و روماني كه رسيديم خبر كودتاي 28 مرداد را يك تبعهي شوروي به ما رساند. با ده روز توقف در مسكو و چند روز صرف وقت در بين راه، قريب سه هفته بعد از كودتا وارد تهران شديم. . . با كشتي وارد انزلي شديم. هوا طوفاني بود و كشتي نمي توانست از موج شكن رد شود. در نتيجه حدود 7 الي 8 ساعت با كشتي دور زديم تا اينكه كشتي يدك كش آمد و ما را در گمرك غازيان پياده كرد. در آنجا آشنايي را ديدم و پرسيدم آيا براي ما نقشهاي كشيدهاند؟
گفت: بله خودتان را آماده كنيد. هر چه روزنامه و نشريه داشتيم از ما گرفتند. سپس از گمرك ما را با اتوبوس به خانه شخصي به نام "دريا بيگي" بردند كه رو به روي محوطهي باز فرودگاه غازيان قرار داشت. من براي اين كه به ديگران روحيه بدهم حرف مي زدم و مي خنديدم، ولي مي ديدم كه همه مرا به سكوت دعوت مي كنند. بعد فهميدم كه ما در واقع آخرين گروه بوديم. قبل از ما فرماندهي نيروي دريايي آمده بود و به همه فحش و بد و بيراه گفته و كتكشان زده بود. حتي زنها و دخترهايي را كه به فستيوال آمده بودند، اذيت كرده بود. فردا صبح ما را سوار ماشين كاميون كردند و نگه داشتند تا فرمانده بيايد. فرمانده تا مرا ديد شروع كرد به فحش دادن و سيلي محكمي به من زد. با صداي بلند گفت: براي راديو مسكو ميخواني؟ چرا براي سربازان وطنت نميخواني؟ براي سربازان سرخ ميخواني، براي من هم بخوان. من گفتم: صداي من مال اين سربازها بوده و هست. سپس به او پشت كردم و به طرف دوستانم برگشتم و گفتم: ترانهي "جان" را براي سربازان ميخوانم؛ مرا همراهي كنيد.
تي غم و غصه با مو مي غم رو جان
مگر آن همه غم مي جانه كم بو جان
تو مي دردا داني درمانا هم تو جان
بي جان ويلبر از همه بختر جان
ايپچه به مي رو جان
عاشق بوبم ليلي ليلي شيدا بوبم خيلي*
احمد عاشورپور را به همراه "ثمين باغچهبان"، "دكتر آيدين" و "پرويز خطيبي" به تهران منتقل كردند و به باغ شاه بردند. يك هفته در اين جا و يك ماه هم در زندان موقت شهرباني تهران، در بازداشت بودند. سپس به قلعه فلكالافلاك در خرمآباد منتقل شدند. عاشورپور در جزيره خارك و زندان شهرباني اهواز دوران دو ساله زندان خود را گذراند. در همين زمان همسرش خانم پروين ناصحي هم به جرم فعاليتهاي سياسي در زندان بود: "مادرم پروين ناصحي كه ليسانسهي مامايي بود، هم در زندان بود، شش ماه و با مادر بيژن جزني كه ما به او خاله جان ميگفتيم هم سلول بود." عاشورپور در خارك هم چند آهنگ ساخت كه از جمله مشهورترين آنها ميتوان به آهنگ "دو دخترم" اشاره كرد. عاشورپور نام يكي از دخترانش را به احترام جمهوري دمكراتيك خلق آلبانی "تيرانا" گذاشته بود.
نازنين همسرم اي ز جان بهترم كرده خصمم جدا
از كنار پرمهر تو هم ز لبخند گرم دو دخترم
بيگمان دور هجران سرآيد گيرمت هر دم در برم
نغمهي پيروزي بسرايم بهر دو دخترم
همدم باوفا از تو جويند اگر آن دو دختر مرا
گو بشد با همراهان كاورند در اين جهان
شادي بهر كودكان بهر مردم صلح و نان
ره بسي سپرده شد بود كنون هدف عيان
(با همه قدرت و حيله و فن) (2)
(در ره ما كمين كرده دشمن)
راه ما را بستن كي تواند
(خلق را واپس كي نشاند) (2)
(توده فرمان دهد بس ظلم و ستم) (2)
عصر ما عصر پيروزي ماست
(دور بگسستن بند و زنجير
سرنگون كردن پيكرهاست) (2)
نازنين همسرم
اي زجان بهترم
بي شك از عزممان چيره گردد شادي به غم
سرخ گل رخ سازد عيان
كسوت غم دهر از تن در آرد
جامه پوشد چون ارغوان
بيم خلق از درد و رنج دوران
ميپذيرد پايان
(نازنين همسرم) (2)
(وان دو گل دخترم) (2)*
دوره دوم فعاليتهاي مهندس عاشورپور پس از بيرون آمدن از زندان و به درخواست زنده يادان ثمين باغچهبان و همسرشان و آقاي حسين ناصحي بود. "سال 1336 دوباره شروع كردم. با اركستري به رهبري آقاي ميرنقيبي به مدت حدود دو سال، 24 يا 25 آهنگ كار كردم كه 4 يا 5 آهنگ محلي و بقيه هم از ساخته هاي خودش بود. اشعار گيلكي را هم خودم مي ساختم. البته از شعراي گيلان آقايان شهدي لنگرودي و محمود پاينده هم بودند كه چند تايي شعر ساختند. " اما فضاي راديو را نميپسنديد و به همين جهت در سال 1338 راديو را براي هميشه ترك كرد. "از آن پس فقط براي رفقاي حزبي بود كه خواندم."
مهندس عاشورپور پس از سال 1338 سالها در استان فارس، به عنوان رئيس آبياري فارس و بنادر و مدتي هم در مشهد خدمت كرد. "در اين سالها، تشكيلات مخفي داشتيم." در سالهاي انقلاب، يعني در زمان كابينهي مهندس بازرگان براي مدتي به مدير عاملي كشت و صنعت مغان انتخاب شد. "در مراسم معارفه در مغان، بعد از صحبتهاي مهندس قرهباغي من به تركي به ايشان گفتم كه ما گيلكها بسيار مديون شما آذربايجانيها هستيم، و از قديم پدران و برادران و پدر بزرگان شما در گيلان براي آباداني كوشيدهاند. حالا من اينجا آمدهام تا دين خود را ادا كنم. . . . اما گزارشهاي خلاف واقع و مسئلهي تودهاي بودن من باعث شد كه مسئولان وقت مرا از آنجا برداشتند. طول مدت خدمت من در آن جا 11 ماه بود. سپس مرا به رشت فرستادند. آنجا هم به دليل پيشینهي سياسيام مطرود استاندارد واقع شدم و در نهايت مرا بازنشسته كردند."
رويدادهاي سالهاي آغازين دههي شصت، عاشورپو را وادار به خروج از كشور كرد. او سالهاي بين 1362 تا 1373 را در فرانسه بسر برد. " زمستان سال 1362 تازه چند روزي بود كه به پاريس رسيده و در محلهي پهتوآ توسط نهاد بشر دوست فرانسوي به طور موقت در يك فوير اسكان داده شده بوديم. در آن زمان اكثريت پناهندگان را ايرانيان و افغانها تشكيل ميدادند. گويي كشتي نوح بود. همه نوع گرايشي در ميانمان يافت ميشد. اما نيازمان به يكديگر، فرقهگراييها را تا حدودی كمرنگتر كرده و چون هيچ كدام زبان نميدانستيم و بي كس و كار مانده بوديم به ناچار اوقاتمان را تا پيش از تقسيم و اعزام به نقاط مختلف فرانسه، با هم ميگذرانديم. آقاي عاشورپور را در اينجا شناختم. تا پيش از اين نه ترانههايش را شنيده بودم و نه خودش را ميشناختم. روزهاي اول سر وعدههاي غذا همواره از نبود چاي شكوه داشتم، از سويي زبان بلد نبودم و نميدانستم چگونه تقاضاي چاي كنم. . . شبي سر ميز شام يكي از ايرانيهاي تازه آشنا گفت، آن آقا كه آنجا تنها سر ميز شام نشسته، تودهاي است و در اتاقش چاي دارد، . . . نياز به چاي موجب شد كه تودهاي بودن را نشنيده بگيرم و بيتعارف سر ميزش رفتم و سلام كردم. به گرمي پاسخم داد و براي بعد از شام به اتاقش دعوتم كرد. تنها نرفتم و دو سه تشنهي چاي ديگر را نيز با خود بردم. همان شب شيفتهء رفتارش شدم. يكي از دوستان از او خواهش كرد برايمان بخواند و من بيخبر كه براي چه بخواند، مگر خواننده است؟ در اتاق كوچكي كه تنها جا براي يك تخت و اندكي جا براي نشستن روي زمين بود، كنار تخت به پا ايستاد و صدا در داد:"
ساز و نقاره يه جوما بازار ساز و نقارهي جمعه بازار
(جونبا نه ديلا) (2) جان جان افكند مرا لرزشي به دل اي جان
سيمبر و ديلبر و ذوق ديدار وعده گاه و تو و شوق ديدار
(جونبا نه ديلا) (2) هاي جان جان
غیر اين خيالي نباشدم اي جانان
تا آيم خون فوتور كه تي جولا از چه ياراي صحبت ندارم
پس چرا نواسي بتانما گب زن
با تويي كه از ديدنم شوي گلگون
.....*
اما عاشورپور در خارج از كشور هم آرام ننشست. "من هم در پاريس و هم در آلمان و هم در لندن كنسرت برگزار كردم، در آلمان بيش از 4000 نفر شركت كرده بودند. . . "
عاشورپور بين سالهاي 1373 تا 1381 در سكوت زيست. تا آن كه در تير ماه 1381، به همت گروهي از دوستدارانش، به ويژه آقايان حسين حقاني، بابك ربوخه و محمد رضايي مراسم بزرگداشتي در فرهنگسراي نياوران برگزار شد. به دنبال اين بزرگداشت، عاشورپور دو شب در فرهنگسراي ارسباران و يك بار در فرهنگسراي انديشه و بار ديگر در رشت كنسرتهايي را اجرا كرد. "شب در كنسرت عدهاي عصا زنان و عدهاي در حالتي كه نوههايشان را در بغل گرفته بودند، آمده بودند به كنسرت. . . اشك در چشمان رهبر جوان كنسرت حلقه زد و به استاد اشاره كرد. سالن به پا خاست و دقايقي را پشت سر هم براي او كف زد."
اشعار و ترانههايي كه از عاشورپور به يادگار مانده است برگرفته از فرهنگ گيلان و بازتاب زندگي، شاديها، غمها، آمال و آرزوهاي خلق گيلان است؛ او "مهتاب بندر انزلي" را روي آهنگ روسي آفريد. از مشهورترين آثار عاشورپور ميتوان از "ساز و نقارهي جمعه باز"ار كه والسي لهستاني است و" آفتاب خيزان" نام برد.
خروسخوان بو من و اون مست و مستانه
سحر گه او بود و من مست و مستانه
دور از چومان يگانه و بيگانه
دور از چشمان يگانه و بيگانه
تا كوه دامن بوشوييم شانه به شانه
رفتيم تا دامن كوه شانه به شانه
زير داران سبزيه سر
روي سبزه، پاي چشمه، ترد دلبر
چشمه يه ور
خوش نشستيم رو به خار
خوش بي نيشتيم
. . . . *
رو به خاور
. . . .
موسيقي عاشورپور باز آفريني خلاق و هنرمندانهي موسيقي فولكلور و مردمي است. اميد عنصر اصلي و عشق و زيبايي مضمون و محتوي ترانههاي عاشورپور است. مردمي كه در پهنه ي شاليزارها به جنگ زالوها ميروند تا زندگي را پيدا كنند، اين مردم نميتوانند با يأس فلسفي، عرفان زدگي و گرايشهاي خاص گروهي از روشنفكران جدا از مردم زندگي كنند. آنها موسيقي پرخون و نشاط آور ميخواهند، آن نوع موسيقي كه توفان دريا را بسرايد و در نمونهي جمعه بازار، گرمي خون سرخي را كه در گونههاي دختر عاشق جريان دارد، به عرصهي كلام بكشاند. حسين عليزاده آهنگساز نامدار كشور در مراسم بدرود با استاد احمد عاشورپور در تالار وحدت گفت: "او از سمبلهاي خوشيها و ناكاميهاي بشر بود. آن چه من از او ياد گرفتم، اميد بود، هميشه اميد." همين اميد است كه او را برميانگيزد تا در گفتگويي بگويد: "من به فكر اين قضيه هستم كه چند تايي از كارهايي را كه اشعارش از زنده ياد طبري است و يا آنهايي را كه خودم در سالهاي زندان سرودهام، نوار كنم. . ."
بخش مهمي از گنجينهي موسيقي سرزمين شمال به ترانههاي احمد عاشورپور اختصاص دارد. او جزو معدود خوانندگاني است كه از محدودهي تنگ اقليم خود فراتر رفته و آوازهايش در خاطرهي همه ايرانيان باقي مانده است. از زنده ياد استاد احمد عاشورپور، نزديك به 80 تا 90 آهنگ به يادگار مانده است. آثارش هيچ گاه به طور رسمي منتشر نشده است و چهار نوار كاستي هم كه از او به يادگار مانده به طور غير رسمي و خانگي تكثير و به دوستدارانش عرضه شده است.
مراسم بدرود با استاد عاشورپور در بندر انزلي، در برف و سرماي شديد برگزار شد. دوستدارانش، ترانههايش را به صورت گروهي ميخواندند و يا زيرلب زمزمه ميكردند. بيهوده نبود كه استاد در گفتگو با دخترش گفته بود: "آرزو ميكنم روزي در بلوار انزلي براي مردم آواز بخوانم، همهي مردم و از هيچكس بليطي نگيرم."
خانه دل تنگ غروبي خفه بود
مثل امروز كه تنگ است دلم.
پدرم گفت: چراغ
و شب از شب پر شد.
من به خود گفتم يك روز گذشت
مادرم آه كشيد
زود بر خواهد گشت.
ابري آهسته به چشمم لغزيد
و سپس خوابم برد
كه گمان داشت كه هست اين همه درد
در كمين دل آن كودك خرد؟
آري آن روز چو مي رفت كسي
داشتم آمدنش را باور
من نميدانستم
معني هرگز را
تو چرا بازنگشتي ديگر؟
آه اي واژهي شوم
خونكرده است دلم با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
كه بيايند عزيرانم،آه!*
سرچشمهها:
1-آفتاب خيزان،دريا توفان (زندگي و آثار احمد عاشورپور) به كوشش حسين حقاني، بابك ربوخه، محمد رضايي راد، نشر چشمه، پاييز 84-تهران
2-خاموشي احمد عاشورپور، آوازه خوان مردم، سهيل آصفي 23/10/86
3-گفت و گو با استاد مهندس احمد عاشورپور (به نقل از روزنامه ايران) 23/10/86
4-گفت و گو با احمد عاشورپور پدر موسيقي فولكلور ايران (به نقل از گيلان امروز) 23/10/86
5-گفت و گو با تيرانا عاشورپور درباره پدر 23/10/86
6-ترانه خوان عشق و اميد، محمدرضا طاهريان 3/11/86
7-من از يادت نميكاهم، سيامند 27/10/86
8-ما هم در اين خانه حقي داريم، نجمي علوي، نشر اختران، 1383، تهران
*- در بخشي از گزارش خانم ماه ملك قهرمان در نشريهي "بيداري ما" ارگان تشكيلات زنان ايران شماره 6 سال 1324 آمده است: يكي از چيزهايي كه جشن آن روز را زيبايي و تنوع داد، آواز آقاي مهندس عاشورپور بود. . .
* آهنگ محلي. شعر: احمد عاشورپور
*آهنگ و شعراز : احمد عاشورپور
* جوما بازار آهنگ: تير ولي تن شعر: جهانگير سرتيپ پور جمعه بازار (فارسي) شعر: عاشورپور
* آفتاب خيزان، آهنگ و شعر: جهانگير سرتيپ پور، آفتاب خيزان (فارسي)، آهنگ جهانگير سرتيپ پور، شعر: عاشورپور
* تاسيان، ه. ا.سايه
نوشته شده توسط خسرو باقری در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 16:51 | لینک ثابت |

